عوض
کفاره دادن, جبران کردن, جلب کردن, خشم (کسی را) فرونشاندن, جلب رضایت کردن, تاوان دادن, پاداش دادن, عوض دادن, جبران کردن, باز پرداخت کردن, باز پرداختن, جبران کردن, هزینه کسی یا چیزی را پرداختن, خرج چیزی را دادن.
(ع یا عَ وَ) [ ع . ] (اِ.) بَدَل، چیزی که به جای چیز دیگر داده شود.
التعویض , البدیل
التعويض , البديل
یوفه (احمد کسروی)
عوض:
وَرت (فرهنگ پهلوی)
جانشین
پاداش
عوض شدگی: وَرتِش، ویهِرِش (بهره از (فرهنگ پهلوی)، گردیدگی
عوض شدن: وَرتیدَن، گردیدن
عوض شدنی: رُچوَرت (فرهنگ پهلوی)
عوض کردن: وَرتِنیدَن
عوض کننده: وَرتِنیتار
عوض:
وَرت (فرهنگ پهلوی)
جانشین
پاداش
عوض شدگی: وَرتِش، ویهِرِش (بهره از (فرهنگ پهلوی)، گردیدگی
عوض شدن: وَرتیدَن، گردیدن
عوض شدنی: رُچوَرت (فرهنگ پهلوی)
عوض کردن: وَرتِنیدَن
عوض کننده: وَرتِنیتار
يوفه (احمد کسروي)
عوض:
وَرت (فرهنگ پهلوي)
جانشين
پاداش
عوض شدگي: وَرتِش، ويهِرِش (بهره از (فرهنگ پهلوي)،گرديدگي
عوض شدن: وَرتيدَن، گرديدن
عوض شدني: رُچوَرت (فرهنگ پهلوي)
عوض کردن: وَرتِنيدَن
عوض کننده: وَرتِنيتار
عوض:
وَرت (فرهنگ پهلوي)
جانشين
پاداش
عوض شدگي: وَرتِش، ويهِرِش (بهره از (فرهنگ پهلوي)،گرديدگي
عوض شدن: وَرتيدَن، گرديدن
عوض شدني: رُچوَرت (فرهنگ پهلوي)
عوض کردن: وَرتِنيدَن
عوض کننده: وَرتِنيتار
● payoff, uid pro quo, ecompense, elief, eplacement, equital, tand-in, ubstitute
حقوقconsideration ==> [.n]: ملاحظه، رسیدگى، توجه، مراعاتlieu ==> [.n]: جا، عوض، به جاى، در عوضquid pro quo ==> (لاتین) درعوض، به جاى، عوض، جبران، تعویضrecompense ==> [.v. & n]: (حقوق) غرامت، خسارت، جبران، عوض، رفع خسارت، عوض دادن، غرامت پرداختنreparation ==> [.n]: جبران غرامت، تاوان، تعمیر، عوض، اصلاحreward ==> [.v. & n]: پاداش، مزد، اجر، ثواب، تلافى، عوض، جایزهstand in ==> [.v]: عوض، جانشین هنرپیشه شدن، قرب و منزلتsubbing ==> عوض، على البدل، (substratum)substitute ==> [.vt. & n]: جانشین، بدل، جانشین کردن، عوض، تعویض، تعویض کردن، جابجا کردنsuccedaneum ==> عوض، بدل، جانشین، (معنى مجازى) دوا، دوایى که به جاى دواى دیگر تجویز شودsurrogate ==> [.vi. & n]: جانشین، قائم مقام، عوض، جایگیر، جانشین شدن، قائم مقام شدن، وکیل شدنpayoffrelief ==> آسودگى، راحتى، فراغت، آزادى، اعانه، کمک، امداد، رفع نگرانى، تسکین، حجارى برجسته، خط بر جسته، بر جسته کارى، تشفى، ترمیم، آسایش خاطر، گره گشایى، جبران، جانشین، تسکینى relief replacement ==> [.n]: جایگزینى، تعویض، جایگزنrequital ==> [.n]: سزا، تاوانstandin
[ع َ / ع وَ]
{ع مص}
عوض دادن . (از منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). بدل دادن و بدل ستدن . (از آنندراج ).بدل دادن . (ناظم الاطباء). عیاض . رجوع به عیاض شود.
{ع مص}
عوض دادن . (از منتهی الارب ) (ازاقرب الموارد). بدل دادن و بدل ستدن . (از آنندراج ).بدل دادن . (ناظم الاطباء). عیاض . رجوع به عیاض شود.
[ع َ ض ُ / ع َ ض َ / ع َ ض]
{ع ا}
ظرفی است مبنی بر هر سه حرکت و بمعنی هرگز، که برای زمان مستقبل به کار رود، چنانکه «قط» برای گذشته می آید، مانند: لااُفارقک عوض ; یعنی هرگز از تو جدا نمیشوم . و هرگاه با جمله منفی بیاید، برای گذشته نیز به کار رود، مانند: مارایت مثله عوض ، چنانکه گفته شود: مارایت ُ مثله قطّ; هرگز مثل او را ندیدم . عوض ، هرگاه مضاف باشد معرب میگردد، مانند: لاافعله عوض العائضین ; یعنی تا ابد و همیشه آن را انجام نمیدهم ، عوض در اینجا منصوب بر ظرفیت باشد، که معنای عوض همیشه و ابداً است . و دهر را نیز بدان نام نهاده اند از جهت اینکه هر قسمت از آن که بگذرد قسمتی دیگر بجای آن آید. و نیز گویند:افعل ذلک من ذی عوض َ، چنانکه گوییم : من ذی قُبُل ٍ و من ذی اُنُف ٍ; یعنی از سر نو بکن آن کار را. جمهور «عوض » را در ماضی و «قط» را در مستقبل استعمال نکنند. و مبنی بودن «عوض » بجهت تضمن آن الف و لام را است . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
{ع ا}
ظرفی است مبنی بر هر سه حرکت و بمعنی هرگز، که برای زمان مستقبل به کار رود، چنانکه «قط» برای گذشته می آید، مانند: لااُفارقک عوض ; یعنی هرگز از تو جدا نمیشوم . و هرگاه با جمله منفی بیاید، برای گذشته نیز به کار رود، مانند: مارایت مثله عوض ، چنانکه گفته شود: مارایت ُ مثله قطّ; هرگز مثل او را ندیدم . عوض ، هرگاه مضاف باشد معرب میگردد، مانند: لاافعله عوض العائضین ; یعنی تا ابد و همیشه آن را انجام نمیدهم ، عوض در اینجا منصوب بر ظرفیت باشد، که معنای عوض همیشه و ابداً است . و دهر را نیز بدان نام نهاده اند از جهت اینکه هر قسمت از آن که بگذرد قسمتی دیگر بجای آن آید. و نیز گویند:افعل ذلک من ذی عوض َ، چنانکه گوییم : من ذی قُبُل ٍ و من ذی اُنُف ٍ; یعنی از سر نو بکن آن کار را. جمهور «عوض » را در ماضی و «قط» را در مستقبل استعمال نکنند. و مبنی بودن «عوض » بجهت تضمن آن الف و لام را است . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
[ع وَ]
(ع ا) آنچه بجای دیگری آید و بدل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خلف و بدل . (اقرب الموارد). بدل چیزی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). آنچه بجای چیزی دهند. بدل . جانشین . (فرهنگ فارسی معین ). و گویند «عوض » سخت تر از چیزی است که بجای آن گرفته میشود. (از اقرب الموارد). ج ، اعواض . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد):
ساخته ام با بلای عشق تو چونانک
کز عوضش عافیت دهی نپذیرم .
شدم خراب ز بیم خراج ازین غافل
که گنج می طلبد از من خراب عوض
بهشت نقد شود رزق خوش معامله ای
که می فروشد و گیرد ز من کباب عوض
مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائب
وگرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض .
-امثال :
عوض نیکی بدی است . (از آنندراج ).
-بعوض ; بجای . بدل:
گر سگ گزدت در آن چه گوئی
سگ را بعوض توان گزیدن .
-بلاعوض ; مفت و رایگان و بدون مزد و پاداش و بدون بها و قیمت . (ناظم الاطباء).
-در عوض ; بعوض . بجای . بدل .
-عوض بخشیدن ; عوض دادن . بدل دادن . چیزی را بجای چیزی دادن . پاداش دادن:
گفت صبری کن بر این رنج و حرض
صابران را لطف حق بخشد عوض .
-عوض بدل کردن ; با هم تبدیل کردن .
-عوض چیزی بودن ; بدل بودن آن بجای چیزی دیگر. جانشین بودن بجای چیز دیگری: یک چیز مانده است که اگر آن کرده آید بعاجل الحال این کار را لختی تسکین توان داد و این چیز را عوض است ، هرچند بر دل خداوند رنج گونه باشد. اما آلتونتاش و آن ثغر بزرگ را عوض نیست . (تاریخ بیهقی ص 329). مال را عوض بود، جان را نبود. (از قابوسنامه ).
-عوض خواستن ; بدل خواستن .چیزی را بجای چیزی دیگر طلب کردن . استعاضة:
عوض خواهم آن را که ویران شده ست
کنام پلنگان و شیران شده ست .
-عوض دادن ; بجای چیزی دادن . پاداش دادن . بدل دادن . اعاضة: خدا عوض میدهد به او همصحبتی پیغمبران نیکوکار را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310).
هر یکی را عوض دهد هفتاد
گر دری بست بر تو ده بگشاد.
محبتی تو ز دل داد پیچ و تاب عوض
گرفت خاک سیه داد مشک ناب عوض .
-عوض داشتن ; بدل داشتن . دارای بدل بودن . وجود داشتن چیزی که بجای چیز دیگر توان گذاشت:
هرچه بینی در جهان دارد عوض
از عوض گردد تو را حاصل غرض .
-امثال :
هرچه عوض دارد گله ندارد ; هرچه تدارک پذیر باشد و به مافات آن توان پرداخت شکوه از آن بیجاست . (از آنندراج ).
-عوض رسیدن ; چیزی بدل چیز دیگر رسیدن . بجای چیز دیگر رسیدن:
دل و عمرم خراب گشت و ز تو
عوض یک خراب می نرسد.
-عوض شدن ; تبدیل شدن . عوض گردیدن . چیزی بجای چیز دیگر واقع گشتن .
-* برگشتن ، مثلاً رنگ پاره ای حیوانات در فصول مختلف عوض میشود، یعنی رنگشان برمیگردد. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
-عوض گردانیدن ; عوض کردن . تبدیل نمودن . تعویض . رجوع به عوض کردن شود.
-عوض گردیدن ; تبدیل گشتن . عوض گشتن . چیزی بجای چیزی دیگر قرار گرفتن . عوض شدن .
-عوض گرفتن ; بدل ستاندن .چیزی را بجای چیز دیگری ستاندن . اعتیاض:
تا دیده ام رخ تو کم جان گرفته ام
اما هزار جان عوض آن گرفته ام .
-عوض یافتن ; بدل یافتن . به دست آوردن چیزی بجای چیز دیگر:
دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم
که نه حاصلم همین بس که تو دلبر منی .
سخن اینست ناگزیر جهان
عوض ناگزیر نتوان یافت .
* جزا و پاداش و مکافات و تلافی . (ناظم الاطباء):
شه مرا زر داد، گوهر دادمش زر را عوض
آن کرامت را مکافا برنتابد بیش از این .
* قیمت و بها.* مزد. (ناظم الاطباء).
ساخته ام با بلای عشق تو چونانک
کز عوضش عافیت دهی نپذیرم .
خاقانی .
شدم خراب ز بیم خراج ازین غافل
که گنج می طلبد از من خراب عوض
بهشت نقد شود رزق خوش معامله ای
که می فروشد و گیرد ز من کباب عوض
مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائب
وگرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض .
صائب (از آنندراج ).
-امثال :
عوض نیکی بدی است . (از آنندراج ).
-بعوض ; بجای . بدل:
گر سگ گزدت در آن چه گوئی
سگ را بعوض توان گزیدن .
؟ (از جامعالحکایات ).
-بلاعوض ; مفت و رایگان و بدون مزد و پاداش و بدون بها و قیمت . (ناظم الاطباء).
-در عوض ; بعوض . بجای . بدل .
-عوض بخشیدن ; عوض دادن . بدل دادن . چیزی را بجای چیزی دادن . پاداش دادن:
گفت صبری کن بر این رنج و حرض
صابران را لطف حق بخشد عوض .
مولوی .
-عوض بدل کردن ; با هم تبدیل کردن .
-عوض چیزی بودن ; بدل بودن آن بجای چیزی دیگر. جانشین بودن بجای چیز دیگری: یک چیز مانده است که اگر آن کرده آید بعاجل الحال این کار را لختی تسکین توان داد و این چیز را عوض است ، هرچند بر دل خداوند رنج گونه باشد. اما آلتونتاش و آن ثغر بزرگ را عوض نیست . (تاریخ بیهقی ص 329). مال را عوض بود، جان را نبود. (از قابوسنامه ).
-عوض خواستن ; بدل خواستن .چیزی را بجای چیزی دیگر طلب کردن . استعاضة:
عوض خواهم آن را که ویران شده ست
کنام پلنگان و شیران شده ست .
فردوسی .
-عوض دادن ; بجای چیزی دادن . پاداش دادن . بدل دادن . اعاضة: خدا عوض میدهد به او همصحبتی پیغمبران نیکوکار را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310).
هر یکی را عوض دهد هفتاد
گر دری بست بر تو ده بگشاد.
سنایی .
محبتی تو ز دل داد پیچ و تاب عوض
گرفت خاک سیه داد مشک ناب عوض .
صائب (از آنندراج ).
-عوض داشتن ; بدل داشتن . دارای بدل بودن . وجود داشتن چیزی که بجای چیز دیگر توان گذاشت:
هرچه بینی در جهان دارد عوض
از عوض گردد تو را حاصل غرض .
؟
-امثال :
هرچه عوض دارد گله ندارد ; هرچه تدارک پذیر باشد و به مافات آن توان پرداخت شکوه از آن بیجاست . (از آنندراج ).
-عوض رسیدن ; چیزی بدل چیز دیگر رسیدن . بجای چیز دیگر رسیدن:
دل و عمرم خراب گشت و ز تو
عوض یک خراب می نرسد.
خاقانی .
-عوض شدن ; تبدیل شدن . عوض گردیدن . چیزی بجای چیز دیگر واقع گشتن .
-* برگشتن ، مثلاً رنگ پاره ای حیوانات در فصول مختلف عوض میشود، یعنی رنگشان برمیگردد. (از یادداشت مرحوم دهخدا).
-عوض گردانیدن ; عوض کردن . تبدیل نمودن . تعویض . رجوع به عوض کردن شود.
-عوض گردیدن ; تبدیل گشتن . عوض گشتن . چیزی بجای چیزی دیگر قرار گرفتن . عوض شدن .
-عوض گرفتن ; بدل ستاندن .چیزی را بجای چیز دیگری ستاندن . اعتیاض:
تا دیده ام رخ تو کم جان گرفته ام
اما هزار جان عوض آن گرفته ام .
عطار.
-عوض یافتن ; بدل یافتن . به دست آوردن چیزی بجای چیز دیگر:
دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم
که نه حاصلم همین بس که تو دلبر منی .
خاقانی .
سخن اینست ناگزیر جهان
عوض ناگزیر نتوان یافت .
خاقانی .
* جزا و پاداش و مکافات و تلافی . (ناظم الاطباء):
شه مرا زر داد، گوهر دادمش زر را عوض
آن کرامت را مکافا برنتابد بیش از این .
خاقانی .
* قیمت و بها.* مزد. (ناظم الاطباء).
[ع وَ]
{اخ}
نام قومی است در لار و سایر قسمتهای ساحلی جنوب ایران . (از یادداشت مرحوم دهخدا).
{اخ}
نام قومی است در لار و سایر قسمتهای ساحلی جنوب ایران . (از یادداشت مرحوم دهخدا).
[ع َ]
{اخ}
نام بتی است ازآن بکربن وائل . (از منتهی الارب ).
{اخ}
نام بتی است ازآن بکربن وائل . (از منتهی الارب ).
[ع وَ]
{اخ}
نام شهری است در وسط بلاد هند. تجار با کمال زحمت و مشقت به آنجا می آیند. (از معجم البلدان ).
{اخ}
نام شهری است در وسط بلاد هند. تجار با کمال زحمت و مشقت به آنجا می آیند. (از معجم البلدان ).
[ع َ وَ]
{اخ}
دهی از دهستان سلطان آباد بخش حومه شهرستان سبزوار با 342 تن سکنه . آب آن از قنات و چشمه . محصول آن غلات و میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
{اخ}
دهی از دهستان سلطان آباد بخش حومه شهرستان سبزوار با 342 تن سکنه . آب آن از قنات و چشمه . محصول آن غلات و میوه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).


