ابرو
( اَ ) (اِ.) مجموع موهای روییده بر ظاهر استخوان قوسی شکل بالای کاسة چشم زیر پیشانی . ؛ ابرو بالا انداختن بی میلی نشان دادن، مخالفت کردن . ؛خم به ابرو نیاوردن تحمل کردن مشقت و ناله نکردن .
فراخی ( ابرو . فَ) (حامص .) خوشرویی، گشاده رویی .
گشاده ( ابرو . گُ دِ)(ص مر.) بشاش، خوشرو.
البالوعت
الشیال , الحاجب , الایتمان , الحاجب , الشرف , الاسم , السمعت
البالوعت
الشيال , الحاجب , الايتمان , الحاجب , الشرف , الاسم , السمعت
● brace, yebrow
Anrechnen,Beehren,Ehre (f),Ehren,Glauben schenken,Guthaben (n),Honorieren,Kredit (m),Wasser (n),Würdigen,Zierde (f), Augenbraue (f)
■
sm
sopracciglio
---------------- Ghowli@gmail.com
sopracciglio
---------------- Ghowli@gmail.com
prestige , honour , honor , reputation , name , credit , eyebrow , brow , canal , effluent , gutter , runnel
effluent ==> [.adj. & n]: بخارج پخش کننده، منتشر شونده، سارى، فاضل آب، نهر فرعى، آب روgutter ==> [.vt. & n]: آب رو، فاضل آب، جوى، شیار دار کردن، آب رودار کردن، قطره قطره شدن gutter runnel ==> [.n]: جوى، آب رو، نهر کوچک
efferent ==> بیرون بر، و ابر، رگ بیرون بر، وابران
آسیابsluice ==> [.v. & n]: آبگیر، بند سیل گیر، سد، دریچه تخلیه، انبار، بند گذاشتن، از بندیا دریچه جارى شدن، خیس کردن، (معدن) سنگ شویى کردنaqua ==> [.n]: آب، محلولى به شکل آب، آبرو، عرق aqua credit ==> [.vt. & n]: اعتبار، آبرو، ستون بستانکار، نسیه، اعتقاد کردن، درستون بستانکار وارد کردن، نسبت دادن credit honor ==> (honour =) ـ [.vt. & n]: احترام، عزت، افتخار، شرف، شرافت، آبرو، ناموس، عفت، نجابت، تشریفات (در دانشگاه) امتیاز ویژه، (در خطاب) جناب، حضرت، احترام کردن به، محترم شمردن، امتیاز تحصیلى آوردن، شاگر اول شدن honor name ==> [.adv]: یعنى، به نام، با ذکر نام، براى مثالprestige ==> [.n]: حیثیت، اعتبار، آبرو، نفوذ، قدر و منزلتreputation ==> [.n]: شهرت، اعتبار، آبرو، خوشنامى، اشتهار، آوازهaqueduct ==> [.n]: کانال یا مجراى آب، قناتface ==> [.v. & n]: صورت، نما، روى، مواجه شدن، رخ، رخسار، رو، چهره، طرف، سمت، وجه، ظاهر، منظر، رو به رو ایستادن، رویاروى شدن، پوشاندن سطح، تراشیدن، صاف کردن، روکش کردن face respectability ==> [.n]: احترامbrace ==> [.vt. & n]: ابرو، آکولاد، تحریک احساسات، تجدید و احیاى روحیه، بند شلوار، خط ابرو، با بست محکم کردن، محکم بستن، در مقابل فشار مقاومت کردن، آتل brace brow ==> ابرو، پیشانى، جبین، سیماeyebrow ==> [.n]: ابرو، (معمارى) گچ برى هلالى بالاى پنجرهقدیمی
[اَ]
{ا}
مجموع موی روئیده بر ظاهر استخوان قوسی شکل بالای کاسه چشم به زیر پیشانی . حاجب . برو:
کز موی سرت عزیزتر باشد
هرچند فروتر است از اوابرو.
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو.
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را اینچنین چشم است و آنراآنچنان ابرو.
ابرو بنما که جان دهم جان
بی بسمله بسملم مگردان .
-ابرو بهم درکشیدن . چین بر ابرو افکندن یا انداختن . چین آوردن ابرو. گره بر ابرو افکندن یا انداختن . گوشه ابرو ترش کردن . ابروان پر از چین کردن . ابرو بچین کردن . ابرو ترش کردن . ابرو تافتن بر. ابرو یا ابروان درهم یا برهم کشیدن ; عبوس کردن . روی ترش کردن . گره به پیشانی درافکندن و در تداول عامه ، اخم کردن یعنی شکنج در ابرو آوردن نشانه ناخرسندی یا خشم را:
او کرده ترش گوشه ابرو ز سر خشم
من منتظر آنکه چه دشنام برآید.
اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه .
سپاهش نشستند بر پشت زین
سر پر ز کین ابروان ْ پر ز چین .
رزبان را بدو ابروی برافتاده گره
گفت لاحول و لاقوة الا باللّه .
کار ستور است خور و خفت و خیز
شو تو بخور چون کنی ابرو بچین .
در آن نیمه زاهد سر پرغرور
ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور.
حرامش بود نان آنکس چشید
که چون سفره ابرو بهم درکشید.
چو فرخنده خوی این حکایت شنید
ز گوینده ابرو بهم درکشید.
طبعتو به بخشیدن صد گنج گهر
ابرو زند و گره بر ابرو نزند.
همیشه بنرمی تو تن درمده
بموقع برافکن بر ابرو گره
بنرمی چو حاصل نگردد مراد
درشتی ز نرمی در آن حال به .
-ابرو تابیدن بر. ابرو کج کردن بر ; در تداول عامه ، به معنی گره بر ابرو افکندن و نظایر آن:
ابرو بما متاب که ما دلشکسته ایم .
-ابرو خم نکردن ; گرانی و رنجی را با رضا تحمل کردن .
-ابرو زدن ; ابرو انداختن . ابرو جنباندن . اشارت کردن با ابرو دلال را. اجازه و دستوری دادن با اشارت ابرو. رضا نمودن با اشارت ابرو:
کان با کف زربخش تو پهلو نزند
با خلق تو لاف ، ناف آهو نزند
طبع تو به بخشیدن صد گنج گهر
ابرو زند و گره به ابرو نزند.
-چین از ابرو بردن ; خشم فرونشاندن . کین زائل کردن:
خوبگوئی ای پسر بیرون برد
از میان ابروی دشمنْت چین .
-ابرو کشیدن ; با رنگی از قبیل وسمه و حنّی و روناس ابرو را رنگ کردن .
-تیغ ابرو. چوگان ابرو. خم ابرو. طاق ابرو. طغرای ابرو. کمان ابرو. کمانخانه ابرو. ماه ابرو. محراب ابرو. هلال ابرو ; قوس آن:
طغرای ابروی تو بامضای نیکوئی
برهان قاطع است که آن خط سرور است .
بطاق آن دو ابروی خمیده
مثالی را دو طغرا برکشیده .
با همه کس بنمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هرکه ببیند بهمه کس بنماید.
به نماز آمد و محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و بزنار برفت .
هزار صید دلت بیش در کمند آید
بدین صفت که تو داری کمان ابرو را.
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش .
تیر مژگان و کمان ابروَش
عاشقان را عید، قربان میکند.
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکشد بزورم وآن میکشد بزاری .
بچشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن .
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکنند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود.
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟
در نمازم خم ابروی تو با یادآمد
حالتی رفت که محراب بفریاد آمد.
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
برمی شکند گوشه محراب امامت .
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آنکس که کمانی دارد.
در گوشه امید چونظارگان ماه
چشم طلب بدان خم ابرو نهاده ایم .
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم .
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
زابرو و غمزه او تیر و کمانی بمن آر.
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید.
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود.
گفتا برون شدی بتماشای ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو.
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت .
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
آنجا بمال چهره و حاجت بخواه از او.
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور از نماز من .
و آنرا بخم چوگان نیز تشبیه کرده اند:
شدم فسانه بسرگشتگی ّ و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم .
خاقانی هلال را به ابروی زال زر (پدر رستم ) تشبیه کرده است:
عید همایون فر نگر سیمرغ زرین پر نگر
ابروی زال زر نگر بالای کهسار آمده .
ماه نو ابروی زال زرّ و شب رنگ خضاب
خوش خضابی از پی ابروی زر انگیخته .
-خط ابرو ; علامتی است در کتابت برای پیوستن شعبی باصلی و صورت آن این است : }
-امثال :
راستی ابرو درکجی آنست .
رفت ابروش را وسمه کند چشمش را کور کرد .
کوشش بی فائده ست وسمه بر ابروی کور .
{ا}
مجموع موی روئیده بر ظاهر استخوان قوسی شکل بالای کاسه چشم به زیر پیشانی . حاجب . برو:
کز موی سرت عزیزتر باشد
هرچند فروتر است از اوابرو.
ناصرخسرو.
رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم
هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو.
حافظ.
دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حسنی
که این را اینچنین چشم است و آنراآنچنان ابرو.
حافظ.
ابرو بنما که جان دهم جان
بی بسمله بسملم مگردان .
واله هروی .
-ابرو بهم درکشیدن . چین بر ابرو افکندن یا انداختن . چین آوردن ابرو. گره بر ابرو افکندن یا انداختن . گوشه ابرو ترش کردن . ابروان پر از چین کردن . ابرو بچین کردن . ابرو ترش کردن . ابرو تافتن بر. ابرو یا ابروان درهم یا برهم کشیدن ; عبوس کردن . روی ترش کردن . گره به پیشانی درافکندن و در تداول عامه ، اخم کردن یعنی شکنج در ابرو آوردن نشانه ناخرسندی یا خشم را:
او کرده ترش گوشه ابرو ز سر خشم
من منتظر آنکه چه دشنام برآید.
ابوشکور.
اگر ابروش چین آرد سزد گر روی من بیند
که رخسارم پر از چین است چون رخسار پهنانه .
کسائی مروزی .
سپاهش نشستند بر پشت زین
سر پر ز کین ابروان ْ پر ز چین .
فردوسی .
رزبان را بدو ابروی برافتاده گره
گفت لاحول و لاقوة الا باللّه .
منوچهری .
کار ستور است خور و خفت و خیز
شو تو بخور چون کنی ابرو بچین .
ناصرخسرو.
در آن نیمه زاهد سر پرغرور
ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور.
سعدی .
حرامش بود نان آنکس چشید
که چون سفره ابرو بهم درکشید.
سعدی .
چو فرخنده خوی این حکایت شنید
ز گوینده ابرو بهم درکشید.
سعدی .
طبعتو به بخشیدن صد گنج گهر
ابرو زند و گره بر ابرو نزند.
تاج (از فرهنگ میرزا ابراهیم ).
همیشه بنرمی تو تن درمده
بموقع برافکن بر ابرو گره
بنرمی چو حاصل نگردد مراد
درشتی ز نرمی در آن حال به .
؟
-ابرو تابیدن بر. ابرو کج کردن بر ; در تداول عامه ، به معنی گره بر ابرو افکندن و نظایر آن:
ابرو بما متاب که ما دلشکسته ایم .
؟
-ابرو خم نکردن ; گرانی و رنجی را با رضا تحمل کردن .
-ابرو زدن ; ابرو انداختن . ابرو جنباندن . اشارت کردن با ابرو دلال را. اجازه و دستوری دادن با اشارت ابرو. رضا نمودن با اشارت ابرو:
کان با کف زربخش تو پهلو نزند
با خلق تو لاف ، ناف آهو نزند
طبع تو به بخشیدن صد گنج گهر
ابرو زند و گره به ابرو نزند.
مبارکشاه سیستانی .
-چین از ابرو بردن ; خشم فرونشاندن . کین زائل کردن:
خوبگوئی ای پسر بیرون برد
از میان ابروی دشمنْت چین .
ناصرخسرو.
-ابرو کشیدن ; با رنگی از قبیل وسمه و حنّی و روناس ابرو را رنگ کردن .
-تیغ ابرو. چوگان ابرو. خم ابرو. طاق ابرو. طغرای ابرو. کمان ابرو. کمانخانه ابرو. ماه ابرو. محراب ابرو. هلال ابرو ; قوس آن:
طغرای ابروی تو بامضای نیکوئی
برهان قاطع است که آن خط سرور است .
ظهیر فاریابی .
بطاق آن دو ابروی خمیده
مثالی را دو طغرا برکشیده .
نظامی .
با همه کس بنمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هرکه ببیند بهمه کس بنماید.
سعدی .
به نماز آمد و محراب دو ابروی تو دید
دلش از دست ببردند و بزنار برفت .
سعدی .
هزار صید دلت بیش در کمند آید
بدین صفت که تو داری کمان ابرو را.
سعدی .
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش .
سعدی .
تیر مژگان و کمان ابروَش
عاشقان را عید، قربان میکند.
سعدی .
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو
این میکشد بزورم وآن میکشد بزاری .
سعدی .
بچشم و ابروی جانان سپرده ام دل و جان
بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن .
حافظ.
پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکنند
منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود.
حافظ.
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو؟
حافظ.
در نمازم خم ابروی تو با یادآمد
حالتی رفت که محراب بفریاد آمد.
حافظ.
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
برمی شکند گوشه محراب امامت .
حافظ.
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده از دست هر آنکس که کمانی دارد.
حافظ.
در گوشه امید چونظارگان ماه
چشم طلب بدان خم ابرو نهاده ایم .
حافظ.
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم .
حافظ.
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
زابرو و غمزه او تیر و کمانی بمن آر.
حافظ.
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید.
حافظ.
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمان خانه ابروی تو بود.
حافظ.
گفتا برون شدی بتماشای ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو.
حافظ.
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت .
حافظ.
ابروی دوست گوشه محراب دولت است
آنجا بمال چهره و حاجت بخواه از او.
حافظ.
میترسم از خرابی ایمان که میبرد
محراب ابروی تو حضور از نماز من .
حافظ.
و آنرا بخم چوگان نیز تشبیه کرده اند:
شدم فسانه بسرگشتگی ّ و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم .
حافظ.
خاقانی هلال را به ابروی زال زر (پدر رستم ) تشبیه کرده است:
عید همایون فر نگر سیمرغ زرین پر نگر
ابروی زال زر نگر بالای کهسار آمده .
خاقانی .
ماه نو ابروی زال زرّ و شب رنگ خضاب
خوش خضابی از پی ابروی زر انگیخته .
خاقانی (از بهار عجم ).
-خط ابرو
-امثال :
راستی ابرو درکجی آنست .
رفت ابروش را وسمه کند چشمش را کور کرد .
کوشش بی فائده ست وسمه بر ابروی کور .
سعدی .


