خام
نارس, کال, خام, نپخته, بی تجربه, جریحه دار, سرد, جریحه دار کردن.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(ص .) 1 - ناپخته . 2 - چرم دباغی نشده . 3 - بی تجربه . 4 - ناپیراسته .
الخام , الرغبت , وقح , خام , وقح , بسیط , الامنیت , ساذج
الخام , الرغبت , وقح , خام , وقح , بسيط , الامنيت , ساذج
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
پارسی تازی گشته: خام: 1-اَنگِبینِ خام، آتش ندیده (فرهنگ لاروس) 2-ناپُخته 3-نارس 4-کوتاه نشده، دَر جامه‌ها
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● crass, rude, alf-baked, aw
Roh,Wunsch (m),Wünschen, Naiv,Unbefangen
فارسی ایتالیایی
فرهنگ فارسی به ایتالیایی
agg
crudo
---------------- Ghowli@gmail.com

crude ==> [.adj]: خام، ناپخته، زمخت

half baked ==> نیم پخته، (مجازى) ناپخته، ناقص، خل، بى تجربه، خام

impolite ==> [.adj]: بى تربیت، خشن، زمخت، خام، بى ادب، غیر متمدن

inexperienced ==> [.adj]: ناآزموده، بى تجربه، خام، ناپخته

naif ==> (naive =) ـ ساده و بى تکلف، بى ریا، ساده، بى تجربه، خام

naive ==> (naif =) ـ [.adj]: ساده و بى تکلف، بى ریا، ساده، بى تجربه، خام

raw ==> [.adj. & v. & n]: نارس، کال، خام، نپخته، بى تجربه، جریحه دار، سرد، جریحه دار کردن raw

rude ==> [.adj]: خشن، زمخت، ناهموار، خام، گستاخ، جسور

simple ==> [.adj]: ساده، بسیط، بى تکلف، ساده دل، خام، ناآزموده، نادان، ساده کردن simple

unrefined ==> [.adj]: تصفیه نشده، خام، ناهنجار

crass ==> [.adj]: زمخت، درشت، کودن

halfbaked


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ص ، ا}
ناپخته . (شرفنامه منیری ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 373) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نپخته . غیرمنضوج . نقیض پخته . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). مقابل پخته . (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ):
نشاید خام خوردن پیش آتش
چرا باشی بشطّ و نیل عطشان .

ناصرخسرو.


آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.

ناصرخسرو.


مجلس آزادگان را از گرانی چاره نیست
هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید.

سنائی .


خویش را چون خام تو دیدم ز شرم
با دل بریان شدم ای جان من .

عطار.


خوش گفت که سوخته به از خام .

امیرخسرودهلوی .


-خشت خام ; خشت ناپخته . (ناظم الاطباء). مقابل آجر. مقابل خشت پخته:
آنچه در آینه جوان بیند
پیر در خشت خام آن بیند.

؟


-شیر خام ; شیر حرارت ندیده . لبن الحلیب .
-گوشت خام ; گوشت نپخته .
-نیم خام ; نیم پخته . نیم پز. نه غیرمطبوخ نه مطبوخ:
شد آن چرم ناپخته نیم خام
بدرد بخاید بحرصی تمام .

نظامی .


*نارس . نرسیده (مقصود در دملهاست ): و تا آماس خام باشد، غذا کشکاب و... باید. (ذخیره خوارزمشاهی ). اگر ماده خام تر باشد ضماد از کرنب پخته و برگ بادیان پخته و کوفته سازند. (ذخیره خوارزمشاهی ). و اگر غلیظ و خام و مخاطی باشد (نزله ) قولنج تولد کند.(ذخیره خوارزمشاهی ).* کار سربراه نشده .(برهان قاطع) (ناظم الاطباء):
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام .

سعدی (ترجیعات ).


-کار خام ; کار سر براه نشده . کار ناپخته:
بدو گفت کز چه ز بهرام نام
نبردی و بگذاشتی کار خام .

فردوسی .


هژبری که آورده بودی بدام
رها کردی از دست و شد کار خام .

فردوسی .


رعونت در دماغ از دام ترسم
طمع در دل ز کار خام ترسم .

نظامی .


ز کار خام کسی سودی ندارد

جامی .


* بی اصل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بیهوده . یاوه . بی ربط:
ور آزاد بشنید گفتار اوی
همه خام دانست پیکار اوی .

فردوسی .


وزین هر چه گویم پژوهش کنید
اگر خام باشد نکوهش کنید.

فردوسی .


دژم گیو برخاست از پیش اوی
که خام آمدش دانش و کیش اوی .

فردوسی .


نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیج .

فردوسی .


همه یاوه همه خام و همه سست
معانی باژگونه تا پساوند .

لبیبی .


گفت من گفتم که عهد آن خسان
خام باشد خام و زشت و نارسان .

مولوی .


-آرزوی خام ; آرزوی ناپخته:
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد.

حافظ.


-اندیشه خام ; اندیشه بی اصل . اندیشه باطل . اندیشه ناپخته:
امروز یقینم شد کاندیشه خام است آن .

خاقانی .


-بهانه خام ; بهانه بی اصل . بهانه نسنجیده . بهانه بیهوده:
سیر آمدم از بهانه خام تو من
بر یخ اکنون نگاشتم نام تو من .

فرخی .


-تمنای خام ; آرزوی خام . آرزوی ناپخته:
همه کارم که بی تو ناتمام است
چنین خام از تمناهای خام است .

نظامی .


-خیال خام ; سودای خام . اندیشه خام .
-دعوی خام ; دعوی بی اصل . دعویی که از روی ناپختگی باشد.
-سخن خام ; گفتار ناسنجیده . گفتار خام:
بدو گفت جمشید کای خوشخرام
نزیبد ز تو این سخنهای خام .

اسدی .


-سخن خام گفتن ; کلام بیهوده و ناسنجیده گفتن . کلام بی اصل بر زبان راندن:
پیری که بسالی سخنی خام نگوید
باشد بر او خام و سبک سنگ و سبکسار.

فرخی .


-سودای خام ; سودای بی اصل . سودای باطل . سودای ناپخته:
افسوس خلق میشنوم در قفای خویش
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد.

سعدی .


-طمع خام ; طمع بیهوده . طمع ناپخته:
دید که دردانه طمع خام کرد
خویشتن افکنده این دام کرد.

نظامی .


طمع خام این بخور خام ای پسر
خام خوردن علت آرد در بشر.

مولوی .


پایه پایه رفت باید سوی بام
هست جبری بودن اینجا طمع خام .

مولوی .


-فکر خام ; فکر ناپخته . فکر بی اصل .
-قول خام ; سخن خام . گفتار خام:
بر یخ بنویس چون کند وعده
گفتار محال و قول خامش را.

ناصرخسرو.


-کاغذ خام ; کاغذ بیهوده . کاغذ پاره:
کاغذ خام شکرپیچ بود
کاغذ پخته بود معنی پیچ .

ابن یمین .


-گفتار خام ; قول ناپخته . گفتار نسنجیده . قولی که در ذهن نضج نیافته:
بدو گفت شاه آنچه گفتی گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت .

فردوسی .


بگویش که در جنگ مردن بنام
مرا بهتر آید ز گفتار خام .

فردوسی .


هر کو قرین تست نبیند ز تو مگر
کردارهای ناخوش و گفتارهای خام .

ناصرخسرو.


حذرکن ز عام و ز گفتار خام
گرت میل زی مذهب حیدر است .

ناصرخسرو.


-هوس خام ; هوس ناپخته . هوس بیهوده . هوس بی اصل .
* کال . نارس (مقصود در میوه است ). (ناظم الاطباء). فج . نرسیده . میوه نپخته:
نیابد مرد جاهل در جهان کام
ندارد بو و لذت میوه خام .

ناصرخسرو.


میوه تا خام باشد بر درخت محکم بود.(ذخیره خوارزمشاهی ).
زآن می گلگون که بید سوخته پرورد
بوی گل و مشکبید خام برآمد.

خاقانی .


هیچ انگوری غوره نشود و هیچ میوه پخته خام نگردد. (فیه مافیه ).
-خرمای خام ; بُسر. (زمخشری ). خرمای نارس و کال .
* ناپیراسته . ناآراسته . (ناظم الاطباء).* دست ناخورده . خالص . (غیاث اللغات ). نامغشوش (آنندراج ).
-زر خام ; زر خالص . زر بی غش:
همچو لوح زمّردین گشته ست
دست همچون صحیفه زر خام .

فرخی .


-سیم خام ; نقره خالص . نقره بی غش . نقره ای که با فلز دیگر نیامیخته:
زبرجد طبقها و فیروزه جام
چه از زر سرخ و چه از سیم خام .

فردوسی .


هم بساعد چون بلوری هم بتن چون سیم خام .

فرخی .


درش زر پخته زمین سیم خام .

اسدی طوسی (گرشاسبنامه ).


ده در بر آن آویخته چهار زرین و شش از سیم خام . (مجمل التواریخ والقصص ).
از سیم خام برگ برآورده نسترن
با زر پخته گونه بدل کرده اقحوان .

ازرقی .


چو سیم خام شود گر نهی سرب بر دست
چو زر پخته شود گر نهی بر آهن گام .

سوزنی .


بدره بدره زر پخته کیسه کیسه سیم خام .

سوزنی .


-عنبر خام ; عنبر خالص . عنبر بی آمیغ:
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر.

حافظ.


-عود خام ; عود خالص . عود بی آمیغ:
به یک دست مجمر دگر دست جام
برافروخته عنبر و عود خام .

فردوسی .


بخرمن برافروخته عود خام .

اسدی .


-فیروزه خام ; فیروزه پخ ناخورده . فیروزه خالص دست ناخورده .
-مواد خام ; مواد اولیه . مواد خالص دست ناخورده . موادی که هنوز شکل نیافته .
-نقره خام ; سیم خام:
همه نقره خام بد میخ و بش
یکی زآن بمثقال بد شصت و شش .

فردوسی .


دو خانه ز بهر سلیح نبرد
بفرمود از نقره خام کرد.

فردوسی .


شمامه نهادند بر جام زر
ده از نقره خام هم پر گهر.

فردوسی .


شخوده روی برون آمدم ز خانه بکوی
برنگ چون شبه کرده رخ چو نقره خام .

فرخی .


مس بدعت بزر بیالاید
پس فروشد بنقره خامش .

خاقانی .


در بیابان فقیر سوخته را
شلغم پخته به که نقره خام .

سعدی (گلستان ).


-یاقوت خام ; یاقوتی که هنوز دست صنعتگر به آن نرسیده . یاقوت ناتراشیده . پخ ناخورده . یاقوت خالص و دست ناخورده:
باده گلرنگ و تلخ و تیز و خونخوار و سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام .

حافظ.


* بی تجربه . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). ناآزموده . مردم بی وقوف و زیانکار. بی تربیت . (ناظم الاطباء). سرد و گرم ناچشیده . غیرکامل و ناپخته . از حوادث دهر پندناگرفته . بی مهارت در امور بواسطه جانیفتادگی . جانیفتاده:
گر نکنی هیج برین وام سود
چون تو نباشد بجهان نیز خام .

ناصرخسرو.


امید چه داری که کامیابی
در دام کسی کام یابد ای خام ؟

ناصرخسرو.


آدمی گرچه در زمانه مهست
زآدم خام دیو پخته بهست .

سنائی .


کز شما خامان نه اکنون است استغنای من .

خاقانی .


جام جم کن جرعه بر خامان بریز
عذر تشویر از پشیمانی بخواه .

خاقانی .


پخته غمهای عشقم لاجرم
دم ز خامان جهان در بسته ام .

خاقانی .


چو افتی میان دو بدخواه خام
پراگندشان کن لگام ازلگام .

نظامی .


از درافتادن شکاری خام
صد دیگر دراوفتند بدام .

نظامی .


درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام .

مولوی .


سعدی سخن یار چه گوئی بر اغیار
هرگز نبرد سوخته ای قصّه بخامی .

سعدی (طیبات ).


هوس پختن از کودک ناتمام
چنان زشت نآید که از پیر خام .

سعدی .


ای خام من اینچنین در آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش .

سعدی (ترجیعات ).


رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخردرو اثر کرد و نعره ای زد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش . (گلستان سعدی ).
تا به دکان و خانه در گروی
هرگز ای خام آدمی نشوی .

سعدی (گلستان ).


بسودای خامان ز جان منفعل .

سعدی (بوستان )


نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در میخانه کاین خمّار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم عاشقم آن ره کدام است .

شیخ احمد جام .


حافظ مرید خام می [ جام می ] است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ خام را.

حافظ.


خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی .

حافظ.


عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت چکنی بهر دل خامی چند.

حافظ.


* پوست دباغت ناکرده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (شرفنامه منیری ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء):
چو فرمان دهد شهریار بلند
برادرش را پای کرده ببند
بیارند و بر گردنش چرم گاو
بدوزند تا گم کند توش و تاو
همی دوخت بر کتف او خام گاو
چنین تا نماندش نه زور و نه تاو.

فردوسی .


چرا بندم از خام خر ساختی
بخواری بخاک اندر انداختی .

فردوسی .


هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی
زآهن پیچیده و از خام گاو او را مهار.

فرخی .


کشد تیر تو از بر شیر پی
درد تیغ تو بر تن پیل خام .

عثمان مختاری .


همه پشتش از دوش تا دم مغربل
همه خامش از پای تا سر مجدر.

عمعق بخاری .


خویشتن در خام بیند همچو دفتر هر که او
بر خلاف تو زمانی خامه ودفتر گرفت .

رضی نیشابوری .


سگان صید ورا چون قلاده نو باید
ز یال شیر بروز شکار خام کشد.

(سندبادنامه ).


بپرخاش جستن چو بهرام گور
کمندی بکتفش بر از خام گور.

سعدی (بوستان ).


* جامه چرمین .(برهان قاطع) (ناظم الاطباء):
بنالید کی طالع بدلگام
بگرما بپختم درین زیر خام .

سعدی .


* کمند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرای ناصری ) (شرفنامه منیری ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ اوبهی ):
نهنگ بلا برکشید از نیام
بیاویخت از پیش زین خم خام .

فردوسی .


که تا کینه شاه بازآورم
سر دشمنان زیر گاز آورم
کله خود و شمشیر جام من است
ببازو خم خام دام من است .

فردوسی .


ز بس اسیر که در خام کرد شاه زمین
بدان زمین نه همانا که زنده ماند بقر.

عنصری .


گه این جست کین و گه آن جست نام
گه این تیغ بر کف گه آن خم خام .

اسدی .


در حلق دیو خام چو رستم فکند خام .

خاقانی .


باش تا دولت جهانگیرش
افکند بر حصار گردون خام .

شمس فخری .


* ریسمان بلند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). دوال:
میان اندر آن کوه خارا ببست
بخام کمند از بر زین نشست .

فردوسی .


* قسمی از شراب . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). شراب نورس . (انجمن آرای ناصری ). مقابل شراب پخته ; معروف است که شراب خام بهتر از پخته است:
بر ما بباش و دلارام گیر
چو پخته نخواهی می خام گیر.

فردوسی .


همرنگ رخسار خویش گردان
جام بلورینه از می خام .

فرخی .


بر سماع چنگ او باید نبیذ خام خورد
می خوش آمد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ.

منوچهری .


پخته و صاف اگر می نرسد از تو مرا
گه گه از عشق توام دردی و خامی برسد.

خاقانی .


زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد.

حافظ.


* نام نوعی انگوراست که عرب آن را طائفی گوید.* ابریشم نتابیده . (شرفنامه منیری ):
ابره ما ز خام و خامان را
جز نسیج آستر ندوخته اند.

خاقانی .


* زه ابریشمین سازها. (ناظم الاطباء):
مغنی بیا ز اول صبح بام
بزن زخمه پخته بر رود خام .

نظامی .


* اسبی که مدتی در طویله مانده باشد. (ناظم الاطباء).* خامه . قلم . کلک . قلم سفید. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{معرب ، ا}
پوست دباغت ناکرده .* کنایه از مردم قرطبان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).* کرباس نشسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء):
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند.

خاقانی .


زین خام که دارم جگر پخته بزیرش
پرزی بهزار اطلس معلم نفروشم .

خاقانی .


که نفس زنده پخته ست زیر ژنده خامش .

خاقانی .


بر آن جامه چون گل افروخته
ز کرباس خام آستر دوخته .

نظامی .


تو هرچه بپوشی بتو زیبا گردد
گر خام بود اطلس و دیبا گردد.

سعدی (رباعیات ).


* فحل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).* آنچه در شیشه ته نشین شود بطوری که رقیقالاجزاء باشد و بوی ندهد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).* رطوبت های نضیج نیافته . رطوبت غیر منضوج: الخروع ،مسخن ...نافع من الخام و الابردة. (ابن البیطار ج 1 ص 53). اذا طبخ (سنا) فی زیت انفاق و شرب منه اخرج الخام بلیغا. (ابن البیطار).* بلغم طبیعی که اجزای آن در رقت و غلظت اختلاف دارند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ): الصابون حارّ محرق، قوی الجلاء، یحلل القولنج و یسهل الخام حمولاً. (بحر الجواهر)،...: و یسهل البلغم الغلیظ اعنی الخام . (ابن البیطار).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[خام م]
{ع ص}
گوشت گنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گوشت پخته و بریان گنده شده . (ناظم الاطباء). گوشت ناپخته گندبو.