فعال
موثر, قابل اجرا, انجام شدنی, موثر, موثر.
(فَ عّ) [ ع . ] (ص .) پُرکار، کوشا.
(فِ) [ ع . ] (اِ.) جِ فعل ؛ کارها، رفتارها.
نشیط
نشيط
پویا، پرکار، کاری، پرتکاپو،
کناور، چالاک، کاری، کنشگر، تکاپوگر
کارا، کنشوَر
کناور، چالاک، کاری، کنشگر، تکاپوگر
کارا، کنشوَر
پويا، پرکار، کاري، پرتکاپو،
كناور، چالاک، كاري، كنشگر، تكاپوگر
کارا، کنشوَر
كناور، چالاک، كاري، كنشگر، تكاپوگر
کارا، کنشوَر
● active, ctivist, ggressive, live, stir, ively, ut, estless, harp, tirring, ivid
Taetig
activate
آدمtrotter ==> [.n]: (در جمع) پاچه، یورتمه ران، اسب یورتمه رو، شخص چابک و پرکار trotter acting ==> [.n]: کنش، فعل، کردار، عمل، کار، حقیقت، امر مسلم، فرمان قانون، تصویب نامه، اعلامیه، (حقوق) سند، پیمان، رساله، سرگذشت، پرده ى نمایش (مثل پرده ى اول) ـ [.v]: کنش کردن، کار کردن، عمل کردن، جان دادن، روح دادن، برانگیختن، رفتار کردن، اثر کردن، بازى کردن، نمایش دادن act active ==> [.adj]: فعال، دایر، کنشى، کارى، ساعى، حاضر بخدمت، تنزل بردار، با ربح، (دستور زبان) معلوم، متعدى، مولد، کنش ور، کنش گر active astir ==> [.adj]: بیرون از بستر، در جنبش، در حرکت، فعالenergetic ==> [.adj]: پرتکاپو، کارمایه اى، جدى، کارى، فعال، داراى انرژىlight foot ==> (light footed =) ـ ماهر، تردست، بادپا، فعال، چابک، سبک پاlight footed ==> (light foot =) ـ ماهر، تردست، بادپا، فعال، چابک، سبک پاpragmatics ==> کاربست، (pragmatic) عملى، فعال، واقع بین، فلسفه واقع بینى واقعیت گرایىsmacking ==> [.v]: ماچ، صداى سیلى یا شلاق، مزه، طعم، چشیدن مختصر، با صدا غذا خوردن، ماچ صدادار کردن، مزه مخصوصى داشتن، کف دستى زدن، کتک زدن، کاملاً، یکراست smack snell ==> سریع، فعال، مشتاق، زیرک، تیز هوش، سخت، خشن، بند قلاب ماهیگیرى، بند زدن (به قلاب ماهیگیرى)spiritous ==> الکل دار، مشتق از الکل، فعال، زنده، خالصspirituous ==> [.adj]: داراى حالت روحانى، مربوط به عالم معنویات، فعال، سرزنده، داراى الکلsthenic ==> فعال، حاد، تندکار، قوى، خطرناک، وخیم، شدید، نیرومندstrenuous ==> [.adj]: با حرارت، مصر، بلیغ، فوق العاده، فعال، شدیدtrig ==> قابل اعتماد، وفادار، فعال، سرحال، منبسط، تر و تمیز، دویدن، چهار نعل رفتن، شیک، خود آرا، خط شروع مسابقه، خندق، از حرکت بازداشتن (مثل چرخ ماشین)، علامت گذاشتنactivist ==> طرفدار عمل
[ف]
{ع ا}
ج فعل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).*فعلی که از دو فاعل باشد مانند. مَرًّ.*دسته تبر. (از اقرب الموارد). رجوع به فَعال شود.
{ع ا}
ج فعل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).*فعلی که از دو فاعل باشد مانند. مَرًّ.*دسته تبر. (از اقرب الموارد). رجوع به فَعال شود.
[ف َ]
{ع ا}
دسته تبر و تیشه و جز آن . ج ، فُعُل .* کرم و جوانمردی .* کردار نیکو یا در خیر یا در شر هر دو استعمال کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بفتح اول برای فاعل مفرد است و اگر فاعل بیش از یک باشد بکسر اول آید: هم حسان الفعال . (از اقرب الموارد):
فعالش مایه خیر و جمالش آیت خوبی
جلالش نزهت خلق و کمالش زینت دنیا.
نفرین کنم ز درد فعال زمانه را
کو دادکبر و مرتبه این گو فسانه را.
آن را که ندانی نسب و نسبت و حالش
وی را نبود هیچ گواهی به فعالش .
کس از من سیه نامه تر دیده نیست
که هیچش فعال پسندیده نیست .
-بدفعال ; بدفعل . بدکار. گناهکار:
خداوند جهان به آتش بسوزد بدفعالان را
بر این قائم شده ست اندر جهان بسیار برهانها.
-خورشیدفعال ; درخشان . آنکه نور و بهره اش بهمه میرسد، مانند خورشید:
ای نه جمشید و به صدر اندرجمشیدسیر
ای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال .
-دشمن فعال ; آنکه کارش بدشمنان ماند. دشمن کردار. مانند دشمن:
ندانم چون تو در عالم دگر دوست
اگرچه دوستی دشمن فعالی .
* (مص ) نیکویی یا بدی کردن . (منتهی الارب ).
{ع ا}
دسته تبر و تیشه و جز آن . ج ، فُعُل .* کرم و جوانمردی .* کردار نیکو یا در خیر یا در شر هر دو استعمال کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بفتح اول برای فاعل مفرد است و اگر فاعل بیش از یک باشد بکسر اول آید: هم حسان الفعال . (از اقرب الموارد):
فعالش مایه خیر و جمالش آیت خوبی
جلالش نزهت خلق و کمالش زینت دنیا.
منوچهری .
نفرین کنم ز درد فعال زمانه را
کو دادکبر و مرتبه این گو فسانه را.
شاکر بخاری .
آن را که ندانی نسب و نسبت و حالش
وی را نبود هیچ گواهی به فعالش .
ناصرخسرو.
کس از من سیه نامه تر دیده نیست
که هیچش فعال پسندیده نیست .
سعدی (بوستان ).
-بدفعال ; بدفعل . بدکار. گناهکار:
خداوند جهان به آتش بسوزد بدفعالان را
بر این قائم شده ست اندر جهان بسیار برهانها.
ناصرخسرو.
-خورشیدفعال ; درخشان . آنکه نور و بهره اش بهمه میرسد، مانند خورشید:
ای نه جمشید و به صدر اندرجمشیدسیر
ای نه خورشید و به بزم اندر خورشیدفعال .
فرخی .
-دشمن فعال ; آنکه کارش بدشمنان ماند. دشمن کردار. مانند دشمن:
ندانم چون تو در عالم دگر دوست
اگرچه دوستی دشمن فعالی .
سعدی .
* (مص ) نیکویی یا بدی کردن . (منتهی الارب ).
[ف َ ل]
{ع ا فعل}
امرست یعنی بکن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
{ع ا فعل}
امرست یعنی بکن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
[ف َع ْ عا]
{ع ص}
بسیار کننده . کاری . پرکار. (فرهنگ فارسی معین ):
تویی وهاب مال و جز تو واهب
تویی فعال جود و جز تو فاعل .
-عقل فعال ; عقل دهم . عقل فیاض . روح القدس . (از فرهنگ فارسی معین ):
غواص چه چیز عقل فعال
شاینده بعقل یک پیمبر.
-فعال مایشاء ; فعال مایرید. رجوع به این دو کلمه شود.
{ع ص}
بسیار کننده . کاری . پرکار. (فرهنگ فارسی معین ):
تویی وهاب مال و جز تو واهب
تویی فعال جود و جز تو فاعل .
منوچهری .
-عقل فعال ; عقل دهم . عقل فیاض . روح القدس . (از فرهنگ فارسی معین ):
غواص چه چیز عقل فعال
شاینده بعقل یک پیمبر.
ناصرخسرو.
-فعال مایشاء ; فعال مایرید. رجوع به این دو کلمه شود.


