نگین
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(نِ) (اِ.) 1 - سنگ قیمتی که روی انگشتر نصب کنند. 2 - مُهر پادشاهان .
سنگ روی انگشتر و جواهرات
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ن]
{ا}
گوهر و سنگ قیمتی که به روی انگشتری نصب کنند. (ناظم الاطباء). فص ّ. نگینه . (یادداشت مولف ). فیروزه و لعل و یاقوت و الماس یا دیگر سنگهای قیمتی که در نگین دان حلقه انگشتری کار بگذارند:
نگین بدخشی بر انگشتری
ز کمتر به کمتر خرد مشتری .

بوشکور.


وز انگشت شاهان سفالین نگین
بدخشانی آید به چشم کهین .

بوشکور.


بخندید بهرام و کرد آفرین
رخش گشت همچون بدخشی نگین .

فردوسی .


برآید رخ کوه رخشان کند
جهان چون نگین بدخشان کند.

فردوسی .


ابا او یک انگشتری بود و بس
که ارز نگینش ندانست کس .

فردوسی .


آن تنگ دهان تو ز بیجاده نگینی است
باریک میان تو چو از کتان تاری است .

فرخی .


قُمریَک طوقدار گوئی سر درزده ست
در شبه گون خاتمی حلقه او بی نگین .

منوچهری .


گوژ گشتن با چنان حاسد بوداز راستی
باژگونه راست آید نقش گوژ اندر نگین .

منوچهری .


دیناری ... با ده پیروزه نگین سخت بزرگ به دست خواجه داد. (تاریخ بیهقی ).
زو یافت جهان قدر و قیمت ایراک
او شهره نگین است و دهر خاتم .

ناصرخسرو.


تنگ دهان تو خاتمی است چنانک
کز دو عقیق یمن نگین دارد.

سوزنی .


بند گشا آن نگین و زیر نگین
سی ودو تا لولو ثمین دارد.

سوزنی .


یا سیدالبشر زده خورشید بر نگین
یا احسن الصور زده ناهید در نوا.

خاقانی .


جان چو سزای تو نیست باد به دست جهان
مهر چو مقبول نیست خاک به فرق نگین .

خاقانی .


دشمن تو چون نگین گر تا به گردن در زر است
کین تو بر وی جهان چون حلقه خاتم کند.

رضی نیشابوری .


نزد خرَد شاهی و پیغمبری
چون دو نگینند بر انگشتری .

نظامی .


مردان چو نگین مانده در حلقه معنی
وز حلقه به در مانده چون حلقه در من .

عطار.


ور بود در حلقه ای صد غم زده
حلقه را باشد نگین ماتم زده .

عطار.


شد جهان همچو حلقه ای بر من
تا که چشمم بر آن نگین افتاد.

عطار.


قیر در انگشتری ماند چو برخیزد نگین .

سعدی .


* گوهر قیمتی .پاره های لعل و یاقوت و زمرد و فیروزه . سنگهای قیمتی که در ترصیع به کار برند:
ز اسبان تازی پلنگینه زین
به زین و ستامش نشانده نگین .

فردوسی .


ز چیزی که باشد طرایف به چین
ز زرینه و تیغ و اسپ و نگین .

فردوسی .


بهاگیر و رخشانی ای شعر ناصر
مگر خود نه شعری بدخشان نگینی .

ناصرخسرو.


* انگشتری و مهر پادشاهان . (ناظم الاطباء). انگشتری به حکم اطلاق جزء بر کل . خاتم شاهی . خاتم سلطنت . انگشتری سلطنت . علامت پادشاهی و فرمان روائی:
ز ترکان یکی نام او ساوه شاه
بیامد که جوید نگین و کلاه .

فردوسی .


بر او آفرین کو کند آفرین
بر آن بخت بیدار و تاج و نگین .

فردوسی .


به ایران پرستنده و تختگاه
هم آنجا نگین و هم آنجا کلاه .

فردوسی .


زو قدر و جاه و عزّ و شرف یافته ست
تاج و کلاه و تیغ و نگین هر چهار.

فرخی .


شد پایمال تخت و نگین کز تو درگذشت
شد خاکسار تاج و کمر کز تو بازماند.

خاقانی .


هست تو را ملک و دین تخت و نگین و قلم
هست تو را یمن و یسر جفت یمین و یسار.

خاقانی .


جهان خرم شد از نقش نگینش
فروخواند آفرینش آفرینش .

نظامی .


سلیمان را نگین بود و تو را دین
سکندر داشت آئینه تو آئین .

نظامی .


ای مهر نگین تاجداران
خاتون سرای کامکاران .

نظامی .


* در ادبیات فارسی گاه منظور از نگین مهر و خاتم پیامبری به ویژه خاتم سلیمان پیغامبر است:
محمد رسول خدای است زی ما
همین بوده نقش نگین محمد.

ناصرخسرو.


خوردی دریغ من که اسیرم به دست چرخ
آری به دست دیو دریغ نگین خوری .

خاقانی .


ملکت گرفته هر زمان برده نگین اهریمنان
دین نزد این تردامنان نه جا نه ملجا داشته .

خاقانی .


تو شاد باش و مخور غم که حق رها نکند
چنان عزیز نگینی به دست اهرمنی .

حافظ.


گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی .

حافظ.


-زیر نگین ; به فرمان . در فرمان . در اختیار. مطیع. در ید قدرت . زیر سلطه و اقتدار. مطیع فرمان و رای . با افعال آمدن ، آوردن ، بودن ، داشتن ، کردن ، شدن ، گرفتن ، گردیدن ، مستعمل است:
ز توران بیامد به ایران زمین
جهانی درآورد زیر نگین .

فردوسی .


بردی فراوان رنج دل بردی فراوان رنج تن
وز رنج دل وز رنج تن کردی جهان زیر نگین .

فرخی .


موفقی که دل خلق را به دست آورد
مویدی که جهان جمله کرد زیر نگین .

فرخی .


دشمنت زیر زمین و اخترت زیر مراد
عالمت زیر نگین و دولتت زیر عنان .

فرخی .


با چنین نام و چنین دل که تو داری نه عجب
گر جهان گردد یک رویه تو رازیر نگین .

فرخی .


شادیانه بزی ای میر که گردنده فلک
این جهان زیر نگین خلفای تو کند.

منوچهری .


زیر نگین خاتم تو کرد مملکت
بفزود هر زمانْت یکی جاه و منزلت .

منوچهری .


او را ز هفت کوکب تابان هفت چرخ
از ملک هفت کشور زیر نگین شده ست .

مسعودسعد.


این یکی را زمانه زیر رکاب
وآن یکی را سپهر زیر نگین .

مسعودسعد.


آسمان زیر نگین توست و بر اعدای تو
تنگ پهنای زمین چون حلقه انگشتری .

سوزنی .


در زیر نگین جودت آورده فلک
هرچ آمده زیر خاتم فیروزه .

خاقانی .


گر به اندازه همت طلبم
فلکم زیر نگین بایستی .

خاقانی .


مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک فراغت زیر نگین رزق ما معلوم . (گلستان ).
کرم کن نه پرخاش و کین آوری
که عالم به زیر نگین آوری .

سعدی .


-نگین بدخشان (بدخشانی ) ; نگین که از بدخشان آرند. رجوع به بدخشان شود.
-نگین پیاده ; نگین بر انگشتری نانشانیده . مقابل نگین سوار. (از آنندراج ) (غیاث اللغات ). نگین که از نگین دان جدا کرده باشند.
-نگین دادن ; فرمان روائی دادن . مسلط کردن . تاج و تخت بخشیدن:
امر تو خورشید را بسته کمر
حزم تو جمشید را داده نگین .

خاقانی .


-نگین دولای (دولائی ) ; نگین عاشق و معشوق. (آنندراج ):
شوند پرده در عیب هم به روز جدائی
مصاحبان تنک ظرف چون نگین دولائی .

طاهر وحید (از آنندراج ).


-نگین سوار ; نگینه ای را گویند که در انگشتری یا زیور دیگر نشانیده باشند. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). مقابل نگین پیاده . (آنندراج ). نگین نصب شده . نگین کارگذاشته شده:
صراحی ز یاقوت زار آمده
به رنگ نگین سوار آمده .

مخلص کاشی (از آنندراج ).


-نگین عاشق و معشوق ; دو نگین که در یک خانه باشند. (آنندراج ). دو نگین مختلف اللون که در یک خانه نشانیده باشند. (غیاث اللغات ) (از بهار عجم ). دو سنگ قیمتی هریک به رنگی ، که در نگین دان انگشتری نصب شده باشد:
با وجود اتحاد از یکدگر بیگانه ایم
چون نگین عاشق و معشوق در یک خانه ایم .

ابوالحسن شیرازی (از آنندراج ).


-نگین نهادن ; مهر کردن . نقش خاتم بر نامه گذاشتن:
نهادند بر نامه هابر نگین
فرستادگان خواست با آفرین .

فردوسی .


چو بر نامه بنهاد خسرو نگین
ستد گیو و بر شاه کرد آفرین .

فردوسی .


نویسنده پردخته شد ز آفرین
نهاد از بر نامه خسرو نگین .

فردوسی .


ز فخر نامش نقش نگین پذیرد آب
گر آزمایش را برنهد برآب نگین .

فرخی .