خفتان
(خَ یا خِ) (اِ.) زره یا لباس جنگی .
القفطان
القفطان
این واژه را آنندراج به نادرست تازی دانسته، کَژاگَند، جوشَن
● caftan, aftan
caftan ==> خفتان (نوعى لباس مردانه)kaftan
[خ]
{ا}
نوعی از جبه و جامه روز جنگ باشد که آنرا قزاگند گویند و ترکی قلمقاقی خوانند. (از برهان قاطع). درع . گَبر. (صحاح الفرس ). جوشن .(مهذب الاسماء). تجفاف . (منتهی الارب ). جامه ای هنگفت و سطبر بوده است از ابریشم یا پشم و شمشیرزننده بر آن می لغزیده و اثر نمی کرده است . قزاگند. پنام . جبه ای که روز جنگ پوشند. (یادداشت بخط مولف ). جامه سپاهیان . (فرهنگ جهانگیری ). خفدان . (آنندراج ):
دو لشکر ز توران به ایران کشید
به خفتان و خود اندرون ناپدید.
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
که بگذاشت خفتان و پیوند اوی .
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد ازسر زینش برداشتم .
زره را و خفتان بپوشید شاد
یکی ترک رومی بسر برنهاد.
ملک درآمد و با لشکری که از دوهزار
همه چو آینه خالی ز خود و از خفتان .
گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندرکشد
گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود.
ببری چو بر نهاده بوی مغفر
شیری چو برفکنده بوی خفتان .
مبارز را سر و تن پیش خسرو
چو بگراید عنان خنگ ویکران
یکی خوی گردد اندر زیر خوده
یکی خف گردد اندر زیر خفتان .
زره زیر و خفتانش از بر کبود
ز پولاد ساعدش و از زر خود.
سواران بریدند برگستوان
فکندند خفتان و خنجر گوان .
همه چاک خفتان زده بر کمر
گرفته بکف تیغ و خشت و سپر.
نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جانی
ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها.
هر ناوکی که غمزه غازی زند بحکم
نتوان حجاب کرد بخفتان و جوشنش .
ناوک حادثه گردون را
سایه حشمت او خفتانست .
تیغ خورشید از جهان پوشیده اند
در هوا خفتان از آن پوشیده اند.
غرشت پلنگ دولت تو
بر شیردلان دریده خفتان .
آتش غم پیل را درد برآرد چنانک
صدره پشه سزد صورت خفتان او.
سنان سرخشت خفتان شکاف
برون رفت از فلکه پشت و ناف .
همه خاره خفتان و پولادپوش .
نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشندخفتان صد تو حریر.
کس از لشکری ها ز هیجا برون
نیامد جز آغشته خفتان بخون .
مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند.
* نوعی از جامه بوده است . (ناظم الاطباء).
{ا}
نوعی از جبه و جامه روز جنگ باشد که آنرا قزاگند گویند و ترکی قلمقاقی خوانند. (از برهان قاطع). درع . گَبر. (صحاح الفرس ). جوشن .(مهذب الاسماء). تجفاف . (منتهی الارب ). جامه ای هنگفت و سطبر بوده است از ابریشم یا پشم و شمشیرزننده بر آن می لغزیده و اثر نمی کرده است . قزاگند. پنام . جبه ای که روز جنگ پوشند. (یادداشت بخط مولف ). جامه سپاهیان . (فرهنگ جهانگیری ). خفدان . (آنندراج ):
دو لشکر ز توران به ایران کشید
به خفتان و خود اندرون ناپدید.
فردوسی .
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
که بگذاشت خفتان و پیوند اوی .
فردوسی .
بخفتانش بر نیزه بگذاشتم
چو باد ازسر زینش برداشتم .
فردوسی .
زره را و خفتان بپوشید شاد
یکی ترک رومی بسر برنهاد.
فردوسی .
ملک درآمد و با لشکری که از دوهزار
همه چو آینه خالی ز خود و از خفتان .
فرخی .
گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندرکشد
گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود.
فرخی .
ببری چو بر نهاده بوی مغفر
شیری چو برفکنده بوی خفتان .
فرخی .
مبارز را سر و تن پیش خسرو
چو بگراید عنان خنگ ویکران
یکی خوی گردد اندر زیر خوده
یکی خف گردد اندر زیر خفتان .
عنصری .
زره زیر و خفتانش از بر کبود
ز پولاد ساعدش و از زر خود.
اسدی (گرشاسبنامه ).
سواران بریدند برگستوان
فکندند خفتان و خنجر گوان .
اسدی (گرشاسبنامه ).
همه چاک خفتان زده بر کمر
گرفته بکف تیغ و خشت و سپر.
اسدی (گرشاسبنامه ).
نجوید جز که شیرین جان فرزندانش این جانی
ندارد سود با تیغش نه جوشنها نه خفتانها.
ناصرخسرو.
هر ناوکی که غمزه غازی زند بحکم
نتوان حجاب کرد بخفتان و جوشنش .
سوزنی .
ناوک حادثه گردون را
سایه حشمت او خفتانست .
انوری .
تیغ خورشید از جهان پوشیده اند
در هوا خفتان از آن پوشیده اند.
خاقانی .
غرشت پلنگ دولت تو
بر شیردلان دریده خفتان .
خاقانی .
آتش غم پیل را درد برآرد چنانک
صدره پشه سزد صورت خفتان او.
خاقانی .
سنان سرخشت خفتان شکاف
برون رفت از فلکه پشت و ناف .
نظامی .
همه خاره خفتان و پولادپوش .
نظامی .
نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشندخفتان صد تو حریر.
سعدی (بوستان ).
کس از لشکری ها ز هیجا برون
نیامد جز آغشته خفتان بخون .
سعدی (بوستان ).
مرگ را کی چاره هرگز جوشن و خفتان کند.
قاآنی .
* نوعی از جامه بوده است . (ناظم الاطباء).


