ضیاءالدین
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
هدایت گوید: معلوم نیست که از کجاست اما معاصر سیف اسفرنگی و در زمان دولت سلطان محمدبن تکش خوارزمشاه که او را اسکندر ثانی و سلطان سنجر لقب کرده بودند و شعرا قصیده ها در تهنیت این لقب بنام او می گفته اند بوده و از قصیده ای که نظم کرده این سه بیت نوشته می شود:
سلطان علاء دنیا سنجر که ذوالجلال
از خلق برگزیدش و جاه و جلال داد
شاه عجم سکندر ثانی که رای او
بر فتح ملک ترک حشم را مثال داد
خورشیدوار تیغ وی از مشرق صواب
آمد پدید و ملک خطا را زوال داد.

(از مجمع الفصحا ج 1 ص 376).


صاحب حبیب السیر گوید : امام ضیاءالدین از فضلای زمان سلطان محمد خوارزمشاه و پیوسته ملازم بارگاه این سلطان بود و در آن وقت که خوارزمشاه فرمود که لفظ سنجر بر القاب او بیفزایند این مرد قصیدتی نظم کرد که سه بیت آن اینست : سلطان علاء دنیا... الخ .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
ابن البیطار، ابومحمد عبداللّه بن احمد النباتی العشاب المالقی معروف به ابن البیطار. رجوع به ابن بیطار و نیز رجوع به عبداللّه ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
ابن امام فخرالدین رازی . مردی صاحب نظر و مشتغل بعلم و دانش بود. پس از وفات پدر در هرات اقامت گزید لیکن او در علم و هنر و ذوق و فطنت بپایه برادر کهتر خویش شمس الدین که پس از پدر لقب فخرالدین گرفت نرسیده است . رجوع به عیون الانباء ج 2 ص 76 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
رجوع به ابن خروف ضیاءالدین ابوالحسن قیسی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
ابن سعدبن محمدبن عثمان القزوینی القرمی العفیفی ، استاد شیخ المولی سعدالدین التفتازانی . صاحب بغیه گوید وی امامی بزرگوار و دانا بتفسیر و عربیت و معانی و بیان و فقه و اصلین است و پیوسته حتی به گاه سواری و هم پیاده روی به افاده علم اشتغال داشت .در بلاد خویش فقه آموخت و از پدر و عضدی و بدر تستری و خلخالی اخذ علم کرد و درجتی بلند یافت تا آنجا که سعدالدین تفتازانی ازجمله شاگردان او بود. ضیاءالدین با جاه و مالی که داشت طالب علمان را نیکو داشتی . وی را دینی استوار و تواضعی فزون از حد و خیری کثیر و بزرگواری بسیار بود و از بدی پیوسته گریزان بود. چون بقاهره درآمد بشیخونیه و مدرسه بیبروسیه بتدریس فقه شافعی پرداخت . و نام وی عبیداللّه بود و بسبب همنامی با عبیداللّه بن زیاد کشنده حسین بن علی (ع ) آن را خوش نداشتی و هرگز ننوشتی . و او را ریشی دراز بود که بقدمها رسیدی و هرگاه بخفتی ریش خویش در کیسه ای نهادی و چون برنشستی دو شاخه شدی و عوام مصر چون او را بدیدندی گفتندی : سبحان الخالق و وی گفتی عوام مصر مومنین بصدقند که از صنعت بصانع استدلال کنند. عزالدین ابن جماعة و شیخ ولی الدین عراقی و گروهی دیگر از وی اخذ و روایت کرده اند و وی از حلبی و دیگران روایت کند و چنانکه ابن حجر و دیگران آورده اند در ذی الحجه سال 780 ه' . ق. درگذشته است . طاهربن حبیب به وی نوشت :
قل لرب الذّری و من طلب العل'ْ
'م َ مجداً الی سبیل السواء
اذ اردت الخلاص من ظلمة الجه'ْ
_'ل فما تهتدی بغیر ضیاء.
ضیاءالدین در جواب او گفت :
قل لمن یطلب الهدایة منی
خلت لمع السراب برکة ماء
لیس عندی من الضیاء شعاع
کیف یبغی الهدی من اسم الضیاء.

(از روضات الجنات ص 335).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
ابن صقر. معاصر شهاب الدین سهروردی . محدث است و در قرن ششم هجری می زیست . (عیون الانباء ج 2 ص 168).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
ابن عبدالحمید. عبداللّه بن محمد. رجوع به عبداللّه بن محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
ابن معین . عمربن بدر موصلی . رجوع به عمر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
ابوالنجیب سهروردی ، عبدالقاهر. رجوع ابوالنجیب سهروردی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عوفی در لباب الالباب گوید : ابوبکر احمد الجامجی الصاحب الکبیر علاءالملک ملک الامراء ضیاء الدولة و الدین و الوزراء، صاحب صدری که تیغ امارت و قلم وزارت در تصرف کف و بنان او بود و سیرابی کشت زار امل از قطرات باران احسان او. این لفظ که گفته اند عاش حمیداً و مات شهیداً قبائی است بر قد دولت او بریده و طرازی بر لباس اقبال او دوخته . همگی همت او تربیت فضلا و تقویت علماء و دستگیری افتادگان و پایمردی آزادگان بود و در نوبت امارت در دهلی آنچه از بذل و احسان او کرد تاریخ روزگار گشت و کرم حاتم و معن زائده و آل برمک را یک ساعته بذل او منسوخ گردانید و در آن وقت که مولف این مجموعه در اسفزار بحضرت او رسید الحق حضرتی بود که شجره فضل را در آنجا خضرتی بود. ارباب علم و اصحاب هنر در آن دولت آسوده بودند و از حوادث ایام در مهد آسایش غنوده و داعی را کمال تربیت او پایمردی کرد تادر خدمت او بماند و هر هفته روز آدینه نوبت تذکیر عقد کردی و او شرف استماع ارزانی داشتی و تشریفات و انعامات او متواتر و مترادف بودی ، و وقتی در خلوت می فرمود که مرا پیوسته آرزو آن بود که ائمه ماوراءالنهر و خراسان را ببینم و مجلس وعظ ایشان استماع کنم تااتفاق سفر ختا افتاد و در بلاساغون رفتم و هر جا که بزرگی بود بخدمت جمله تقرب کردم و تذکیر ایشان بشنودم و هیچ ذخیره ندارم مر آخرت را [ بجز ] دوستی علما و این خصلت مرا از صدر شهید پدر خود میراث است و امید می دارم که دوستی ائمه دین مرا فردا دستگیر باشد، ایزد سبحانه و تعالی آن ذات بی نظیر را غریق رحمت و غفران گرداند و صدر وزارت و مسند دولت و متکاء اقبال را به فر و شکوه وزیرالوزراء عین الملک ضاعف اللّه جلاله که وارث اعمار وزراء کبار است تا دامن قیامت آراسته دارد. اکنون طرفی از طرف اشعار آن صاحب که صاحب قران قرن خود بود ایراد کنیم . در وقتی که وزارت سیستان به وی تفویض فرمودند و عزم آن طرف کرد رباعیی می گوید:

رباعی


ای دوست مرا درد تو از درمان به
یک ساعت دیدار تو از صد جان به
از سیب زنخدان تو یک شفتالو
نزدیک من از هزار سیبستان به .
و هم او فرماید:

رباعی


هرچند چو من هزار عاشق هستت
کس را نرسد دست به زلف شستت
جز زُهره که را زَهره که بوسد پایت
جز یاره که را یاره که گیرد دستت .
و در آن وقت که در خدمت سلطان سکندر بود در طراز با تاینگو مصاف کردند و با حشم بسیار مردانگی کردند و آثار شهامت او ظاهر شد و سلطان سکندر او را بستود چنین که بارهابر لفظ راند که من از آثار (؟ ) تاژیکان پردل تر از علاءالملک جامجی ندیدم و سرخس نامزد او فرمود اما او را هواء اسفزار در سر بود این رباعی گفت :

رباعی


ای تیغ تو کرده بر ختا تنگ زمین
وز خون حسودت شده گلرنگ زمین
بخشای بر این بنده که آورد او را
صیت کرمت هزار فرسنگ زمین .
و از ثقه ای شنیدم که روزی قوام الملک خواجه را به آرزو در وثاق آوردچون بازمی گشت بر این رباعی عذر تجشم اقدام تمهید کرد:

رباعی


گردی که به راه از سم اسب تو بخاست
گر سرمه دیده کندش چرخ رواست
مر بنده خویش را تفقد کردی
عذرقدمت هم کرمت داند خواست .
و پسر خواجه رضی الدین مستوفی از بخارا وقتی بحضرت دهلی رفت و چون مولد و منشاء او نیشابور آمده است از آنجا که کمال اعتقاد او بود در رعایت ائمه و علماء پنداشت که مگر از فرزندان استاد علماست (؟ ) او را اعزازی هرچه تمامتر کرد و به تبجیلی هرچه خوبتر در شهر آورد و اسباب او مهیا کرد و بسعی جمیل او هم در مدت نزدیک او را قربت ملک عمید قطب الحق و الدین تغمده اللّه برحمته حاصل شد ولیکن آن بزرگزاده مردی مسرف و پریشان کار بود در آن نگنجید و کار خود را بزیان آورد بهندوستان رفت و مدتها بر این بگذشت و علاءالملک را وزارت ممالک غور و فیروزکوه و امارت اسفزار دادند، شمس الدین رضی از حدود مکران و سیستان بخدمت او پیوست و خواست که هم بر آن شیوه زندگانی کند اما زمین خراسان آن نوع حرکات برنتابد، علوفه ای فراخور حال او از دیوان اطلاق می کردند و انعام و تشریف خود پیوسته بودی ، چون رکاب مبارک او از فیروزکوه به اسفزار حرکت فرمود شمس الدین رضی قصیده ای انشاء کرد در تهنیت قدوم وی که مطلع آن این بود، مطلع:
رخشنده گوهری به بر کان رسید باز
رخ تازه گلبنی بگلستان رسید باز.
و او ترجمه انشاد قصاید [ به کس ] نگذاشتی و خود هم بخواندی بیاض بستد و قصیده را تمام فروخواند و بر ظَهر آن بیاض بی هیچ فکرت و تامل این ابیات نبشت ، قصیده :
شمس رضی ز سوی سجستان رسید باز
دیده حدود پارس و مکران رسید باز
با خط نیک درهم و الفاظ بس تباه
با نثر ژاژ و نظم پریشان رسید باز
گرچه به وقت رفتن چیزی نداشت هم
برگشت گرد عالم و عریان رسید باز
گفتی همیشه کفر و مع الکفر زندقه
معلوم من نشد که مسلمان رسید باز.
مهذب الدین سید الکتّاب منصوربن علی الاسفزاری در حق او گوید:
تا معدلتت کار جهان داد قرار
بشکفت هزار گل جهان را بی خار
از راستی مسطر عدلت امروز
سرگشته نماند در جهان جز پرگار .
و نیز مجدالدین شرف الکتّاب ابن الرشید الغزنوی قصیدتی در مدح وی سروده است و گوید:
زبان من ز شکر تو دهانی پرشکر دارد
که چشم من بروی توجهانی پرقمر دارد
پس فروتر شود و گوید:
ضیاءالدین علاءالملک بوبکربن احمد آن
که هم علم علی خوانده ست و هم عدل عمر دارد
سپهداری که در هیجا ز هیبت بانگ کوس او
عدو را همچو مور و مار دایم کور وکر دارد... الخ .
عوفی گوید از امام بدرالدین [ بن ] نور[ الدین ] الهروی شنیدم در هراة که وقتی بخدمت علاءالملک [ ملک ] الامراء و الوزراء ابوبکر الجامجی رحمه اللّه خدمتی نوشتم و نظمی پرداختم ، چون در نظر مبارک او آمد مرا یک تخت جامه بُرد نیشابوری و دو تا اسکندرانی فرستاد، در شکر این لطف رباعی و قطعه ای بگفتم :

رباعی


ای با تو بزرگان جهان خُرد همه
در جنب صَفات صافها دُرد همه
در نرد سخات برد من بسیار است
وین طرفه که آن جنیبتت بُرد همه .

قطعه


چواسکندران را معین و وزیری
از آنم فرستادی اسکندرانی
بلی بود یکتا و یک با ولیها
از آن تا کند با ولی همقرانی
مرا گفت جامه که بر در طی آریم
که بخشیده حاتمم تا بدانی .
محمد قزوینی در تعلیقات نگاشته اند: مصراع اول «چو اسکندران رامعین و وزیری »، علاءالملک جامجی از وزراء سلطان محمدخوارزمشاه ملقب به اسکندر ثانی مراد است ، و در مورددو بیت آخر افزوده اند که مراد از این دو بیت معلوم نشد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
ابوعبداللّه محمدبن عبدالواحد السغدی . رجوع به سغدی شود. (قاموس الاعلام ترکی ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
اردوبادی ، متخلص به شفیعی شارح معمیات حسین بن محمد شیرازی .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
المارانی ، ابوعمرو، عثمان بن عیسی بن درباس المارانی ، الکردی . ضیاءالدین ، در عصر خویش از اعلم شافعیین در فقه بود. نسبتش به بنی ماران مردج (نزدیک موصل ) رسد. در اربل نشو و نما یافت و از آنجا بدمشق و سپس مصر شد و قضای غربیه بدو تفویض کردند و سپس سلطان صلاح الدین شغل قضای دیار مصر را در 566ه' . ق. بدو داد و از آن پس به تدریس پرداخت و گوشه گرفت تا آنگاه که بقاهره درگذشت (602 ه' . ق.). از کتب وی : «الاستقصاء لمذاهب الفقهاء» نزدیک بیست مجلد و «شرح اللمع» در اصول فقه . (الاعلام زرکلی ج 2 ص 630).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
برنی . رجوع به برنی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
(خواجه ...) از بزرگان وقت خود و مزارش به تبریز بوده است . (نزهة القلوب چ اروپا ص 78).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
بلخی . هدایت گوید:واعظی خوش بیان و عالمی چرب زبان بوده در بلخ تمکن داشته و خلق را موعظه میفرموده . محمد عوفی گوید او را ملاقات کردم ، فاضل بود. این چند بیت از او نوشته شد:
زهی در شان تو منزل همه آیات سلطانی
بدیده عقل در دست تو رایات جهانبانی
تو خورشید جهانگیری از آن با تیغ صبح آسا
گرفتی هفت کشور را بیک ساعت به آسانی
چنان آسوده شد جمع خلایق در دیار تو
که جز در طره دلبر نبیندکس پریشانی
چو ذوالقرنین ازمشرق یکی بخْرام در مغرب
که تا دانند در عالم توئی اسکندر ثانی .
گویند چون بر منبر رفتی عادت وی چنان بودی که عمامه خود را چنان نهادی که پیشانی او و صدغ او را پوشیدی ، یکی به وی نوشت که عمامه را لختی برتر نه که روزی را خدا می دهد، و او این رباعی را در جواب فرستاد:
یک شهر حدیث من و اشعار من است
در هر کنجی سخن ز گفتار من است
گر پیش نهم یا سپس ای مرد سره
پالان زن تو نیست دستار من است .

(از مجمع الفصحا ج 1 ص 336).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
خجندی الفارسی . صاحب مجمع الفصحاء آورده است : از فضلای زمان خود به وفور فضیلت ممتاز بوده مدح ملک یبغو می گفته و در عهد محمد ایلدگز متکفل احکام شرعیه می شده با شمس الدین اوحدی مشهور بخاله معاشر و مکاتبات فیمابین ایشان بوده .اصلش از شیراز است . در جوانی از شیراز بخراسان رفته در شهر خجند اقامت گزید و بخجندی معروف لهذا تا نسب و موطن معلوم باشد فارسی تخلص می کرده یا خجندیانش فارسی لقب داده اند. معاصر و مداح ملکشاه سلجوقی بوده ،شرحی بر محصول فخرالدین رازی نگاشته و در سنه 622 در هرات وفات یافته است . جوینی در تاریخ جهانگشا آورده است که : «امام ضیاءالدین فارسی را قصیده ای است . از آنچ بر خاطر مانده بود چند بیت ثبت شد»، مطلع آن :
رویت بحسن عالم جان را کمال داد
عشقت بلطف چهره دل را جمال داد.
از خیالات اوست :
امسال پای در ره عشق تو چون نهد
آنکو ز خون خویش نشسته ست پار دست
در باغ حسن عارض زیبای تو گلیست
کایمن بود بچیدن آن گل ز خار دست
خواهد کسی که از تو امیدش بود کنار
تا بر تنش بجای دو باشد چهار دست
در عشق تو ز پای درافتادم و خوشست
گر گیردم عنایت صدر کبار دست
عادل غیاث دولت و دین آنکه در جهان
دادش ز قدر بر همه کس کردگار دست .

ایضاً


بریختی ز جفا خونم و جز این نبود
سزای آنکه چنین یار بیوفا گیرد
ولی به ریختن خون من دلم راضیست
بدان طمع که ز لعل تو خونبها گیرد.

ایضاً


بیا که راز دل غنچه باد رسوا کرد
رسید بلبل و اسرار عشق پیدا کرد
زلاله ابر بسی لعبتان چابک ساخت
ز غنچه باد بسی دلبران رعنا کرد
سحاب چشم هوا را چو چشم وامق ساخت
بهار روی زمین را چو روی عذرا کرد
زبهر قمری انجیل خوان صبا در باغ
ز شاخ سرو همه صورت چلیپا کرد
بخط سبز مثالی بپادشاهی گل
فلک نوشت و ز قد بنفشه طغرا کرد
اگر زچرخ ثریا نهان شد اینک باد
ز برگ نسترن آفاق پرثریا کرد
صباست همدم عیسی که چشم نرگس را
نخست بار که دم برفکند بینا کرد
جهان پیر کهن گشته را فلک از نو
بسان دولت سلطان دهر برنا کرد
شهاب کلک تو با خلق می کند ز کفَت
همان عمل که عطارد ببرج جوزا کرد.
در مدح ملک یبغوشاه :
خداوند عالم ملک شه که او را
همه کار از فضل یزدان برآمد
بقا دامن خویش درچید از آن سر
که بی حکم او از گریبان برآمد
فلک بر زمین بهر قوت عدویش
هر آن تخم کَانداخت پیکان برآمد
معطل چنان شد ز عدل تو خنجر
که زنگار از روی سوهان برآمد
در آن لحظه کآواز کوس از دو جانب
بگردون ز اطراف میدان برآمد
تن هر مبارز بجوشن فروشُد
سر هر دلاور ز خفتان برآمد
ز باران تیغ تو از خاک زآن پس
بجای گیا شاخ مرجان برآمد.
هم در مدح ملک یبغو:
ای از خیال روی توام لاله زار چشم
تا کی بود ز عشق توام لاله بار چشم
اشکی که داشت چشم من افتاد در کنار
زین پس بجای اشک فتد در کنار چشم
بی جستن هوای تو نبود بجای ، دل
بی دیدن لقای تو ناید بکار چشم
بر گردن خیال تو بندد عروس وار
تا صبح هر شبی گهر آبدار چشم
دولت نگر که گشت من تیره روز را
روشن ز خاک بارگه شهریار چشم
یبغوملک شه آیت نصرت که اندر او
بیند نشان نصرت پروردگار چشم .

و له ایضاً:


نه حیله ای ز سوز تو الا گداختن
نه چاره ای ز هجر تو الا گریستن
شب تا بروزکار من و روز تا بشب
نالیدنست از غم تو یا گریستن
گفتی ز هجر من نگرستی و بر حقی
فرقست از فشاندن خون تا گریستن
ما را بدولت غم عشق تو هر زمان
صد گونه محنت است نه تنها گریستن
زیبائیی است در تو که آید بیاد تو
از چشم عاشقان تو زیبا گریستن
از روزگار وعده مرا در فراق تو
امروز غصه خوردن و فردا گریستن
دلشادم از گریستن خود بدین همه
کُامّید صحت است ز شیدا گریستن
از چشم توست فتنه وگرنه چه لایقست
از من بعهد خسرودنیا گریستن
یبغوملک شه آنکه پدید آورد به تیغ
از پردلان به موقف هیجا گریستن .

ایضاً


ای شکر پیش لبت ازدر برخندیدن
روح را طعنه زند لعل تو در خندیدن
پیشه سنبل زلف تو عبیر افشاندن
عادت پسته تنگ تو شکر خندیدن
دل رباید سر زلف تو بهر جنبیدن
جان فشاند لب لعل تو بهر خندیدن
تا نبینی رخ زر هیچ نخندی آری
هست گل را همه از شادی زر خندیدن
چون بخندی سوی تو خلق از آن درنگرند
که ندیده ست کس از شمس و قمر خندیدن
مگر از اختر و تاج ملک آموخته اند
زلف و رخسار تو هر شام و سحر خندیدن
نطفه را گر ز قبول تو در او مژده رسد
کند آغاز هم از پشت پدر خندیدن .

و له ایضاً:


زرین شد ای عجب همه اطراف بوستان
نوعی ز کیمیاست مگر باد مهرگان
برگ ترنج شد عوض برگ شنبلید
شاخ درخت شد بدل شاخ زعفران
گوئی هر آن قصیده که بلبل بهار گفت
بادش به زر نوشت بر اوراق بوستان
شد نار سرخ لعبت باغ و ز عشق او
خون جگر ز دیده انگور شد روان
گر ناردان مسکّن صفراست پس چرا
صفرای باغ دفع نگردد ز ناردان
آن فصل شد گذشته که اندر میان باغ
چون روی دوست خرمن گل بود بیکران
امروز نیست در همه گلها به راغ و باغ
جز اشک دشمن شه سادات ارغوان
سلطان شرع و صاحب اسلام آنکه هست
بر تخت ملک و جاه سیادت خدایگان
آن قاسمی که بر در انعام او قضا
موضوع کرد قسمت ارزاق انس و جان
جاهش فزون از آنکه توهّم کند خرد
قدرش برون از آنکه تصور کند گمان
ای از دم رضای تو مشکین شده بهار
وی از کف سخای تو زرین شده خزان
صحن و رواق مهر تو را مهر خاکروب
سطح سرای قدر تو را چرخ نردبان
جائی که راستی شود از طبعت آشکار
از شرم ، تیر درتن خصمت شود کمان .
در مدح شمس الدین محمدبن موید الحدادی البخارائی الملقب به شمس خاله :
فلک اختر معنی صدف درّ یقین
گوهر واسطه عقد شرف شمس الدین
عمدةالملک فروغ گهر حدادی
که شکست از قلمش قاعده درّ ثمین
سخنش سحر مبین است ولی از پی فهم
شعر کردند بزرگان لقب سحر مبین
آسمان لخلخه سازد ز پی مغز نجوم
چون شود از قلمش مشک به کافور عجین
رقعه ای گر بسوی اهل جنان بنویسد
از خطش غالیه زلف کند حورالعین
مادح طبع تو بر اوج فلک بدر منیر
راوی شعر تو در جمع ملک روح امین
گر ز زنجیر خطت یاد کند در بیشه
درزمان عاشق زنجیر شود شیر عرین
گفته ابیات تو در مجلس ارواح ، جنان
خوانده اشعار تو در پرده ارحام ، جنین
کاغذ شعر تو چرخیست ز رفعت گوئی
خط تو محور آن چرخ و نقطها پروین
رفعت و قدر ثنای تو گر اینست کند
به طفیلش سخن من گذر از علیین
آتشین باد مرا بستر اگر بی یادت
می نهم هیچ شب هجر تو سر بر بالین .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
دوغ آبادی . رجوع به دوغ آبادی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
سراج (مولانا...). از اکابر کرمان و معاصر امیر تیمور گورگانی بوده است . (حبیب السیر ج 3 ص 178).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
سنجری . رجوع به سنجری شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ دد]
{اخ}
شیث بن ابراهیم بن محمد. رجوع به شیث شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عبدالرافعبن ابی الفتح الهروی . رجوع به عبدالرافع... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عبدالعزیزبن محمد طوسی . رجوع به عبدالعزیزبن محمد طوسی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عدنان سُرخکتی . پدر امام مجدالدین محمد است . در انقلاب ایام و فترتهای غز و ترکمان و تبدل دول در عالم خفض و رفع بود و آخرالامر علتی مزمن بر نهاد او استیلا یافت و صاحب فراش شد و شرف الزمان مجدالدین عدنان که پسر بزرگتراو بود بجهت تداوی پدر وثاق حمیدالدین طبیب را ملازم گرفت و تتبع کتب طب کردن ساخت و چون طبعی ذکی و علمی وافر حاصل داشت در مدت چهار سال که پدر او رنجور بود او طبیبی حاذق شد چنانکه بر اطباء روزگار و حکماءعهد فائق آمد و صدر جهان عبدالعزیز او را بخدمت خودمخصوص گردانید... نواده این ضیاءالدین یعنی جلال الدین بن امام مجدالدین بن ضیاءالدین معاصر عوفی صاحب لباب الالباب بوده است . (از لباب الالباب ج 1 صص 179-180).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عبداللّه بن محمدخزرجی مالکی اندلسی . رجوع به عبداللّه بن محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
علی (امیر...). از اشراف مرو بود و در فتنه خانمانسوز مغول از جانب تولی حاکم مرو شد. سپس برای دفع شر پهلوان ابوبکر دیوانه که در سرخس فتنه می انگیخت به سرخس رفت و در بازگشت به دست کوشکین (کوشتکین ) که با زمره ای از ملازمان سلطان محمد خوارزمشاه به مرو رسیده و بر آنجا استیلایافته بود کشته شد. (حبیب السیر ج 3 ص 15). صاحب تاریخ جهانگشای گوید:... چون از نهب اموال و اسر و اغتیال فارغ شدند [ مغولان ]، امیر ضیاءالدین علی را که ازجمله اکابر مرو بود و سبب گوشه نشینی او بر او ابقا کرده بودند فرمود تا با شهر رَوَد و جماعتی که از زوایا و خبایا بار دیگر جمع شوند امیر و حاکم باشد و برماس را به شحنگی بگذاشتند... و امیر ضیاءالدین و برماس هر دو مقیم بودند تا خبر رسید که در سرخس پسر شمس الدین پهلوان ابوبکر دیوانه فتنه آغاز نهاده است امیر ضیاءالدین بدفع او با مردی چند چون برفت ، بارماس اهالی مرو را از محترفه و غیر آن بر عزیمت توجه بجانب بخارا از شهر بیرون آورده بظاهر شهر نزول کرد، جمعی را که پیمانه عمر پر و بخت برگشته بود، پنداشتند که شحنه را از جانب سلطان خبری رسیده است و مستشعر گشته و بهزیمت می رود، حالی طبلی فروکوفتند و یاغی شدند در سلخ رمضان سنه ثمان عشرة و ستّمائه (618 ه' . ق.) و بارماس به در شهر آمد و جماعتی را به استدعای معارف بشهر فرستاد کس روی ننمود و او را تمکینی نکردبه انتقام مبالغ مردم را که بر در شهر یافته بود بکشت ... چون ضیاءالدین بازرسید بعلت استعداد و ترتیب حرکت در شهر رفت و غنیمتی که داشت بر ایشان ایثار کردو پسر بهاءالملک را بر سبیل نوا که او پسر منست نزدیک ایشان فرستاد و خود روی ننمود و با آن جماعت عصیان کرد و بار دیگر باره و حصار را عمارت فرمود و جمعیتی بر او گرد آمدند و در اثنای این جماعتی از لشکر مغول رسیدند، رعایت جانب ایشان واجب دانست و یکچندی نزدیک خود نگاه داشت چندانک از حشم سلطان کشتکین (کستکن ) پهلوان با جمعی انبوه دررسید بمحاصره شهر مشغول شد، جمعی از رنود شهری خلاف کردند و نزدیک کشتکین رفتند، ضیاءالدین چون دانست که با تفرق اهوا کاری تمشیت نپذیرد با جماعتی مغولان که ملازم او بودند بر عزیمت قلعه مرغه (مراعه ) روان شد و کشتکین در شهر آمد و خواست تا اساسی نهد و عمارت و زراعت فرماید و بند شهر دربندد جماعتی از شهر در خفیه به ضیاءالدین مکتوبی فرستادند و او را بر مراجعت با شهر تحریض و ترغیب کردند. چون بازگشت و به در شهر نزول کرد یک کس از خدم او بشهر درآمد با یکی خبر وصول او بگفت درحال بگوش کشتکین و خصمان رسید جماعتی را بفرستاد تا او را بگرفتند و مطالبه مال کرد، ضیاءالدین گفت به فاحشات داده ام ، کشتکین پرسید آنها کدامند، گفت مفردانی و معتمدانی که امروز در پیش تو صف کشیده اند چنانک آن روز پیش من بودند وقت کار مرا فروگذاشتند و سمَت غدر بر ناصیه خود کشیدند، چون دانستند که از ضیاءالدین حاصلی نخواهد بود و مالی ندارد کشتکین کشتن او را حیات خود دانست و فنای او را بقای ملک پنداشت و بعد از حالت او به دلی فارغ بعمارت و زراعت اشتغال داشت ...
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
علی . از خواص بندگان سلطان غیاث الدین محمودبن سام ازسلاطین غوری است و بسال 597 ه' . ق. از جانب این سلطان حکومت نیشابور یافته است . (حبیب السیر ج 2 ص 217).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
علی بن احمد یمنی شافعی . رجوع به علی بن احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
علی بن سلیم سعدالدین اذرعی . رجوع به علی اذرعی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عمر. والد امام فخرالدین رازی ، از مردم ری . وی نخست فقه آموخت و بعلم خلاف و اصول اشتغال ورزید تاآنجا که در آن تمیزی بسیار حاصل کرد و کم نظیر گشت . و در ری به تدریس پرداخت و در اوقاتی معلوم خطبه خواندی و خلقی انبوه بسبب بلاغت و حسن ایراد سخن بر وی گرد آمدندی و بدین روی میان خواص و عوام شهرتی یافت ونامی شد. وی را تصانیف بسیار در اصول و وعظ و جز آن است . ضیاءالدین را دو پسر بود، مهتر رکن الدین لقب داشت و کهتر امام فخرالدین . (عیون الانباء ج 2 ص 25).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عمربن ابی المحسن بسطامی . رجوع به عمربن ابی الحسن ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عمربن ابی بکر موصلی . رجوع به عمربن ابی بکر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
عمربن محمد البسطامی . رجوع به عمربن محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
قوسی . ابوالحسن بن ابراهیم . وی بسال 599 ه' . ق. درگذشته و پیش از وفات از دو دیده نابینا گشته بود. سه کتاب «الاشارة فی تسهیل العبارة» و «المقتصر من المختصر» و«تهذیب ذهن الواعی فی اصلاح الرعیة و الراعی » از تالیفات اوست و یک قصیده لغویه تحت عنوان «اللولو المکنونة و الیتیمة المصونة» دارد. سه تالیف فوق را بنام صلاح الدین ایوبی کرده است . (قاموس الاعلام ترکی ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
قاضی ... نوراللّه ولد قاضی درویش محمدبن خواجه شکراللّه وزیر برادرزاده قاضی عیسی . در ایام حکومت امیرخان در بلده هرات متکفل منصب قضا شد و چند سال در غایت امانت و دیانت بلوازم آن امر قیام نمود. آن جناب از اقسام فضایل بهره تمام داشت و به جودت طبع و الطاف ذهن متصف بوده و اشعار دلفریب بر صفحه روزگار می نگاشت ، در انشاء مکاتیب غایت بلاغت بجای می آورد... وفاتش در اوایل شعبان 929 ه' . ق. اتفاق افتاد و در گازرگاه هری مدفون شد. مدت عمرش نزدیک شصت سال بوده است . ظاهراً همین قاضی ضیاءالدین است که با شیخ محیی الدین احمد مشهور به شیخ زاده لاهیجانی ازجانب شاه اسماعیل صفوی نزد محمدخان شیبانی که از اقصای ترکستان تا حدود سمنان را بحیطه تصرف آورده بودبه رسالت رفته است . (حبیب السیر ج 3 ص 353 و 391).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
قاضی تولک . رجوع به قاضی تولک شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
قوصی . رجوع به قوصی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمد (خواجه ...). پدر دستور قابل فاضل خواجه فضل الدین محمود. از صنادید کرمان بود و اباًعن جد منصب مقدمی و پیشوائی ملک کرمان بلکه وزارت سلاطین زمان موروث خاندان مبارک این وزیر به استحقاق (یعنی افضل الدین است ). ظاهراً خود افضل الدین وزیر معاصر دولتشاه سمرقندی بوده است . (تذکره دولتشاه سمرقندی ص 513).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمدبن ابراهیم منادی . رجوع به محمدبن ابراهیم ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمدبن ابی نصربن شهید الغزنوی . رجوع به محمدبن ابی نصر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمدبن امین الدین عبدالعزیز. رجوع به محمدبن امین الدین ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمدبن عبدالواحدبن احمدبن عبدالرحمن بن اسماعیل الحافظ الحجة الامام ضیاءالدین ابوعبداللّه السعدی الدمشقی الصالحی . رجوع به محمدبن عبدالواحد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمود،فرزند غیاث الدین خواندمیربن همام الدین ، صاحب حبیب السیر. مدرس یکی از مدارس هرات . (حبیب السیر ج 3 ص 205).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ءُ د د]
{اخ}
محمود الکابلی (حکیم )... عوفی گوید: از احداث شعرا و افاضل ائمه در غزنین بنزدیک داعی اختلاطداشتی و بمجاورت او استیناسی حاصل آمدی و این قطعه و چند رباعی بخط خود یادگار نبشته است . قطعه اینست :
ایا در عالم عزّ و جلال و قدرت از قلت
کمال کل ّ موجودات جمله آفرینش گم
چو نعل اندر هوای رفعت جاه تو سال و مه
براق آسمانها را ز پوی و تک فتاده سُم
کجا امکان بود ادراک اوج کبریای تو
که در کتم عدم افتد ز فکرت خاطر مردم
صفی ّ دین معین ملت استاد ملوک احمد
توئی والا خداوند فلک چاکر غلام انجم
زمانه بشکند از غایت تایید فرمانت
جهان کز بهر می سازد ز نه طاق مدوّ رخم
بگاه حلم عمداً از نهیب ضربت عدلت
بریزد زهر از مار و بیفتد نیش از کژدم
صبا گر خاک پای تو بدوزخ پاشد از دنیا
ز یمن آن ندا آید بدوزخ یا عفا عنکم
ضیا مدحت چه داند گفت کاندر عالم خاکی
ز آب روی شاگردان تو یک نم بود قلزم
کلاه شام تا قلاش مغرب دوزد از قندز
قبای صبح تا خیاط مشرق بُرًّد از قاقم
مطرّادار یزدان حا... لب
دل اعداء تو کفته بسان سینه گندم .

رباعی


چشمم ز تو خون گریست حیرانْش مکن
وز پسته به زهرخنده گریانْش مکن
در زلف فراهمت دلی دارم من
زنهار شکسته ست پریشانْش مکن .
همو راست ، رباعی :
گر شام تو نور صبح در بردارد
روز رخ تو شب معنبر دارد
از دست تو راست پای نتوان جستن
چون زو کژی زلف تو در سر دارد.
همو راست ، رباعی :
از روی تو زلف روی درمی تابد
بر ماه تو حلقه حلقه برمی تابد
تا بیش به دست شانه پایش نکنی
بر خویش همی پیچد و سر می تابد.
حق این مجموعه آن بود که در اتمام آن سالها از مولف بمعاونت افاضل محمود خود مبذول داشتی ، چه شنیدم که ابومنصور ثعالبی یتیمةالدهر را در چهل سال ساخته است ، معلوم رای رفیع باشد که در جهان افاضل و اماثل بسیارندو بسیار بوده اند و لطف طبع جمله را کسی دشوار جمع نتواند کرد و این داعی را نیز انواع ناآمدنیها در راه آمده است و به چند کرت کتب بواسطه غرق و حرق و سرقدر معرض تلف افتاده این قدر که در این مجلد ایراد کرده ... این نوع شیوه این داعی مضایقت و مصانعت 2... حالی که تحصیل آن است بر...3
ای آنکه ز رای پای برخورداری
بادات همیشه عزّ و برخورداری .
برخورداری خوشست از مال و جمال
از مال و جمال خویش برخورداری .

(از لباب الالباب ج 2 صص 416 - 418).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
مکی . شاگرد علاّمه جاراللّه زمخشری . اوراست کتاب کفایة فی علم الاعراب که شرح انموذج است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
میرم (خواجه ...). شاعر. معاصر شاه اسماعیل صفوی . وی در رثاء و تاریخ امیر غیاث الدین محمدبن امیر یوسف از سادات جلیل که به دست امیرخان حاکم هرات کشته شده است این رباعی گفته :
چون میر محمد خلف آل عبا
زین دیر فنا رفت سوی ملک بقا
تاریخ شهادتش رقم کرد ضیا
و اللّه شهید هویحیی الموتی .
و نیز در مرثیه و تاریخ میرزا شاه حسین اصفهانی قطعه ای بمطلع زیرین سروده است :
مهر سپهر لطف که از رای انورش
آیینه فلک شده جام جهان نما.

(از حبیب السیر ج 3 ص 382 و 386).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
نصراللّه بن محمد جَزَری مکنی به ابوالفتح ، معروف به ابن اثیر. ابن اثیر کنیت سه برادر از دانشمندان ادب و تاریخ و حدیث و جز آن است (رجوع به ابن اثیر شود). برادر مهین : مجدالدین مبارک بن ابی الکرم محمدبن محمد جزری . برادر میانین : عزالدین ابوالحسن علی بن محمد شیبانی مولف تاریخ الکامل . برادر کهین : ضیاءالدین ابوالفتح نصراللّه بن محمد جزری (558 - 637 ه' . ق.). در نامه دانشوران آمده است که وی پنجشنبه بیستم شعبان سال 558 (ه' . ق.) بجزیره ابن عمر متولد گشت و در آن بلد نمایش یافت و به سن صبی حافظ کلام اللّه گردید. از برادران بسال کهتر است ولی از ایشان بکمال کلانتر. در فنون چند لاسیما ادبیات بعهد خویش مشارالیه بود، بصنعت انشاء پس از معاصرش قاضی فاضل وزیر سلطان صلاح الدین یوسف بن ایوب کردی نظیر نداشت . رسائل ومکاتیب وی مابین ترسلات عرب امتیازی تمام دارد. در ابتکار معانی و اختراع مضامین خداوند ملکه راسخ بود و این خاطر فاطر او را از مداومت دواوین فصحا و ممارست افکار شعرا پدید گشته و از اینروی بیشتر منشآت وی بر صنعت منظوم مشتمل است و در این باب کتابی پرداخته موسوم به الوشی المرقوم فی حل المنظوم و خود در فاتحه آن کتاب گوید: کنت ُ حفظت ُ من الاشعار القدیمة و المحدثة ما لااحصیه کثرة ثم اقتصرت بعد ذلک علی شعر الطائیین حبیب بن اوس ، یعنی اباتمام و ابی عبادة البحتری و شعر ابی الطیب المتنبی فحفظت هذه الدواوین الثلاثةکنت اکرر علیها بالدرس مدة سنین حتی تمکنت من صوغ المعانی و صار الاذن ما لی خلقاً و صنعاً; یعنی من از منظومات شعراء قدیم و جدید چندان از بر داشتم که شمار آن نمی دانستم و عاقبت از تمام اشعار عرب اکتفا کردم به دواوین سه کس که سرآمد فصحاء عالمند: ابوتمام وابوالطیب و ابوعبادة، پس چندین سال این سه دیوان ازحفظ درس گفتم تا آنکه از مداومت بحث آنها بر سیاق معانی انشاء و سبک اسالیب کلام اقتداری یافتم و این صنعت برای من طبیعت ثانوی گردید. الغرض پس از آنکه در هنر و کمال رسید بمقامی که رسید، در اول ربیعین از سال 587 (ه' . ق.) بنزد قاضی عبدالرحیم که رب النوع منشیان عصر بود رفت و بتوسط او بملازمت پادشاه مصر و شام سلطان صلاح الدین ایوبی رسید و تا شهر شوال از آن سال در خدمت سلطان بسر برد، آنگاه ملک افضل نورالدین علی ولیعهد صلاح الدین او را از پدر خواستار شد، سلطان وی را مابین اتصال [ به نور ] چشم نورالدین علی و اقامت آستان خویش مخیر ساخت و گفت اگر صحبت نورالدین اختیار کند مرسومی که از دیوان مبارک برای وی مقرر شده همچنان مستدام باشد. ابن اثیر صلاح خویش در التزام ملک افضل دانست و با وی درپیوست . ملک افضل وجود فاضلی آنچنان عظیم ، غنیمت شمرد و باآنکه هنوز در سن شباب بود منصب وزارت بر عهده وی تفویض کرد. پس او با کفایتی بنهایت بر حمل اعباء وزارت اشتغال داشت تا آنکه صلاح الدین در صفر سنه 589 (ه' . ق.) بشهر دمشق درگذشت و ملک افضل که اکبر اولاد وی بود و بگاه وفات پدر به دارالملک شام مقام داشت بحکم ولایت عهد بر جای صلاح الدین جلوس کرد دمشق و ساحل و بیت المقدس و بعلبک و صرحذ و بصری و ناپناس و هونین و تبنین و غیرها بالتمام در حیطه تصرف آورد و مقالید حل و عقد امور این بلاد در کف کفایت ابن اثیر نهاد و او را وزیر مستقل و مشیر مختار خویش گردانید و همچنان اعتبار و اشتهار وی باقی بود تا مملکت شامات از تصرف ملک افضل بیرون رفت و از آن پس امر ابن اثیر در اضطراب افتاد. توضیح این مجمل آنکه بعد از انتقال صلاح الدین به دار مجازات و استقلال ملک افضل بملک شامات مابین آل ایوب اختلافی عظیم شد، هر یک بخیال استقلال خویش و اختلال حال دیگران افتاد چنانکه وزیر آن دودمان قاضی فاضل در حکایت آن اختلاف هائل گفته : و اما هذا البیت فان الآباء منه اتفقوا فملکوا و الابناء اختلفوا فهلکوا; یعنی اما این خاندان پس پدران با یکدیگر اتفاق کردند و ملک گشودند و پسران از هم اختلاف جستند و خویشتن هلاک کردند. برادر ملک افضل ملک عزیز عثمان که بگاه وفات پدر والی مصر بود بدان ملک مستولی گشت و برادر دیگرش ملک ظاهرغازی صاحب حلب در آن سرزمین مستقل گردید و عم ایشان ملک عادل ابوبکر صاحب دیار جزریه در کرک استبداد یافت و هکذا الآخرون . چون ملک افضل علی انحراف برادر کهتر ملک عزیز عثمان دید و از عمش ملک عادل ابوبکر آثار نفاق اندیشید رسولی بکرک فرستاد و با ملک عادل پیغام داد که اگر بدرگاه حاضر نشوی کس بمصر فرستم و باعزیز همداستان گردم و استیصال دولت تو بر عهده وی مفوض دارم . همین که ملک عادل این پیام بشنید سخت بیندیشید چه مابین او و ملک عزیز عداوتی بود شدید، پس بناچار راه دمشق گرفت و ملک افضل او را حرمت لایق نهادو بعد از روزی چند از لشکر خویش گروهی همراه او ساخت و بر عهده هواخواهان خود ملک ظاهر و صاحب حمص و صاحب حماة احکام نگاشت که ملک عادل را در حراست بلاد جزریه که عزالدین صاحب موصل قصد آن سرزمین داشت حمایت کنند، و او را طالع قوی امداد کرد و خصمش قبل از تلاقی بمرد و دیگر سال ملک عزیز با سپاه بسیار بر سر دمشق آمد و برادر مهترش ملک افضل را محاصره کرد، ملک افضل از ملوک اطراف استمداد جست . ملک عادل از بلاد جزریه و ملک ظاهر از حلب و ناصرالدین محمد از حماة و اسدالدین شیرکوه از حمص با کثرت و استعداد بدمشق آمدندکه جمله از صاحب مصر ملک عزیز اندیشناک بودند، همین که ملک عزیز آن جماعت را متفقالکلمه دید از در صلح درآمد بدین قرار که بیت المقدس و نواحی آن از اعمال فلسطین با ملک عزیز باشد و دمشق و طبریه و اعمال غور با ملک افضل و اقطاعی که ملک عادل را در ملک مصر بودهمچنان برقرار ماند و بسال دیگر که 591 بود ملک عزیز نقض عهد کرد و برخلاف صلح از مصر عزیمت تسخیر دمشق کرد. خبر بملک افضل رسید خود بقلعه جعبر نهضت جست ودر آنجا ملک عادل را همراه خویش ساخت و از آنجا بحلب رفت و ملک ظاهر را بمدد برداشت و بدمشق بازگشت ، دراین اثنا ملک عزیز با سپاه مصر برسید و شهر را در حصار گرفت ولی چون هنوز طالع ملک افضل قوی بود و تدبیر ابن اثیر صائب ، جمعی از سرهنگان لشکر ملک عزیز که بتقریبی از وی رنجیده بودند بملک افضل و ملک عادل پیغام دادند که اگر از قلعه بیرون آئید ما ملک عزیز راگرفته به دست شما سپاریم ، ملک افضل جمله را به نویدملوکانه دلخوش ساخت و به روز موعود بر معسکر ملک عزیز بتاخت ، اتفاقاً مقارن آن حال خبر انحراف سرهنگان بملک عزیز رسید، سراسیمه بر مرکب نشست و بفرار نجات یافت ولی تمام اموال و مراکب و اسلحه لشکر وی به دست سپاه افضل تاراج گردید و اکثر مصریان بموکب ملک افضل درپیوستند. عمال عزیز بفرمان افضل از بیت المقدس واعمال آن مطرود گشتند. همین که ملک عادل شوکت و ابهت افضل را در ازدیاد دید سخت بترسید که مبادا در فرض استقلال به استیصال وی عنایت کند که از اینجا براه نفاق رفت و بعزیز پیغام فرستاد که خود در ملک مصر مقیم باش و هیچ دغدغه بخاطر راه مده و سرداری بر سرحد بسطام فرست که من در وصول موکب افضل تدبیری بصواب خواهم کرد که امر تو را وهنی نرسد. ملک عزیز از این پیام دلخوش گشت و سردار خویش فخرالدین ارکش را بمحافظت شهر بلبیس مامور داشت و چون شار شام بدان مقام رسیدند و ملک افضل به تسخیر آن شهر عزیمت گماشت ملک عادل در معرض منع شد و گفت این لشکر که به دست تو و عزیزاست همان مردم کارآزموده اند که برادرم صلاح الدین به استعداد ایشان با ملوک فرنگستان جهاد می کرد و منصور می گشت ، اگر شما برادران با یکدیگر دراندازید و سپاهی اینچنین مجرب را مستاصل سازید فردا با سلطان فرنگ چگونه جنگ خواهید کرد، لشکر اسلام را برای دفع کفار بگذارید و از هم بگذرید. القصه ملک افضل فسخ عزیمت کرد و دیگربار بتوسط قاضی فاضل بیت المقدس و فلسطین بر عزیز تفویض یافت و بتدبیر منافقان قرار بر آن شد که ملک عادل با عزیز در مصر باشند تا سپس مابین آن دو برادر اختلافی نیفتد. قاضی زاده احمدبن نصراللّه تتوی در تاریخ الفی چنین گوید: در بیست وهفتم رجب 592 دیگر ملک عزیز به اتفاق ملک عادل وزیر ملک افضل را با خود همداستان ساخته متوجه دمشق گردید و آن وزیر کافر نعمت که ملک افضل تمام اعتماد بر وی داشت در مقام نفاق شده آنچنان سپاه را از مخدوم خویش رنجانید که چون ملک عزیز و ملک عادل بحوالی دمشق رسیدند سپاه ملک افضل بدیشان پیوست . ملک افضل چون این حال بدید دانست که کار از دست برفت ، بالضروره دمشق را بگذاشت و بیرون رفت و آن وزیر خائن چون کارش بظهور انجامیده بود در خفابگریخت و بجزیره ای که مولد او بود درآمد و از آنجا بجهنم رفت - انتهی . همانا از لفظ وزیر و میلاد جزیره و دیگر قرائن چنین به پندار رسد که باعث استیصال ملک افضل ابن اثیر باشد و این خبطی است فاحش ، چه آن منافق که منشا تغلب خصم بر ملک دمشق گردید وزیر جنگ بود بنام عزیزبن ابی غالب حمصی علی ما نص ّ به ابن الاثیرصاحب الکامل . الغرض چون ملک از دست ملک افضل برفت حال ابن اثیر سخت پریشان شد و عظیم در اندیشه افتاد، چه او با مردم دمشق سلوکی ناستوده کرده بود و عامه شهر خیال آن داشتند که او را در خلال آن شورش بقتل آورند. محاسن بن عجم که صاحب بار بود در استخلاص وی تدبیری بکار برد، او را در صندوقی جای داد و بر آن قفل نهاد و بدان حالت او را از شهر دمشق بیرون آورد. چون از بیم هلاک نجات یافت راه صَرحَذ گرفت ، چه ملک عادل و ملک عزیز پس از تصاحب دمشق آن قلعه را برای توقف بملک افضل بازگذارده بودند، پس ابن اثیر در آنجا با مخدوم خویش درپیوست و تا سه سال با ملک افضل در آن قلعه مقیم گشت . اشعار مشهوره ملک افضل به استغاثت خلیفه عصر الناصر لدین اللّه در این واقعه منظوم شده که :
مولای ان ابابکر و صاحب عثمان
قد غصبا بالسیف حق علی
وَ هْوَ الذی کان قد ولیه والده
علیهما فاستقام الامر خیر ولی
فخالفاه و حلا عقد بیعته
و الامر بینها و النص فیه جلی
فانظر الی حظ هذا الاسم کیف لقی
من الاواخر ما لاقی من الاول .
یعنی ای خلیفه عهد! ملک عادل ابوبکر و مصاحبش ملک عزیز عثمان حق ملک افضل علی رابه تیغ عدوان بگرفتند باآنکه او را پدرش صلاح الدین بر ایشان برگماشت و چون بحکم ولایت عهد بسلطنت نشست امور جمهور مستقیم گشت . پس برادر و عمش نقض پیمان کردند و عقد بیعتش بگشودند بر حالتی که نصب و نص وی آشکارا بود. ای خلیفه قسمت نام علی ببین که چگونه از ابوبکر و عثمان واپسین همان دید که از ابوبکر و عثمان نخستین . گویند چون این اشعار به دارالخلافه رسید الناصر لدین اللّه در جواب نوشت :
وافی کتابک یابن یوسف معلنا
بالودّ یخبر ان اصلک طاهر
غصبا علیاً حقه اذ لم یکن
بعد النبی له بیثرب ناصر
فابشر فان غداً علیه حسابهم
و اصبر فناصرک الامام الناصر.
یعنی ای پسر یوسف نامه تو برسید مشعر بر اینکه موالات تو فاش و ظاهر است وگوهرت پاک و طاهر، آری ابوبکر و عثمان حق علی را غصب کردند ولی بگاهی که علی در یثرب ناصر نداشت ، دل خوش دار که فردای بازپرس خود حساب ایشان با علی است و صبور باش که امروز ناصر تو امام ناصر است . معالاجمال چون سال 595 رسید ملک عزیز بمصر وفات یافت ، برخی از امراء آن مرز کس در طلب ملک افضل به صرحذ فرستادند واو وزیر خود ابن اثیر را همراه برداشت و طریق مصر گرفت و ملک منصور پسر ملک عزیز که از قبل پدر والی جزیره بود قبل از ملک افضل به دارالملک مصر آمد و ملک افضل با ابن اثیر در هفتم ربیعالاول به شهر قاهره وارد گشت و قاعده بر آن قرار گرفت که ملک منصور پادشاه باشد و ملک افضل اتابک . پس دو ماه و اندی ملک افضل وابن اثیر در مصر بودند و در اصلاح امور و تقریر قواعد آن ملک اشتغال داشتند. در نیمه جمادی الاولی ملک افضل بقصد تسخیر دمشق همت گماشت و تا سوم رجب ظاهر قاهره مضرب خیام بود آنگاه که در نهضت آمد خبر بملک عادل رسید و او بمحاصره قلعه ماردین اشتغال داشت پسر خود ملک عادل را در جای خویش بگماشت و بعزم دمشق بشتافت ، دو روز قبل از وصول موکب ملک افضل وارد دمشق شدو تحصن جست ، ملک افضل قریب نه ماه در اطراف شهر ماند و عاقبت مایوسانه راه مصر گرفت ، چون به ثغر بلبیس درآمد خبر رسید که ملک عادل بقصد مصر در شتاب است وبدان وقت سپاه ملک افضل ببلاد خویش متفرق بودند، هرچند سعی بلیغ کرد که عدتی فراهم سازد به دست نیامد و ملک عادل با سپاهی آراسته دررسید و در هفتم ربیعالاًّخر 596 با وی مصاف داد و او را بشکست و او شبانه واردقاهره گشت و آن شبی بود که قاضی فاضل در آن شب درگذشت . ملک عادل شهر قاهره در حصار گرفت . اکابر دولت میانجی شدند و صلح بر آن دادند که از تمامت ممالک آل ایوب میافارقین و حانی و جبل جور از ملک افضل باشد و باقی بلاد متصرفی با ملک عادل . از طرفین بر این عهد سوگند یاد کردند. ملک افضل در هیجدهم ربیع اًّلاخر شبانه از مصر بیرون شد و ابن اثیر از وی تخلف جست و همراه او نتوانست رفت ، چرا که جمعی از دنبال وی می گشتند وخیال قتل داشتند، پس بضرورت مختفی شد و در پرده از آن کشور فرار کرد، و او را در دیوان رسائلش در این باب انشائی است بدیع که کیفیت خروج و احتیال فرار خویش از مصر در آن شرح داده . معالقصه ابن اثیر از این جهت مدتی اندک از حضور افضل بازماند، چون ملک افضل درسمیساط قرار گرفت ابن اثیر بنزد وی مراجعت کرد، پس همی در خدمت مخدوم خویش ببود تا سنین هجری به 607 رسید، در ذیقعده این سال از ملک افضل بگسست و با برادرش ملک ظاهر درپیوست و زمانی قلیل در حلب بخدمت او مشغولی کرد ولی مکانتی نیافت ، پس خشمناک از حلب برآمدو بموطن مالوفش که موصل بود بازگشت و در آنجا نیز منزلتی ندید بشهر اربل رفت همچنان مقامی نگرفت ناچاربسنجار شد و از آنجا بموصل معاودت جست و در تاریخ 618 بدان بلد بار رحلت بگشود و عصای اقامت بیفکند. صاحب موصل ناصرالدین محمودبن عزالدین مسعود دیوان انشاء بر عهده وی موکول داشت . قاضی شمس الدین احمدبن خلکان اربلی در ترجمت او از وفیات گوید: زمانی که ابن اثیر مقیم موصل بود من فزون از ده کرّت از اربل بموصل شدم و همی خواستم که با وی در مجلسی فراهم آیم و ازاو فوائدی بیندوزم ، چه مابین او و والد مودتی اکید و محبتی شدید بود، اتفاق نیفتاد، پس از بلاد شرقی مفارقت کردم و بشام منتقل شدم و مدت ده سال در شام اقامت جستم ، آنگاه از شام بمصر رفتم و هنوز ابن اثیر در قید حیات بود تا آنکه در سال 637 که در قاهره بودم خبر وفات وی بمن رسید که در جمادی الاولی یا ثانیة از آن سال درگذشته و بدان وقت از جانب صاحب موصل ببغدادآمده بود بسفارت . بامداد هنگام وفاتش در جامع قصر بر وی نماز گذاردند و بمقابر قریش در جوار مشهد حضرت موسی بن جعفر سلام اللّه علیهما بخاک سپردند. ابوعبداللّه محمدبن نجار بغدادی نوشته که او در یوم دوشنبه بیست ونهم شهر ربیعالاًّخر از آن سال درگذشت و او از من در این باب به خبرت فزونتر باشد، چه وی خداوند تاریخ بغداداست که ابن اثیر در آن وفات یافته . بالجمله از وی پسری بر جای ماند فاضل و شاعر و منشی نامش محمد و لقبش شرف الدین . تصانیف چند سودمند پرداخته ، من خود یکی از مجامیع وی را که ملک اشرف پسر ملک عادل کردی فراهم ساخته بود دیدم و بس پسندیدم ، بر برخی از نظم و نثر خود و رسایل پدرش اشتمال داشت . میلاد این پسر شهر رمضان از سال 585 است و فوتش دوم جمیدی الاولی در 622 -انتهی کلام القاضی . ابن اثیر با آنهمه قدرت خاطر و سماحت طبع که در ترسل نثر داشت شعر خوب نمی توانست نظم کرد و اشعارش هیچ ستوده نیست ، این دو بیت استشهاد را بس است :
ثلثة تعطی الفرح
کاس وکوب و قدح
ماذبح الزق لها
الاّ و للهم ّ ذبح .
یعنی سه چیز فرح بخشد جام و سبو و قدح ،برای پر ساختن آنها هیچگاه حلقوم خیک خمر مذبوح نشد مگر آنکه نخست خود حلقوم هموم ذبح کرد. گویند ابن اثیر این دو بیت از اشعار فقیه عماره یمنی بسیار می خواند:
قلب کفاه من الصبابة انّه
لبّی دعاء الظّاعنین و مادعی
و من الظنون الفاسدات توهّمی
بعد الیقین بقائه فی اضلعی .
و حاصل مراد آنکه مرا دلی است که در شیفتگی آن همین کفایت دهد که ندای یار سفر کرده را لبیک اجابت گفت و از دنبال قافله بشتافت بر حالتی که دوست بحقیقت وی را نخواند و خود پندار ندا کرد، گمان سست آن است که من پس از یقین درست بر بیدلی خویش توهم کنم که هنوز دل بجای خود باقی است و مابین دو پهلوی من مقام دارد.
از ابن اثیر چند تصنیف بینظیر بماند، از جمله کتابی باشد مترجَم بالمثل السائر فی ادب الکاتب و الشاعر که بر قدرت طبع و حسن تصرف و لطف قریحت و مزید تدرّب وی در علم بیان و صناعت انشاء برهانی است باهر و حجتی ظاهر،بگاه ترتیب این ترجمت نسختی از آن بطبع بولاق مصر به دست افتاد و مدتی لائق در مطالعت آن بسر رفت ، حقاً عبارات بدیع و معانی دقیق این مرد مغناطیس قلوب است وسحر عقول . هر بار که برای مطالعت سطری معدود گشوده شد از حلاوت مضامین و ملاحت الفاظ ذهولی (؟ ) دست داد که بی تخلف اوراق چند پیموده آمد. اگر ظن انتشار این نسخه در این اقلیم نمی بود البته از آن صناعات لطیف شطری در این تذکره شریف درج می شد ولی اثبات دقت فکرت را، از نقل یک دو سه نکته گزیر نیست . در طی فصل اُحجیه و معمی گوید: بعضی از الغاز بر حکم مسائل فقهیّه دارد و آید مانند الغازی که شیخ ابوالقاسم حریری درمقامات آورده . وقتی از این ابیات چند از من بکتابت سوال کردند و من درساعت بگشودم بدون آنکه اضطرابی در فکر پدید آید و یا اعوجاجی در نظر، سوال این بود:
و لی خالة و انا خالُها
و لی عمة و اَنا عمها
فامّا التی اَنا عم ّ لها
فان ّ اَبی اُمُة اُمّها
ابوها اخی و اخوها ابی
و لی خالةٌ هکذا حکمها
فاین الفقیه الذی عنده
فنون الدرایة و علمها
یبین لنا نسباً خالصاً
و یکشف للنفس ما همًّها
فلسنا مجوساً و لا مشرکین
شریعة احمد ناتمها.
خلاصه مراد آنکه مرا خاله ای است که من خال اویم و عمه ای که من عم او و آن عمه چنان باشد که جده پدر من مادر اوست و پدر وی برادر من و برادر اوپدر من و مرا خاله ای است که مادر وی خواهر من باشد و خواهرش مادر من ، آیا بکجاست فقیهی که فنون دانش بنزد او باشد و این چنین نژاد خالص بیان کند و غم خاطر من برگیرد، چه ما خویشاوندان نه مجوسیم و نه مشرک بل پیرو احمدیم (ص ). همانا سائل در این لغز از تصویر سه انتساب جواب خواسته . ابن اثیر در تصویر نخستین گفته ان ّ رجلاً تَزَوًّج َ امراتین اسم احدیهما عایشة و اسم الاخری فاطمة فاولد عایشة بنتاً و اولد فاطمة ابناً ثم زوج بنته من ابی امراته فاطمة فجائت ببنت فتلک البنت هی خالة ابنه و هو خالها لانّه اخو امها. توضیح آنکه مردی دو زن بخواست نام یکی عایشه و دیگری فاطمه ، از عایشه دختری پدید آمد و از فاطمه پسری آنگاه آن دختر را در حباله پدر فاطمه کشید و از آن دو دختری در وجود آمد، پس این دختر خاله آن پسر است که از عایشه بزاد و آن پسر خال این دختر. در تصویر دوم گفته و امّا العمّة التی هو عمها فصورتها ان رجلاً له ولد و لولده اخ من اُمّه فَزَوًّج َ اخاه من امّه ام ابیه فجاء ببنت ، فتلک البنت هی عمّته لانها اخت ابیها و هو عمّها لانّه اخو ابیها. توضیح آنکه مردی را پسری باشد و پسر او را از مادر برادری ، آنگاه آن پسر مادر پدر خود را در نکاح آن برادر اولی درآورد و از آن دو دختری پدید آید، پس آن دختر عمه آن پسر گردد چه او خواهر پدر اوست و خود عم آن دختر شود چه برادرپدر اوست بطناً. و در تصویر اخیر آنکه و امّا قوله «و لی خالة هکذا حکمها» فهو ان تکون امّها اخته و اختها امه کما قال ابوها اخی و اخوها ابی و صورتها ان رجلاً له ولد و لولده اخت من ابیه فزوجها من ابی امه فجائت ببنت ، فاختها امّه و امّها اُخته . توضیح آنکه مرا خاله ای است که مادر آن خواهر من است و خواهر آن خاله مادر من . وجه فرض آن است که مردی را فرزندی باشد و آن فرزند را خواهری صلبی ، پس آن فرزند خواهر خودرا به جد مادری خویش دهد و از ایشان دختری آید، مادر آن دختر خواهر آن فرزند خواهد بود و خواهرش مادر وی . و در اوائل مقاله اولی که برای ذکر صناعت لفظیه است گوید: از صفات کلمه فصیح یکی آنکه باید وحشی نباشد، معنی کلمه وحشیه بر جماعتی از منتسبان صناعت نظم و نثر پوشیده مانده و پنداشته اند که مراد به وحشی هر لفظ مستقبح باشد و چنین نیست بل وحشی بر دو گونه قسمت شود: یکی غریب حَسَن و دیگری غریب قبیح ، چرا که این لفظ نسبت است به اسم حیوان وحشی که در هامون بسر برد و با مردم انس نگیرد خواه در طباع انسانی بصورت نیکو باشد یا زشت ، هکذا الفاظ وحشیه آن کلمات را گویند که بندرت استماع و قلت استعمال الفتی نیابد خواه بیگانه نیک باشد یا زشت ، پس الفاظ برُمًّتها بر سه بخش گردد مانوس و غریب حَسَن و غریب قبیح . آنچه در کلام الهی و حدیث نبوی از کلمات وحشیه واقع شده که آنها را غریب القرآن و غریب الحدیث خوانند و در شرح و ترجمت آنها مصنفات پردازند از قبیل غریب حسن است نه قبیح . روزی از متفلسفه عصر یکی نزد من حاضر شد ذکر قرآن مجید در میان آمد من آغاز ستایش کردم و در صفت فصاحت الفاظ و بلاغت معانی آن شرحی راندم ، آن مرد گفت قرآن را چه فصاحت است باآنکه بر کلمات وحشی اشتمال دارد چون «قسمة ضیزی » آیا آنچه گوئی از حلاوت لفظ و فصاحت کلمه در ضیزی موجود است ؟ گفتم ای متفلسف بدان و آگاه باش که در زبان تازی استعمال الفاظ را اسراری باشد که نه تو خود آنهافهم کرده ای و نه بوعلی و فارابی که پیشوایان تواَندو نه ارسطاطالیس و نه افلاطون که پیشوایان ایشانند، همین لفظ ضیزی که تو استعمال آن مخل فصاحت پنداری آنچنان در موقع خویش افتاده که هیچ مرادف آن بجایش نتواند نشست آیا نبینی که سوره نجم را که لفظ ضیزی در نظام فواصل آن بسلک آمده از آغاز تا انجام بر حرف یاء مسجوع است که «و النجم اذا هوی ماضل صاحبکم و ماغوی » الی آخر السورة چون حضرت یزدان سخن آفرین داستان اصنام و قسمت فرزندان برغم کفّار بیان نمود در معرض انکار فرمود: اء لکم الذکرو له الانثی تلک اذاً قسمة ضیزی » ، پس آن قسمت ناستوده را بلفظی موصوف آورد که بسجع با تمام فواصل آیات موافق است و از دیگر کلمات که در مفاد با ضیزی ردیفند هیچکدام در آن مقام نتوانند واقع شد چنانکه اگر بر تقدیر تنزل با تو همرای شویم و لفظ دیگر از اخوات ضیزی را بهتر انگاریم سابق و لاحق کلام ب_ر هم ضمیمت کنیم و گوئیم اء لکم الذکر و له الانثی تلک اذاً قسمةٌ جائرة یا قسمةٌ ظالمة شک نیست که نظم سخن بر اسلوب نخستین نباشد و سیاق کلام ناتمام نماید، گوئی هنوز لفظی در خاتمه کریمه خواهد پیوست که با الف مقصور مختوم باشد هرچند لفظ جائره یا ظالمه فی نفسهما از کلمه ضیزی فصیحترند و از وصمت غرابت و نسبت وحش عاری ولی اقتضاء مقام مرجح استعمال غریب بر مانوس گردیده . این نکته که گفتم بر خداوندان ذوق و سخن شناسان عالم پوشیده نباشد، خود گوید همین که فلسفی این سرّ نفیس بشنید از جواب عاجز گشت و بجز عناد که مستندان تقلید زنادقه است چیزی اظهار نمی توانست کرد.
چون ابن اثیر از تالیف کتاب مثل السائر فراغت یافت علماء اطراف و ادباء آفاق از روی آن نسخه ها برگرفتند، مجلدی از آن به دارالسّلام بغداد رسید فقیه ادیب عزالدین ابوحامد عبدالحمیدبن هبةاللّه بن محمدبن حسین بن ابی الحدید مداینی که خود از مَهَره فن سخن بود و بفرمان خلیفه عهد در دیوان انشاء می نشست و رسائل و احکام خلافت می نوشت در معرض رد بر آن کتاب برآمد و به اقتضای اشتراک عنوانی بس مواخذت و اعتراضات بر ابن اثیر وارد آورد و آن طریقت که او با صاحب و صابی و عبدالحمید و ابن العمیدو قاضی فاضل و دیگر سخنوران کامل پیموده بود ابن ابی الحدید با وی مسلوک داشت و ردود خود را کتاب الفلک الدائر علی المثل السائر نام نهاده و چون تمامت آن کتاب بپرداخت برادرش موفقالدین ابوالمعالی احمد این دو بیت در تقریظ آن مصنّف و تمجید مُصنف آن بنظم کشیده بفرستاد:
المثل السائر یا سیدی
صنفت فیه الفلک الدائرا
لکن هذا فلک دائر
تصیر فیه المثل السائرا.
یعنی ای سید من اگرچه در مثل سائر فلک دائر پرداختی ولی بفلک دائر خود را مثل سایر ساختی . و رکن الدین ابوالقاسم محمودبن حسین بن امام ارشدالدین اصبهانی اصلاً سنجاری مولداً که از شاگردان ابن اثیر است بر رد ابن ابی الحدید مجموعی نوشته مسمی به نشر الفلک الدائر و طی فلک الدائر. و ازجمله مصنفات ابن اثیر کتاب الوشی المرقوم فی حل المنظوم است که در صدر ترجمت اشارت رفت با کمال اختصار و وجازت در نهایت حسن و افادتست . و دیگرکتاب المعانی المخترعة فی صناعة الانشاء که او نیز در معنی خود تمام است . و دیگر مجموعی است در نجل شعر ابی تمام و ابوعبادة و دیک الجن و متنبی . ابوالبرکات بن مستوفی در تاریخ اربل گوید که این دو بیت از خط ابن اثیر نقل شده که در آخر آن مجموع نوشته بود:
تمتّع به علقاً نفیساً فانه اخ'
'تیار بصیر بالامور حکیم
اَطاعَتْه انواع البلاغة فاهتدی
الی الشعر من نهج الیه قویم .
یعنی از مطالعت جمال این تالیف نفیس تمتع برگیر که خود مختار نظر دانشوری است بینا که اقسام بلاغت وی را اطاعت کرده و به انتخاب نظم طریقی قویم یافته . و دیگر دیوان ترسل مکاتیب و منشآت اوست که در چند مجلد تدوین شده و منتخبات آن در یک جلد است .قاضی احمدبن خلکان اربلی ملتقطات چند از آن دیوان در وفیات الاعیان نقل کرده و بر معانی مسترقه برخی ازفقرات تنبیه نموده ، از جمله رساله ای است که بحضرت مخدوم خویش فرستاده بگاهی که در فصل زمستانی شدید و ینهی انّه سار عن الخدمة و قد ضرب الدجن فیه مضاربة واسبل علیه ذوائبه و جعل کل قرارة حفیراً و کل ربوة غدیراً و خط کل ارض خطّاً و غادر کل جانب شطاً کانه یوازی ید مولانا فی شیمة کرمها و التثاث ثوب دیمها والمملوک یستغفر اللّه من هذا التمثیل العاری عن فائدة التحصیل و فرق بین ما یملاء الوادی بمائه و من یملاءالنادی بنعمائه و لیس ما ینبت زهراً یذهبه او ثمراًیاکله الخریف کمن ینبت ثروة تفوت الاعطاف و یاکل المرتبع و المصطاف ثم استمر علی مسیر یقاسی الارض و وحلها و السماء و وبلها و لقد جاد حتی اکثر و واصل حتی اضجر و اسرف حتی اتصل بره بالعقوق و ماخاف المملوک لمع البوادر کما خاف لمع البروق و لم یزل من مواقع قطره فی حرب و من شدة برده فی کرب همّه ; یعنی پیام می دهد که چون از خدمت همایون برفت و بعرصه هامون درآمدابر تار خیمه ها بیفراخت و گیسوها بیاویخت و هر زمین هموار نهری ساخت و هر پشته بلند چاهی کرد، از هر سوی خطی راند و از هر جانب شطی کند، گوئی ابر بارنده با آن کف بخشنده برابری می خواست و با حضرت مالک رقاب به ریزش و پاشش همسری می جست . این بنده از این تمثیل عاری از فائدت تفضیل آمرزش می طلبد چه مابین آنچه رودرا به ریزش مملو سازد و آنکه محفل را با بخشش مشحون دارد فرق بسیار است چه آن گلی برویاند که تابستانش ببرد و یا میوه ای که خزانش بخورد و او ثروتی بخشد که بسی دوش و بر بیاراید و همی به ربیع و صیف بکار آید. پس بنده روی براه آورد و همی با زمین و گلش و آسمان و بارانش بسر برد. ابر تار چندان جود نمود تا اکثار کرد و چندان وصال داد تا انضجار آورد و چندان طاعت از حد بگذرانید تا کار بنافرمانی کشیده بنده از بریق تیغها آنسان بیم نکرده که از درخش برقها و پیوسته از نزول باران در خشم بودو از شدت سرما در اندوه . مولف مرآت الجنان و عبرة الیقظان ابن اثیر را ملامت کرده در این فقره «فرق بین ما یملا الوادی بمائه و من یملاء النادی بنعمائه » وگفته اگر ابن اثیر از این کلمه باران اراده نموده ورجحان بذل مخدومش بر فیض خدای سبحانه خواسته همانا ترجیحی است وقیح چه تحقیر فضل و رحمت پروردگار بحکم شرع و عقل سزاوار نیست چنانکه آن شاعر این تجری ناستوده ارتکاب کرده و گوید:
ما نوال الغمام وقت ربیع
کنوال الامیر یوم سخاء
فنوال الامیر بدرة عین
و نوال الغمام قطرة ماء.
یعنی عطای امیر را بگاه سخا با عطای ابر فصل بهار نسبت نیست که عطای امیر بدره است و عطای ابر قطره . و نیزبدیعالزمان همدانی در شعر خود این طریقه نامحمود مسلوک داشته و گوید:
و کاد یحکیک صوب الغیث منسکبا
لو کان طلق المحیا یمطر الذهبا
و الدهر لو لم یخن و الشمس لو نطقت
و اللیث لو لم یصد و البحر لو عذبا.
یعنی نزدیک بود که ابر بگاه ریزش مانندتو شود اگر شکفته روی می بود و زر نثار می کرد و هکذا دهر اگر خیانت نمی داشت و خورشید اگر سخن می گفت و شیراگر شکار نمی شد و دریا اگر گوارا می بود. آنگاه گویدبه خدای تعالی پناه می برم از آنکه طریق خلاف رضای وی بپیمائیم . تا اینجا کلام یافعی بود اگرچه طنز و تعرض او در نظر جلیل بی دلیل نیست ولی اهل سخن می دانند که کلام خطابت از مقام حقیقت سواست و زبان شعر از عنوان شرع جدا. یافعی از اینگونه تحقیقات بارد بسیار دارد.و ازجمله مکاتیب ابن اثیر رساله ای است که از جانب مخدوم خویش بدیوان خلافت نوشته ، و در آن رساله در صفت دولت عباسیان و رنگ کسوت ایشان گوید: و دولته هی الضاحکة و ان کان نسبها الی العباس فهی خیر دولة اخرجت للزمن کما این رعایاه خیر امة اخرجت للناس و لم یجعل شعارها لون الشباب الا تفالاً بانها لاتهرم و انها لاتزال محبوة من ابکار السعادة بالحب ّ الذی لایسلی و الوصل الذی لایصرم و هذا معنی اخترعه الخادم للدولة و شعارها و هو مما تخطه الاقلام فی صحفها و لا اجالته الخواطر فی افکارها; یعنی دولت وی همی خندانست اگرچه نسبت آن از عبوس اشتقاق یافته پس آن نیکتر دولتی است که برای زمانه اظهار شده چنانکه رعایای آن نیکتر امتی است که برای مردم اخراج گردیده . قرار شعار آن دولت از رنگ عهد شباب نداده اند مگر برای فال جوانی و اینکه آن دولت را از دوشیزگان سعادت حب ابدی نصیب افتد و وصل جاودانی و این مضمونیست که چاکر آستان برای دولت و لباس آن اختراع کرده و خود از آن معانی بکر بشمارمی رود که نه خامه ای در سلک ذکر کشیده و نه خاطری بچنین فکر رسیده . ابن خلکان گوید و لعمری که ابن اثیر در دعوی ابتکار این مضمون از جاده انصاف انحراف جسته ، چه ابن تعاویذی را درین معنی بر وی فضل تقدم است چنانکه در جمله ابیات قصیده تهنیت جلوس خلیفه عهدالناصر لدین اللّه عباسی که در مستهل ذی القعده سال 575 بوده گفته است :
و رای الغانیات شیبی فاعرض'_
_'ن و قلن السواد خیر لباس
کیف لایفضل السواد و قد اض'_
_'حی شعاراً علی بنی العباس .
یعنی زنان بی نیاز از پیرایه پیری من بدیدند پس روی بتافتند و گفتند سیاهی جوانی بهتر از سفیدی پیری است . چگونه رنگ سیاهی را بر دیگر الوان فزونی نباشد و حالی که خود شعار آل عباس گردیده . هرچند ابن اثیر این معنی را فال عدم زوال گرفته و دلیل دوام دولت آورده و از این جهت نثر او را بر نظم ابن تعاویذی مزیت است که اختیار آن شعار سبب رجحان سواد بر سائر الوان قرار داده فقط ولی فتح این باب و ارائت این طریق از ابن تعاویذی است - انتهی ملخصاً. و ازجمله مفردات وی عبارتیست درباب عصائی که پیران خمیده بر آن استناد کنند، گوید:
و هذا المبتدی ضعیفی خبر
و لقوس ظهری وترُ
و ان کان القائها اقامة
فان ّ حملها دلیل علی السفر.
یعنی عصا مقدمات ناتوانی مرا بجای نتیجه است و کمان قامت خمیده ام را بمنزله چله ، القاء عصا دلیل اقامت باشد چنانکه حمل آن علامت رحلت . و دیگر در نامه ای که بخامه بشارت نوشته و بر هزیمت لشکر کفر اشارت کرده در صفت برهنگان مقتولین آن گروه گفته است : فسلبوا و عاضتهم الدماء عن اللباس فهم فی صورة عار و زیّهم زی ّ کاس و ما اسرع ما خیط لهم لباسها المحمر غیر انه لم یجب علیهم و لم یزد و مالبسوه حتی التبس الاسلام لباس النصر الباقی علی الدهر و هو شعار نسجه السنان الخارق لا الصنع الحاذق و لم یغب عن لابسه الا ریثما غابت البیض فی الطلی و الهام و الف الطعن بین الف الخط و اللام ; یعنی لباس کفار برآوردند در عوض کسوت خون بپوشیدند پس ایشان برهنگانی باشند در زی ّ پوشیدگان ، ای عجب که آن جامه سرخ یا جبه شباب بر قامت آن قوم دوخته گردید ولی گریبان و تکمه گذارده نشد، ابدان ایشان وقتی به آن جامه پوشیده گشت که اندام اسلام به تشریف نصرت آراسته گردید و آن جامه ای است که با سرنیزه های شکافنده منسوج آمده نه به دست استادان بافنده و از پیکر خداوند خویش بدان مقدار نایاب ماند که تیغها در گردنها وفرقها نایاب بود و حمله ها مابین نیزه ها و جوشنها آشتی می کرد. خود در ذیل این فصول از کتاب مثل السائر گوید این معانی جمله نیکو و خوش آیند است و از آنها یکی را از شعر ابوعباده بحتری گرفته ام که گفته :
سلبوا و اشرقت الدماء علیهم
محمرة فکانهم لم یسلبوا.
یعنی آن قوم برهنه شدند و بر اندامشان آنچنان خون درخشان گردید که گوئی برهنه نگشته بودند. و دیگر در ضمن رساله ای مبسوط که در مدحت ملک مصر نگاشته در صفت رود نیل گفته :
و عذب رضابه فضاهی جنی النحل
و احمر صفحته فعلمت انه قد قتل الحل .
یعنی شربت دهانش بسی شیرین آمد گوئی خود انگبین بوده و رنگ چهره اش سرخ وش گردیده پنداری قحط را کشته . ابن خلکان گوید اینکه سرخی گل آلودگی نیل را دلیل قحط قرار داده در نهایت حسن است ولی این معنی را بلطف احتیال از اشعار بعضی عرب اخذ کرده که گفته است :
للّه قلب مایزال یروعه
برق الغمامة منجداً و مغمورا
ما احمر فی اللیل البهیم صفیحة
مستبحراً الاّ و قد قتل الکری .
یعنی شگفت دلی که همواره از برق بیمناک است خواه راه فراز نجدپوید یا نشیب غور همانا آن برق در شب سیاه شمشیری باشد پهناور و سرخ که خواب را کشته و حلق آسایش بریده . از این معنی است شعر عبداللّه بن المعتز در غزل امردی ارمد:
قالوا اشتکت عینه فقلت لهم
من کثرة القتل مَسًّها الوصب
حمرتها من دماء من قتلت
و الدّم فی النصل شاهد عجب .
یعنی گفتند چشم یار بیمار شده ، گفتم بس که اهل نظر کشت سرخی چشمش از خون عاشق است و خون مژگانش گواه صادق. (نامه دانشوران چ سنگی ج 1 صص 646 - 657).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
نصراللّه محمد صاین الدین بن محمدبن عبدالکریم . رجوع به نصراللّه محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
نوراللّه خوارزمی . صاحب حبیب السیر گوید: مولانا ضیاءالدین نوراللّه الخوارزمی ، عالمی نحریر و فاضلی روشن ضمیر بود و سالها در مسجد جامع هرات به پیشنمازی و خطابت قیام می کرد. مشهور است که قوت عربیت و بلاغت وی بمرتبه ای بود که هر جمعه در مسجد هرات خطبه غیرمکرر انشاء کرده بسمع خلایقمی رسانید. وی بسال 838 ه' . ق. بمرض طاعون درگذشت ودر گازرگاه مدفون شد. (حبیب السیر ج 3 ص 212 و 213).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
احمد، متخلص به نیّر. مولف طبقات ناصری .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
هکاری . ابومحمد عیسی بن محمد. رجوع به عیسی بن محمد شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
یوسف ، فرزند نورالدین عبدالرحمن جامی ، شاعر مشهور. این پسر به گفته ادوارد برون در تاریخ ادبیات در پنجاه وشش سالگی شاعر قدم بعرصه وجود نهاده است ، از اینروی تولد وی باید بسال 873 ه' . ق. باشد (تولد جامی 817 ه' . ق. است ). جامی شرحی را که بر کافیه ابن حاجب در نحو نگاشته و معمولاً به «شرح جامی » مشهور است بنام همین فرزند خودضیاءالدین به فوائدالضیائیة موسوم کرده و نیز مقاله بیستم از کتاب تحفةالاحرار خویش را خطاب بدین فرزند که آن هنگام چهار سال داشته منظوم ساخته است . تحفةالاحرار منظومه ای است بسبک و روش مخزن الاسرار نظامی .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
یوسف (خواجه ...). معاصر امیر تیمور. وی در جنگ این سلطان با توقتمش خان که بسال 793 ه' . ق. اتفاق افتاد و توقتمش خان شکسته شد حضور داشت . (حبیب السیر ج 3 ص 145).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ئُدْ دی]
{اخ}
یوسف بن اصیل بن نصیرالدین طوسی . رجوع به یوسف بن اصیل شود.