حیز
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(حَ یَّ) [ ع . ] (اِ.) 1 - جای، مکان . 2 - کرانه، جهت .
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
الف)پارسی است، هیز (صحاح الفرس)، سابوره (برهان)، بَغا (صحاح الفرس) // ب)1-جای، گاه 2-کِناره 3-نَهانرویه (= سطح باطنی)، زبانزد فرزانی // پ)1-سَخت راندَن 2-نَرم راندن، از واژه‌های دو پهلو (آنندراج)
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
{ا}
هیز. نامرد.ملوط. مخنث . (ناظم الاطباء). عباس اقبال در حاشیه فرهنگ اسدی چنین آرد: در نسخه نخجوانی آمده : هیز مخنث را و بغاء را گویند و حیز نیز گویند. اما بزبان پهلوی حرف حاء کم آید، و بزبان پهلوی دول را هیز گویند. و در نسخه سعید نفیسی چنین آمده : هیز و حیز هر دومخنث باشد و بغاء نیز گویند. و در فرهنگ اسدی چاپی چنین آمده : هیز بغاء بود و مخنث را نیز گویند و گروهی هیز را حیز خوانند و «ح » در پارسی نادرست و بعبارت پهلوی دول گرمابه بان را هیز خوانند مگر هیز از این مشتق باشد. (حاشیه فرهنگ اسدی چ اقبال ). و در نشریه دانشکده ادبیات تبریز آمده : حیز بر وزن چیز با حاءحطی صحیح نیست ، زیرا کلمه فارسی است و بشکل هیز (با های هوز) باید نوشته شود. صاحب فرهنگ رشیدی گوید: هیز; مخنث که مردم آن را حیز گویند. سپهر کاشانی در کتاب براهین العجم ، باب یازدهم گوید: هیز مخنث بود و اینکه حیز بجای هاء حای بی نقطه نویسند غلط محض است چه این لغت پارسی است و در فارسی حای غیر منقوط نیامده است . با این حال صاحب بهار عجم آنرا بحای حطی ضبط کرده و بیت ذیل را به عبدالغنی قبول نسبت داده است :
حذر ز صحبت زاهد حیات اگر خواهی
که حیز باش و بزی دیر در جهان مثل است .

(نشریه دانشکده ادبیات تبریز سال دوم شماره 3).


و مرحوم دهخدا گوید: اینکه این کلمه را با حاء حطی مینویسند ظاهراً بدین سبب است که اصل آن خیز با خاء معجمه فوقانی است و امروز هم کردان آن را خیز (با خاء) گویند:
چیمه مال برارم

خنگی روغن درآرم


زنه خیزه برارم

کردش بزهر مارم


زنکه بتخته بیفتی

بحوض نقره بیفتی .


(از یادداشت مرحوم دهخدا).


همه با حیزان حیز و همه با گیجان گیج
همه با دزدان دزد و همه با شنگان شنگ.

قریعالدهر.


گفتم همی چه گویی ای حیز گلخنی
گفتاکه چه شنیدی ای پیر مسجدی .
گفتم یکی که مسجدیم چون نه غرمتم [ قرمطم ]
گفتا تو نیز هم بچنین [ ...؟ ] زاهدی .
چون حیز طیره شد ز میان ربوخه گفت
بر ریش خربطان ریم ای خواجه عسجدی .

عسجدی .


با جحی گفت نوبتی حیزی
کز علی و عمر بگو چیزی
گفت با وی جحی که انده چاشت
در دلم حب و بغض کس نگذاشت .

سنایی .


کسی از حیز سرگذشت نخواست .

سنایی .


فلسفی مرد دین مپندارید
حیز را جفت سام یل منهید.

خاقانی .


-حیزپرست ; دنیاپرست است .
-حیزچشم ; هرزه . که عفت چشم نگه ندارد.
* آوندی در حمام که بدان آب بر بدن ریزند. (ناظم الاطباء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ح َ]
{ع مص}
سخت راندن .* نرم راندن . (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). این از اضداد و فعل آن از باب ضرب است . (منتهی الارب ).* (ا) حَیٍّز به معنی مکان . (از اقرب الموارد). رجوع به حَیٍّز شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ح َ ز]
{ع ، ا صوت}
زجر است مرخر را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ح َی ْ ی]
{ع ا}
مکان و گاه یاء آن مخفف و ساکن گردد و حَیْز گفته شود و هذا فی حیزالتواتر; در جهت و مکان آن . (از اقرب الموارد). حیز در لغت به معنی فراغ مطلق است خواه مساوی باشد با شی ای که شاغل آن است یا بیش از آن باشد یا کمتر از آن مثلاً گویند: زید در حیز وسیعی قراردارد که گنجایش جمع کثیری را دارد. یا زید در حیز تنگی است که گنجایش خود او را ندارد، بلکه بعضی اعضای او از حیز بیرون است و در بیشتر کتب لغت حیز، به معنی مکان آمده است و در اصطلاح حکماء و متکلمین زیاده بودن چیزی بر حیز آن و زیاده بودن حیز بر شی تصور نمیشود. (کشاف اصطلاحات الفنون ).* (اصطلاح فلسفه ) سطح باطن جسم حاوی که مماس با سطح ظاهری جسم محوی باشد. و آن در نظر ابن سینا و جمعی از فلاسفه اعم از مکان است ، زیرا حیز شامل وضع هم می شود، چنانکه در فلک الافلاک که حیز دارد و مکان ندارد، بجهت آنکه ورای آن جسمی نیست که مماس آن باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و برای تفصیل بیشتر بکتاب مذکور رجوع شود.