نگاشتن
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(نِ تَ) (مص م .) 1 - نقش و نگار کردن . 2 - نوشتن .
القلم , السجل , الخریطت
القلم , السجل , الخريطت
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● compose, onceive, ndite, en, ecord, rite
Einschreiben,Feder (f),Lichtstift (m),Register (n),Schreiben abfassen,Verzeichnis (n)

map ==> [.v. & n]: نقشه، نگاشت، نگاشتن، نقشه کشیدن، ترسیم کردن map

pen ==> قلم، کلک، شیوه نگارش، خامه، نوشتن، آغل، حیوانات آغل، خانه ییلاقى، نگاشتن، بستن، درحبس انداختن pen

record ==> [.v]: نگاشتن، ثبت کردن، ضبط کردن، ضبط شدن [.adv. & adj. & n]: ثبت، یادداشت، نگارش، تاریخچه، صورت مذاکرات، صورت جلسه، سابقه، پیشینه، بایگانى، ضبط، رکورد، حد نصاب مسابقه، نوشته، صفحه گرامافون، نام نیک، مدرک record

register ==> [.vt. & n]: دفتر ثبت، ثبت آمار، دستگاه تعدیل گرما، پیچ دانگ صدا، لیست یا فهرست، ثبت کردن، نگاشتن، در دفتر وارد کردن، نشان دادن، منطبق کردن، ثبات register

compose ==> [.vt]: سرودن، ساختن، درست کردن، تصنیف کردن

conceive ==> [.v]: تصور کردن، بار گرفتن، بستن شدن، حمل گفتن

indite ==> [.v]: انشاء کردن، ساختن، درست کردن، تصنیف کردن، نوشتن

write ==> (past: wrote ; past participle: written) ـ [.vt]: نوشتن، تالیف کردن، انشا کردن، تحریر کردن write


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ن ت َ]
{مص}
نوشتن . (برهان قاطع) تحریر کردن . نگاریدن: تا آنگاه که مضربان و حاسدان دل آن خداوند را بر ما درشت کردند و تضریب ها نگاشتند. (تاریخ بیهقی ص 214).
چون کتاب اللّه به سرخ و زرد می شاید نگاشت
گر تو سرخ وزرد پوشی هم بشاید بی گمان .

خاقانی .


و دبیری ... با کاغذ و قرصی مداد که دو درهم سیاه ارزد ذکر ایشان بر صفحه ایام نگاشت . (ترجمه تاریخ یمینی ص 7).
* رسم کردن . ترسیم کردن . (یادداشت مولف ): و آنچ هست از شهرها آن است که ما بر صورت [ یعنی اطلس جغرافیا ] بنگاشتیم . (حدود العالم از یادداشت مولف ).
گر دل خطی بنگاشتی زلف و لبش پنداشتی
هم عقد پروین داشتی هم طوق جوزا یافتی .

خاقانی .


یا بی قلم دو نون مربع نگاشته
اندر میان چو تادو نقط کرده مضمرش .

خاقانی .


رجوع به شواهد ذیل معنی بعد شود.* نقاشی کردن . (برهان قاطع). نقش کردن . (یادداشت مولف ). تصویر کردن . کشیدن صورت چیزی یا کسی را:
به قرطاس بر پیل بنگاشتند
به چشم جهاندار بگذاشتند.

فردوسی .


چنو سوار نداند نگاشتن به قلم
اگرچه باشد صورتگری بدیعنگار.

فرخی .


روز میدان گر تو رانقاش چین بیند به رزم
خیره گردد شیر بنگارد همی جای سوار.

فرخی .


نوروزبرنگاشت به صحرا به مشک و می
تمثالهای عزه و تصویرهای می .

منوچهری .


ای نه به خامه نگاشته چو تو مانی
وی نه به رنده گذارده چو تو آزر.

مسعودسعد.


بر نقره خام تو بتا خامه خوبی
بنگاشته از غالیه دو خط معما.

مسعودسعد.


پیراهن او [ آزرمی دخت در کتاب صورالملوک ] سرخ نگاشته است . (مجمل التواریخ ).
وصلی که در اندیشه نیارم پنداشت
نقشی است که آسمان هنوزش ننگاشت .

خاقانی .


چوبک زند مسیح مگر زآن نگاشتند
با صورت صلیب بر ایوان قیصرش .

خاقانی .


توقع از ایام ایشان داشتن به لمع سراب مغرور شدن است و نقش بر صفحه آب نگاشتن . (ترجمه تاریخ یمینی ص 218).
تو را سهمگین مرد پنداشتند
به گرمابه در زشت بنگاشتند.

سعدی .


* نقش و نگار کردن . (برهان قاطع):
رویم به گل و به مشک بنگاشت
چون دید که فتنه نگارم .

ناصرخسرو.


* ترصیع کردن:
دوصد کنگره گردش افراشته
به یاقوت و دُر پاک بنگاشته .

اسدی .


* نقر کردن . (یادداشت مولف ):
مردمان بخرد اندر هر زمان
راه دانش را به صد گونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند.

رودکی .


و به نزدیک بشاور کوهی است که بر آن صورت هر ملکی و موبدی و مرزبانی که پیش از وی بوده است ، نگاشته است . (حدود العالم ).
نخست آزرم آن کرسی نگه داشت
بر آن تمثالهای نغز بنگاشت .

نظامی .


* ضرب کردن بر سکه: به وقت ملوک عجم هر دو روی درم پیکر ملک نگاشتندی از یک سوی ملک بر تخت نشسته و نیزه بر دست ... (ترجمه طبری بلعمی ).* ساختن . (از برهان قاطع، ذیل نگاشت ). صورت بخشیدن . آفریدن . نگاریدن: او را گفت [ خدا ] یا ارمیا من پیش از آنکه تو را آفریدم تو را برگزیدم و پیش از آنکه تو را نگاشتم تو را پاکیزه کردم . (تفسیر ابوالفتوح رازی ). بر وجود خویش که عالمی صغری است اندیشه گماشت که این را که نگاشت . (ترجمه تاریخ یمینی ص 1).
خدای تا گل آدم سرشت و خلق نگاشت
سلاله ای چو تو دیگر نیافرید ز طین .

سعدی .


سزد که روی اطاعت نهند بر در حکمش
مصوری که درون رحم نگاشت جنین را.

سعدی .