بزه
(بُ زَ یا زِ) (اِ.) 1 - زمین پشته پشته و ناهموار. 2 - میوة خوشبوی .
(بِ زِ) [ په . ] ( اِ.) 1 - گناه و خطا. 2 - جرم .
الجریمت , الذنب , الاثم , الجنحت , الذنب , الجریمت , المخالفت
الجريمت , الذنب , الاثم , الجنحت , الذنب , الجريمت , المخالفت
زینه، پیکر، پوشاک
● crime, uilt
Verbrechen[noun]

حقوق‌

misdemeanor ==> (misdemeanour =) ـ [.n]: گناه، بزه، تخطى از قانون

crime ==> [.v. & n]: جنایت، گناه، جرم، تقصیر، تبه کارى، بزه

felony ==> [.n]: بزه، تبه کارى، جنایت، بدکارى، خیانت، شرارت

guilt ==> [.n]: تقصیر، بزه، گناه، جرم

misdeed ==> [.n]: بدکردارى، خلاف، بزه، جرم، گناه، بد رفتارى، سوء عمل

misdemeanour ==> (misdemeanor =) ـ گناه، بزه، تخطى از قانون

offence ==> (offense =) ـ [.n]: گناه، تقصیر، حمله، یورش، هجوم، اهانت، توهین، دلخورى، رنجش، تجاوز، قانون شکنى، بزه

offense ==> (offence =) ـ گناه، تقصیر، حمله، یورش، هجوم، اهانت، توهین، دلخورى، رنجش، تجاوز، قانون شکنى، بزه offense

sin ==> [.vt. & n]: گناه، معصیت، عصیان، خطا، بزه، گناه ورزیدن، معصیت کردن، خطا کردن sin


[ب َ زَ / ز]
(ا) گناه و خطا باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) (غیاث اللغات ) (فرهنگ شعوری ). گناه . خطا. تقصیر. (ناظم الاطباء). در پهلوی بَچَک و در پازند بَژَه .(حاشیه برهان چ معین ). اثم . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). حابه . گناه . وزر. حوب . حوبه . جناح . جرم .عصیان . ذنب . ماثم . معصیت . ناشایست . حنث . جریره . سیئة. اصر. نافرمانی . (یادداشت بخط دهخدا):
کس برنداشته ست بدستی دو خربزه
ای خون دوستانْت بگردن مکن بزه .

(منسوب به رودکی ).


چو فرزند باشد بیابد مزه
زبهر مزه دور گردد بزه .

فردوسی .


ورا از تن خویش باشد بزه
بزه کی گزیند کسی بی مزه ؟

فردوسی .


ز کار بزه چند یابی مزه
بیفکن مزه دور باش از بزه .

فردوسی .


عجم را شرف بر عرب نهادم هرچند دانستم که اندر آن بزه بزرگست . (تاریخ بیهقی ص 172).
اگرچه دلم بود از آن بامزه
همی کاشتم تخم وزْر و بزه .

شمسی (یوسف و زلیخا).


چنین گفت کای یاوه کاران دزد
شما را بزه خوشتر آید ز مزد.

شمسی (یوسف و زلیخا).


چون بزه خواهی کرد باری بزه بی مزه نباشد. (از قابوسنامه ).
هرکه مر نفس را بآتش عقل
از وبال و بزه بپالاید.

ناصرخسرو.


سبک بسوی در طاعت خدای گریز
اگرچه از بزه بر تو گران شده ست ثقَل .

ناصرخسرو.


در مزرعه معصیت و شرّ چو ابلیس
تخم بزه و بار بد و برگ وبالی .

ناصرخسرو.


تو خفته و پشتت ز بزه گشته گرانبار
با بار گران خفتن از اخلاق حمار است .

ناصرخسرو.


اثمهما اکبر من نفعهما ... ولیکن بزه او از نفع بیشتر است . (نوروزنامه ).
یک گره را خانها پر غیبت و وزْر و بزه
یک گره را کنجها پر طاعت و اعمال ماند.

سنائی (از انجمن آرا).


در آن میانه نام ائمه سنت است که برخوانند وگر نخوانند بزه نباشد و نقصانی نکند. (کتاب النقض ص 468).
چون دسته شد خمیده و گنبد فرودرید
کم شد مزه بزه نتوان کرد زین فزون .

سوزنی .


از پی احسنت و زه نفکند خود را در بزه
وزبرای کیک را ننهاد آتش در گلیم .

سوزنی .


هر ضیافتی که اطعمه آن کوتاه مزه بود آن ضیافت سراسر وبال و بزه بود. (سندبادنامه ص 168).
از بزه کردنش عجب ماندند
بزه گر زین جنایتش خواندند.

نظامی .


خلق خودرا پاک دار از هر مزه
تا نیفتی در وبال و در بزه .

عطار (از شعوری ).


چون ببیند نان و سیب و خربزه
در مصاف آید مزه وْ خوف و بزه .

مولوی .


چون به این نیت خراشم بزّه نیست
گر بزخم این روی را پوشیدنیست .

مولوی .


جمع گردد بر وی آن جمله بزه
کو سری بوده ست و ایشان دُمْغَزه .

مولوی .


این عقوبت مرا در یک نفس بسر آید و بزه جاوید بر تو بماند. (گلستان ). و بزه آن بر من ننوشتند و شما را زیانی نرسید. (گلستان ). گفت ای دوستان مرا در این که کردم قصدی نبود بزه بر من متوجه نمی شود. (گلستان ).
-بزه کار ; گناه کار. (یادداشت بخط دهخدا).
-بزه کاری ; گناهکاری . (یادداشت بخط دهخدا).
* ظلم . جور. ستم . (ناظم الاطباء). جور. حیف . * (ص ) مردم نامراد و مسکین . (برهان ). محروم . بی بهره . مسکین . (ناظم الاطباء).
[ب ُ زَ/ ز]
{ا}
زمین پشته . (شرفنامه منیری ) (برهان ):
الا تا زمی از کوه پدید است و ره از سد
بکوه اندر شَخ ّ است و بزه بر شخ و راود.

عسجدی .


* میوه ایست گردو خوشبو که مزه خوب دارد. (شرفنامه منیری ). نوعی از میوه خوشبوی . (برهان ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ).* جدی . بزغاله . بزیچه . (یادداشت بخط دهخدا): اما گوشت بزه ، آن خون که از وی خیزد نیک بود، از قبل آنکه اندر مزاج وی حرارت و رطوبت کمتر است که اندر گوشت بره . (الابنیه عن حقایقالادویه از یادداشت دهخدا).* (اخ ) برج بزه ; برج جدی . (یادداشت بخط دهخدا):
چو خورشید آید ببرج بزه
جهان را ز بیرون نماند مزه .

ابوشکور.


* (پسوند) این کلمه مزید موخر آید چنانکه درکلمات توبزه ، تربزه (هندوانه )، خربزه (بطّیخ )، کمبزه .