بور
[ په . ] (ص .) 1 - سرخ کم رنگ . 2 - اسب سرخ . 3 - کسی که از عهده انجام کار برنیامده و شرمنده شده باشد.
کستنایی , الاشقر , المعرض
کستنايي , الاشقر , المعرض
● fair, laxen, owheaded
Gerecht,Hübsch,Jahrmarkt (m),Messe (f),Schön
Boron ==> [.n]: بور - (B)، عنصر جدول تناوبى با عدد اتمى 5 و جرم اتمى 10.811 گرم بر مولauburn ==> [.adj]: بور، طلایى، قهوه اى مایل به قرمز، رنگ قرمز مایل به زردblond ==> بور، سفیدرو، بورى (براى مرد blond و براى زن blonde گفته مى شود)blonde ==> بور، سفید پوست، سفیدرو blonde fair ==> زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون ابر، منصف، نمایشگاه، بازار مکاره، بى طرفانه fair ruffous ==> (rufous =) ـ قرمز کم رنگ، بور، خرمایى مایل به قرمزrufous ==> (ruffous =) ـ قرمز کم رنگ، بور، خرمایى مایل به قرمزمردشیمیboron ==> [.n]: بور - (B)، عنصر جدول تناوبى با عدد اتمى 5 و جرم اتمى 10.811 گرم بر مولزنflaxen ==> [.adj]: کتانى، کتانى رنگtowheaded
{ص}
سرخ . (ناظم الاطباء). سرخ قرمزرنگ. (فرهنگ فارسی معین ). روباه . اسب . سرخ قهوه ای . سانسکریت «ببهرو» (سرخ قهوه ای ، قهوه ای )، اوستا «بوره » . اساساً بمعنی سرخ (در تداول عوام ، بور شدن بمعنی سرخ و خجل شدن ) است . که سپس به جانوری که در فارسی ببر (به دو فتح ) گویند، اطلاق شده . پهلوی «بور» ، طبری «بور» (زرد). دزفولی «بور - سوار» را بمعنی «لر» بکار برند، چه لرهای خوزستان سوار اسب بور شوند. (از حاشیه برهان قاطع چ معین ). واژه اصل فارسی است به معنی سرخ . و گویا کنایه از سرخ شدن و در نتیجه خجالت کشیدن و دروغ درآمدن حرف یا عقیده است . (فرهنگ عامیانه ).
-بور شدن ; خجالت کشیدن . دروغ درآمدن حرف و نظر کسی . (فرهنگ عامیانه ).
* اسب سرخ رنگ. (برهان ) (غیاث ) (رشیدی ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). اسبی بود که به سرخی گراید. (اوبهی ):
ز بوراندرافتاد خسرو نگون
تن پاکش آلوده شد پر ز خون .
پس آن شاهزاده برانگیخت بور
همی کشت مرد و همی کرد شور.
دل مرد جنگی برآمد ز جای
ببالای بور اندرآورد پای .
از آن ابرش بور وخنگ سیاه
که دیده ست هرگز ز آهن سپاه .
بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را.
عنان رابه بور سرافراز داد
به نیزه درآمد کمان بازداد.
به بور نبردی برافکند زین
دوصد گرد کرد از دلیران گزین .
تو باید که در کوی بازی کنی
نه بر بور کین رزم تازی کنی .
از بوی مشک تبت کآن صحن صیدگه راست
آغشته بود با خاک از لعل بور و چالش .
خرامنده میگشت بر پشت بور
به گورافکنی همچو بهرام گور.
لحیفی برافکند بر پشت بور
درآمد بزین آن تن پیل زور.
یک اسب بور ازرقچشم نوزاد
معطرکرده چون ریحان بغداد.
* در ابیات زیر، مخصوصاً در بیت ناصرخسرو و سعدی رنگی خاکستری متمایل به سرخ رنگ:
زنهار تا چنان نکنی کآن سفیه گفت
چون قیر به ْ سیاه گلیمی که گشت بور.
کی ببینی سرخ و سبز و بور را
تا نبینی پیش از این سه نور را.
دید خود را سرخ و سبز و بور وزرد
خویشتن را بر شغالان عرضه کرد.
موی گردد پس از سیاهی بور
نیست بعد از سفیدی الا گور.
-موی بور ; برنگی روشن تر از خرمایی ، نزدیک به سپیدی .
* تذرو. و آن پرنده ای است مشهور. (برهان ) (آنندراج ). جانوری است آتشخوار که کبک دری گویند. (شرفنامه منیری ).* آلتی از آلات موسیقی قدیم . (فرهنگ فارسی معین ).
سرخ . (ناظم الاطباء). سرخ قرمزرنگ. (فرهنگ فارسی معین ). روباه . اسب . سرخ قهوه ای . سانسکریت «ببهرو»
-بور شدن ; خجالت کشیدن . دروغ درآمدن حرف و نظر کسی . (فرهنگ عامیانه ).
* اسب سرخ رنگ. (برهان ) (غیاث ) (رشیدی ) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). اسبی بود که به سرخی گراید. (اوبهی ):
ز بوراندرافتاد خسرو نگون
تن پاکش آلوده شد پر ز خون .
دقیقی .
پس آن شاهزاده برانگیخت بور
همی کشت مرد و همی کرد شور.
دقیقی .
دل مرد جنگی برآمد ز جای
ببالای بور اندرآورد پای .
فردوسی .
از آن ابرش بور وخنگ سیاه
که دیده ست هرگز ز آهن سپاه .
فردوسی .
بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را.
فردوسی .
عنان رابه بور سرافراز داد
به نیزه درآمد کمان بازداد.
فردوسی .
به بور نبردی برافکند زین
دوصد گرد کرد از دلیران گزین .
اسدی .
تو باید که در کوی بازی کنی
نه بر بور کین رزم تازی کنی .
اسدی .
از بوی مشک تبت کآن صحن صیدگه راست
آغشته بود با خاک از لعل بور و چالش .
خاقانی .
خرامنده میگشت بر پشت بور
به گورافکنی همچو بهرام گور.
نظامی .
لحیفی برافکند بر پشت بور
درآمد بزین آن تن پیل زور.
نظامی (گنجینه گنجوی چ وحید ص 339).
یک اسب بور ازرقچشم نوزاد
معطرکرده چون ریحان بغداد.
نظامی .
* در ابیات زیر، مخصوصاً در بیت ناصرخسرو و سعدی رنگی خاکستری متمایل به سرخ رنگ:
زنهار تا چنان نکنی کآن سفیه گفت
چون قیر به ْ سیاه گلیمی که گشت بور.
ناصرخسرو.
کی ببینی سرخ و سبز و بور را
تا نبینی پیش از این سه نور را.
مولوی .
دید خود را سرخ و سبز و بور وزرد
خویشتن را بر شغالان عرضه کرد.
مولوی .
موی گردد پس از سیاهی بور
نیست بعد از سفیدی الا گور.
سعدی .
-موی بور ; برنگی روشن تر از خرمایی ، نزدیک به سپیدی .
* تذرو. و آن پرنده ای است مشهور. (برهان ) (آنندراج ). جانوری است آتشخوار که کبک دری گویند. (شرفنامه منیری ).* آلتی از آلات موسیقی قدیم . (فرهنگ فارسی معین ).
{ع ص}
تباه و هلاک شده بی خیر. تثنیه و جمع و مذکر و مونث در وی یکسان است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). مردم تباه کار که در او هیچ خیر نبود. (مهذب الاسماء). یقال : رجل بور و امراءة بور و قوم بور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و کانوا قوماً بوراً; ای هالکین .* زمین خراب و نامزروع . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده بعد شود.
تباه و هلاک شده بی خیر. تثنیه و جمع و مذکر و مونث در وی یکسان است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ). مردم تباه کار که در او هیچ خیر نبود. (مهذب الاسماء). یقال : رجل بور و امراءة بور و قوم بور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و کانوا قوماً بوراً; ای هالکین .* زمین خراب و نامزروع . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به ماده بعد شود.
[ب َ]
{ع ا}
زمین خراب نامزروع یا زمینی که یک سال بی زراعت گذارند تا در سال آینده بسیاررویاند. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زمین خراب . ابوار و بیران جمع آن است . (مهذب الاسماء).* آزمایش .* هلاکی .* کساد بازار و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
{ع ا}
زمین خراب نامزروع یا زمینی که یک سال بی زراعت گذارند تا در سال آینده بسیاررویاند. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زمین خراب . ابوار و بیران جمع آن است . (مهذب الاسماء).* آزمایش .* هلاکی .* کساد بازار و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
[ب َ / ب ُ]
{ع ا}
ج بائر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
{ع ا}
ج بائر. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
{ع ا}
ج بوار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
ج بوار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
[ب َ]
{ع مص}
هلاک شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* آزمودن . (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* کاسد شدن : بارت السوق; کاسد شد بازار و بارت السلعة; بواراً کذلک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* عرضه کردن ماده شتر را بر نر تا ببینند که باردار است یا نه . زیرا که اگر باردار باشد،بر روی نر پیشاب می کند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* باطل شدن کار. و قوله تعالی : «و مکر اولئک هو یبور» . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).*بوئیدن نر شتر ماده را تا بشناسد که بار دارد یا نه . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ).* ادعا کردن فلان فجوری را که کرده بود. (ناظم الاطباء).
{ع مص}
هلاک شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* آزمودن . (المصادر زوزنی ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* کاسد شدن : بارت السوق; کاسد شد بازار و بارت السلعة; بواراً کذلک . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).* عرضه کردن ماده شتر را بر نر تا ببینند که باردار است یا نه . زیرا که اگر باردار باشد،بر روی نر پیشاب می کند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).* باطل شدن کار. و قوله تعالی : «و مکر اولئک هو یبور»
{اخ}
دهی از دهستان طبس مسینا که در بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع است . دارای 316 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
دهی از دهستان طبس مسینا که در بخش درمیان شهرستان بیرجند واقع است . دارای 316 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).


