منفذ
(مَ فَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - راه، محل نفوذ. 2 - سوراخ . ج . منافذ.
الثقب , المسام
الثقب , المسام
● aperture, utlet, ent

air hole ==> منفذ، بادگیر، چاه هوایى

air pocket ==> (air hole =) ـ منفذ، بادگیر، چاه هوایى

bore ==> [.v]: سوراخ، سوراخ کردن، گمانه، سنبیدن، سفتن، نقب زدن، خسته کردن، موى دماغ کسى شدن، خسته شدن، منفذ، مته، وسیله سوراخ کردن، کالیبر تفنگ، (مجازى) خسته کننده bore

lenticel ==> (گیاه شناسى) عدسک، منفذ، خلل و فرج گیاهى

pore ==> [.v]: سوراخ ریز، منفذ، روزنه، خلل و فرج، در دریاى تفکر غوطه ور شدن pore

vent ==> [.vt. & n]: باد خور گذاردن براى، بیرون ریختن، بیرون دادن، خالى کردن، مخرج، منفذ، دریچه

aperture ==> [.n]: روزنه، دهانه یا سوراخ، گشادگى

outlet ==> [.n]: دررو، فروشگاه، پریز، روزنه، مجراى خروج، بازار فروش، مخرج


[م َ ف َ / ف]
(ع ا) جای درگذشتن و جای جاری شدن و از این معنی راه مراد است . (غیاث ) (آنندراج ). موضع نفوذ و درگذشتن چیزی و راه و معبر و سوراخ و مخرج . (ناظم الاطباء). موضع نفوذ چیزی . ج ، منافذ.(از اقرب الموارد) (از محیطالمحیط). جای نفوذ کردن .رخنه . شکاف . ثقبه . روزن . روزنه . گذرگاه . (یادداشت مرحوم دهخدا): سوراخ چشم و دهان که منفذ طعام است صورت کند. (کیمیای سعادت چ احمد آرام ص 792). این گذرها را به تازی ثقبه گویند و منفذ نیز گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ). راهی که دانست بر بام رفت و ازمنفذی نگاه کرد. (مرزبان نامه چ قزوینی ص 126). سوراخ دیوار را منفذ بگرفت . (مرزبان نامه ایضاً ص 29). اگر به سوراخ روم منفذ بگیرد. (مرزبان نامه ایضاً ص 232).
از گوش سرندای ازل استماع کن
نز گوش سر که منفذ او بر صواعق است .
کمال الدین اسماعیل (دیوان چ حسین بحرالعلومی ص 289).
تیری که چون ز منفذ سفلی گشاد یافت
در سنگ خاره قوت زخمش نشان کند.

کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص 434).


پاره ای از ریش فرعون است در دست کلیم
منفذی از دود دوزخ کرده بردارالسلام .

کمال الدین اسماعیل (ایضاً ص 317).


به زخم سنگ سوراخ سوزن را منفذ جمل می ساختند. (جهانگشای جوینی ).
منفذی یابد در آن بحر عسل
آفتی را نبود اندر وی عمل .

مولوی (مثنوی چ رمضانی ص 271).


منفذی داری به بحر ای آبگیر
ننگ دار از آب جستن از غدیر.

مولوی .


گفت منفذ نیست از گردونتان
جز به سلطان و به وحی آسمان .

مولوی .


منفذش نی از قفص سوی علا
در قفسها می رود از جا به جا.

مولوی (مثنوی چ رمضانی ص 419).


کوه را غرقه کند یک زخم نم
منفذی گر باز باشد سوی یم .

مولوی .


طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته . (گلستان سعدی ).
[م ُ ن َف ْ ف]
{ع ص}
(در طب قدیم ) هر چیز که تاثیر دوا یا غذایی را تسریع کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
[م ُ ف]
{ع ص}
آنکه می گذراند و آنکه داخل می کند و درمی آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به انفاذ شود.