crudo
---------------- Ghowli@gmail.com
ناپخته . (شرفنامه منیری ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 373) (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). نپخته . غیرمنضوج . نقیض پخته . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ). مقابل پخته . (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ):
نشاید خام خوردن پیش آتش
چرا باشی بشطّ و نیل عطشان .
ناصرخسرو.
آتش دادت خدای تا نخوری خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
ناصرخسرو.
مجلس آزادگان را از گرانی چاره نیست
هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید.
سنائی .
خویش را چون خام تو دیدم ز شرم
با دل بریان شدم ای جان من .
عطار.
خوش گفت که سوخته به از خام .
امیرخسرودهلوی .
-خشت خام ; خشت ناپخته . (ناظم الاطباء). مقابل آجر. مقابل خشت پخته:
آنچه در آینه جوان بیند
پیر در خشت خام آن بیند.
؟
-شیر خام ; شیر حرارت ندیده . لبن الحلیب .
-گوشت خام ; گوشت نپخته .
-نیم خام ; نیم پخته . نیم پز. نه غیرمطبوخ نه مطبوخ:
شد آن چرم ناپخته نیم خام
بدرد بخاید بحرصی تمام .
نظامی .
*نارس . نرسیده (مقصود در دملهاست ): و تا آماس خام باشد، غذا کشکاب و... باید. (ذخیره خوارزمشاهی ). اگر ماده خام تر باشد ضماد از کرنب پخته و برگ بادیان پخته و کوفته سازند. (ذخیره خوارزمشاهی ). و اگر غلیظ و خام و مخاطی باشد (نزله ) قولنج تولد کند.(ذخیره خوارزمشاهی ).* کار سربراه نشده .(برهان قاطع) (ناظم الاطباء):
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام .
سعدی (ترجیعات ).
-کار خام ; کار سر براه نشده . کار ناپخته:
بدو گفت کز چه ز بهرام نام
نبردی و بگذاشتی کار خام .
فردوسی .
هژبری که آورده بودی بدام
رها کردی از دست و شد کار خام .
فردوسی .
رعونت در دماغ از دام ترسم
طمع در دل ز کار خام ترسم .
نظامی .
ز کار خام کسی سودی ندارد
جامی .
* بی اصل . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). بیهوده . یاوه . بی ربط:
ور آزاد بشنید گفتار اوی
همه خام دانست پیکار اوی .
فردوسی .
وزین هر چه گویم پژوهش کنید
اگر خام باشد نکوهش کنید.
فردوسی .
دژم گیو برخاست از پیش اوی
که خام آمدش دانش و کیش اوی .
فردوسی .
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیج .
فردوسی .
همه یاوه همه خام و همه سست
معانی باژگونه تا پساوند
لبیبی .
گفت من گفتم که عهد آن خسان
خام باشد خام و زشت و نارسان .
مولوی .
-آرزوی خام ; آرزوی ناپخته:
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد.
حافظ.
-اندیشه خام ; اندیشه بی اصل . اندیشه باطل . اندیشه ناپخته:
امروز یقینم شد کاندیشه خام است آن .
خاقانی .
-بهانه خام ; بهانه بی اصل . بهانه نسنجیده . بهانه بیهوده:
سیر آمدم از بهانه خام تو من
بر یخ اکنون نگاشتم نام تو من .
فرخی .
-تمنای خام ; آرزوی خام . آرزوی ناپخته:
همه کارم که بی تو ناتمام است
چنین خام از تمناهای خام است .
نظامی .
-خیال خام ; سودای خام . اندیشه خام .
-دعوی خام ; دعوی بی اصل . دعویی که از روی ناپختگی باشد.
-سخن خام ; گفتار ناسنجیده . گفتار خام:
بدو گفت جمشید کای خوشخرام
نزیبد ز تو این سخنهای خام .
اسدی .
-سخن خام گفتن ; کلام بیهوده و ناسنجیده گفتن . کلام بی اصل بر زبان راندن:
پیری که بسالی سخنی خام نگوید
باشد بر او خام و سبک سنگ و سبکسار.
فرخی .
-سودای خام ; سودای بی اصل . سودای باطل . سودای ناپخته:
افسوس خلق میشنوم در قفای خویش
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد.
سعدی .
-طمع خام ; طمع بیهوده . طمع ناپخته:
دید که دردانه طمع خام کرد
خویشتن افکنده این دام کرد.
نظامی .
طمع خام این بخور خام ای پسر
خام خوردن علت آرد در بشر.
مولوی .
پایه پایه رفت باید سوی بام
هست جبری بودن اینجا طمع خام .
مولوی .
-فکر خام ; فکر ناپخته . فکر بی اصل .
-قول خام ; سخن خام . گفتار خام:
بر یخ بنویس چون کند وعده
گفتار محال و قول خامش را.
ناصرخسرو.
-کاغذ خام ; کاغذ بیهوده . کاغذ پاره:
کاغذ خام شکرپیچ بود
کاغذ پخته بود معنی پیچ .
ابن یمین .
-گفتار خام ; قول ناپخته . گفتار نسنجیده . قولی که در ذهن نضج نیافته:
بدو گفت شاه آنچه گفتی گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت .
فردوسی .
بگویش که در جنگ مردن بنام
مرا بهتر آید ز گفتار خام .
فردوسی .
هر کو قرین تست نبیند ز تو مگر
کردارهای ناخوش و گفتارهای خام .
ناصرخسرو.
حذرکن ز عام و ز گفتار خام
گرت میل زی مذهب حیدر است .
ناصرخسرو.
-هوس خام ; هوس ناپخته . هوس بیهوده . هوس بی اصل .
* کال . نارس (مقصود در میوه است ). (ناظم الاطباء). فج . نرسیده . میوه نپخته:
نیابد مرد جاهل در جهان کام
ندارد بو و لذت میوه خام .
ناصرخسرو.
میوه تا خام باشد بر درخت محکم بود.(ذخیره خوارزمشاهی ).
زآن می گلگون که بید سوخته پرورد
بوی گل و مشکبید خام برآمد.
خاقانی .
هیچ انگوری غوره نشود و هیچ میوه پخته خام نگردد. (فیه مافیه ).
-خرمای خام ; بُسر. (زمخشری ). خرمای نارس و کال .
* ناپیراسته . ناآراسته . (ناظم الاطباء).* دست ناخورده . خالص . (غیاث اللغات ). نامغشوش (آنندراج ).
-زر خام ; زر خالص . زر بی غش:
همچو لوح زمّردین گشته ست
دست همچون صحیفه زر خام .
فرخی .
-سیم خام ; نقره خالص . نقره بی غش . نقره ای که با فلز دیگر نیامیخته:
زبرجد طبقها و فیروزه جام
چه از زر سرخ و چه از سیم خام .
فردوسی .
هم بساعد چون بلوری هم بتن چون سیم خام .
فرخی .
درش زر پخته زمین سیم خام .
اسدی طوسی (گرشاسبنامه ).
ده در بر آن آویخته چهار زرین و شش از سیم خام . (مجمل التواریخ والقصص ).
از سیم خام برگ برآورده نسترن
با زر پخته گونه بدل کرده اقحوان .
ازرقی .
چو سیم خام شود گر نهی سرب بر دست
چو زر پخته شود گر نهی بر آهن گام .
سوزنی .
بدره بدره زر پخته کیسه کیسه سیم خام .
سوزنی .
-عنبر خام ; عنبر خالص . عنبر بی آمیغ:
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر.
حافظ.
-عود خام ; عود خالص . عود بی آمیغ:
به یک دست مجمر دگر دست جام
برافروخته عنبر و عود خام .
فردوسی .
بخرمن برافروخته عود خام .
اسدی .
-فیروزه خام ; فیروزه پخ ناخورده . فیروزه خالص دست ناخورده .
-مواد خام ; مواد اولیه . مواد خالص دست ناخورده . موادی که هنوز شکل نیافته .
-نقره خام ; سیم خام:
همه نقره خام بد میخ و بش
یکی زآن بمثقال بد شصت و شش .
فردوسی .
دو خانه ز بهر سلیح نبرد
بفرمود از نقره خام کرد.
فردوسی .
شمامه نهادند بر جام زر
ده از نقره خام هم پر گهر.
فردوسی .
شخوده روی برون آمدم ز خانه بکوی
برنگ چون شبه کرده رخ چو نقره خام .
فرخی .
مس بدعت بزر بیالاید
پس فروشد بنقره خامش .
خاقانی .
در بیابان فقیر سوخته را
شلغم پخته به که نقره خام .
سعدی (گلستان ).
-یاقوت خام ; یاقوتی که هنوز دست صنعتگر به آن نرسیده . یاقوت ناتراشیده . پخ ناخورده . یاقوت خالص و دست ناخورده:
باده گلرنگ و تلخ و تیز و خونخوار و سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام .
حافظ.
* بی تجربه . (برهان قاطع) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). ناآزموده . مردم بی وقوف و زیانکار. بی تربیت . (ناظم الاطباء). سرد و گرم ناچشیده . غیرکامل و ناپخته . از حوادث دهر پندناگرفته . بی مهارت در امور بواسطه جانیفتادگی . جانیفتاده:
گر نکنی هیج برین وام سود
چون تو نباشد بجهان نیز خام .
ناصرخسرو.
امید چه داری که کامیابی
در دام کسی کام یابد ای خام ؟
ناصرخسرو.
آدمی گرچه در زمانه مهست
زآدم خام دیو پخته بهست .
سنائی .
کز شما خامان نه اکنون است استغنای من .
خاقانی .
جام جم کن جرعه بر خامان بریز
عذر تشویر از پشیمانی بخواه .
خاقانی .
پخته غمهای عشقم لاجرم
دم ز خامان جهان در بسته ام .
خاقانی .
چو افتی میان دو بدخواه خام
پراگندشان کن لگام ازلگام .
نظامی .
از درافتادن شکاری خام
صد دیگر دراوفتند بدام .
نظامی .
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام .
مولوی .
سعدی سخن یار چه گوئی بر اغیار
هرگز نبرد سوخته ای قصّه بخامی .
سعدی (طیبات ).
هوس پختن از کودک ناتمام
چنان زشت نآید که از پیر خام .
سعدی .
ای خام من اینچنین در آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش .
سعدی (ترجیعات ).
رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخردرو اثر کرد و نعره ای زد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش . (گلستان سعدی ).
تا به دکان و خانه در گروی
هرگز ای خام آدمی نشوی .
سعدی (گلستان ).
بسودای خامان ز جان منفعل .
سعدی (بوستان )
نه در مسجد دهندم ره که مستی
نه در میخانه کاین خمّار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم عاشقم آن ره کدام است .
شیخ احمد جام .
حافظ مرید خام می [ جام می ] است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ خام را.
حافظ.
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریادلی بجوی دلیری سرآمدی .
حافظ.
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت چکنی بهر دل خامی چند.
حافظ.
* پوست دباغت ناکرده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (شرفنامه منیری ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء):
چو فرمان دهد شهریار بلند
برادرش را پای کرده ببند
بیارند و بر گردنش چرم گاو
بدوزند تا گم کند توش و تاو
همی دوخت بر کتف او خام گاو
چنین تا نماندش نه زور و نه تاو.
فردوسی .
چرا بندم از خام خر ساختی
بخواری بخاک اندر انداختی .
فردوسی .
هر که را از جنگجویان در قطار آری کنی
زآهن پیچیده و از خام گاو او را مهار.
فرخی .
کشد تیر تو از بر شیر پی
درد تیغ تو بر تن پیل خام .
عثمان مختاری .
همه پشتش از دوش تا دم مغربل
همه خامش از پای تا سر مجدر.
عمعق بخاری .
خویشتن در خام بیند همچو دفتر هر که او
بر خلاف تو زمانی خامه ودفتر گرفت .
رضی نیشابوری .
سگان صید ورا چون قلاده نو باید
ز یال شیر بروز شکار خام کشد.
(سندبادنامه ).
بپرخاش جستن چو بهرام گور
کمندی بکتفش بر از خام گور.
سعدی (بوستان ).
* جامه چرمین .(برهان قاطع) (ناظم الاطباء):
بنالید کی طالع بدلگام
بگرما بپختم درین زیر خام
سعدی .
* کمند. (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرای ناصری ) (شرفنامه منیری ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ اوبهی ):
نهنگ بلا برکشید از نیام
بیاویخت از پیش زین خم خام .
فردوسی .
که تا کینه شاه بازآورم
سر دشمنان زیر گاز آورم
کله خود و شمشیر جام من است
ببازو خم خام دام من است .
فردوسی .
ز بس اسیر که در خام کرد شاه زمین
بدان زمین نه همانا که زنده ماند بقر.
عنصری .
گه این جست کین و گه آن جست نام
گه این تیغ بر کف گه آن خم خام .
اسدی .
در حلق دیو خام چو رستم فکند خام .
خاقانی .
باش تا دولت جهانگیرش
افکند بر حصار گردون خام .
شمس فخری .
* ریسمان بلند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). دوال:
میان اندر آن کوه خارا ببست
بخام کمند از بر زین نشست .
فردوسی .
* قسمی از شراب . (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). شراب نورس . (انجمن آرای ناصری ). مقابل شراب پخته ; معروف است که شراب خام بهتر از پخته است:
بر ما بباش و دلارام گیر
چو پخته نخواهی می خام گیر.
فردوسی .
همرنگ رخسار خویش گردان
جام بلورینه از می خام .
فرخی .
بر سماع چنگ او باید نبیذ خام خورد
می خوش آمد خاصه اندر مهرگان با بانگ چنگ.
منوچهری .
پخته و صاف اگر می نرسد از تو مرا
گه گه از عشق توام دردی و خامی برسد.
خاقانی .
زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد.
حافظ.
* نام نوعی انگوراست که عرب آن را طائفی گوید.* ابریشم نتابیده . (شرفنامه منیری ):
ابره ما ز خام و خامان را
جز نسیج آستر ندوخته اند.
خاقانی .
* زه ابریشمین سازها. (ناظم الاطباء):
مغنی بیا ز اول صبح بام
بزن زخمه پخته بر رود خام .
نظامی .
* اسبی که مدتی در طویله مانده باشد. (ناظم الاطباء).* خامه . قلم . کلک . قلم سفید. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرای ناصری ) (ناظم الاطباء).
پوست دباغت ناکرده .* کنایه از مردم قرطبان . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء).* کرباس نشسته . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء):
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند.
خاقانی .
زین خام که دارم جگر پخته بزیرش
پرزی بهزار اطلس معلم نفروشم .
خاقانی .
که نفس زنده پخته ست زیر ژنده خامش .
خاقانی .
بر آن جامه چون گل افروخته
ز کرباس خام آستر دوخته .
نظامی .
تو هرچه بپوشی بتو زیبا گردد
گر خام بود اطلس و دیبا گردد.
سعدی (رباعیات ).
* فحل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).* آنچه در شیشه ته نشین شود بطوری که رقیقالاجزاء باشد و بوی ندهد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ).* رطوبت های نضیج نیافته . رطوبت غیر منضوج: الخروع ،مسخن ...نافع من الخام و الابردة. (ابن البیطار ج 1 ص 53). اذا طبخ (سنا) فی زیت انفاق و شرب منه اخرج الخام بلیغا. (ابن البیطار).* بلغم طبیعی که اجزای آن در رقت و غلظت اختلاف دارند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ): الصابون حارّ محرق، قوی الجلاء، یحلل القولنج و یسهل الخام حمولاً. (بحر الجواهر)،...: و یسهل البلغم الغلیظ اعنی الخام . (ابن البیطار).
{ع ص}
گوشت گنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گوشت پخته و بریان گنده شده . (ناظم الاطباء). گوشت ناپخته گندبو.


