غر
( غر .) (اِ.) مخفف غرد. خانة چوبین و نئین، به این معنی در ترکیب آید: بادغر.
( غر .) (ص .) 1 - ترکیده و شکسته . 2 - فرو رفته بر اثر ضربه .
( غر .) (ص .) 1 - شخصی که خصیه اش بزرگ شد. 2 - برآمدگی در اعضا. 3 - جمع کردن باد در دهان برای آن که با قبضة بسته بر آن زنند تا صدا کند.
(غَ) (ص .) 1 - قحبه، زن فاحشه . 2 - مخنث .
(غُ رّ) [ ع . ] (ص .) 1 - نیکو. 2 - بزرگوار. 3 - اسب پیشانی سفید.
(غُ) (اِصت .) آواز غوک، صدای وزغ .
(غِ) (ص .) (عا.) = قر: جنباندن جز یا تمام بدن از روی ناز ؛ غر و غربیله ناز و ادا و اطوار. ؛ غر و غمزه جنبانیدن جز یا تمام بدن از روی ناز و توأم با اشارة چشم و ابرو. ؛ غر و فر الف - آرایش و زینت . ب - غر و غمزه .
● grumble, quawk
whirr ==> [.v. & n]: صداى بال مرض یاچرخ، ور، غرgrumble ==> [.vt. & n]: ژکیدن، لندلند، غرغر کردن، گله کردن، ناله، گلهsquawk ==> [.vt. & n]: جیغ ناگهانى زدن، اعتراض کردن، غرولند کردن، صداى اردک درآوردن، قدقد کردن، جیغ، فریاد
[غ َ]
{ص}
زن فاحشه و قحبه . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (فرهنگ رشیدی ). زن فاحشه ، و آن را به تازی قحبه گویند:
طمع چون بریدم من از مال خواجه
زنش غر که خود را کم از خواجه داند.
حکیم سنائی غر با اول مفتوح به معنی قحبه و با اول مضموم به معنی دبه خایه در این بیت آورده:
گشته پر باد سخت خایه غر
مانده پر آب و سست آلت غر .
غر اول به معنی دبه خایه و غر دوم به معنی زن فاحشه است . (از جهانگیری ). زن بدکار. جنده . زن تباهکار:
تو گر حافظ و پشت باشی مرا
به ذره نیندیشم از هر غری .
ای پسر گیتی زنی رعناست بس غر بافریب
فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب .
در خم شد و گفت ای که ترا خواهر و زن غر
کس از پی زر تن چه نهد خوف و خطر بر.
هجو سهیل زین و زن غر همی کنم
یک هجو گفته دارم و دیگر نمیکنم .
گر شرط غری کردن بود آنکه تو کردی
پس بر همه غرهای جهان نیست غرامت .
جرم خورشید را چه جرم بدانک
شرق و غرب ابتدا شر است و غر است .
گفت ای غر تو هنوزی در لجاج
می نبینی این تغیر و ارتجاج .
* (مجازاً) به معنی بددل . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). مردم بیدل را غردل خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ).* در خطاب به مرد به معنی عنین و خصی و مخنث نیز آمده:
معذور است اگر با تو نسازد زنت ای غر
زآن گنده دهان تو و زآن بینی فرخند.
همچو چینی دلبری مهمان غر
بانگ چنگ و بربطی در پیش کر.
نیست لایق غزو نفس و مرد غر
نیست لایق مشک وعود و کون خر.
*(ا) مخفف غرد عربی به معنی خانه چوبین که تنها با لفظ باد استعمال شده ، به معنی خانه چوبین تابستانی:
که هر گه که تیره بگردد جهان
بسوزد چو دوزخ شودبادغر.
رجوع به بادغر شود.
-بادغر ; خانه چوبین تابستانی . مرکب از باد + غر مخفف غرد عربی به معنی خانه چوبین ، لیکن تنها با لفظ باد استعمال شود. رجوع به غر شود. (فرهنگ نظام ).
-مادرغر ; مادرجنده:
آن زن و مادرغر از این یافه ها
گفت سراسر هذیان و هدر.
زخم تبر هجو من ای مادرغر
دست پدرت برید و من سوزنگر.
چه بازیها کنی در پیش فرعون
تو با لجلاج مادرغر به یکجا.
کو که باشد هندی و مادرغری
که طمع دارد به خواجه دختری .
گفت من هم بیخبر بودم از آن
آگهم کردند این مادرغران .
{ص}
زن فاحشه و قحبه . (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (فرهنگ رشیدی ). زن فاحشه ، و آن را به تازی قحبه گویند:
طمع چون بریدم من از مال خواجه
زنش غر که خود را کم از خواجه داند.
جهانگیری .
حکیم سنائی غر با اول مفتوح به معنی قحبه و با اول مضموم به معنی دبه خایه در این بیت آورده:
گشته پر باد سخت خایه غر
مانده پر آب و سست آلت غر
غر اول به معنی دبه خایه و غر دوم به معنی زن فاحشه است . (از جهانگیری ). زن بدکار. جنده . زن تباهکار:
تو گر حافظ و پشت باشی مرا
به ذره نیندیشم از هر غری .
منوچهری .
ای پسر گیتی زنی رعناست بس غر بافریب
فتنه سازد خویشتن را چون به دست آرد عزب .
ناصرخسرو.
در خم شد و گفت ای که ترا خواهر و زن غر
کس از پی زر تن چه نهد خوف و خطر بر.
سوزنی .
هجو سهیل زین و زن غر همی کنم
یک هجو گفته دارم و دیگر نمیکنم .
سوزنی .
گر شرط غری کردن بود آنکه تو کردی
پس بر همه غرهای جهان نیست غرامت .
حکیم علی شطرنجی (از انجمن آرا) (از آنندراج ).
جرم خورشید را چه جرم بدانک
شرق و غرب ابتدا شر است و غر است .
خاقانی .
گفت ای غر تو هنوزی در لجاج
می نبینی این تغیر و ارتجاج .
مولوی .
* (مجازاً) به معنی بددل . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). مردم بیدل را غردل خوانند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ).* در خطاب به مرد به معنی عنین و خصی و مخنث نیز آمده:
معذور است اگر با تو نسازد زنت ای غر
زآن گنده دهان تو و زآن بینی فرخند.
عماره .
همچو چینی دلبری مهمان غر
بانگ چنگ و بربطی در پیش کر.
مولوی (مثنوی چ کلاله خاور ص 417).
نیست لایق غزو نفس و مرد غر
نیست لایق مشک وعود و کون خر.
مولوی (مثنوی ).
*(ا) مخفف غرد عربی به معنی خانه چوبین که تنها با لفظ باد استعمال شده ، به معنی خانه چوبین تابستانی:
که هر گه که تیره بگردد جهان
بسوزد چو دوزخ شودبادغر.
؟ (از فرهنگ نظام ).
رجوع به بادغر شود.
-بادغر ; خانه چوبین تابستانی . مرکب از باد + غر مخفف غرد عربی به معنی خانه چوبین ، لیکن تنها با لفظ باد استعمال شود. رجوع به غر شود. (فرهنگ نظام ).
-مادرغر ; مادرجنده:
آن زن و مادرغر از این یافه ها
گفت سراسر هذیان و هدر.
سوزنی (دیوان ص 122 نسخه خطی کتابخانه لغت نامه ).
زخم تبر هجو من ای مادرغر
دست پدرت برید و من سوزنگر.
سوزنی .
چه بازیها کنی در پیش فرعون
تو با لجلاج مادرغر به یکجا.
سیف اسفرنگی .
کو که باشد هندی و مادرغری
که طمع دارد به خواجه دختری .
مولوی .
گفت من هم بیخبر بودم از آن
آگهم کردند این مادرغران .
مولوی .
[غ َ]
{پسوند}
(ظاهراً مبدل گر) پساوند در آخر بعض اسامی امکنه ، مانند وزاغر، کاشغر، خشاغر، شادغر.
{پسوند}
(ظاهراً مبدل گر) پساوند در آخر بعض اسامی امکنه ، مانند وزاغر، کاشغر، خشاغر، شادغر.
[غ ُ]
{ص}
دبه خایه . (برهان قاطع) (فرهنگ اسدی ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). خایه بزرگ. (حاشیه فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ). شخصی که خصیه اش بزرگ شده باشد. (برهان قاطع). مرضی است که خصیه از مقدار کلان شود، و گاهی این مرض در پوست گلو پیدا می شود. (غیاث اللغات ). بزرگ شدن خایه از باد یا پاره شدن پرده زهار که لفظ دیگرش فتق است . فنج . (فرهنگ اسدی ذیل فنج ). قُنج . (فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ). آدر. ادرّ.مادوی . مبتلی به فتق. مفتوق. دم ّ. مبتلی به قیلة . مبتلی بادرة:
بینی و گنده دهان داری و نای
خایگان غر هریکی همچون درای .
پیسی و ناسورکون و گربه پای
خایه غر داری تو چون اشتر درای .
برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش
زهارها شده پرگوی و خایه ها شده غر.
* (ا) برآمدگی در اعضاء را نیز گویند و آن مانند گلوله در گردن یا پیشانی و گرهی در زیر گلو به هم میرسد و بریدن و برآوردن آن کم خطر است و به ترکی بوقمه خوانند. (برهان قاطع). برآمدگی که در اعضا به هم رسد مثل گلو و پیشانی و آن را بوغمه گویند. (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ).غده ای که بر گردن و پیشانی و حوالی آنها برآید. (فرهنگ نظام ):
ای غر پیشانیت غره ماه صفر
غره به آن غر مشو دور کن این درد سر.
* باد در دهن جمع کردن را نیز گویند به جهت آنکه شخص دست بر آن زند. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ). و آن باد با صدا برآید و آن را به ترکی زنبق و زمرته خوانند. (برهان قاطع). به معنی زنبغر که باد در دهان کردن باشد. (آنندراج ) (انجمن آرا). زبغر و زنبغل ، و بدین معنی محل تامل است . (فرهنگ رشیدی ). زابگر. زبگر. زابغر. (فرهنگ اسدی ذیل زابگر).* (ا صوت ) نام آواز غوک . آواز وزغ . نفیق.* آهسته حرف زدن از سر خشم ، و با لفظ زدن (غر زدن ) یا به صورت مکرر; یعنی غرغر استعمال می شود و در صورت تکرار با لفظ کردن (غرغر کردن )گفته می شود. در سنسکریت گهر به معنی آواز دادن هست . (از فرهنگ نظام ).* در تداول شیرازیان و خراسانیان ، جای تورفته ای از ظرف فلزی است به سبب خوردن به چیزی سخت . (از فرهنگ نظام ). غر شدن آفتابه و قمقمه و مانند آنها.* در تداول اهل یزد زنگوله است . (از فرهنگ نظام ).
{ص}
دبه خایه . (برهان قاطع) (فرهنگ اسدی ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). خایه بزرگ. (حاشیه فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ). شخصی که خصیه اش بزرگ شده باشد. (برهان قاطع). مرضی است که خصیه از مقدار کلان شود، و گاهی این مرض در پوست گلو پیدا می شود. (غیاث اللغات ). بزرگ شدن خایه از باد یا پاره شدن پرده زهار که لفظ دیگرش فتق است . فنج . (فرهنگ اسدی ذیل فنج ). قُنج . (فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ). آدر. ادرّ.مادوی . مبتلی به فتق. مفتوق. دم ّ. مبتلی به قیلة
بینی و گنده دهان داری و نای
خایگان غر هریکی همچون درای
(احوال و اشعار رودکی چ سعید نفیسی ص 1094).
پیسی و ناسورکون و گربه پای
خایه غر داری تو چون اشتر درای .
رودکی (از فرهنگ اسدی ).
برون شدند سحرگه ز خانه مهمانانش
زهارها شده پرگوی و خایه ها شده غر.
لبیبی (از فرهنگ اسدی ).
* (ا) برآمدگی در اعضاء را نیز گویند و آن مانند گلوله در گردن یا پیشانی و گرهی در زیر گلو به هم میرسد و بریدن و برآوردن آن کم خطر است و به ترکی بوقمه خوانند. (برهان قاطع). برآمدگی که در اعضا به هم رسد مثل گلو و پیشانی و آن را بوغمه گویند. (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ).غده ای که بر گردن و پیشانی و حوالی آنها برآید. (فرهنگ نظام ):
ای غر پیشانیت غره ماه صفر
غره به آن غر مشو دور کن این درد سر.
جاهی تاشکندی (از فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از جهانگیری ).
* باد در دهن جمع کردن را نیز گویند به جهت آنکه شخص دست بر آن زند. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی ). و آن باد با صدا برآید و آن را به ترکی زنبق و زمرته خوانند. (برهان قاطع). به معنی زنبغر که باد در دهان کردن باشد. (آنندراج ) (انجمن آرا). زبغر و زنبغل ، و بدین معنی محل تامل است . (فرهنگ رشیدی ). زابگر. زبگر. زابغر. (فرهنگ اسدی ذیل زابگر).* (ا صوت ) نام آواز غوک . آواز وزغ . نفیق.* آهسته حرف زدن از سر خشم ، و با لفظ زدن (غر زدن ) یا به صورت مکرر; یعنی غرغر استعمال می شود و در صورت تکرار با لفظ کردن (غرغر کردن )گفته می شود. در سنسکریت گهر به معنی آواز دادن هست . (از فرهنگ نظام ).* در تداول شیرازیان و خراسانیان ، جای تورفته ای از ظرف فلزی است به سبب خوردن به چیزی سخت . (از فرهنگ نظام ). غر شدن آفتابه و قمقمه و مانند آنها.* در تداول اهل یزد زنگوله است . (از فرهنگ نظام ).
[غ]
{ا}
جنباندن جزء یا تمام بدن از روی ناز، و با لفظ دادن استعمال می شود. (فرهنگ نظام ). رجوع به غر دادن و قر و قر دادن شود.
{ا}
جنباندن جزء یا تمام بدن از روی ناز، و با لفظ دادن استعمال می شود. (فرهنگ نظام ). رجوع به غر دادن و قر و قر دادن شود.
[غ]
{ا}
غر در میان قومی انداختن ; همه را کشتن . ظاهراً از لفظ ترکی قرماق و قرلماق آمده است ، و غر افتادن نیز گویند به معنی وقوع کشتار.
{ا}
غر در میان قومی انداختن ; همه را کشتن . ظاهراً از لفظ ترکی قرماق و قرلماق آمده است ، و غر افتادن نیز گویند به معنی وقوع کشتار.
[غ ُرر]
{ع ا}
مرغی است آبی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).* (امص ) در مثنوی بیت ذیل آمده:
دید شیشه در کف آن پیر پر
گفت شیخا مر ترا هم هست غر.
نیکلسون در تفسیر مثنوی نویسد (تفسیر دفتر دوم ص 357): «غر» ورم . آماس ، بزرگی غده و مجازاً به معنی مرض و عیب . فاتح الابیات محتملاً غر (به ضم اول و تشدید دوم ) خوانده ، و آن را به فریب و غرور ترجمه کرده و ویلسون نیز آن را «فریب » ترجمه نموده . اما در عربی لغت «غر» به معنی غرور نیامده ، و قافیه نیز احتمال غر (به فتح ) را ندارد.
{ع ا}
مرغی است آبی . (منتهی الارب ) (آنندراج ).* (امص ) در مثنوی بیت ذیل آمده:
دید شیشه در کف آن پیر پر
گفت شیخا مر ترا هم هست غر.
مولوی (مثنوی چ نیکلسن دفتر دوم ص 438).
نیکلسون در تفسیر مثنوی نویسد (تفسیر دفتر دوم ص 357): «غر» ورم . آماس ، بزرگی غده و مجازاً به معنی مرض و عیب . فاتح الابیات محتملاً غر (به ضم اول و تشدید دوم ) خوانده ، و آن را به فریب و غرور ترجمه کرده و ویلسون
[غ ُرر]
{ع ص ، ا}
جغَرّاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).*ج اَغَرّ. (تاج العروس ). سفیدیهای پیشانی . (غیاث اللغات ). هر چیزی سفید را گویند عموماً و پیشانی سفیدرا خصوصاً. (برهان قاطع).* (مجازاً) بزرگان و مشاهیر. (غیاث اللغات ). مردم بزرگ و بزرگوار.(برهان قاطع) (جهانگیری ). رجوع به غراء و اغر شود.
{ع ص ، ا}
جغَرّاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).*ج اَغَرّ. (تاج العروس ). سفیدیهای پیشانی . (غیاث اللغات ). هر چیزی سفید را گویند عموماً و پیشانی سفیدرا خصوصاً. (برهان قاطع).* (مجازاً) بزرگان و مشاهیر. (غیاث اللغات ). مردم بزرگ و بزرگوار.(برهان قاطع) (جهانگیری ). رجوع به غراء و اغر شود.
[غ ُرر]
{اخ}
موضعی است به بادیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
{اخ}
موضعی است به بادیه . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
[غ َرر]
{ع مص}
فریفتن و بیهوده امیدوار کردن کسی را. (منتهی الارب ). غرور. غرًّة. (اقرب الموارد).* با دهانه تیغ با کسی چیزی کردن که شبیه قتل و ذبح باشد: غر فلان فلاناً; فعل به ما یشبه القتل و الذبح بغرار الشفرة. غرور. غرًّة. (اقرب الموارد).* فروشدن آب به زمین . (منتهی الارب ). غرار. (اقرب الموارد).* ریختن آب . صب . غر در مشک آب آن است که آن را در آب گذارند و با دست آب را به درون آن وارد کنند و به این کار مداومت کنند تا پر شود. (از اقرب الموارد).* خورش دادن مرغ چوزه را. (منتهی الارب ). چینه دادن مرغ بچه خود را به منقار. (برهان قاطع) (جهانگیری ). و منه یقال : غُرًّ فلان من العلم ما لم یغر یُغَرًّ غیره ; ای زق و علم . (اقرب الموارد).* غرغر خوردن . (منتهی الارب ). غرغر خوردن کسی یا حیوانی . (از اقرب الموارد). غرار. (اقرب الموارد).* چرانیدن شتران . (منتهی الارب ). غرار. (اقرب الموارد).* به لهو و لعب پرداختن پس از آزمودگی و تجربه دیدن : غر غراً; تصابی بعد حنکة. (از اقرب الموارد). غرارة. (اقرب الموارد).
-غر از کسی ; یعنی وی را به اشتباه انداختن : من غرک من فلان ; ای من اوطاک عشوةً فیه . (اقرب الموارد).
-غر به کسی ; یعنی جرات و جسارت بر وی : ما غرک بفلان ; ای کیف اجترات علیه ؟ (از اقرب الموارد): یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم . (قرآن 82/6).
* بردن از راه تقلب : و ان غر برهن او حق للجانب الکریم .* گم شدن . غایب شدن . (دزی ج 2 ص 203).* (ا) شکن جامه و نورد پوست . ج ، غُرور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کل کسر متثن فی ثوب او جلد.یقال : طویت الثوب علی غره ; ای کسره الاول . (اقرب الموارد). طی . چین جامه . در برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری به معنی شکن و چین اندام و رو نیز آمده است .* طویته علی غره ; یعنی او را به حالی که داشت گذاشتم بی آنکه شان وی را ظاهر کنم . مثلی است و در مورد کسی آورند که برای خود واگذار شود. (از اقرب الموارد).* خوراکی که مرغ به چوزه خود دهد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) .* شکاف زمین .* جوی باریک در زمین .* دم شمشیر. حد السیف . (از اقرب الموارد) .
-غر المتن ; یعنی راه رفتن بلند و سخت . (از اقرب الموارد).
{ع مص}
فریفتن و بیهوده امیدوار کردن کسی را. (منتهی الارب ). غرور. غرًّة. (اقرب الموارد).* با دهانه تیغ با کسی چیزی کردن که شبیه قتل و ذبح باشد: غر فلان فلاناً; فعل به ما یشبه القتل و الذبح بغرار الشفرة. غرور. غرًّة. (اقرب الموارد).* فروشدن آب به زمین . (منتهی الارب ). غرار. (اقرب الموارد).* ریختن آب . صب . غر در مشک آب آن است که آن را در آب گذارند و با دست آب را به درون آن وارد کنند و به این کار مداومت کنند تا پر شود. (از اقرب الموارد).* خورش دادن مرغ چوزه را. (منتهی الارب ). چینه دادن مرغ بچه خود را به منقار. (برهان قاطع) (جهانگیری ). و منه یقال : غُرًّ فلان من العلم ما لم یغر یُغَرًّ غیره ; ای زق و علم . (اقرب الموارد).* غرغر خوردن . (منتهی الارب ). غرغر خوردن کسی یا حیوانی . (از اقرب الموارد). غرار. (اقرب الموارد).* چرانیدن شتران . (منتهی الارب ). غرار. (اقرب الموارد).* به لهو و لعب پرداختن پس از آزمودگی و تجربه دیدن : غر غراً; تصابی بعد حنکة. (از اقرب الموارد). غرارة. (اقرب الموارد).
-غر از کسی ; یعنی وی را به اشتباه انداختن : من غرک من فلان ; ای من اوطاک عشوةً فیه . (اقرب الموارد).
-غر به کسی ; یعنی جرات و جسارت بر وی : ما غرک بفلان ; ای کیف اجترات علیه ؟ (از اقرب الموارد): یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم . (قرآن 82/6).
* بردن از راه تقلب : و ان غر برهن او حق للجانب الکریم .* گم شدن . غایب شدن . (دزی ج 2 ص 203).* (ا) شکن جامه و نورد پوست . ج ، غُرور. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کل کسر متثن فی ثوب او جلد.یقال : طویت الثوب علی غره ; ای کسره الاول . (اقرب الموارد). طی . چین جامه . در برهان قاطع و فرهنگ جهانگیری به معنی شکن و چین اندام و رو نیز آمده است .* طویته علی غره ; یعنی او را به حالی که داشت گذاشتم بی آنکه شان وی را ظاهر کنم . مثلی است و در مورد کسی آورند که برای خود واگذار شود. (از اقرب الموارد).* خوراکی که مرغ به چوزه خود دهد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد)
-غر المتن ; یعنی راه رفتن بلند و سخت . (از اقرب الموارد).
[غ َرر]
{اخ}
جایگاهی است در دو روزه راه از هجر، راجز گوید: «فالغر ترعاه فجنبی جفر...».* نصر گوید:غر، آبی است از آن بنی عُقیل در نجد، و آن یکی از دوآب است که آنها را غران گویند. (از معجم البلدان ).
{اخ}
جایگاهی است در دو روزه راه از هجر، راجز گوید: «فالغر ترعاه فجنبی جفر...».* نصر گوید:غر، آبی است از آن بنی عُقیل در نجد، و آن یکی از دوآب است که آنها را غران گویند. (از معجم البلدان ).
[غررا]
{ع ص}
آنکه فریب خورد چون او را فریب دهند. ج ، اغرار.* جوان ناآزموده کار. (منتهی الارب ). جوان بی تجربه . مذکر و مونث آن یکسان است ، یقال : شاب غر و شابة غر و غرة. (از اقرب الموارد). مرد غافل و ناآزموده کار. (غیاث اللغات ). مردم صاحب غفلت و ناآزموده کار. (مقدمةالادب زمخشری ). کارناآزموده . (دهار). غریر. (اقرب الموارد). ناشی . غیر مجرب در امور. ج ، اغرار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
{ع ص}
آنکه فریب خورد چون او را فریب دهند. ج ، اغرار.* جوان ناآزموده کار. (منتهی الارب ). جوان بی تجربه . مذکر و مونث آن یکسان است ، یقال : شاب غر و شابة غر و غرة. (از اقرب الموارد). مرد غافل و ناآزموده کار. (غیاث اللغات ). مردم صاحب غفلت و ناآزموده کار. (مقدمةالادب زمخشری ). کارناآزموده . (دهار). غریر. (اقرب الموارد). ناشی . غیر مجرب در امور. ج ، اغرار. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ).
[غ َ رن ْ]
{ع ص}
رجل غَرٍ; مرد نیکومنظر. اصله غرو، ککتف . (منتهی الارب ).
{ع ص}
رجل غَرٍ; مرد نیکومنظر. اصله غرو، ککتف . (منتهی الارب ).


