محجر
(مُ هَ جَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - سخت گردیده مانند سنگ . 2 - سنگ چین شده، با سنگ برآورده . 3 - خرمن ماه، هاله . در فارسی : محجور، ممنوع .
السیاج , الحاجز , القشرت
السياج , الحاجز , القشرت
● grille, attice
Einzäunung (f),Fechten,Staket (n),Zaun (m)
fence ==> [.vt. & n]: حصار، دیوار، پرچین، محجر، سپر، شمشیر بازى، خاکریز، پناه دادن، حفظ کردن، نرده کشیدن، شمشیر بازى کردن fence fencing ==> [.vt. & n]: حصار، دیوار، پرچین، محجر، سپر، شمشیر بازى، خاکریز، پناه دادن، حفظ کردن، نرده کشیدن، شمشیر بازى کردن fence palisade ==> [.v. & n]: صخره ى مشرف بر رودخانه، محجر، پرچین، با پرچین احاطه کردنparapet ==> [.n]: جان پناه، سنگر، سپر، محجر، دیواره، نردهpeel ==> [.v. & n]: پوست انداختن، پوست کندن، کندن، پوست، خلال، نرده چوبى، محجرgrille ==> (grill =) ـ [.n]: پنجره مشبک، شبکه، پنجره کوچک بلیط فروشها (در سینما و غیره)lattice ==> [.n]: کار مشبک، شبکه، شبکه بندى، شبکه کارى، تورى منظم lattice
[م َ ج َ]
(ع ا) حرام . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). هر چیز حرام و ممنوع . (ناظم الاطباء).* مُحَجًّر. نرده . دارافزین . حائلی که جلو ایوان قرار دهند. رجوع به مُحَجًّر شود.
-محجر ساختن ; نرده و دارافزین ساختن .
-محجر ساختن ; نرده و دارافزین ساختن .
[م ج َ / م َ ج]
{ع ا}
بوستان . (منتهی الارب ). بوستان و باغ که دارای اشجار باشد. (ناظم الاطباء).* چشم خانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کاسه چشم . حدقه چشم:
بجای وهم یکی تیر دیده در دل خویش
بجای دیده یکی نیزه دیده در محجر.
* چشم نمایان از برقع.* گوشه چشم که از نقاب زنان و پیچهای عمامه مردان نمایان باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* گرداگرد دیه . (مهذب الاسماء). ج ، محاجر. گرداگرد ده و منه محاجر اقیال الیمن و هی الاحماء و کان لکل واحد حمی لایرعاه غیره . (منتهی الارب ). علف زاری که حکام برای چهارپایان خود از غیر منع کنند، و از آن است محاجر ملوک الیمن . (ناظم الاطباء).* حرام . (منتهی الارب ).
{ع ا}
بوستان . (منتهی الارب ). بوستان و باغ که دارای اشجار باشد. (ناظم الاطباء).* چشم خانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء). کاسه چشم . حدقه چشم:
بجای وهم یکی تیر دیده در دل خویش
بجای دیده یکی نیزه دیده در محجر.
عنصری (دیوان چ دبیرسیاقی ص 127).
* چشم نمایان از برقع.* گوشه چشم که از نقاب زنان و پیچهای عمامه مردان نمایان باشد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* گرداگرد دیه . (مهذب الاسماء). ج ، محاجر. گرداگرد ده و منه محاجر اقیال الیمن و هی الاحماء و کان لکل واحد حمی لایرعاه غیره . (منتهی الارب ). علف زاری که حکام برای چهارپایان خود از غیر منع کنند، و از آن است محاجر ملوک الیمن . (ناظم الاطباء).* حرام . (منتهی الارب ).
[م ُ ح َج ْ ج َ]
{ع ص}
ماه هاله دار و خرمن کرده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ماه که شایورد دارد.* شتری که گرداگرد چشم وی را با آهن مدور داغ کرده باشند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).* (ا)نرده ای که در پیش در اطاق و یا در جلو صفه و ایوان سازند. (ناظم الاطباء). دارابزین . دارافزین . دست انداز. مَحْجَر .* (ص ) سخت گردیده مانند سنگ.* به سنگ برآورده . سنگچین شده: ...نفس شهر قم از برای باغات و بساتین از برای آنک در زمستان در چاههای محجر نهند. (تاریخ قم ص 42).* محجور و ممنوع .
-محجر ساختن ; محجور و ممنوع کردن: اگر از کتاب لعنی و سبی نسبت به صحابه کبارمشهود افتد مواخذه شدید کنم و کتابها محجر سازم . (المآثر والاًّثار ص 131).
{ع ص}
ماه هاله دار و خرمن کرده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). ماه که شایورد دارد.* شتری که گرداگرد چشم وی را با آهن مدور داغ کرده باشند. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).* (ا)نرده ای که در پیش در اطاق و یا در جلو صفه و ایوان سازند. (ناظم الاطباء). دارابزین . دارافزین . دست انداز. مَحْجَر
-محجر ساختن ; محجور و ممنوع کردن: اگر از کتاب لعنی و سبی نسبت به صحابه کبارمشهود افتد مواخذه شدید کنم و کتابها محجر سازم . (المآثر والاًّثار ص 131).
[م ُ ح َج ْ ج / ج َج ْ ج َ]
{اخ}
آبی است و گویند موضعی است . (منتهی الارب ). جایی است دراقیال حجاز و گویند در دیار طی . (از معجم البلدان ).
{اخ}
آبی است و گویند موضعی است . (منتهی الارب ). جایی است دراقیال حجاز و گویند در دیار طی . (از معجم البلدان ).


