مزاح
(مِ) [ ع . ] (اِ.) شوخی، خوش طبعی .
المرح
المرح
● persiflage, ood humor, umor, est, ocularity

humor ==> (humour =) ـ مشرب، خیال، مزاح، خلق، شوخى، خوشمزگى، خوشى دادن، راضى نگاه داشتن، (پزشکى) خلط، تنابه

humour ==> (humor =) ـ مشرب، خیال، مزاح، خلق، شوخى، خوشمزگى، خوشى دادن، راضى نگاه داشتن، (پزشکى) خلط، تنابه

prank ==> شوخى، شوخى آمیخته با فریب، شوخى خرکى، مزاح، شوخ طبعى، شوخى زننده، تزیین کردن

wit ==> هوش، قوه تعقل، لطافت طبع، مزاح، بذله گویى، دانستن، آموختن wit

persiflage ==> [.n]: شوخى، شوخى کنایه دار، دست انداختن کسى

good humor

jest ==> [.vt. & n]: لطیفه، بذله، شوخى، بذله گویى، خوش طبعى، طعنه، گوشه، کنایه، عمل، کردار، طعنه زدن، تمسخر کردن، استهزاء کردن، به بازى گرفتن، شوخى کردن، مزاح گفتن

jocularity ==> شوخ، خوش مزگى، طرب


[م /م َ /م ُ]
{ع مص}
با هم خوش طبعی کردن . (غیاث ) (آنندراج ). خوشمزگی . فکاهت . لودگی . چکگی . مفاکهة. مفاکهت . طیبت . مطایبه . مَزح . ممازحت . ممازحة. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مزاح کردن . (تاج المصادر). لاغ . (صراح ). (منتهی الارب ).خوش منشی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دُعبُب . دَعابة. (منتهی الارب ). مداعبة. مباسطت با غیر از راه تلطف و استعطاف نه اذیت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):مجارزة; با هم مزاح کردن که به دشنام ماند. (منتهی الارب ).* (امص ) به معنی شوخی به فتح میم تلفظ می شود اما در اصل به ضم یا کسر آن است . (نشریه دانشکده ادبیات تبریز سال 2 شماره 1): گفت یاد دارم [ مسعود ] و مزاح میکردم . (تاریخ بیهقی ص 162). مهتری بزرگ با تو به مزاح و خنده سخن می گوید و تو حد خویش نگاه نمیداری . (تاریخ بیهقی ص 324).
ز هزل و لاغ تو آزار خیزد
مزاح سرد آب رو بریزد.

ناصرخسرو.


ترا به محنت مسعودسعد عمر گذشت
بدار ماتم دولت که نیست جای مزاح .

مسعودسعد.


مزاحی کردم او درخواست پنداشت
دروغی گفتم او خود راست پنداشت .

نظامی .


اطلسی کز بهر تقوی و صلاح
دوخت باید خرج کردی ازمزاح .

مولوی .


زن بسی گفتش که آخر ای امیر
گرمزاحی کردم از طیبت مگیر.

مولوی .


به مزاحت نگفتم این گفتار
هزل بگذار و جدّ از او بردار.

سعدی .


رجل دَعب و داعب و دَعّاب و دَعّابة; مرد بامزاح . (منتهی الارب ).
-مزاح آمیز ; همراه با شوخی و مزاح .
-مزاح پیشه ; که همواره مزاح می کند. شوخ: متوکل مزاح پیشه بود. (مجمل التواریخ ).
* شادی رسانیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* ظرافت در گفتار: به مزاح ، زبان خر را خلج داند. رجوع به ظرافت شود.
-مزاح کننده ; که شوخی و ریشخند و مزاح می کند. دَعوب . (یادداشت مرحوم دهخدا).
[م ُ]
{ع ص}
دور گردانیده . رانده . برطرف ساخته .
-مزاح العله ; بی تعلل و بهانه . بهانه برطرف کرده شده: در عوارض حاجات و سوانح مهمات مزاح العله گردانید. (ترجمه تاریخ یمینی ). به خزائن و مراکب و اسلحه و اسباب سپه داری او را مستظهر و مزاح العله گردانید. (ترجمه تاریخ یمینی ص 62).
[م َزْ زا]
{ع ص}
بسیارمزاح . فراخ مزاح . مزاح کننده . لوده . چَکه . شوخ . بذله گو. بسیارطیبت . بسیارلاغ . آن که بسیار مزاح کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). بسیار لاغ کننده . (ناظم الاطباء):
به مداحان و مزاحان سعدالملک برخوانم
چو اندر چنگ آن گرگان فتاد از بره بیزارم .

سوزنی .