پژمان
(پِ) [ په . ] (ص .) 1 - افسرده، اندوهگین . 2 - پشیمان . 3 - ناامید.
● crestfallen, emorseful, ad
deject ==> [.vt]: پژمان کردن، افسردن، دل شکسته کردن [.adj]: پژمان، نژند، افسرده، محزون و مغمومdejected ==> [.vt]: پژمان کردن، افسردن، دل شکسته کردن [.adj]: پژمان، نژند، افسرده، محزون و مغمومcrestfallen ==> سرافکندهremorseful ==> [.adj]: اندوهناک، نادمsad ==> [.adj]: غمگین، اندوگین، غمناک، نژند، محزون، اندوهناک، دلتنگ، افسرده و ملول sad
[پ َ / پ ُ / پ]
{ص}
مرکب از پژم که بمعنی کوه است و الف و نون نسبت . (بهار عجم از غیاث اللغات ). و این دعوی بر اساسی نیست . پژمرده . افسرده . غمناک . غمنده . غمگین . مغموم . از غم فروپژمرده . اندوهگین . اندوهگن . اندوهناک . بی رونق. دژم . اَسی . (نصاب الصبیان ). آس . اسیان:
اندر این خانه بوده ام مهمان
کرده ام شاد از او دل پژمان .
عنصری (از اسدی در نسخه خطی لغت نامه اسدی ).
از این هر زمان نو فرستم یکی
تو با درد پژمان مباش اندکی .
چنان چون فرستاده پژمان شود
ز دیدارتان سخت ترسان شود.
بدان ملک فرمانت هزمان روان
که دشمنت را دوست پژمان روان .
اسدی (گرشاسب نامه نسخه خطی مولف ص 360).
همی حیران و بی سامان وپژمان حال گردیدی
اگر دیدی بصف ّ دشمنان سام نریمانش .
حمل سرود نوا شد [ کذا ] بمن همی شب و روز
چنانکه بختم از او گشت رنجه و پژمان .
گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم
گه ز عشق خانمان چون غافلان پژمان شویم .
در بخارا دلی مدان امروز
که نه در فرقت تو پژمان است .
تو دور از من و غمهای تو بمن نزدیک
تو شاد بی من ومن بی تو با غم و پژمان .
در انتظار عهد شب قدر زلف تو
پژمان تر از چراغ به روزم زمان زمان .
* پشیمان .* ناامید.* مخمور. (برهان قاطع). رجوع به بی پژمان شود.
{ص}
مرکب از پژم که بمعنی کوه است و الف و نون نسبت . (بهار عجم از غیاث اللغات ). و این دعوی بر اساسی نیست . پژمرده . افسرده . غمناک . غمنده . غمگین . مغموم . از غم فروپژمرده . اندوهگین . اندوهگن . اندوهناک . بی رونق. دژم . اَسی . (نصاب الصبیان ). آس . اسیان:
اندر این خانه بوده ام مهمان
کرده ام شاد از او دل پژمان .
عنصری (از اسدی در نسخه خطی لغت نامه اسدی ).
از این هر زمان نو فرستم یکی
تو با درد پژمان
فردوسی .
چنان چون فرستاده پژمان
ز دیدارتان سخت ترسان شود.
فردوسی .
بدان ملک فرمانت هزمان روان
که دشمنت را دوست پژمان روان .
اسدی (گرشاسب نامه نسخه خطی مولف ص 360).
همی حیران و بی سامان وپژمان حال گردیدی
اگر دیدی بصف ّ دشمنان سام نریمانش .
ناصرخسرو.
حمل سرود نوا شد [ کذا ] بمن همی شب و روز
چنانکه بختم از او گشت رنجه و پژمان .
مسعودسعد.
گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم
گه ز عشق خانمان چون غافلان پژمان شویم .
سنائی .
در بخارا دلی مدان امروز
که نه در فرقت تو پژمان است .
سوزنی .
تو دور از من و غمهای تو بمن نزدیک
تو شاد بی من ومن بی تو با غم و پژمان .
سوزنی .
در انتظار عهد شب قدر زلف تو
پژمان تر از چراغ به روزم زمان زمان .
سیف اسفرنگ (از فرهنگ جهانگیری ).
* پشیمان .* ناامید.* مخمور. (برهان قاطع). رجوع به بی پژمان شود.


