بن
صندوقچه.
( بن .) [ فر. ] ( اِ.) تکه کاغذ چاپی که دارندة آن می تواند به موجب آن از کالا یا خدمتی استفاده کند.
(بُ) [ په . ] ( اِ.) 1 - ریشه، بنیاد. 2 - پایان، آخر. 3 - سوراخ مقعد. 4 - انقیاد.
(بِ) [ ع . ] (ص .) ابن، پسر.
الشرج , الجذر
الشرج , الجذر
بهابرگ، کالابَرگ
بهابرگ، کالابَرگ
الف) پارسی تازی گشته، بَن، بَنک (= قهوه) // ب) بُن: بهابرگ، کالابرگ // پ)[ ابن ] کاهیده‌ی اِبن: پُور
● stump, tem

کالبدشناسی‌

radicle ==> (گیاه شناسى) ریشه چه، ریشه کوچک، اصل ریشه، فرعى، نازک، (کالبد شکافى) سرریشه، مانند رگ، بنیان

شهر

Bonn

زبان‌ شناسی‌

stem ==> [.v]: ستاک، ساقه، تنه، میله، گردنه، دنباله، دسته، ریشه، اصل، دودمان، ریشه لغت قطع کردن، ساقه دار کردن، بند آوردن stem

anus ==> [.n]: مقعد، بن، نشین، سوراخ کون

root ==> [.vt. & n]: (گیاه شناسى) ریشه، بن، اصل، (در جمع) اصول، بنیاد، بنیان، پایه، اساس، سرچشمه، زمینه، ریشه کن کردن، داد زدن، غریدن، از عددى ریشه گرفتن، ریشه دار کردن، ریشه root

stump ==> [.vt. & n]: کنده درخت، ریشه (دندان)، ته سیگار، بیخ و بن، صداى افتادن چیز سنگین، سقوط با صداى سنگین، خپله، کوتاه قد، خسته و کوفته، از پا درآمده، بریدن، قطع کردن، سنگین افتادن، گیج کردن، دست پاچه شدن


[ب ُ]
{ا}
بنیاد. (برهان ) (انجمن آرای ناصری ) (شرفنامه منیری ) (ناظم الاطباء). پایه .اساس . پای . اصل . (یادداشت مرحوم دهخدا):
چو بشنید ازو مرد دانا سخن
مر آن نامه را پاسخ افکند بن .

فردوسی .


ز دستور پرسیم یکسر سخن
چو کاری نو افکند خواهیم بن .

فردوسی .


همی چاره سازیم تا جای ما
بماند ز بن نگسلد پای ما.

فردوسی .


اعجمی ام می ندانم من بن و بنگاه را.

(از اسرارالتوحید).


-از بن ، ز بن ; از اصل . به تمام . ازهر جهت . کاملاً:
دو گوهر چو آب و چو آتش بهم
برآمیختن باشد از بن ستم .

فردوسی .


از افراز چون کژ بگردد سپهر
نه تندی بکار آید از بن نه مهر.

فردوسی .


یک پایک او را ز بن اندر بشکسته
وآویخته او را به دگر پای نگونسار.

منوچهری .


کسی را جهانبان ز بن نافرید
که از پیش روزی نکردش پدید.

(گرشاسب نامه ص 341).


جهان مار بدخوست منوازش از بن
ازیرا نسازدْش هرگز نوازش .

ناصرخسرو.


چون نخواهد ماند راحت آنچه باشد جز که رنج
چون نیارد بر درخت از بن چه باشد جز حطب .

ناصرخسرو.


گر او بازپس ناید از اصل وبن
بفرزند خود بازگوید سخن .

نظامی .


مکافات دشمن به مالش مکن
که بیخش برآورد بایدز بن .

(بوستان ).


-ازبن برکندگی ; از ریشه ، از بیخ افکنی .
-از بن برکندن ; نابود کردن . از بن کندن .از بن برافکندن . از ریشه و اصل برانداختن . استیصال:
بخنجر دل دشمنان بشکنیم
وگر کوه باشد ز بن برکنیم .

فردوسی .


وآنگه که دست خویش بیابی بدو
غافل مباش و بیخ ز بن برکنش .

ناصرخسرو.


بر طاعت از شاخ عمرت بچن
که اکنونْش گردون ز بن برکند.

ناصرخسرو.


شرب عزلت ساختی از سر ببر آب هوس
باغ وحدت یافتی از بن بکن بیخ هوا.

خاقانی .


درین باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند.

(بوستان ).


-از بن دندان ; بانقیاد. برضا. از صمیم قلب:
ناکام بین که از بن دندان همی کشم
هر بد که با من آن رخ نیکوش میکند.

اسماعیل غزنوی .


همه شاهان جهان را چو همی درنگرم
بندگی باید کرد از بن دندان ایدر.

فرخی .


از بن دندان بکند هرکه هست
آنچه بدان اندر ما را رضاست .

فرخی .


خورشید زد علامت دولت ببام تو
تا گشت دولت از بن دندان غلام تو.

منوچهری .


پادشاهی یافتستی بر نبات و بر ستور
هرچه گوئی آن کنید آن از بن دندان کنند.

ناصرخسرو.


خود چه پروین که مه و مهر همی سجده عشق
سر دندان ترا از بن دندان آرند.

سنایی .


گر نهنگ حکم حق بر جان ما دندان زند
ما به پیش خدمت او از بن دندان شویم .

سنایی .


قرار و خواب و شیرینی ز جان و چشم و عیش من
ببردند از بن دندان لب شیرین و دندانش .

ادیب صابر.


در و مرجان لب و دندان او را هر زبان
بندگی خواهد نمودن از بن دندان پری .

سوزنی .


بندگی تو خرد از دل و از جان کند
غاشیه تو ملک از بن دندان برد.

خاقانی .


کیست آنکو پیش تو سجده نبرد
بنده باری از بن دندان نبرد.

عمادی شهریاری .


از بن دندان لبم بخت ببوسید از آنک
دادم در مدح تو کام زبان آوری .

عمادی .


کعبه اقبال درگاه تو آمدزین قبل
روز شب گردون طوافش از بن دندان کند.

ظهیر.


بعون و عصمت حق دولتت چنان بادا
که چرخ از بن دندان شود مسخر او.

ظهیر.


بندگی جست بفرمان رفتن
پیش امر از بن دندان رفتن .

عطار.


بنده وارم فلک افکند اگر حلقه بگوش
میکنم خدمت شاه از بن دندان چو خلال .

سلمان .


-* بظاهر. بصورت ظاهر. نه از صمیم دل . بحکم اجبار: و پسر کاکو از بن دندان سر بزیر میدارد. (تاریخ بیهقی ).
خدمت او از میان جان کند هر بنده ای
وآنکه باشددشمنش او از بن دندان کند.

معزی .


از دل و جان هرکه با تو دل ندارد چون الف
از بن دندان بخدمت پشت چون لام آورد.

معزی .


از دل و جان هرکه پنهان نیست در فرمان تو
آشکارا از بن دندان ترا فرمانبر است .

معزی .


-از بن سی ودو ; از بن دندان:
سالم ز بیست گرچه فزون نیست میشود
گردون پیر از بن سی ودو چاکرم .

کمال اسماعیل .


-از بن گوش ; بطوع . برضا. از بن دندان . از صمیم قلب: و بقضا از بن گوش رضا داد. (نفثةالمصدور زیدری ).
از سر مهر آسمانت آستان بوس آمده
وز بن گوش اخترانت تابع فرمان شده .

ساوجی .


لاًّلی سخنش گوهریست کز بن گوش
غلام حلقه بگوش است لولو عدنش .

ساوجی .


سرکشی نیست چو زلف تو و او نیز چو من
از بن گوش بعشق تو برآورده سر است .

ساوجی .


-بن افکندن . رجوع به این ترکیب در جای خود شود:
ز دستور پرسیم یکسر سخن
چو کاری نو افکند خواهیم بن .

فردوسی .


-بن بخت بر زمین مالیدن ; استوار گشتن بخت و دولت . (ناظم الاطباء).
-بن بغل ; زیر بغل یا ریشه آن . (ناظم الاطباء).
-بن بینی ;نوک بینی و ریشه بینی که نزدیک به ابرو می باشد. (ناظم الاطباء).
-بن دامان ; ارض و زمین . (ناظم الاطباء).
-بن دامان شبستان کردن ; زمین را خوابگاه خود ساختن . (ناظم الاطباء).
-* بمراقبه رفتن . (ناظم الاطباء).
-بن دندان ; رجوع به از بن دندان در همین ترکیبات شود.
-* ذخیره . پس انداز. (ناظم الاطباء).
-* قصد. اراده . (ناظم الاطباء).
-بن کشتی ; دنباله کشتی . (ناظم الاطباء).
-بن کوه ; قاعده کوه . (ناظم الاطباء).
-بن گوش ; اطاعت . انقیاد. دقت . (ناظم الاطباء).
* پایان . (برهان ).پایان و انتها. (انجمن آرای ناصری ). انتها. ته:
بن غار هم بسته آمد بکوه
بماند آن جهاندار دور از گروه .

فردوسی .


یوسفی آورده ای در بن زندان و پس
قفل زر افکنده ای بر در زندان او.

خاقانی .


* انتهای هر چیز. (برهان ) (ناظم الاطباء). پایان هر چیز. (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). بیخ و پایان و منتهای هر چیز. (جهانگیری ) (از مجمع الفرس ) (آنندراج ). آخر:
تا نخورد شیر هفت مه بتمامی
از سر اردیبهشت تا بن آبان .

رودکی .


مفرمای اکنون و تیزی مکن
که تیزی پشیمانی آرد به بن .

فردوسی .


که از فر یزدان گشادی سخن
بدانگه که اندرزش آمد به بن .

فردوسی .


چو دیدار یابی بشاخ سخن
بدانی که دانش نیاید به بن .

فردوسی .


-به بن آمدن ; به آخر رسیدن .به انجام رسیدن . تمام شدن . به پایان آمدن:
مجوئید از این پس کس از من سخن
کز این باره ام دانش آمد به بن .

فردوسی .


گر از هفتخوان اندرآرم سخن
همانا که هرگز نیاید به بن .

فردوسی .


سخنهای دستان چو آمد به بن
یلان برگشادند یکسر سخن .

فردوسی .


-به بن انجامیدن ; به بن آمدن . به پایان رسیدن . به آخر رسیدن:
وگر ایدون به بن انجامدمان نقل و نبید
چاره هر دو بسازیم که ما چاره گریم .

منوچهری .


و رجوع به «به بن آمدن » شود.
-به بن شدن ; آخر شدن . به فرجام رسیدن . به آخر رسیدن:
ز خوی شهنشاه چندین سخن
همی رفت تا شد سخنْشان به بن .

فردوسی .


چو شد داستان سیاوش به بن
ز کیخسرو آریم اکنون سخن .

فردوسی .


چو گفتار پور زره شد به بن
سپهدار ایران شنید آن سخن .

فردوسی .


-سر و بن ; سر و ته . اول و آخر:
دل منه بر عشوه های آسمان زیرا که هست
بی سر و بن کارهای آسمان چون آسمان .

خاقانی .


عروسی بکر بین باتخت و باتاج
سر و بن بسته در توحید معراج .

نظامی .


همچنان پیاده در کوهها و بیابانها بی سر و بن می گشت و بر گناهان خود نوحه میکرد تا به مرو رسید. (تذکرة الاولیاء عطار).
سخن را سر است ای خردمند و بن
میاور سخن در میان سخن .

سعدی .


* خوشه خرما. (از برهان ) (ناظم الاطباء).* درخت . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). در ترکیبهای خرمابن ، سروبن ، ناربن ، بیدبن و...:
گرچه خرمابن سبز است درخت سبز
هست بسیار که خرمانبود بارش .

ناصرخسرو.


بخرمابنی ماند از دور لیکن
بنسیه ست خرماش و نقد است خارش .

ناصرخسرو.


سروبن چون به شصت سال رسید
یاسمن بر سر بنفشه دمید.

نظامی .


از آن ناربن تا بوقت بهار
گهی نار جوید گهی آب نار.

نظامی .


چو بیدبن که تن آور شود به پنجه سال
به پنج روز ببالاش بردود یقطین .

سعدی .


* بوته : گلبن ; بوته گل:
نانوردیم و خوار و بن نه شگفت
که بن خار نیست وردنورد.

کسائی .


پیاز نیکی من هیچگونه بن نگرفت
بدین سزد که بکوبند سر چو سیر مرا.

سوزنی .


ببازار دهقان درآمد شکست
نگهبان گلبن در باغ بست .

نظامی .


قد چون سروش از دیوان شاهی
بگلبن داده تشریف سپاهی .

نظامی .


گل برچنند روز بروز از درخت گل
زین گلبنان هنوز مگر گل نچیده اند.

سعدی .


چو از گلبنی دیده باشی خوشی
روا باشدار بار خارش کشی .

سعدی (بوستان ).


خاربنان بر سر خاکش برست .(گلستان ).* نتیجه و سرانجام . (ناظم الاطباء):
ز هر گونه رانیم یکسر سخن
جز از خواست ایزد نباشد به بن .

فردوسی .


مفرمای اکنون و تیزی مکن
که تیزی پشیمانی آرد به بن .

فردوسی .


چو این نامور نامه آمد به بن
ز من روی کشور شود پرسخن .

فردوسی .


* بمعنی ابتدا نیز آمده . (آنندراج ):
شنیدم همه هرچه گفتی سخن
نگه کن که پاسخ چه یابی ز بن .

فردوسی (از آنندراج ).


* سوراخ مقعد که بعربی فقحه خوانند. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ) (ناظم الاطباء). است . (ربنجنی ). کون . (یادداشت مرحوم دهخدا).* چیزی نیز هست که آن را آب کامه گویندو آن نان خورشی است معروف و مشهور در صفاهان . (برهان ). آب کامه . (ناظم الاطباء).* تخمی است که آن را قهوه نیز گویند. (غیاث اللغات ).* مجازاً، بمعنی رخت و اسباب خانه ، زیرا که اثاث البیت گوئیا اصل و بیخ جمعیت خانه است . (آنندراج ).* منصب . منزلت . مقام عالی . (یادداشت مرحوم دهخدا):
چه گفت آن خردمند شیرین سخن
که گر بی بنان را نشانی به بن
بفرجام کار آیدت رنج و درد
بگرد در ناسپاسان مگرد.

فردوسی .


* وقع. اهمیت . منزلت: چون خرزاسف شنید که لشکر ایران آمدند، ایشان را بنی نمی نهاد. (فارسنامه چ لسترنج ص 52).* قاعده . (یادداشت مرحوم دهخدا).* مزید موخر امکنه ، رستنی ها و اشیاء بود: اترابن ، اسپیاربن ، اشکربن ، اغوزبن ، اغوزبن اسپو، اغوزداربن ، افرابن ، اناربن ، انجیره بن ، اوجابن ، ایرت بن ، بندبن ، پیچه بن ، پاسزبن ،تکیه اوجابن ، تکیه شاه غازی بن ، تکیه طوقداربن ، توسکابن ، تیله بن ، چارتابن ، چشمه بن ، چمه بن ، چناربن ، خانه بن ، دزبن ، دوکه بن ، سرداربن ، سنگبن ، سنگه بن ، سوره بن ،سی بن ، طلابن ، عیشه بن ، قلعه بن ، کلایه بن ، کلمازی بن ، مکربن ، کیکه بن ، کل بن ، لرهدبن ، مازوبن ، مازی بن ، محله اوجابن ، محله چناربن ، محله شاه غازی بن ، محله طوقداربن ، محله هزاربن ، مسجد اوجابن ، نارنج بن ، نوری بن ، وله بن ، ولیک بن ، ونه بن ، وینه بن ، خاربن ، خرمابن ، رزبن ، امربن ، بیدبن ، سروبن ، کاج بن ، کلمازی بن . (یادداشت مرحوم دهخدا).* بیخ درخت . (برهان ) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). زیر و بیخ درخت . (شرفنامه منیری ). اصل . جرثومه . (یادداشت مرحوم دهخدا):
درخت آسان توان از بن بریدن
ولیکن باز نتوان پیونیدن .

(ویس و رامین ).


به داورگه نشاندی داوران را
بکندی بیخ و بن بدگوهران را.

(ویس و رامین ).


* ته ، تحت و دنباله کشتی . (ناظم الاطباء).* قعر. تک . ته . مقابل سر. فرود. غور: بن کاسه . (یادداشت مرحوم دهخدا):
قوم فرعون همه را در بن دریا راند
آنگهی غرقه کندْشان و نگون گرداند.

منوچهری .


باده ای دید در آن جام درافتاده
که بن جام همی سفت چو سنباده .

منوچهری .


گشت نگارین تذرو پنهان در مرغزار
همچو عروس غریق در بن دریای چین .

منوچهری .


اندر بن دریاست همه گوهر و لولو
غواص طلب کن چوروی بر لب دریا.

ناصرخسرو.


اندر بن شوراب زبهر چه نهاده ست
چندین گهر و لولو ارزنده زیبا.

ناصرخسرو.


خرسند چرا شد دلت اندر بن این چاه
با جاه بلند و حشم و همت عالی .

ناصرخسرو.


آنکه ورا دوسترین بود گفت
در بن چاهیش بباید نهفت .

نظامی .

[ب ُن ن]
{ع ا}
نوعی طعام است مانند آبکامه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
[بن ن]
{ع ا}
پیه . فربهی ، یقال : بن علی بن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).* جای بدبو. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
[ب َن ن]
{ع مص}
مقیم شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
[ب َ]
{ا}
خرمن و باغ و زراعت را گویند، چه باغبان و نگاهبان زراعت و محافظ خرمن را بنوان هم میگویند. (برهان ) (آنندراج ). باغ و زراعت . (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرای ناصری ). باغ و زراعت و خرمن . باغبان : دشتبان را بنون گویند. (فرهنگ شعوری ).* میوه ایست ریز و مغزی هم دارد و مردم آن را میخورند و آن را دن خوانند و بترکی چقلاقوچ وبعربی حبةالخضرا گویند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از مجمع الفرس ) (از انجمن آرای ناصری ). الحال بقهوه مشهورست . (از آنندراج ).* پسته وحشی و دو گونه از آن در ایران یافت شود. و بعلت کمال شباهت آن دو با هم نامهای محلی هر دو یکی است . (از جنگل شناسی ج 1 ص 225). ون . حبةالخضراء و نیزه . بطم . ضرو وصمغ آن را صمغالبطم و علک الانباط گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ). درختی است و دانه آن را نیز بن گویند. و بن مسخن و مدر و باهی و نافع سعال و لقوه و کلیه و ضماد برگش در رویانیدن مو مجرب است . (منتهی الارب ). فستق بری . ونه . ونه تق. نیک . داربن . اقوزون . کزوان . کزدون . کسون . کیزون . چاتلانقوش . چتلایقوش . سقز. گوان . گوانه . خین جوک . بوی کلک . بوکلک . مشغلةالبطالین . ضرامه . چتلانغوش . خنجک بنه . (یادداشت مرحوم دهخدا):
استاد که از اطلس نان سفره خوان دوخت
مغزیش ز حلوای بن و پسته بزه بست .

بسحاق اطعمه .


دردم نمی شود ز بن و ماش و سرکه به
باشد که از مزعفر و قتوش دوا کنند.

بسحاق اطعمه .


و رجوع به تذکره داود ضریر انطاکی ص 88 و دزی ج 1 ص 116 شود.* (ع ا) لغتی است در بل . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). در لسان در ماده «ب ل » بنقل از فراء آمده : «بل » بمعنی استدراک است ، تقول : بل واللّه لاتیک و بن واللّه . یجعلون اللام فیها نوناً. (از نشوءاللغة ص 52).
[ب]
{ع ا}
پسر. (آنندراج ) پسر. مخفف ابن . صورتی از ابن . (یادداشت مرحوم دهخدا):
یکی نامه بنوشت فرخ دبیر
ز دارای داراب بن اردشیر.

فردوسی .


ز دارای داری بن اردشیر
سوی قیصر اسکندر شیرگیر.

فردوسی .


ملک پیل دل پیل تن پیل نشین
بوسعیدبن ابوالقاسم بن ناصر دین .

منوچهری .


ای ملک مسعودبن محمود کاحرار زمان
بر خداوندی و شاهی تو دارند اتفاق.

منوچهری .


هرکسی چیزی همی گوید ز تیره رای خویش
تاگمان آید که او قسطای بن لوقاستی .

ناصرخسرو.


با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذاتی .... حاصل است . (کلیله و دمنه ).
که سعدی که گوی بلاغت ربود
در ایام بوبکربن سعد بود.

سعدی .

Ads.: ترجمه کتاب قیمت ترجمه