چینه
(نِ) [ په . ] (اِ.) 1 - دانه ای که مرغ از زمین برچیند و بخورد. 2 - دیوار گلی، هر طبقه از دیوار گلی .
الطعم , التسییج , الخطا , الطبقت
● birdseed, ayer, artition, tack
Koeder,Masc.[noun]
کان شناسیstreak ==> [.vt. & n]: خط، رگ، رگه، ورقه، تمایل، میل، نوار یا رگه نوارى، سپیده دم، بسرعت حرکت کردن، خط خط کردنزمین شناسیstratum ==> [.n]: لایه، چینه، طبقه، پایه، رتبه، طبقه نسج سلولى، قشرbed ==> بستر، کف، رختخواب، (مجازى) طبقه، ته، باغچه، خوابیدن (در بستر)، تشکیل طبقه دادن bed bait ==> طعمه دادن، خوراک دادن، طعمه را به قلاب ماهیگیرى بستن، دانه، چینه، مایه تطمیع، دانه ى دامclay wall ==> چینهenclosure ==> [.n]: پیوست، در جوف، حصار، چاردیوارى، محوطه، دیوار، حصارکشى، چینه کشى، چینه، ضمیمه، (جمع) ضمائم، میان بارfault ==> [.vt. & n]: کاستى، تقصیر، گناه، عیب، نقص، خطا، اشتباه، شکست زمین، چینه، گسله، تقصیر کردن، مقصر دانستن fault folium ==> برگ، طبقه، چینه، طبقه نازکlayer ==> [.v]: لایه، چینه، لا، طبقه بندى کردن، مطبق کردن، ورقه ورقه، ورقه layer birdseed ==> دانه، غذاى پرندگان (مثل ارزن و غیره)partition ==> [.vt. & n]: جزء بندى کردن، افراز، تیغه، دیواره، وسیله یا اسباب تفکیک، حد فاصل، آپارتمان، تقسیم به بخش هاى جزء کردن، تفکیک کردن، جدا کردنstack ==> [.vt. & n]: توده، کومه، خرمن، دودکش، دسته، بسته، پشته، مقدار زیاد، قفسه کتابخانه، توده کردن، کومه کردن، انباشتن، پشته کردن stack
[ن َ / ن]
{ا}
چنه . دانه مرغان . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). دانه ای که مرغان خورند. (غیاث اللغات ). علف مرغ بود. (اوبهی ). دانه که مرغان خورند. آنچه از دانه و جز آن که مرغ به منقار از زمین چیند. (یادداشت مولف ). در تداول گناباد خراسان دانه ای که به طیور دهند. دان . دانه . چیلک . رجوع به چیلک شود:
همه کارها را سرانجام بین
چو بدخواه چینه نهد دام بین .
جهان دامداریست نیرنگساز
هوای دلش چینه و دام آز.
نباشد سوی چینه آهنگ باز
نه تیهو سوی گوشت آید فراز.
وگر مرغکی کوچک آید فراز
دهدش آب و چینه به روز دراز.
همای همت ، خاقانی سخن دانم
که هیچ خوشه نیرزد برای چینه من .
مرغست جان عاشق و چندانش حوصله
کز هر دو کون لایق او نیست چینه ای .
نقل است که گفت در سفری بودم ، صحرا پربرف بود و گبری را دیدم دامن در سر افکنده و ازصحرا برف میرُفت و ارزن میپاشید. ذوالنون گفت ای دهقان چه دانه پاشی ؟ گفت مرغکان چینه نیابند، دانه میپاشم تا این تخم ببرآید و خدای بر من رحمت کند. گفتم دانه ای که بیگاه باشد کی پذیرد؟ گفت اگر نپذیرد بیندآنچه میکنم . (تذکرةالاولیاء).
مگر خدنگ تو مرغیست آهنین منقار
که هست چینه او دانه دل دشمن .
بی عدد لاحول در هر سینه ای
ماند مرغ حرصشان بی چینه ای .
مرغ جائی رودکه چینه بود
نه بجائی رود که چی نبود.
و بزرگان گفته اند مرغ را چینه باید و کودک را شیر. (از فتوت نامه ملاحسین کاشفی ).
ترا سخن چو خوش آید ز طوطی نطقی
بده ز شکر الطاف خویش چینه او.
-چینه برچین ، یا چینه درچین ; صفت جوجه ای که خود به تنهائی دانه از زمین برچیند و در امر تغذیه نیازی به مادر نداشته باشد.
* چینه دان . رجوع به چینه دان شود: چینه اش خالی شده است .* چهار دیوار. (حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ):
پر از میوه کن خانه را تا به بر
پر از دانه کن چینه را تا به سر.
چینه ، امروز به معنی دیوار گلین است و شعر ابوشکور را هم در فرهنگ اسدی برای خنبه شاهد آورده اند یعنی کلمه چینه را خنبه خوانده اند. (یادداشت مولف ).* در اصطلاح بنائی دیوار گلی . دیوار گلین . دیواری که از گل برآرند بی آجری و خشتی . دیواری که از گل بی خشت برآرند. دیواری از گل برآورده . (یادداشت مولف ). در تداول گناباد خراسان آن را دای گویند. دیوار گلی که از رده های گل برآورند. در تداول شوشتر دگ و نسبو و نصبو گویند.* در اصطلاح بنائی هر مرتبه از گل باشد که بر دیوار گذارند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). هر طبقه از طبقات دیوار از گل برآمده . لاد. رده دیوار. (غیاث ). رهص ; چینه بن دیوار. رمص ; رسته بنا یا چینه دیوار برتر از رسته بنا باشد. (منتهی الارب ).* در زمین شناسی لایه ای ازسنگ که سراسر آن کم و بیش یکسان و نسبت به لایه های فوقانی و تحتانی آن مشخص باشد. طبقه ای از زمین . (از لغات مصوب فرهنگستان ).
{ا}
چنه . دانه مرغان . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). دانه ای که مرغان خورند. (غیاث اللغات ). علف مرغ بود. (اوبهی ). دانه که مرغان خورند. آنچه از دانه و جز آن که مرغ به منقار از زمین چیند. (یادداشت مولف ). در تداول گناباد خراسان دانه ای که به طیور دهند. دان . دانه . چیلک . رجوع به چیلک شود:
همه کارها را سرانجام بین
چو بدخواه چینه نهد دام بین .
اسدی .
جهان دامداریست نیرنگساز
هوای دلش چینه و دام آز.
اسدی (گرشاسبنامه )
نباشد سوی چینه آهنگ باز
نه تیهو سوی گوشت آید فراز.
اسدی (گرشاسبنامه )
وگر مرغکی کوچک آید فراز
دهدش آب و چینه به روز دراز.
اسدی (گرشاسبنامه )
همای همت ، خاقانی سخن دانم
که هیچ خوشه نیرزد برای چینه من .
خاقانی .
مرغست جان عاشق و چندانش حوصله
کز هر دو کون لایق او نیست چینه ای .
عطار.
نقل است که گفت در سفری بودم ، صحرا پربرف بود و گبری را دیدم دامن در سر افکنده و ازصحرا برف میرُفت و ارزن میپاشید. ذوالنون گفت ای دهقان چه دانه پاشی ؟ گفت مرغکان چینه نیابند، دانه میپاشم تا این تخم ببرآید و خدای بر من رحمت کند. گفتم دانه ای که بیگاه باشد کی پذیرد؟ گفت اگر نپذیرد بیندآنچه میکنم . (تذکرةالاولیاء).
مگر خدنگ تو مرغیست آهنین منقار
که هست چینه او دانه دل دشمن .
اثیر اومانی .
بی عدد لاحول در هر سینه ای
ماند مرغ حرصشان بی چینه ای .
مولوی .
مرغ جائی رودکه چینه بود
نه بجائی رود که چی نبود.
سعدی (گلستان ).
و بزرگان گفته اند مرغ را چینه باید و کودک را شیر. (از فتوت نامه ملاحسین کاشفی ).
ترا سخن چو خوش آید ز طوطی نطقی
بده ز شکر الطاف خویش چینه او.
حسین مویدی دهستانی .
-چینه برچین ، یا چینه درچین ; صفت جوجه ای که خود به تنهائی دانه از زمین برچیند و در امر تغذیه نیازی به مادر نداشته باشد.
* چینه دان . رجوع به چینه دان شود: چینه اش خالی شده است .* چهار دیوار. (حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ):
پر از میوه کن خانه را تا به بر
پر از دانه کن چینه را تا به سر.
ابوشکور (از حاشیه فرهنگ اسدی ).
چینه ، امروز به معنی دیوار گلین است و شعر ابوشکور را هم در فرهنگ اسدی برای خنبه شاهد آورده اند یعنی کلمه چینه را خنبه خوانده اند. (یادداشت مولف ).* در اصطلاح بنائی دیوار گلی . دیوار گلین . دیواری که از گل برآرند بی آجری و خشتی . دیواری که از گل بی خشت برآرند. دیواری از گل برآورده . (یادداشت مولف ). در تداول گناباد خراسان آن را دای گویند. دیوار گلی که از رده های گل برآورند. در تداول شوشتر دگ و نسبو و نصبو گویند.* در اصطلاح بنائی هر مرتبه از گل باشد که بر دیوار گذارند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). هر طبقه از طبقات دیوار از گل برآمده . لاد. رده دیوار. (غیاث ). رهص ; چینه بن دیوار. رمص ; رسته بنا یا چینه دیوار برتر از رسته بنا باشد. (منتهی الارب ).* در زمین شناسی لایه ای ازسنگ که سراسر آن کم و بیش یکسان و نسبت به لایه های فوقانی و تحتانی آن مشخص باشد. طبقه ای از زمین . (از لغات مصوب فرهنگستان ).
[ن َ / ن]
{ا}
اسم است از کلمه چین (از مصدرچیدن ) در مقام تخصیص نوع از جنس . رجوع به چین شود.
-خارچینه ; خارچین . ابزار خارکن .
-موچینه ; موچین . آلت کندن موی از رخسار.
{ا}
اسم است از کلمه چین (از مصدرچیدن ) در مقام تخصیص نوع از جنس . رجوع به چین شود.
-خارچینه ; خارچین . ابزار خارکن .
-موچینه ; موچین . آلت کندن موی از رخسار.


