چمچه
(چَ یا چُ یا چِ) (اِ.) کفگیر، قاشق بزرگ .
الملعقت
الملعقت
ترکی 1ـ آنین (= قاشُق، برهان) 2ـ کفگیرک
● ladle, coop
Löffel (m)
گیاه شناسیspathe ==> (گیاه شناسى) گریبانهscoop ==> [.vt. & n]: چمچه، ملاقه، خاک انداز، کج بیل، اسباب مخصوص در آوردن چیزى (شبیه قاشق)، ملاقه زنى، حرکت شبیه چمچه زنى، به قدر یک چمچه، بیرون آوردن، گود کردن، کندنspoon ==> قاشق، چمچه، با قاشق برداشتن، (زبان عامیانه) بوس و کنار کردن spoon ladle ==> [.v. & n]: ملاقه، با ملاقه کشیدن، با ملاقه برداشتن
[چ ُ / چ َ چ َ / چ]
{ا}
قاشق وکفگیر کوچک . (آنندراج ). ملاغه و ملعقه و کفگیر. (ناظم الاطباء). چمچم . خَطیفَه . (منتهی الارب ):
غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ .
آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من
آن چمچمه هریسه و حلوا از آن تو.
ز طباخی او شدم غصه خور
دلی دارم از غصه چون چمچه پر.
و رجوع به چمچم و ملاغه و کفگیر شود.* در لهجه قزوین ، به معنی خاک انداز.* در لهجه قزوین ; قاشق چوبی بزرگ.* جام و پیاله چوبین . (ناظم الاطباء).
{ا}
قاشق وکفگیر کوچک . (آنندراج ). ملاغه و ملعقه و کفگیر. (ناظم الاطباء). چمچم . خَطیفَه . (منتهی الارب ):
غریبی گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ .
سعدی .
آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من
آن چمچمه هریسه و حلوا از آن تو.
وحشی .
ز طباخی او شدم غصه خور
دلی دارم از غصه چون چمچه پر.
وحید (از آنندراج ).
و رجوع به چمچم و ملاغه و کفگیر شود.* در لهجه قزوین ، به معنی خاک انداز.* در لهجه قزوین ; قاشق چوبی بزرگ.* جام و پیاله چوبین . (ناظم الاطباء).


