انگل
(اَ گَ) (اِ.) 1 - گیاه یا جانوری که تمام یا قسمتی از عمرش را به موجود دیگری بچسبد و از جسم او تغذیه کند. 2 - موجود زنده ای که روی پوست، داخل بدن انسان یا حیوانی زندگی کند. 3 - طفیلی، سرِخر، مزاحم، سربار.
(اَ گُ) (اِ.) انگشت، اصبع .
الضیف , المستنزف , القمر الصناعی , الاسفنج
الضيف , المستنزف , القمر الصناعي , الاسفنج
● sponger
Gast (m), Schmarotzen,Schwamm (m)

مجازی‌

leech ==> [.vt. & n]: زالو، حجامت، اسباب خون گیرى، خفاش خون آشام، انگل، مزاحم، شفا دادن، پزشکى کردن، زالو انداختن، طبیب

زیست‌ شناسی‌

parasite ==> [.n]: انگل، طفیلى، صداى مزاحم، پارازیت

guest ==> [.vt. & n]: مهمان، (جانور شناسى) انگل، خارجى، مهمان کردن، مسکن گزیدن

hanger on ==> وابسته، متکى بر، انگل، موى دماغ، مفت خور

parastite ==> پارازیت، انگل

raff ==> خیلى زیاد، آشغال، تفاله، انگل

satellite ==> [.n]: پیرو، انگل، ماه، ماهواره، قمر مصنویى

sponge ==> [.v. & n]: اسفنج، انگل، طفیلى، ابر حمام، با اسفنج پاک کردن یا تر کردن، جذب کردن، انگل شدن، طفیلى کردن یاشدن sponge

sycophant ==> [.n]: آدم چاپلوس، متملق، انگل

tagalong ==> طفیلى، انگل، موى دماغ

sponger ==> [.n]: طفیلى، درکش


[اَ گَ]
{ا}
کسی را گویند که صحبت او مکروه طبیعت باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم ). کسی که صبحت او مکروه طبیعت باشد و او در اختلاط و مصاحبت ابرام و اصرار نماید. (آنندراج ) (از انجمن آرا). مرد ناشناس گستاخ . (ناظم الاطباء). سرخر. موی دماغ . طفیلی . سربار. (یادداشت مولف ):
دل بغم گفتا که انگل وا شود
غم دلم را دوستداری می کند.

ملا محیی (از انجمن آرا) (از آنندراج ).


-انگل کسی شدن ; بار بی فائده او گشتن . (یادداشت مولف ).
* حلقه ای که گوی گریبان را در آن اندازند. (از برهان قاطع) (از فرهنگ سروری ). حلقه ای که گوی گریبان و تکمه کلاه در آن کنند. (از انجمن آرا) (از آنندراج ):
ای کریمی که کند چرخ ز خورشید هلال
جامه جاه ترا هر سر مه گوی انگل .

کمال اسماعیل (از آنندراج ).


* تکمه و گوی گریبان . (برهان قاطع). و رجوع به انگله ، انگول ، انگوله ، انگیل و انگیله شود.* گیاه یا حیوانی که تمام یامدتی از عمرش از موجود زنده دیگری (میزبان ) غذا دریافت می کند . بسیاری از باکتریهای بیماری زا، آغازیان ، کرمها، قارچها و حشرات جزو انگلها هستند. (از دایرةالمعارف فارسی ).
[اَ گُ]
{ا}
انگشت . و انگولک و انگولک کردن از همین کلمه انگل انگشت است . (یادداشت مولف ).
-اردشیر درازانگل ; بهمن پسراسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم . (مجمل التواریخ ).