مونس
(نِ) [ ع . ] (اِفا.) انس گرفته، همدم .
● companion, ate
companion ==> [.vt. & n]: همراه همدم، هم نشین، پهلو نشین، (مجازى) معاشرت کردن، همراهى کردنmate ==> [.v]: لنگه، جفت، همسر، کمک، رفیق، همدم، شاگرد، شاه مات کردن، جفت گیرى یا عمل جنسى کردن mate
[م ُ ءَن ْ ن]
{ع ص}
انس دهنده .* بیننده . (از منتهی الارب ).
{ع ص}
انس دهنده .* بیننده . (از منتهی الارب ).
[م ُءْ ن]
{ع ص}
انس دهنده .* (ا) نام روز پنجشنبه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نامی است پنجشنبه را. (مهذب الاسماء).
-ابومونس ; شمع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
{ع ص}
انس دهنده .* (ا) نام روز پنجشنبه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). نامی است پنجشنبه را. (مهذب الاسماء).
-ابومونس ; شمع. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
[ن]
{از ع ، ص}
انس دهنده .* انس گرفته . خوگاره . خوگر. (ناظم الاطباء). همراز. (مهذب الاسماء). انیس . مانوس . همنفس . رفیق. اَنس . (یادداشت مولف ). همدم . (غیاث ) (آنندراج ). آرام دهنده . (آنندراج ) (غیاث ) (دهار). شادکننده . (دهار):
می بر کف من نه که طرب را سبب این است
آرام من و مونس من روز و شب این است .
خواندن قرآن و زهد و علم و عمل
مونس جانند هر چهار مرا.
بادل رنجور در این تنگ جای
مونس من حب رسول است و آل .
مونس جان و دل من چیست تسبیح و قران
خاک پای خاطر من چیست اشعار و خطب .
هرچیز که در هر دو جهان بسته آنی
آن است تو را در دو جهان مونس و معبود.
مونس من همه ستاره بود
قاصد من همه صبا باشد.
مونسم شمع و هر دو تن گریان
من زهجر بت آن ز مهر لگن .
آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس
آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور.
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم .
عدل توقندیل شب افروز تست
مونس فردای تو امروز تست .
ای غمت روز و شب به تنهایی
مونس عاشقان سودایی .
وقت است خوش آن را که بود ذکر تو مونس
ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس .
ای مرهم جان و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم .
از من جدا مشو که توام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای .
-انیس و مونس شدن ; همدم و همراز شدن . همنفس و همنشین گشتن:
ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد.
-مونس آمدن ; مونس شدن . همدم و همنفس گشتن:
چو تنها بوی گریه ات مونس آید
به ویران درون جغد مسعود باشد.
و رجوع به ترکیب مونس شدن شود.
-مونس شدن ; همدم گشتن . همنفس شدن . خوگر و انیس گشتن:
گر به دست عالم آید زین عمل بیرون رود
کز فواید در وظایف مونس دانا شود.
تنها همه شب من و چراغی
مونس شده تا به گاه روزم .
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس .
{از ع ، ص}
انس دهنده .* انس گرفته . خوگاره . خوگر. (ناظم الاطباء). همراز. (مهذب الاسماء). انیس . مانوس . همنفس . رفیق. اَنس . (یادداشت مولف ). همدم . (غیاث ) (آنندراج ). آرام دهنده . (آنندراج ) (غیاث ) (دهار). شادکننده . (دهار):
می بر کف من نه که طرب را سبب این است
آرام من و مونس من روز و شب این است .
منوچهری .
خواندن قرآن و زهد و علم و عمل
مونس جانند هر چهار مرا.
ناصرخسرو.
بادل رنجور در این تنگ جای
مونس من حب رسول است و آل .
ناصرخسرو.
مونس جان و دل من چیست تسبیح و قران
خاک پای خاطر من چیست اشعار و خطب .
ناصرخسرو.
هرچیز که در هر دو جهان بسته آنی
آن است تو را در دو جهان مونس و معبود.
ناصرخسرو.
مونس من همه ستاره بود
قاصد من همه صبا باشد.
مسعودسعد.
مونسم شمع و هر دو تن گریان
من زهجر بت آن ز مهر لگن .
مسعودسعد.
آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس
آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور.
امیرمعزی .
ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم .
نظامی .
عدل توقندیل شب افروز تست
مونس فردای تو امروز تست .
نظامی .
ای غمت روز و شب به تنهایی
مونس عاشقان سودایی .
عطار.
وقت است خوش آن را که بود ذکر تو مونس
ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس .
سعدی (گلستان ).
ای مرهم جان و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم .
سعدی .
از من جدا مشو که توام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای .
حافظ.
-انیس و مونس شدن ; همدم و همراز شدن . همنفس و همنشین گشتن:
ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد
دل رمیده ما را انیس و مونس شد.
حافظ.
-مونس آمدن ; مونس شدن . همدم و همنفس گشتن:
چو تنها بوی گریه ات مونس آید
به ویران درون جغد مسعود باشد.
ناصرخسرو.
و رجوع به ترکیب مونس شدن شود.
-مونس شدن ; همدم گشتن . همنفس شدن . خوگر و انیس گشتن:
گر به دست عالم آید زین عمل بیرون رود
کز فواید در وظایف مونس دانا شود.
ناصرخسرو.
تنها همه شب من و چراغی
مونس شده تا به گاه روزم .
خاقانی .
مونس خسرو شده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس .
نظامی .
[ن]
{اخ}
دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در 34هزارگزی جنوب اهواز با 400 تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن ماشین رو است . ساکنان از طایفه هوشیمه هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
{اخ}
دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز، واقع در 34هزارگزی جنوب اهواز با 400 تن سکنه . آب آن از چاه و راه آن ماشین رو است . ساکنان از طایفه هوشیمه هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
[ن]
{اخ}
مونس الاستاد، مونس خادم ، مونس المظفر، امیرالامرای دربار عباسیان معاصر مقتدر باللّه و القاهر باللّه بود و القاهر باللّه به کمک او و ابویعقوب اسحاق نوبختی به خلافت نشست و به دست خود قاهر به قتل رسید. مونس سری بس بزرگ داشت چون مغزش را درآورند شش رطل بغدادی بود. (از تاریخ گزیده صص 340-343). رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص 373 و 374 و فهرست خاندان نوبختی و حبیب السیر چ خیام فهرست ج 2 شود.
{اخ}
مونس الاستاد، مونس خادم ، مونس المظفر، امیرالامرای دربار عباسیان معاصر مقتدر باللّه و القاهر باللّه بود و القاهر باللّه به کمک او و ابویعقوب اسحاق نوبختی به خلافت نشست و به دست خود قاهر به قتل رسید. مونس سری بس بزرگ داشت چون مغزش را درآورند شش رطل بغدادی بود. (از تاریخ گزیده صص 340-343). رجوع به مجمل التواریخ و القصص ص 373 و 374 و فهرست خاندان نوبختی و حبیب السیر چ خیام فهرست ج 2 شود.


