غل
(غَ لّ) [ ع . ] (مص م .) 1 - دست کسی را به گردن بستن . 2 - بند بر دست و پای و گردن کسی گذاشتن .
(غُ) [ ع . ] (اِ.)1 - گردن بند. 2 - بند و زنجیری که به گردن یا دست و پای مجرمان می بندند.
(غِ) [ ع . ] 1 - (مص ل .) کینه داشتن . 2 - حسد بردن . 3 - (اِ.) کینه . 4 - حسد. 5 - دشمنی .
● chains, ollar, ing
chains ==> [.n]: زنجیر، کند و زنجیر، حلقه، (مجازى) رشته، سلسله [.v]: زنجیر کردن chain collar ==> [.v. & n]: یقه، یخه، گریبان، گردن بند collar ring ==> (past: rang ; past participle: rung) ـ [.v]: حلقه، زنگ زدن، احاطه کردن، محفل، گروه، انگشتر، میدان، عرصه، گود، جسم حلقوى، طوقه، صحنه ورزش، چرخ خوردن، حلقه زدن، گرد آمدن، زنگ اخبار، صداى زنگ تلفن، طنین، ناقوس ring
[غ ُ]
{ا}
مخفف غول که دیو بیابانی است . (آنندراج ). رجوع به غول شود.* مخفف غُل ّ. رجوع به غُل ّ شود.* اره .* غلغله . (ناظم الاطباء).
{ا}
مخفف غول که دیو بیابانی است . (آنندراج ). رجوع به غول شود.* مخفف غُل ّ. رجوع به غُل ّ شود.* اره .* غلغله . (ناظم الاطباء).
[غ َل ل]
{ع مص}
دست وا گردن بستن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ): غل یده الی عنقه ; آن را با غل بست . (ازمنتهی الارب ).* طوق در دست و پای و گردن کسی نهادن . (منتهی الارب ). گذاشتن غل در گردن یا دست کسی . (از تاج العروس ).* غل در شی ; در آورده شدن در آن . (از منتهی الارب ). داخل کردن در چیزی . (از اقرب الموارد). درآوردن .* غل در شی ; درآمدن در آن . (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ).* غل مفاوز; درآمدن در بیابانها. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد).* غل آب در میان اشجار; رفتن آب در میان درختان . (از تاج العروس ) (المنجد). * غل چیزی ; بر گرفتن آن را در نهان ، و آن را در متاع خود پنهان کردن : غل فلان کذا; اخذه فی خفیة و دسه فی متاعه . (اقرب الموارد).* غل غلالة; پوشیدن آن را. (منتهی الارب ) پوشیدن شاماکچه را. (ناظم الاطباء).* غل بصر; از راستی میل کردن نگاه کسی . (از منتهی الارب ). منحرف شدن از راستی . (از تاج العروس ).* غل دهن در راس ; در بن موی دررسانیدن روغن را. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد).* غل المراءة; حشاها. (منتهی الارب ) (تاج العروس ) : غل المراءة; جعل لها حشیة و لایکون الا من ضخم . (اقرب الموارد). صاحب شرح قاموس گوید: غل المراءة; یعنی پر کرد و آگند زن را با ذکر خود و این جز به سبب ستبری نباشد.* یقال : غل الکبش قضیبه من غیر ان یرفع الالیة.(منتهی الارب ); یعنی درآورد تکه نره خود را بی آنکه بلند کند دنبه را. (ناظم الاطباء).* غل ضیعة; غله کردن آب و زمین . (منتهی الارب ). غله آوردن آب و زمین . (ناظم الاطباء).* غل نوی به قت ; آمیختن خسته را با سپست . (از منتهی الارب ). آمیختن هسته را با سپست . (ناظم الاطباء).* ماله اُل ًّ و غُل ًّ دعائی است علیه کسی ; یعنی در قضاء افکنده شود و دیوانه گردد و در گردنش غل زده شود، دعاء علیه ; ای دفع فی قضاء و جن فوضع فی عنقه الغل . (اقرب الموارد) (تاج العروس ). صاحب منتهی الارب گوید: «و یقال ماله اُل ٌّ و غُل ٌّ ; ای شی من الیل ، و قید (شاید: قیل ) دعاء علیه . - انتهی .در شرح قاموس به فارسی و همچنین در صحاح جوهری تنهابه ذکر عبارت مطابق ضبط اقرب الموارد کفایت شده است و در شرح ترکی قاموس چنین آمده : در قول عربها که درمقام دعای بد (نفرین ) گویند: ماله ال و غل ، اُل ، ماضی مجهول است به معنی : بقفای او زدند و او را پیش راندند، و غل نیز ماضی مجهول است به معنی : دیوانه گردید و برگردن او طوق زدند. - انتهی . پس در معنی عبارت چنین میتوان گفت : او را چه شده است ؟ بر قفایش بزنند و پیش رانند و دیوانه گردد و غل بر گردنش بندند. و بنابراین قول ناظم الاطباء که گوید: «دعایی است ; یعنی هلاک کرده شود و برساد به وی تشنگی » ظاهراً غلط است .
{ع مص}
دست وا گردن بستن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ): غل یده الی عنقه ; آن را با غل بست . (ازمنتهی الارب ).* طوق در دست و پای و گردن کسی نهادن . (منتهی الارب ). گذاشتن غل در گردن یا دست کسی . (از تاج العروس ).* غل در شی ; در آورده شدن در آن . (از منتهی الارب ). داخل کردن در چیزی . (از اقرب الموارد). درآوردن .* غل در شی ; درآمدن در آن . (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ).* غل مفاوز; درآمدن در بیابانها. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد).* غل آب در میان اشجار; رفتن آب در میان درختان . (از تاج العروس ) (المنجد).
[غل ل]
(ع مص ) غل صدر; کینه داشتن و دل پر کینه گردیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). غش یا کینه و دشمنی داشتن . (از اقرب الموارد). کینه ور شدن . (مصادر زوزنی ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ).* رشک بردن . حسد بردن . (دزی ج 2 ص 212).* (امص ) کینه . (ترجمان علامه جرجانی ) (مجمل اللغة) (مهذب الاسماء) (مقدمةالادب زمخشری ). کین . (مقدمة الادب ). کینه و خیانت و کدورت . (غیاث اللغات ). حسد. عداوت . دشمنی . حقد. غش: و نزعنا ما فی صدورهم من غل . (قرآن 7/43).
غل است مرا به دل درون از تو
گر هست ترا ز من بدل در غل .
سزای غل بود آن گردنی که بر صاحب
به جهل سینه خود پر ز کینه دارد و غل .
این همه وهم تو است ای ساده دل
ورنه با تو نه غشی دارم نه غل .
قبیله ازد و اشعریان بددل نشوند وایشان را غل و حقد و حسد نبود. (تاریخ قم ص 273).
-بی غل و غش ; بی شبهه و بی تردید و بی عیب . (ناظم الاطباء). آنکه کینه و حسد و حقد ندارد.
-بی غل یا بی غش و غل ; در تداول فارسی زبانان غالباً به فتح غین است به معنی بی حیله وبی فریب و مکر. (از ناظم الاطباء). آنکه کینه و حسد وحقد ندارد:
فتنه مشو هیچ بر حمایل زرین
علم نکوتر، ز علم ساز حمایل
فتنه این روزگار پرغش و غلی
زآنکه نگشته ست جانت بی غش و بی غل .
رجوع به بی غش شود.
-غش و غل ; به معنی غل و غش است . رجوع به غش شود.
-غل و غش ; در تداول فارسی زبانان غالباً به فتح هردو غین استعمال شود به معنی کینه و دشمنی و حسد و عداوت و غرض و بددلی .
غل است مرا به دل درون از تو
گر هست ترا ز من بدل در غل .
ناصرخسرو.
سزای غل بود آن گردنی که بر صاحب
به جهل سینه خود پر ز کینه دارد و غل .
سوزنی .
این همه وهم تو است ای ساده دل
ورنه با تو نه غشی دارم نه غل .
مولوی (مثنوی ).
قبیله ازد و اشعریان بددل نشوند وایشان را غل و حقد و حسد نبود. (تاریخ قم ص 273).
-بی غل و غش ; بی شبهه و بی تردید و بی عیب . (ناظم الاطباء). آنکه کینه و حسد و حقد ندارد.
-بی غل یا بی غش و غل ; در تداول فارسی زبانان غالباً به فتح غین است به معنی بی حیله وبی فریب و مکر. (از ناظم الاطباء). آنکه کینه و حسد وحقد ندارد:
فتنه مشو هیچ بر حمایل زرین
علم نکوتر، ز علم ساز حمایل
فتنه این روزگار پرغش و غلی
زآنکه نگشته ست جانت بی غش و بی غل .
ناصرخسرو (دیوان ص 244).
رجوع به بی غش شود.
-غش و غل ; به معنی غل و غش است . رجوع به غش شود.
-غل و غش ; در تداول فارسی زبانان غالباً به فتح هردو غین استعمال شود به معنی کینه و دشمنی و حسد و عداوت و غرض و بددلی .
[غ ُل ل]
{ع امص}
تشنگی ، یا سختی و سوزش تشنگی وسوزش شکم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عطش یا شدت آن یا حرارت جوف . (از اقرب الموارد).* (ا) طوق آهنی و بند. (غیاث اللغات ) و در فارسی مخفف گویند. (از آنندراج ). بند. (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب زمخشری ). بند گردن . بند دست . (مقدمة الارب زمخشری ). بنددست و گردن . (ترجمان علامه جرجانی ). گردن بند و هرچه گرد گیرد چیزی را. ج ، اَغلال . (منتهی الارب ). قلاده ای که بر گردن بندی نهند. طوقی آهنی یا دوالی است که درگردن یا دست قرار دهند. (از اقرب الموارد). هو القید الذی یجمع الیمین و العنق. (کشف الاسرار ج 10 ص 318).زنجیر. طوق. (فرهنگ شاهنامه دکتر شفق):
عدو را از تو بهره غل و پاوند
ولی را از تو بهره تاج و پرگر.
به پیش آوریدند آهنگران
غل و بند و زنجیرهای گران .
مگر یک رمه نامداران سران
شود رسته از غل و بند گران .
بسودند زنجیر و مسمار و غل
همان بند رومی به کردار پل .
آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده
اندر گلو افکنده هر فاخته ای یک غل .
درساعت چون این نامه را بخوانی بوذرجمهر را با بند گران و غل به درگاه عالی فرست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 338). چون بزرجمهر را به میدان کسری رسانیدند، فرمود که همچنان با بند و غل پیش ما آرید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 340).
ور بگردد گردشان شیطان به مکر و غدر خویش
مکر شیطان را چو غل در گردن شیطان کنند.
خوی بد اندر ره آزادگی
قید دو دست و غل برگردن است .
و طوس را بند و غل برنهی و نزدیک ما فرستی . (فارسنامه ابن البلخی ص 44).
دلم مرغی است در غل بسته چون سنگ
چو سیم قل هواللهی مصفا.
دل چه سگست تا بر او غل ز هوای او زنم
کی رسد آن خراب را قفل وفای چون توئی .
دیگر اسیران را غلها بر گردن بسته به غزنین فرستاد. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1272 ه' . ق. ص 406).
نباشد هیچ هشیاری در آن مست
که غل بر پای دارد جام در دست .
بملکی در چه باید ساختن جای
که غل بر گردن است و بند بر پای .
آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای
روزی نکرد چون نکشد غل مدبری .
-غل از انگشتری نشناختن ; کنایه از سخت خرفت و کودن بودن:
تا تو ز دینار ندانی پشیز
به نشناسی غل از انگشتری .
-غل جامعه ; نوعی غل که دستها را به گردن بندد. جوهری در صحاح گوید: جامعه به معنی غل است ، زیرا دستها را به گردن جمع میکند.
* به زن بدخو غل قمل گویند. (از منتهی الارب ).
-امثال :
غل به انگشتری چه ماند:
مرا همچو خود خر همی چون شمارد
چه ماند همی غل مر انگشتری را.
{ع امص}
تشنگی ، یا سختی و سوزش تشنگی وسوزش شکم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عطش یا شدت آن یا حرارت جوف . (از اقرب الموارد).* (ا) طوق آهنی و بند. (غیاث اللغات ) و در فارسی مخفف گویند. (از آنندراج ). بند. (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب زمخشری ). بند گردن . بند دست . (مقدمة الارب زمخشری ). بنددست و گردن . (ترجمان علامه جرجانی ). گردن بند و هرچه گرد گیرد چیزی را. ج ، اَغلال . (منتهی الارب ). قلاده ای که بر گردن بندی نهند. طوقی آهنی یا دوالی است که درگردن یا دست قرار دهند. (از اقرب الموارد). هو القید الذی یجمع الیمین و العنق. (کشف الاسرار ج 10 ص 318).زنجیر. طوق. (فرهنگ شاهنامه دکتر شفق):
عدو را از تو بهره غل و پاوند
ولی را از تو بهره تاج و پرگر.
دقیقی .
به پیش آوریدند آهنگران
غل و بند و زنجیرهای گران .
دقیقی .
مگر یک رمه نامداران سران
شود رسته از غل و بند گران .
فردوسی .
بسودند زنجیر و مسمار و غل
همان بند رومی به کردار پل .
فردوسی .
آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده
اندر گلو افکنده هر فاخته ای یک غل .
منوچهری .
درساعت چون این نامه را بخوانی بوذرجمهر را با بند گران و غل به درگاه عالی فرست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 338). چون بزرجمهر را به میدان کسری رسانیدند، فرمود که همچنان با بند و غل پیش ما آرید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 340).
ور بگردد گردشان شیطان به مکر و غدر خویش
مکر شیطان را چو غل در گردن شیطان کنند.
ناصرخسرو.
خوی بد اندر ره آزادگی
قید دو دست و غل برگردن است .
ناصرخسرو.
و طوس را بند و غل برنهی و نزدیک ما فرستی . (فارسنامه ابن البلخی ص 44).
دلم مرغی است در غل بسته چون سنگ
چو سیم قل هواللهی مصفا.
خاقانی .
دل چه سگست تا بر او غل ز هوای او زنم
کی رسد آن خراب را قفل وفای چون توئی .
خاقانی .
دیگر اسیران را غلها بر گردن بسته به غزنین فرستاد. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1272 ه' . ق. ص 406).
نباشد هیچ هشیاری در آن مست
که غل بر پای دارد جام در دست .
نظامی .
بملکی در چه باید ساختن جای
که غل بر گردن است و بند بر پای .
نظامی .
آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای
روزی نکرد چون نکشد غل مدبری .
سعدی .
-غل از انگشتری نشناختن ; کنایه از سخت خرفت و کودن بودن:
تا تو ز دینار ندانی پشیز
به نشناسی غل از انگشتری .
ناصرخسرو.
-غل جامعه ; نوعی غل که دستها را به گردن بندد. جوهری در صحاح گوید: جامعه به معنی غل است ، زیرا دستها را به گردن جمع میکند.
* به زن بدخو غل قمل گویند. (از منتهی الارب ).
-امثال :
غل به انگشتری چه ماند:
مرا همچو خود خر همی چون شمارد
چه ماند همی غل مر انگشتری را.
ناصرخسرو.


