لابه
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(بِ) (اِ.) 1 - عجز، نیاز. 2 - التماس، زاری . 3 - خودستایی، تکبر.
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● keen, ob, upplication

adjuration ==> [.n]: تحلیف، سوگند، قسم، لابه، التماس

keen ==> [.v]: تیز کردن، شدید بودن، شدید کردن، نوحه سرایى کردن، تیز، پرزور، تند، حاد، شدید، زیرک، باهوش، مشتاق

sob ==> [.vt. & n]: هق هق، بغض گریه، گریه، گریه کردن، همراه با سکسکه و بغض گریه کردن sob

supplication ==> [.n]: التماس، تضرع، استدعا


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
سخنی نیازمندانه. اظهار اخلاص با نیاز تمام. نیاز. فروتنی. تضرع. عجز. چاد. زاری. خواهش. (برهان) (صحاح الفرس) التماس:تو او را کنیلابهفردا به پیشفدا داری او را تن و جان خویش.فردوسی.چو دانست رستم کهلابهبکارنیاید همی پیش اسفندیار. . .فردوسی.همی ریخت با لا به از دیده خونهمی خواست آمرزش از رهنمون.فردوسی.چو رستم چنین گفت ایرانیانبهلابهگشادند یکسر زبان.فردوسی.بکوشم کنون از پی کار تواز اینلابهو ناله زار تو.فردوسی.بر زال زر پوزش آراستندزبانها بهلابهبپیراستند.فردوسی.یکی نامه بنوشت نزدیک شاهپر ازلابهو پرسش نیکخواه.فردوسی.یکی نامه بالابهدردمندنبشتم بنزدیک شاه بلند.فردوسی.بکوشم کنون از پی کار توازینلابهو ناله زار تو.فردوسی.به صدلابهو پند و افسون و رایدل آورد شهزاده را باز جای.فردوسی.بدان مرد با هوش و با رای و شرمبگفتند بالابهبسیار گرم.فردوسی.به شمشیر زد دست خونریز مردجهانجوی چندی بر اولابهکرد.فردوسی.به تاراج ایران نهادید رویچه باید کنونلابهو گفتگوی.فردوسی.یکی نامه بنوشت چون بوستانپر از گل بسان رخ دوستانبسیلابهو پند نیکو سخنپشیمان ز گفتارهای کهن.فردوسی.پر از عهد و پیمان سوگندهاز هر گونه ایلابهو پندها.فردوسی.یکی نامه بالابهودلپسندنبشتند نزدیک آن ارجمند.فردوسی.بهلابهیکی نامه کن نزد اویبجان ایمنی خواه و زنهار جوی.اسدی (گرشاسبنامه)بصدلابهضحاک ازو خواسته استکه این مایه لشکر بیاراسته است.اسدی (گرشاسبنامه)به هر نامه صدلابه آراستیبه بودنش پوزش همی خواستی.اسدی (گرشاسبنامه)سرانجام چونلابهچندی شمرددو رخ بر زمین جان به یزدان سپرد.اسدی (گرشاسبنامه)همی خواست پیروزی اندر نبردنبد هیچ سودش فزونلابهکرد.اسدی (گرشاسبنامه)بهلابهبگفتند با شهسوارکه با ما تو باش از جهان شهریار.اسدی (گرشاسبنامه)ز بسلابهو مهر و پیوند و بندبدو ایمنی یافت شاه از گزند.اسدی (گرشاسبنامه)چو آمد بر میهن و مان خویشببردش به صدلابهمهمان خویش.اسدی (گرشاسبنامه)زیلابهو زاریت ننگرد چرخهر چند کهلابهکنی و زاری.ناصرخسرو.تا نخوانیش او به صدلابههمی خواند تراراست چون رفتی پس او پیشت آرد بدخوی.ناصرخسرو.یکی همی نپذیرد بخواهش اسپ و ستامیکی بهلابهنیابد ضعیف لاشه خری.ناصرخسرو.نه نرم شود دلت به صدلابهنه گرم شود سرت به صد مینا.مسعودسعد.چون ز لاحول تو نترسد دیونیست مسموعلابهنزد خدیو.سنائی.گر بودم سیم کار گردد چون زرگر نبود سیم لوس ولابهفزایم.سوزنی.هر که بهلابهدشمن فریفته شود... سزای او این است. (کلیله و دمنه)بسلابهکه بنمودم و دلدار نپذرفتصد بار فغان کردم یکبار نپذرفت.خاقانی.بهلابهگفت کای ماه جهانتابعتاب دوستان نازست برتاب.نظامی.من بودم و دوش آن بت بنده نوازاز من همهلابهبود و از وی همه نازشب رفت و حدیث ما به پایان نرسیدشب را چه گنه قصه ما بود دراز.کمال اسماعیل یا مولوی.کرد عیسیلابهایشان را که ایندائم است و کم نگردد از زمین.مولوی.مکسب کوران بودلابه و دعاجز لب نانی نیابند از عطا.مولوی.لابه ات را هیچ نتوانم شکستزانکهلابهتو یقینلابهمن است.مولوی.میرفت به کبر و ناز میگفتبی ما چکنی بهلابهگفتم.سعدی (ترجیعات)گر نبارد فضل باران عنایت بر سرملابه بر گردون رسانم چون جهود اندر فطیر.سعدی.لابه های زار من شاید که هر کس بشنودلابه های زار من هرگز نبودی کاشکی.سعدی.قضا به ناله مظلوم ولابهمحرومدگر نمیشود ای نفس بس که کوشیدی.سعدی.بهلابهگفتمش ای ماه رخ چه باشد اگربه بوسه ای ز تو دلخسته ای بیاسایدبه خنده گفت که حافظ خدای را مپسندکه بوسه تو رخ ِ ماه مابیالاید.حافظ.تملق و چرب زبانی و چاپلوسی. تی تال. (برهان) :زنان را گر چه باشد گونه گون کارز مردانلابهبپذیرند وگفتار.(ویس و رامین)چون کودکان بخیره همی خرّیزین گنده پیرلابهو شفرارا.ناصرخسرو.آنلابههای گرمت ز اول بسوخت جانمزیرا که همچو آتش یکسر همه زبانی.خاقانی.-دُملابه ; تملق و چاپلوسی و از اینجاست که گردانیدن سگ دم خویش را پیش خداوند و آشنا دُملابهگویند. (آنندراج)فریب. (اوبهی) فریب و بازی دادن. (برهان) :زین پس فسون ولابهایشان چسان خوریمچون مار مرده مان نه همی جنبد از فسون.سوزنی.بلا به گفت شبی میرمجلس تو شومشدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد.حافظ.اضطراب. قلَق. بی آرامی. ترس:فرستاده آمد به رخچون زریرشده بارور بخت برناش پیرهمی گفت پیغام با ساوه شاهچو بشنید شد روی مهتر سیاهبدو گفت فغفور کاینلابهچیستبدین مایه لشکر بباید گریست.فردوسی.سخن.چیزی را گویند که به سر تا پای چیزی پیچند. (برهان)قربان وصدقه رفتن:در آن نامه سوگندهای گرانفریبنده چونلابهمادران.نظامی.