تابه
(بِ یا بَ) [ په . ] (اِ.) = تاوه : 1 - ظرف فلزی پهن که برای پختن گوشت، ماهی، کوکو و غیره به کار می رود. 2 - آلتی است که در آن دانة گندم و حبوب دیگر را بریان کنند. 3 - خشت پخته، آجر بزرگ . 4 - شیشة تابدان . تابه تا (بِ یا بَ) (ص مر.) 1 - لنگه به لنگه، آن چه که یک شکل نباشد. 2 - لوچ، چپ، تابدار.
● flare, lash, ryer, rying pan, riddle, an
flare ==> [.v. & n]: روشنایى خیره کننده و نامنظم، زبانه کشى، شعله زنى، شعله، چراغ یا نشان دریایى، نمایش، خود نمایى، با شعله نامنظم سوختن، از جا در رفتن flare flash ==> [.adj. & vi. & n]: تلالوء، تاباندن، برق، روشنایى مختصر، یک آن، لحظه، بروز ناگهانى، جلوه، تشعشع، برق زدن، ناگهان شعله ور شدن، زود گذشتن، فلاش عکاسى flash fryer ==> ماهى تابه، سرخ کننده چیزهاى سرخ کردنى (مثل جوجه و غیره)frying pan ==> ماهى تابه، تاوه، یغلاgriddle ==> [.n]: فر کلوچه پزى، کلوچه پز، ماهى تابه، غربال سیمى کارگران griddle Pan ==> [.v]: ماهى تابه، روغن داغ کن، تغار، کفه ترازو، کفه، جمجمه، گودال آب، (افسانه یونان) خداى مزرعه و جنگل و جانوران و شبانان، استخراج کردن، سرخ کردن، به باد انتقاد گرفتن، به هم پیوستن، متصل کردن، به هم جور کردن، قاب [.pref]: پیشوندى است به معنى " همه " و " سرتاسر " pan
[ب َ / ب]
{ا}
(از: تاب + ه پسوند آلت ). پهلوی تاپک . (حاشیه برهان قاطع چ معین ). ظرفی باشد پهن که در آن کوکو و خاگینه و ماهی بریان کنند. (برهان ) (آنندراج ). ظرفی است برای پختن چیزی از قبیل گوشت و ماهی و غیره و آن را ماهی تابه نیز گویند. (انجمن آرا). تاوه به واو نیز گویند. (آنندراج ). اعراب آنرا معرب کرده طابق و طاجن و طبخ گویند. بریان کرده چیزی است در تابه و مطنجن و مطنجنه مشتق از آن است . (انجمن آرا). ظرفی مسین دسته دار برای سرخ کردن ماهی و بادنجان و کدو و خوردنی های حیوانی و نباتی . چیز آهنی که در آن ماهی پزند. روغن داغ کن . طاجن . تابه که در آن بریان کنند. (منتهی الارب ). مطجّن ; بریان کرده در تابه . (منتهی الارب ):
کی شود شوی لاهی اللهی
عاشق تابه کی شود ماهی .
هر که دریا به تف غبار کند
ماهی از تابه کی شکار کند.
حایض او، من شده بگرمابه
ماهی او، من طپیده در تابه .
گرد دریا و رود جیحون گرد
ماهی از تابه صید نتوان کرد.
کس بنگرفت ماهی از تابه .
* آنچه بر آن نان پزند و تاوه نیز گویندش . (شرفنامه منیری ). گاهی نان بر روی آن پزند. (آنندراج ). نان بر بالای آن پزند. (برهان ). قرص آهن که بر آن نان پزند و بهندی توا گویند. (غیاث اللغات ). ساج ; تابه نان پزی را نیز گفته اند و آن آهنی باشد پهن که نان تنک را بر بالای آن پزند. بریزن ; تابه ای را نیز گویند که از گل ساخته باشند و بر بالای آن نان پزند. (برهان ). فرین ; تابه گلین که در وی نان پزند. فرن ; تابه سفالین که در وی نان پزند. (منتهی الارب ): بیضه های اعمال که نهاده ایم بر خاک تن ، از آسیب چنگال گربه شهوت نگاهدار. تابه طبع ما را از صدمت سنگ سنگین دلان نگاهدار. (کتاب المعارف ).* آلتی است که در آن دانه گندم و سایر حبوبات بریان کنند.مسطح ; تابه کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب ):
بسان دانه بر تابه بی آرام
بمانده چشم بر راه دل آرام .
از سر عشوه باده میخوردم
بر سر تابه صبر می کردم .
... چون دانه بر تابه مضطرب می باشید. (مرزبان نامه ).
حسودی که یک جو خیانت ندید
بکارش چو گندم بتابه تپید.
... و هر گاه که اهل براوستان غله فروخته اند اول آن غله را بر تابه ها و قزغانها بریان کرده اند و بعداز آن بفروخته اند تا نباید که غله که از ایشان بخرند زراعت نمایند و غله بسیار گردد و نرخ غله کم شود و قحط سالی بفراخ سالی مبدل شود. (تاریخ قم ص 64).* خشت پخته و آجر بزرگ را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). مولف انجمن آرا بنقل از برهان همین عبارت را آورده است . طابق; خشت پخته کلان . و تابه ، معرب است ، طوابق و طوابیق جمع. قرمد، سفال و خشت پخته . (منتهی الارب ).* بمعنی شیشه تابدان هم آمده چنانکه در عنوانی از عنوانهای دفتر اول مثنوی است که تابه کبود آفتاب را کبود نماید، تابه سرخ سرخ نماید و چون تابه ها از رنگها برآیند و سپیدشوند از همه تابه های دیگر راست گوتر باشند. (آنندراج ).* نوعی از غذاهای مطبوخ . غذای ملوکانه :
دور گشتند نارسیده بکام
تابه پخته بین که چون شد خام .
بفرمود کارند نوشابه را
بتنها نخورد آنچنان تابه را.
ز بس حرزی در آن خاک خرابه
مسلمان پخته کافر خورده تابه .
بسا تابه که ماند از طیرگی سرد
بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد.
{ا}
(از: تاب + ه پسوند آلت ). پهلوی تاپک
کی شود شوی لاهی اللهی
عاشق تابه کی شود ماهی .
سنائی .
هر که دریا به تف غبار کند
ماهی از تابه کی شکار کند.
سنائی .
حایض او، من شده بگرمابه
ماهی او، من طپیده در تابه .
سنائی .
گرد دریا و رود جیحون گرد
ماهی از تابه صید نتوان کرد.
سنائی .
کس بنگرفت ماهی از تابه .
سنائی .
* آنچه بر آن نان پزند و تاوه نیز گویندش . (شرفنامه منیری ). گاهی نان بر روی آن پزند. (آنندراج ). نان بر بالای آن پزند. (برهان ). قرص آهن که بر آن نان پزند و بهندی توا گویند. (غیاث اللغات ). ساج ; تابه نان پزی را نیز گفته اند و آن آهنی باشد پهن که نان تنک را بر بالای آن پزند. بریزن ; تابه ای را نیز گویند که از گل ساخته باشند و بر بالای آن نان پزند. (برهان ). فرین ; تابه گلین که در وی نان پزند. فرن ; تابه سفالین که در وی نان پزند. (منتهی الارب ): بیضه های اعمال که نهاده ایم بر خاک تن ، از آسیب چنگال گربه شهوت نگاهدار. تابه طبع ما را از صدمت سنگ سنگین دلان نگاهدار. (کتاب المعارف ).* آلتی است که در آن دانه گندم و سایر حبوبات بریان کنند.مسطح ; تابه کلان که در آن گندم بریان کنند. (منتهی الارب ):
بسان دانه بر تابه بی آرام
بمانده چشم بر راه دل آرام .
اسعد گرگانی (ویس و رامین ).
از سر عشوه باده میخوردم
بر سر تابه صبر می کردم .
نظامی .
... چون دانه بر تابه مضطرب می باشید. (مرزبان نامه ).
حسودی که یک جو خیانت ندید
بکارش چو گندم بتابه تپید.
سعدی .
... و هر گاه که اهل براوستان غله فروخته اند اول آن غله را بر تابه ها و قزغانها بریان کرده اند و بعداز آن بفروخته اند تا نباید که غله که از ایشان بخرند زراعت نمایند و غله بسیار گردد و نرخ غله کم شود و قحط سالی بفراخ سالی مبدل شود. (تاریخ قم ص 64).* خشت پخته و آجر بزرگ را نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ). مولف انجمن آرا بنقل از برهان همین عبارت را آورده است . طابق; خشت پخته کلان . و تابه ، معرب است ، طوابق و طوابیق جمع. قرمد، سفال و خشت پخته . (منتهی الارب ).* بمعنی شیشه تابدان هم آمده چنانکه در عنوانی از عنوانهای دفتر اول مثنوی است که تابه کبود آفتاب را کبود نماید، تابه سرخ سرخ نماید و چون تابه ها از رنگها برآیند و سپیدشوند از همه تابه های دیگر راست گوتر باشند. (آنندراج ).* نوعی از غذاهای مطبوخ . غذای ملوکانه :
دور گشتند نارسیده بکام
تابه پخته بین که چون شد خام .
نظامی .
بفرمود کارند نوشابه را
بتنها نخورد آنچنان تابه را.
نظامی .
ز بس حرزی در آن خاک خرابه
مسلمان پخته کافر خورده تابه .
نظامی .
بسا تابه که ماند از طیرگی سرد
بسا سکبا که سگبان پخت و سگ خورد.
نظامی .
[ب َ]
{ع مص}
بازگشت از گناه . (منتهی الارب ).
{ع مص}
بازگشت از گناه . (منتهی الارب ).
{اخ}
ظاهراً نام محلی است در حوالی خوزستان : بعد او [ آن تیوخوس ] کاری کرد که در زمان اسکندر و جانشینانش روی نداده بود یعنی طمع بذخایر معابد ملل تابعه اش ورزید و خواست از این راه اندوخته ای تحصیل کند. با این مقصود با قشونی حرکت کرده بخوزستان یا الی ماایس این زمان رفت ولی اهالی جمع شده سخت پافشردند و آن تیوخوس با شرمساری بطرف محل تابه رفت و در آن جا مریض گشته در 164 ق. م . در گذشت . (پولی بیوس کتاب 31 بند 11) (تاریخ ایران باستان ج 3 ص 2221).
[ت َ ءَب ْ ب ُه ْ]
{ع مص}
تکبرکردن . بزرگی نمودن .* منزه شدن از... (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
{ع مص}
تکبرکردن . بزرگی نمودن .* منزه شدن از... (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).


