پشک
(پَ شَ) (اِ.) شبنم، ژاله .
(پَ) (اِ.) موی مجعد.
(پِ یا پُ) (اِ.) 1 - پشکل، سرگین گاو و گوسفند و شتر و بز و مانند آن . 2 - قرعه ای که چند نفر در میان خود برای تقسیم اسباب و اشیاء یا انجام کاری بیندازند.
(پُ) (اِ.) خم . خمچه .
● cask, ew, rost
cask ==> [.n]: بشکه، خمره چوبى، چلیکdew ==> [.v. & n]: شبنم، ژاله، شبنم زدن، شبنم باریدن dew frost ==> [.vt. & n]: ژاله، شبنم منجمد، شبنم، سرماریزه، گچک، برفک، سرمازدن، سرمازده کردن، از شبنم یا برف ریزه پوشیده شدن frost
[پ / پ ُ]
{ا}
پشگ. پشکل . فضله گوسفند و بز و شتر و آهو و خر و اشتر و هم از گاو آنگاه که سخت و مدور باشد. سرگین گوسفند و بز و آهو و امثال آن . پشکر. پشکره . پشکله . (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ). بعر. بعره و آن فضله حیوان باشد از ذوات الخُف و ذوات الظلف . ذَبلة. وعلة. عُرّة. (منتهی الارب ):
پشک بز ملوکان مشک است و زعفران
مستان تو مشکشان و مده زعفران خویش .
مشک تبتی به پشک مفروش
مستان بدل شکر تبرزین .
دل بر آن نه که باشد از خانه
پشک تو به که مشک بیگانه .
مشک و پشکت یکی است تا تو همی
ناکده راندانی از عطار.
جائی که مشک و پشک بیک نرخ است
عطار گو ببندد دکان را.
وقولنج راستینی پنج نوع است یکی آنکه ثقل در روده ها خشک گردد و بنادق شود بر سان پشک اشتر و دیگر جانوران که پشک ایشان را بتازی بعرة گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ).
ورنه مشک و پشک پیش اخشمی
هر دو یکسان است چون نبود شمی .
گفت جایش را بروب از سنگ و پشک
ور بود تر ریز بر وی خاک خشک .
اگرچند زاهو بود پشک و مشک
ولی پشک چون مشک نارد بها.
ارض مدعوکه ; زمین که از کثرت مردم و کثرت پشک و کمیز شتران فاسد گردیده باشد... ارض مدکدکه ; زمین که از کثرت پشک و کمیز شتر فاسد شده باشد. دمال ; پاسپرده ستوران از پشک و خاشاک . دمن ; پشک شتر و گوسپند و جز آن . عبس ; سرگین و پشک و جز آن خشک شده بر ذنب ستور. (منتهی الارب ).* سرگین مگس و زنبور عسل:
بطبل نافه ای مستسقیان بخورد جراد
بباد روده قولنجیان به پشک ذباب .
* در تداول عامه ، برجستگی دو سوی بیرونی بینی از طرف زیرین . هر یک از دو طرف وحشی سفلای بینی . نرمی و پره های بینی . طرف بینی . بچش . اَرنبة .* قرعه را گویند که شریکان میان خود بجهت تقسیم اسباب و اشیاء بیندازند. (برهان قاطع). میان دو نفر یابیشتر قرعه کشند و به اسم یکی درآید. و با انداختن صرف شود.
{ا}
پشگ. پشکل . فضله گوسفند و بز و شتر و آهو و خر و اشتر و هم از گاو آنگاه که سخت و مدور باشد. سرگین گوسفند و بز و آهو و امثال آن . پشکر. پشکره . پشکله . (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ). بعر. بعره و آن فضله حیوان باشد از ذوات الخُف و ذوات الظلف . ذَبلة. وعلة. عُرّة. (منتهی الارب ):
پشک بز ملوکان مشک است و زعفران
مستان تو مشکشان و مده زعفران خویش .
ابوالعباس (از لغت نامه اسدی ).
مشک تبتی به پشک مفروش
مستان بدل شکر تبرزین .
ناصرخسرو.
دل بر آن نه که باشد از خانه
پشک تو به که مشک بیگانه .
سنائی .
مشک و پشکت یکی است تا تو همی
ناکده راندانی از عطار.
سنائی .
جائی که مشک و پشک بیک نرخ است
عطار گو ببندد دکان را.
؟
وقولنج راستینی پنج نوع است یکی آنکه ثقل در روده ها خشک گردد و بنادق شود بر سان پشک اشتر و دیگر جانوران که پشک ایشان را بتازی بعرة گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ).
ورنه مشک و پشک پیش اخشمی
هر دو یکسان است چون نبود شمی .
مولوی .
گفت جایش را بروب از سنگ و پشک
ور بود تر ریز بر وی خاک خشک .
مولوی (از فرهنگ رشیدی ).
اگرچند زاهو بود پشک و مشک
ولی پشک چون مشک نارد بها.
ابن یمین .
ارض مدعوکه ; زمین که از کثرت مردم و کثرت پشک و کمیز شتران فاسد گردیده باشد... ارض مدکدکه ; زمین که از کثرت پشک و کمیز شتر فاسد شده باشد. دمال ; پاسپرده ستوران از پشک و خاشاک . دمن ; پشک شتر و گوسپند و جز آن . عبس ; سرگین و پشک و جز آن خشک شده بر ذنب ستور. (منتهی الارب ).* سرگین مگس و زنبور عسل:
بطبل نافه ای مستسقیان بخورد جراد
بباد روده قولنجیان به پشک ذباب .
خاقانی .
* در تداول عامه ، برجستگی دو سوی بیرونی بینی از طرف زیرین . هر یک از دو طرف وحشی سفلای بینی . نرمی و پره های بینی . طرف بینی . بچش . اَرنبة
[پ َ ش َ]
{ا}
بشک . شبنم . (برهان قاطع). آن نم سپید که بامدادان بر دیوارها و سبزی نشیند. (لغت نامه اسدی نخجوانی ). و برف گونه ای که شب های تیرماه افتدبر زمین بی ابری در آسمان . زیوال (بلغت آذری ). اپشک .افشک . (فرهنگ جهانگیری ). ژاله منجمد. بژ. صقیع. جلید. قَس . سقیط. ضریب . طرف . (منتهی الارب ):
پشک آمد بر شاخ درختان
گسترد رداهای طیلسان .
ارض مصقوعة; زمین پشک زده شده .ارض ٌ مضروبة; زمین پشک زده شده . هجارس ; ریزه ترین باران سرما مثل پشک . هلب ; ترکردن آسمان قوم را به پشک و تری . (منتهی الارب ).
-پشک کردن موی ; تجعید. (از زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).
{ا}
بشک . شبنم . (برهان قاطع). آن نم سپید که بامدادان بر دیوارها و سبزی نشیند. (لغت نامه اسدی نخجوانی ). و برف گونه ای که شب های تیرماه افتدبر زمین بی ابری در آسمان . زیوال (بلغت آذری ). اپشک .افشک . (فرهنگ جهانگیری ). ژاله منجمد. بژ. صقیع. جلید. قَس . سقیط. ضریب . طرف . (منتهی الارب ):
پشک آمد بر شاخ درختان
گسترد رداهای طیلسان .
بوالعباس عباس .
ارض مصقوعة; زمین پشک زده شده .ارض ٌ مضروبة; زمین پشک زده شده . هجارس ; ریزه ترین باران سرما مثل پشک . هلب ; ترکردن آسمان قوم را به پشک و تری . (منتهی الارب ).
-پشک کردن موی ; تجعید. (از زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ).
[پ َ]
{ا}
برابر کردن . موافق ساختن . (برهان قاطع). برابری کردن . برابری . (فرهنگ رشیدی ):
بحسن افتاده با خورشید در پشک
بقامت سرو را افکنده در رشک .
* درآویختن . (برهان قاطع). آویزش . (فرهنگ رشیدی ).* عشق و عاشقی . (برهان قاطع). مهر.* جعل ; و آن جانوریست که سرگین را گلوله سازد. (برهان قاطع) .* جغد و آن پرنده ای است بنحوست مشهور و به این معنی با سین هم بنظر آمده است . (برهان قاطع) .* نام علتی است که اسبان را بهم میرسد .* جعد موی . موی مجعد. (زمخشری ). مجعد.
-پشک شدن موی ; جعودت . (دستوراللغه ادیب نطنزی ).
{ا}
برابر کردن . موافق ساختن . (برهان قاطع). برابری کردن . برابری . (فرهنگ رشیدی ):
بحسن افتاده با خورشید در پشک
بقامت سرو را افکنده در رشک .
نزاری (از فرهنگ رشیدی ).
* درآویختن . (برهان قاطع). آویزش . (فرهنگ رشیدی ).* عشق و عاشقی . (برهان قاطع). مهر.* جعل ; و آن جانوریست که سرگین را گلوله سازد. (برهان قاطع)
-پشک شدن موی ; جعودت . (دستوراللغه ادیب نطنزی ).
[پ ُ ش َ]
{ا}
بلغت ماوراءالنهر گربه باشد و آن جانوریست معروف که بعربی سنور خوانند. (برهان قاطع). گربه ، که پوشک نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ) :
دل مجروح را شفا قرآن
جان پردرد را دوا قرآن
تو کلام خدای را بی شک
گر نه ای طوطی و حمار و پشک
اصل ایمان و رکن تقوی دان
کان یاقوت و گنج معنی دان .
از چرغ تا کبوتر و از مرغ تا شتر
از گرگ تا به بره و از موش تا پشک
روزی خوران خوان پر از نعمت تواند
هر گوشه که مینگرم صدهزار لک .
* خم . خمچه . (برهان قاطع) . مرتبان . خمبره . بستوی ترشی .* نام درختی . (برهان قاطع) .
{ا}
بلغت ماوراءالنهر گربه باشد و آن جانوریست معروف که بعربی سنور خوانند. (برهان قاطع). گربه ، که پوشک نیز گویند. (فرهنگ رشیدی )
دل مجروح را شفا قرآن
جان پردرد را دوا قرآن
تو کلام خدای را بی شک
گر نه ای طوطی و حمار و پشک
اصل ایمان و رکن تقوی دان
کان یاقوت و گنج معنی دان .
سنائی (از فرهنگ جهانگیری ).
از چرغ تا کبوتر و از مرغ تا شتر
از گرگ تا به بره و از موش تا پشک
روزی خوران خوان پر از نعمت تواند
هر گوشه که مینگرم صدهزار لک .
کمال غیاث (از فرهنگ جهانگیری ).
* خم . خمچه . (برهان قاطع)


