فلان
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(فُ) [ ع . ] (اِ.) 1 - شخص نامعلوم . 2 - جانشین کلمه ای رکیک که نخواهند از آن نام ببرند. ؛به فلان ش هم نبودن کنایه از: مطلقاً برایش اهمیت نداشتن . ؛به فلان گاو زدن کنایه از: هدر دادن، اتلاف کردن .
سُریانی تازی گشته
از فُلَن (واژه های سُریانی در زبان فارسی)
وَهمان (فرهنگ پهلوی)، بَهمان، بیستار (برهان)
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● bleep

whatnot ==> غیره، فلان

bleep


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ف ُ]
{ع ص مبهم ، ضمیر مبهم}
از نامهای مردم ، و با الف و لام مر غیر مردم را. ج ، فلون . (منتهی الارب ). شخص غیرمعلوم . بهمان : فلان را با فلان چه نسبت ؟ (فرهنگ فارسی معین ). فارسیان به فتح استعمال کنند و خطاست . (آنندراج ). فارسیان یاء در آخر آن زیاد کرده ، فلانی گویند چنانکه در قربانی کرده اند. (از غیاث ). و بهمان نیزهمین معنی را دارد و بیشتر با هم استعمال کنند. (برهان ). فلان ، بهمدان ، بیسار. (یادداشت مولف ). و گاه بصورت صفت پیش از اسمی درآید: فلان مرد; مردی ناشناس . بطور کلی در ترکیب معنی صفتی پیدا میکند:
گویی همچون فلان شدم ، نه همانی
هرگز چون عود کی تواند شد توغ ؟

منجیک ترمذی .


از گواز و تش و انگشته و بهمان و فلان
تا تبرزین و دودستی و رکاب و کمری .

کسائی مروزی .


این کار وزارت که همی راند خواجه
نه کار فلان بن فلان بن فلان است .

منوچهری .


با ملک چه کار است فلان را و فلان را
خرس ازدر گلشن نه و خوک ازدر گلزار.

منوچهری .


یک شاه بسنده بود این مایه جهان را
با ملک چه کار است فلان را و فلان را؟

منوچهری .


در تواریخ میخوانند که فلان پادشاه ، فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد. (تاریخ بیهقی ). در جهان در فلان بقعت مردی پیدا خواهد شد. (تاریخ بیهقی ).
غره مشو بدانچه همی گوید
بهمان بن فلان ز فلان دانا.

ناصرخسرو.


تو بر آن گزیده خدای و پیمبر
گزیدی فلان و فلان و فلان را.

ناصرخسرو.


کس چه داند کاین نثار ازبهر کیست
تا نگویم بر فلان خواهم فشاند.

خاقانی .


در فلان تاریخ دیدم کز جهان
چون فروشُد بهمن اسکندر بزاد.

خاقانی .


گفت فلان نیم شب ای گوژپشت
بر سر کوی تو فلان را که کشت ؟

نظامی .


کو دل به فلان عروس داده ست
کز پرده چنین بدرفتاده ست .

نظامی .


کاینک به فلان خرابه تنگ
می پیچد همچو مار بر سنگ.

نظامی .


پس طلب کردند او را در زمان
آقجه ها دادند و گفتند ای فلان .

مولوی .


آن فلان روزت خریدم این متاع
کل سر جاوز الاثنین شاع .

مولوی .


شیوه حور و پری گرچه لطیف است ولی
خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد.

حافظ.


-فلان از فلان ; کنایه ازلاف و گزاف کردن باشد. (انجمن آرا) (برهان ).
-فلانستان ; مقام و جای فلان . (آنندراج ).
-فلان فلان شده ; بجای دشنام و نفرین به کار رود در جایی که گوینده نخواهد لفظرکیک به کار برد.
-فلان کس ; فلان . شخص ناشناس:
اگر گویی فلان کس داد و بهمان مر مرا رخصت
بدان جا، هم فلان بیزار گردد از تو هم بهمان .

ناصرخسرو.


تو را هرکه گویدفلان کس بد است
چنان دان که در پوستین خود است .

سعدی (بوستان چ یوسفی ص 152).


-فلان کفش پیش پای فلان نمیتوان گذاشت ; یعنی رتبه اش پر ادنی است . بیشتر مقوله زنان ولایت است . (آنندراج ).
-فلان و باستار ; بهمان و باستار. فلان و بیسار. فلان و بهمان .
-فلان و بهمان ; فلان و بهمدان . فلان کس و فلان کس . فلان و بیسار. (فرهنگ فارسی معین ):
فلان و بهمان گویی که توبه یافته اند
چه مانع است مرا، من فلان و بهمانم .

سوزنی .


-فلان و بهمدان ; فلان و بهمان . (فرهنگ فارسی معین ).
-فلان و بیسار ; فلان و باستار. فلان و بهمان . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به کلمات بهمان ، بهمدان ، باستار و بیسار شود.