کیش
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اِ.) 1 - حرکتی در بازی شطرنج که باعث تهدید شاه شده و شاه ناگزیر به تغییر خانه خود می شود. 2 - کلمه ای برای راندن پرندگان .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اِ.) 1 - پر مرغ (مطلقاً). 2 - پری که بر تیر نصب می کردند (خصوصاً) تیر چارکیش : تیر چهار پر.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اِ.) جعبه، تیردان .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اِ.) نوعی پارچه که از کتان بافند.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
[ په . ] (اِ.) دین، مذهب، آیین .
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● creed, aith, eligion

شطرنج‌

check ==> [.v]: مقابله، مقابله کردن، بررسى، بررسى کردن، جلوگیرى کردن از، ممانعت کردن، سرزنش کردن، رسیدگى کردن، تطبیق کردن، نشان گذاردن، چک بانک check ـ (48)

خوراکپزی‌

quiche

creed ==> [.n]: کیش، عقیده creed

faith ==> [.n]: ایمان، عقیده، اعتقاد، دین، پیمان، کیش

religion ==> [.n]: کیش، آئین، دین، مذهب

shoo ==> [.vt]: کیش (براى راندن مرغ و غیره)، کیش کردن، با کیش فرار دادن، چخ shoo


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
دین و مذهب . (فرهنگ رشیدی ). به معنی دین و مذهب و ملت هم آمده است . (برهان ). مرادف آیین و مذهب است . (آنندراج ). ملة. (دهار) (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). در اوستا، تکئشه (اعتراف ، عهد). پهلوی ، کش . ارمنی ، کش .در اوستا، تکئشه درمورد آیین اهریمنی استعمال شده ، در مقابل دئنا (دین ). ولی در فارسی کیش به معنی مطلق آیین و دین آمده . (حاشیه برهان چ معین ):
دقیقی چار خصلت برگزیده ست
به گیتی از همه خوبی و زشتی
لب یاقوت رنگ و ناله چنگ
می خون رنگ و کیش زردهشتی .

دقیقی .


و مردمان روستا بیشتر کیش سپیدجامگان دارند. (حدود العالم ).
ز دین پدر کیش مادر گرفت
زمانه بدو مانده اندر شگفت .

فردوسی .


کسی کو خرد جوید و ایمنی
نیازد سوی کیش اهریمنی .

فردوسی .


تو بس کن ز دین نیاکان خویش
خردمند مردم نگردد ز کیش .

فردوسی .


پارسیان را از جهت کیش گبرگی نشایست که سال را به یکی روز کبیسه کنند. (التفهیم ص 222).
ببستش به سوگند و پیمان و کیش
گرفتن ز دل جفت و پیوند خویش .

اسدی .


بر دین حقی و سوی جاهل
بر سیرت و کیش هندوانی .

ناصرخسرو.


و این یوسانوس چون باز با قسطنطنیه رسید کیش ترسایی تازه گردانید. (فارسنامه ابن البلخی ص 71).
در میان رعیت عدل کردند واندر کیش خود جور و ستم روا نداشتند. (نصیحة الملوک غزالی ). همه روم ترسا شدند و ارمنیان همچنین کیش ایشان گرفتند. (مجمل التواریخ و القصص ).
به جان تو که پرستیدن تو کیش من است
به کیش عشق پرستش رواست جانان را.

ادیب صابر.


فارغ از نقش دین و کیش همه
گورخانه هوای خویش همه .

سنائی (مثنویها چ دانشگاه ص 157).


جان نو داده ای جهانی را
فرقناکرده اهل مذهب و کیش .

انوری .


دین ور نه وریاست کرده به دینور
کیش مغان و دعوت خورده به دامغان .

خاقانی .


ز چارنامه عیان شد که من موحد نامم
به چارکیش خبر شد که من مقدس کیشم .

خاقانی .


چنان در کیش عیسی شد بدو شاد
که دخت خویش مریم را بدو داد.

نظامی .


به جز عشقت ندارم کیش و ملت
به جز کویت ندارم خان ومانی .

عطار.


نعره رندان شنید راه قلندر گرفت
کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد.

عطار.


در عالم عشق عاشقان را
قربان شدن است مذهب و کیش .

عطار.


و دانست که کیش نطاح در تنور بلا قربان خواهد شد و کیش حسن صباح قربان . (جهانگشای جوینی ).
از کمال حزم و سوءالظن خویش
نی ز نقص و بددلی و ضعف کیش .

مولوی .


که شما پروانه وار از جهل خویش
پیش آتش می کنید این حمله کیش .

مولوی .


عاشقان را نتوان گفت که بازآی از مهر
کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش .

سعدی .


به کیش کلکنه و دین فوطه حمام
که بقچه کردن سجاده عین بی ادبی است .

نظام قاری .


هزار جان شده قربان هزارکیش خراب
ز فکرگوشه کیش و دوال قربانش .

؟ (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


-امثال :
کافر همه را به کیش خود پندارد .
نظیر:
هرکه نقش خویشتن بیند در آب .

؟


-کافرکیش ; آنکه دین کافران دارد. رجوع به همین کلمه شود.
* خوی و عادت . (غیاث ). راه و رسم . طریقت . سنت . روش :
نهادم بر این نامه بر مُهر خویش
چنانچون بود رسم و آیین و کیش .

فردوسی .


همه مردم حصن پیش آمدند
به پوزش به آیین و کیش آمدند.

فردوسی .


سپهبد به سوی شبستان خویش
بیامد بر آن سان که بد رسم و کیش .

فردوسی .


خلق گویند که ترکش کن وعهدش بشکن
ای عزیزان چو من این کیش ندارم چه کنم ؟

اوحدی .


-اخلاص کیش ; اخلاص آیین . صمیمی .
-ارادت کیش . رجوع به همین کلمه شود.
-بیدادکیش . رجوع به همین کلمه شود.
-پسندیده کیش . رجوع به همین ترکیب ذیل ترکیب های پسندیده شود.
-راست کیش . رجوع به همین کلمه شود.
-زشت کیش . رجوع به همین کلمه شود.
-ظلم کیش ; ستم پیشه .
-فرخنده کیش . رجوع به همین ترکیب ذیل ترکیب های فرخنده شود.
-نکوهیده کیش . رجوع به همین کلمه شود.
-وفاکیش ; وفادار:
دوم آنجا که معشوق وفاکیش
ببیند نوگلی با بلبل خویش .

وحشی .


رجوع به «وفاکیش » شود.
* ترکش . (فرهنگ رشیدی ). به معنی ترکش باشد، و آن جایی است که تیر در آن کنند وبر کمر بندند. (برهان ). به معنی ترکش یعنی تیردان . (انجمن آرا) (آنندراج ). جعبه و ترکش . (ناظم الاطباء). جعبه و تیردان . ترکش . کنانة. وَفْضة. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
بروم یا نروم عید کنم یا نکنم
کیش بربندم یا بازکنم تیر و کمر؟

فرخی .


هزار غلام با عمود سیمین و دوهزار با کلاه های چهارپر بودند و کیش و کمر و شمشیر و شغا و نیم لنگ بر میان بسته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 290).
دست را چون به سوی کیش کنند
دل خصمان چو چشم خویش کنند.

سنائی (مثنویها چ دانشگاه ص 151).


آسمان گر سلاح بربندد
تیر تدبیر تو نهد در کیش .

انوری (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش
چو قربان پیکار بربست و کیش .

سعدی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


هر تیر که درکیش است گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها.

سعدی .


همچنان تیر غمت را سپر از سینه ماست
گرچه تیر دگرت در همه کیش نماند.

هندوشاه نخجوانی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).


هزار جان شده قربان هزار کیش خراب
ز فکر گوشه کیش و دوال قربانش .

؟ (از یادداشت ایضاً).


* پر را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). در فرهنگ به معنی پر نیز آورده . (فرهنگ رشیدی ). پر مرغان را گویند مطلقاً، خصوصاً پری که بر تیر نصب کنند. (برهان ). پر که بر تیر نصب نمایند. (آنندراج ).
-تیر چارکیش ; تیر چهارپر. (فرهنگ فارسی معین ):
ز رای اوست کار ملک و ملت
چو تیر چارکیش از فاق و پیکان .

عبدالقادر نایینی (از فرهنگ رشیدی ).


* جانوری است که از پوست آن پوستین کنند.(فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سمور . (زمخشری ، از یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
وشق به کیش چو این قصه گفت گرمانه
ز خشم بر تن وی موی گشت چون خنجر.

نظام قاری (دیوان البسه ص 17).


* نوعی از جامه باشد که از کتان بافند،و آن را خیش نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری ). نوعی ازبافته است که از کتان ببافند، و آن را خیش نیز خوانند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نوعی از جامه بود که از کتان بافند. (برهان ). با یزدی «کیش » (مقنعه زن ) مقایسه شود. در سبزوار «کیش حمام » یک قسم کتان است . (حاشیه برهان چ معین ): و چندان جامه و طرایف و زرینه و سیمینه و غلام و کنیزک و مشک و کافور و عناب و مروارید و محفوری و قالی و کیش و اصناف نعمت بوددر این هدیه سوری که امیر و همه حاضران به تعجب ماندند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 412).* درخت شمشاد را گویند. (فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (فرهنگ رشیدی ). به معنی درخت شمشاد سندی ندیده ام . (انجمن آرا) (آنندراج ). این نام را در گیلان و طوالش به شمشاد دهند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* خرزهره . در جنوب ایران و هم در جزیره کیش خرزهره به حال وحشی فراوان است ، و در جزیره کیش خرزهره را نیز کیش نامند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* لفظی است که به هنگام شطرنج بازی در محل خود گویند، و آن چنان است که مهره ای از مهره های شطرنج را در جایی گذارند که در یکی از خانه ها که به این مهره تعلق دارد شاه حریف لاعلاج از آن خانه برخیزد یا علاج آن کند. (برهان ). در بازی شطرنج چون مهره ای را در جایی گذارند که در یکی از خانه های متعلق به این مهره ، شاه حریف نشسته باشد، گویند: کیش ، حریف ناچار شاه را از آن خانه حرکت می دهد و یا چاره آن را می کند و می گوید: نه کیش . (ناظم الاطباء). کلمه ای است که به هنگام شطرنج بازی به عنوان اعلام خطر گویند. چون مهره ای از مهره های شطرنج را در جایی گذارند که شاه حریف در محاصره افتد، گویند: کیش . حریف ناگزیر شود شاه را ازآن خانه به جای دیگر برد یا راه حمله را مسدود سازد. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به «کش » و «شه » شود.* (ا صوت ) راندن و دور نمودن مرغ را نیز به این لفظ کنند، و این لفظ امر است بر دور شدن و رفتن ، یعنی دور شو و برو، و در شطرنج نیز همین معنی را دارد . (برهان ). این لفظ رادر دور کردن مرغان استعمال کنند. (ناظم الاطباء). یاکیش کیش . آوازی است که بدان مرغان را رانند. مقابل توتو که بدان مرغان را خوانند. و عرب حَف حَف گوید. صوتی است که بدان پرندگان را زجر کنند، مانند چخ برای سگ و پیشت برای گربه . حَت ٍّ. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* آوازی است که با تکرار آن سگان را بر کسی یا بر یکدیگر آغالند. (از یادداشت به خطمرحوم دهخدا).* آوازی است که با تکرار و پیوسته کردن آن (کیش کیش ) طفلان شیرخواره را خوابانند آنگاه که در بغل دارند، و اگر در گهواره باشد لالایی گویند. آوازی است که کودکان را بدان خوابانند یا آرام کنند. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
نام جزیره ای است در دریای پارس ، جواهرآلات فاخر و مروارید و قطعه و بالشهای زردوز از آنجا آرند، و هوای آن به غایت گرم باشد. (از صحاح الفرس ). نام جزیره ای است که به هرموز مشهور است ، و وجه تسمیه اش به این نام آن است که چون بر بلندیهای اطراف آن برآیند در نظر مانند کیش نماید که ترکش باشد. (فرهنگ جهانگیری ). نام شهری است در جزیره از دریا، و آن به هرموز اشتهار دارد و وجه این آن است که چون بر بلندیهای اطراف هرموز برمی آیند مانند کیش که ترکش باشد به نظر درمی آید. (برهان ). نام جزیره ای است از جزایر بحر عمان در حوالی فارس ،و آن را جزیره دراز خوانند، و وجه این نام آنکه چون از دور نظر کنند به ترکیب کیش یعنی جای تیر نماید،و عربان معرب کرده جزیره قیس نامند. (انجمن آرا) (آنندراج ). نام جزیره هرمز که در خلیج ایران واقع شده . (ناظم الاطباء). قیس معرب آن . (فرهنگ رشیدی ). اتابک ابوبکر بدانجا دولتخانه نام داد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). جزیره ای است در وسط دریا و از اعمال فارس به شمار است زیرا که مردم آنجا فرس هستند. (از معجم البلدان ). جزیره کیش در طی قرون گذشته (قرن پنجم و ششم و هفتم هجری ) بسیار آباد و پرجمعیت و مرکز سیاسی و تجارتی و کشتیرانی خلیج فارس و بندرگاه معتبر کشتیهای چین و هند و بصره و بغداد و غیره بوده است ... (از حاشیه شدالازار چ قزوینی ص 187). بعد از قشم مهمترین جزیره ساحلی ایران کیش است که 15 کیلومتر طول و 8 کیلومتر عرض دارد و به واسطه تنگه ای به عرض 18 کیلومتر از ساحل جدا شده ، این تنگه به خوبی قابل کشتیرانی است . صرف نظر از بعضی ناهمواریهای داخلی ، تمام سطح جزیره صاف و بهتر از تمام جزایر دیگر قابل زراعت است و جغرافیون ایرانی در کتب خود از حاصلخیزی آن بسیار شرح داده اند. جمعیت آن قریب 0 نفر است . (از جغرافیای طبیعی کیهان ص 106). جزیره ای از دهستان چارکی بخش لنگه است که در شهرستان لار و در نه هزارگزی غرب لنگه در خلیج فارس و هفده هزارگزی بندر گرزه واقع است . جلگه و گرمسیر و مرطوب است . سکنه این جزیره در چهار آبادی کوچک به نام : ماشه ، سفیل ، ده ، سدچم سکنی دارند. پاسگاه گارد مسلح گمرک دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7):
یکی پیر درویش در خاک کیش
نکو گفت با همسر زشت خویش .

سعدی .


بوی بغلت می رود از پارس به کیش
همسایه به جان رسید و بیگانه و خویش .

سعدی .


شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش خواند. (گلستان ). رجوع به قَیس و «جزیره قیس » در همین لغت نامه و فارسنامه ناصری ج 2 ص 317 و معجم البلدان (ذیل کیش و قیس ) و فارسنامه ابن البلخی ص 136 و 141 و شدالازار ص 110 و 185 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
از شهرهای اکد بوده است . (ایران باستان ج 1 ص 113).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{اخ}
شهری است به ماوراءالنهر نزدیک سمرقند که در این زمان او را شهر سبز خوانند. (فرهنگ اوبهی ). رجوع به کش شود.