کوکبه
(کَ کَ بَ یا بِ) [ ع . کوکبة ] (اِ.) جلال، جلوه، شکوه .
● fanfare
fanfare ==> [.n]: هیاهو، نمایش در فضاى باز
[ک َ /کُو ک َ ب َ / ب]
{از ع ، ا}
بسیاری و انبوهی مردم را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). انبوه و جماعت مردم . (آنندراج ). گروه . (از گنجینه گنجوی ):
ز شش کوکبه صف برآراستی
ز هر کوکبی یاریی خواستی .
* مجازاً به معنی فر و شکوه و حشمت . (غیاث ). مجازاً کروفر و حشمت . (آنندراج ). جلال و جلوه و تابش . (ناظم الاطباء). حشمت . جاه . جلال . (فرهنگ فارسی معین ):
ببین که کوکبه عمر خضروار گذشت
تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا.
پندار همان عهد است از دیده فکرت بین
در سلسله درگه در کوکبه میدان .
از بدی چشم تو کوکب نرست
کوکبه مهد کواکب شکست .
کفر از آن خاست که در کاینات
کوکبه زلف تو تاثیر کرد.
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند.
خوی چو ستاره ز رخ برون زده گویی
کوکبه ماه با کمال برآمد.
* خدم و حشم . سوار و پیاده ای که پیشاپیش پادشاه آیند. (از ناظم الاطباء). همراهان شاه و امیر. (فرهنگ فارسی معین ). در تداول فارسی ، خدم و اسباب شکوه و بزرگی شاهی در گاه حرکت . سواران و پیادگان پیرامون شاه یا امیری گاه حرکت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): براثر وی خواجه علی میکائیل و قضات و فقها... و اعیان بلخ و رسول خلیفه با ایشان در این کوکبه بر دست راست علی میکائیل . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 292). همه محتشمان و خادمان روان شدند به استقبال مهد... باکوکبه ای بزرگ که گفتند بر آن جمله کس یاد نداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 433). امیر، خواجه علی میکائیل را بخواند و گفت : رسولی می آید بساز با کوکبه ای بزرگ... به استقبال روی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 288).
دست صبا برفروخت مشعله نوبهار
مشعله داری گرفت کوکبه شاخسار.
با کوکبه مظفرالدین
دین همره و همرهان ببینم .
سلطان کوکبه ای از مواکب لشکر خویش براثر او بفرستاد.(ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 287). چون سلطان او را در حالت آن محنت بدید کوکبه جماعتی از خواص غلامان به نجده او فرستاد تا او را از دست ملاعین بستدند. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 351).
صیدزنان مرکب نوشیروان
دور شد از کوکبه خسروان .
در کوکبه چنین غلامان
شرط است برون شدن خرامان .
که به این کوکبه در دشت جنون تاخته ست
چشم آهوست که هر گام رکابم دارد.
* چوب بلند سرکجی باشد باگوی فولادی صیقل کرده از آن آویخته و آن نیز مانند چتر از لوازم پادشاهی است و آن را پیشاپیش پادشاهان برند. (برهان ). چوبی باشد بلند و سرکج که از سر آن گوی فولادی مصیقل آویزند و پیش سواری ملوک می برند و آن از لوازم پادشاهی است . (غیاث ) (آنندراج ).
{از ع ، ا}
بسیاری و انبوهی مردم را گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). انبوه و جماعت مردم . (آنندراج ). گروه . (از گنجینه گنجوی ):
ز شش کوکبه صف برآراستی
ز هر کوکبی یاریی خواستی .
نظامی .
* مجازاً به معنی فر و شکوه و حشمت . (غیاث ). مجازاً کروفر و حشمت . (آنندراج ). جلال و جلوه و تابش . (ناظم الاطباء). حشمت . جاه . جلال . (فرهنگ فارسی معین ):
ببین که کوکبه عمر خضروار گذشت
تو بازمانده چو موسی به تیه خوف و رجا.
خاقانی .
پندار همان عهد است از دیده فکرت بین
در سلسله درگه در کوکبه
خاقانی .
از بدی چشم تو کوکب نرست
کوکبه مهد کواکب شکست .
نظامی (مخزن الاسرار چ وحید ص 112).
کفر از آن خاست که در کاینات
کوکبه زلف تو تاثیر کرد.
عطار.
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند.
حافظ.
خوی چو ستاره ز رخ برون زده گویی
کوکبه ماه با کمال برآمد.
امیرحسن دهلوی (از آنندراج ).
* خدم و حشم . سوار و پیاده ای که پیشاپیش پادشاه آیند. (از ناظم الاطباء). همراهان شاه و امیر. (فرهنگ فارسی معین ). در تداول فارسی ، خدم و اسباب شکوه و بزرگی شاهی در گاه حرکت . سواران و پیادگان پیرامون شاه یا امیری گاه حرکت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): براثر وی خواجه علی میکائیل و قضات و فقها... و اعیان بلخ و رسول خلیفه با ایشان در این کوکبه بر دست راست علی میکائیل . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 292). همه محتشمان و خادمان روان شدند به استقبال مهد... باکوکبه ای بزرگ که گفتند بر آن جمله کس یاد نداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 433). امیر، خواجه علی میکائیل را بخواند و گفت : رسولی می آید بساز با کوکبه ای بزرگ... به استقبال روی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 288).
دست صبا برفروخت مشعله نوبهار
مشعله داری گرفت کوکبه شاخسار.
خاقانی .
با کوکبه مظفرالدین
دین همره و همرهان ببینم .
خاقانی .
سلطان کوکبه ای از مواکب لشکر خویش براثر او بفرستاد.(ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 287). چون سلطان او را در حالت آن محنت بدید کوکبه جماعتی از خواص غلامان به نجده او فرستاد تا او را از دست ملاعین بستدند. (ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 351).
صیدزنان
دور شد از کوکبه خسروان .
نظامی .
در کوکبه چنین غلامان
شرط است برون شدن خرامان .
نظامی .
که به این کوکبه در دشت جنون تاخته ست
چشم آهوست که هر گام رکابم دارد.
جلال اسیر (از آنندراج ).
* چوب بلند سرکجی باشد باگوی فولادی صیقل کرده از آن آویخته و آن نیز مانند چتر از لوازم پادشاهی است و آن را پیشاپیش پادشاهان برند. (برهان ). چوبی باشد بلند و سرکج که از سر آن گوی فولادی مصیقل آویزند و پیش سواری ملوک می برند و آن از لوازم پادشاهی است . (غیاث ) (آنندراج ).


