نسق
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(نَ سَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - نظم و ترتیب . 2 - رسم و روش .
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(نَ) [ ع . ] (مص م .) 1 - نظم دادن، مرتب کردن . 2 - به رشتة نظم کشیدن .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ن َ]
{ع مص}
سخن را بر یک روش و سیاقت راندن و ترتیب دادن و بعض آن را بر بعضی عطف کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). به ترتیب کردن . (تاج المصادر بیهقی ). به ترتیب کردن سخن . (زوزنی ). ترتیب دادن . (غیاث اللغات )(یادداشت مولف ). قسمتی از کلام را به قسمت دیگر عطف دادن . (از اقرب الموارد) (از المنجد). و ترتیب دادن کلام را. (از المنجد).* به رشته کشیدن مروارید را و منظم و مرتب کردن آن را. (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد). نضد. (یادداشت مولف ).* (ص ، ا) معطوف . (از المنجد). گویند: هذا نسق علی هذا; ای معطوف علیه . (از المنجد).
-حروف نسق ; حروف عطف . (المنجد) (اقرب الموارد).
رجوع به نَسَق شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
; به سان. مانند:
شخص نوانم ز ضعف بر نسق چفته نال
چهره ز خون سرشک بر شبه کفته نار.

مسعودسعد.


* هر چیزی که بر یک روش عام آراسته باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). هر چیز که بر یک طریقه و نظام باشد. (ناظم الاطباء) (از المنجد). گویند: هذا دُرٌّ نسق، کلام نسق، ثغر نسق، غرست النخل َ نسقاً،جاء القوم و جائت الخیل ُ نسقاً. (المنجد).* سخن ترتیب داده و بر یک روش آورده . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). سخن زینت داده . (فرهنگ خطی ). سخن آراسته و ترتیب داده و بر روش واحد. (یادداشت مولف ). کلامی که بر نظامی واحد باشد. (از اقرب الموارد) .* رسته دندان راست و برابر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رسته دندان و جز آن که برابر و هموار باشد. (فرهنگ خطی ).* شبه در رشته کشیده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مهره در رشته کشیده . (فرهنگ خطی ). دُرّ نسق; مرواریدهای منظوم . (ناظم الاطباء).
-حروف نسق ; حروف عطف که عبارت است از: «و» و «ف » و «ثم » و «او» و «ام » و «حتی » و «بل » و «لا» و «اما» و «لیکن ». (از منتهی الارب ). حروف نَسْق. (اقرب الموارد) (المنجد). و رجوع به حروف عطف و عطف شود.
* بند و بست . و با لفظ بستن و دادن و داشتن و ساختن و شدن و گرفتن و گماشتن مستعمل است . (آنندراج از بهار عجم ).* وضع. (ناظم الاطباء). حال:
مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش
که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی .

سعدی .

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[ن َ س َ / ن ُ س ُ]
{اخ}
ستارگان برج جوزا.(از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).