سلسله
(س س لَ یا لِ) [ ع . سلسلة ] (اِ.) 1 - زنجیر. ج . سلاسل . 2 - خاندان .
السلالت , علم الانساب , التدریج , الرتبت , المرت , السلسلت , الخیط , النظام , القطار , الطیران
السلالت , علم الانساب , التدريج , الرتبت , المرت , السلسلت , الخيط , النظام , القطار , الطيران
زنجیره
دودمان
رشته، تورینه، زنجیر
دودمان
رشته، تورینه، زنجیر
زنجيره
دودمان
رشته، تورينه، زنجير
دودمان
رشته، تورينه، زنجير
الف)1-پیوَستگی، میان چیزها (آنندراج) 2-زَنجیر کَردَن، با زَنجیر بستن 3-زَنجیر نِگاشتن، بَرجامه // ب)1-زنجیر 2-زَنجیره، رشته 3-پَیاپَی، پُشتِ هَم 4-دَرَخش، در اَبر 5-دوده، (سر آغاز شاهنامه)، دودمان، شاهنشاهی
● chain, ouse, un, eries, pectrum, treak, tring, uccession, issue, rain
Ahnenforschung (f),Anlernen,Eisenbahnzug (m),Genealogie (f),Schweif (m),Trainieren,Zug (m), Flucht (f),Flug (m)
■
sf
dinastia
---------------- Ghowli@gmail.com
dinastia
---------------- Ghowli@gmail.com
catena ==> [.n]: زنجیر، رشته، سلسلهcatenae ==> [.n]: زنجیر، رشته، سلسلهchain ==> [.n]: زنجیر، کند و زنجیر، حلقه، (مجازى) رشته، سلسله [.v]: زنجیر کردن chain dynasty ==> [.n]: سلسله، دودمان، خاندان پادشاهان، آلflight ==> [.v]: گریز، پرواز، مهاجرت (مرغان یا حشرات)، عزیمت، پرواز کردن، فرار کردن، کوچ کردن، یک رشته پلکان، سلسله flight genealogy ==> [.n]: شجره النسب، شجره نامه، نسب، سلسله، دودمانghat ==> (ghaut =) ـ گردنه، رشته، سلسله، سلسله کوه، پلکانghaut ==> (ghat =) ـ گردنه، رشته، سلسله، سلسله کوه، پلکانgradation ==> [.n]: درجه بندى، سلسله، درجه، تدریج، (در هنرهاى زیبا) انتقال تدریجى، ارتقاءnexus ==> [.n]: سلسله، پیوند، اتصال، رابطه، رابطه داخلى، گروه متحدphylon ==> (phylum =) ـ نژاد، قبیله، اجداد، سلسله، دودمان، راستهphylum ==> (phylon =) ـ نژاد، قبیله، اجداد، سلسله، دودمان، راستهrank ==> [.v]: رتبه، رتبه بندى کردن، (در مورد جانور) طلب شده، ترتیب، نظم، شکل، سلسله، مقام، صف، ردیف، قطار، رشته، شان، آراستن، منظم کردن، درجه دادن، دسته بندى کردن، انبوه، ترشیده، جلف rank run ==> (past: ran ; past participle: run) ـ [.v]: راندن، رانش، دایر بودن، اداره کردن، دویدن، پیمودن، پخش شدن، جارى شدن، دوام یافتن، ادامه دادن، نشان دادن، ردیف، سلسله، ترتیب، محوطه، سفر و گردش، رد پا، حدود، مسیر، امتداد run series ==> [.n]: سرى، رشته، سلسله، ردیف، صف، مجموعه، رده، دنباله series string ==> (past: strung ; past participle: strung) ـ [.adj. & v. & n]: زه، زهى، نخ، ریسمان، رشته، سیم، ردیف، سلسله، قطار، نخ کردن (با سوزن و غیره)، زه انداختن به، کشیدن، ریش ریش، نخ مانند، ریشه اى، چسبناک، دراز، به نخ کشیدن (مثل دانه هاى تسبیح)، بصف کردن، زه دار کردن، رشته کردن string system ==> [.n]: همست، همستاد، روش، طریقه، سلسله، رشته، دستگاه، جهاز، طرز، اسلوب، قاعده رویه، نظم، منظومه، نظام، سیستم واژه هاى شامل system ـ (54)
[س س ل َ]
{ع ا}
زنجیر. ج ، سلسل و سَلاسل . (آنندراج ) (مهذب الاسماء)(دهار). زنجیر آهن و طلا و نقره . (غیاث ):
من چو مظلومان از سلسله نوشروان
اندر آویخته زآن سلسله زلف دراز.
سلسله جعدی بنفشه عارضی
کش فریدون افدر و پرویزجد.
از میان خانه کعبه فرو آویختند
شعر نیکو را بزرین سلسله پیش عزی .
و از تاج بر سر رنجی نبود که سلسله ها و عمودها آن را استوار میداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 55).
این ستوران کرده در گردن
رسن جهل و سلسله وسواس .
آهن اگر قید گران شد ترا
سلسله ای باید از او ده منی .
تقدیر آسمانی شیر شرزه را گرفتار سلسله گرداند. (کلیله و دمنه ).
نیکو نبود که باشی ای سلسله موی
چون سوسن ده زبان و چون لاله دو روی .
سلسله های فلک است آندو زلف
تا نکنی قصد سرش هان و هان .
آن نه زلف است آنچنان آویخته
سلسله ست از آسمان آویخته .
خلق بسیار بقتل آوردند و دیگران را در سلسله اسار کشیدند. (ترجمه تاریخ یمینی ). و همگنان را در سلسله کشیدند و بند برنهادند. (ترجمه تاریخ یمینی ص 129).
چنگل دراج بخون تذرو
سلسله آویخته در پای سرو.
خلق دیوانند و شهوت سلسله
می کشد شان سوی دکان و غله .
پدررا بعلت او سلسله در نایست و بند گران درپای . (سعدی ).
دیوانه ای ز سنگ ملامت متاب روی
بازیچه نیست سلسله برپا گذاشتن .
-بحرالسلسله ; بحری است از بحور شعری و تقطیع آن : مستفعلن فاعلن مفاعلتن فع. (یادداشت مولف ).
-سلسله پادشاهی ; خاندان سلطنتی که گروهی از آن یکی پس از دیگری پادشاهی کند: سلسله هخامنشی . سلسله صفوی . (فرهنگ فارسی معین ).
-سلسله روزگار ; در جریان روزگار: در تمامی ایام ها اگرچه در سلسله روزگار موثر است ... (سندبادنامه ص 14).
-سلسله زلف ; زلف تابداده . (ناظم الاطباء). معشوق مزلف که موهای پیچدار حلقه حلقه داشته باشد. (آنندراج ):
ای سلسله زلف تو یکسر جنبان
دیوانه شدم سلسله کمتر جنبان .
منم ز شوق تو دیوانه تا تو سلسله زلفی
شدم ببوی تو آشفته تا تو غالیه مویی .
- سلسله عذار :
گرد آورم سپاهی دیبای سبزپوش
زنجیرزلف و سروقد و سلسله عذار.
-سلسله مو و سلسله موی ; کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. (ناظم الاطباء): پیوسته بسته گل رخساره ماهرویی و خسته خار هجر سلسله مویی بودی ... لطیف اندامی ، ماهرویی ، سلسله مویی ، عنبرجعدی . (سندبادنامه ص 259).
مردم خراب زهره جبینان دیلم اند
طالب اسیر سلسله مویان تابش است .
-شال سلسله ; شالی که بر آن از ابریشم گل و حاشیه دوزند.
*طرح مخصوصی است در قالی بافی . (فرهنگ فارسی معین ).* کرمکی است سرخ بر زمین چسبیده . (آنندراج ) (منتهی الارب ).* بمجاز به معنی نسل و اولاد و قرابت . (آنندراج ) (غیاث ). تبار. خانواده ها.* ترتیب و اسامی پیران طریقت تا به اسم یکی از ناموران اهل ارشاد رسد. (آنندراج ) (غیاث ).* فرقه ای از تصوف که موسس آن یکی از مشایخ است و پس از او جانشینانش یکی پس از دیگری پیشوایی فرقه را بعهده دارند. سلسله ذهبیه ، سلسله نعمة اللهیة.(فرهنگ فارسی معین ): بعد بیان سلسله مشایخ خود کردند و بحضرت شیخ یوسف همدانی رسانیدند. (انیس الطالبین ص 114).
{ع ا}
زنجیر. ج ، سلسل و سَلاسل . (آنندراج ) (مهذب الاسماء)(دهار). زنجیر آهن و طلا و نقره . (غیاث ):
من چو مظلومان از سلسله نوشروان
اندر آویخته زآن سلسله زلف دراز.
فرخی .
سلسله جعدی بنفشه عارضی
کش فریدون افدر و پرویزجد.
ابوشعیب .
از میان خانه کعبه فرو آویختند
شعر نیکو را بزرین سلسله پیش عزی .
منوچهری .
و از تاج بر سر رنجی نبود که سلسله ها و عمودها آن را استوار میداشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 55).
این ستوران کرده در گردن
رسن جهل و سلسله وسواس .
ناصرخسرو.
آهن اگر قید گران شد ترا
سلسله ای باید از او ده منی .
ناصرخسرو.
تقدیر آسمانی شیر شرزه را گرفتار سلسله گرداند. (کلیله و دمنه ).
نیکو نبود که باشی ای سلسله موی
چون سوسن ده زبان و چون لاله دو روی .
عبدالواسع جبلی .
سلسله های فلک است آندو زلف
تا نکنی قصد سرش هان و هان .
خاقانی .
آن نه زلف است آنچنان آویخته
سلسله ست از آسمان آویخته .
خاقانی .
خلق بسیار بقتل آوردند و دیگران را در سلسله اسار کشیدند. (ترجمه تاریخ یمینی ). و همگنان را در سلسله کشیدند و بند برنهادند. (ترجمه تاریخ یمینی ص 129).
چنگل دراج بخون تذرو
سلسله آویخته در پای سرو.
نظامی .
خلق دیوانند و شهوت سلسله
می کشد شان سوی دکان و غله .
(مثنوی ).
پدررا بعلت او سلسله در نایست و بند گران درپای . (سعدی ).
دیوانه ای ز سنگ ملامت متاب روی
بازیچه نیست سلسله برپا گذاشتن .
صائب (از آنندراج ).
-بحرالسلسله ; بحری است از بحور شعری و تقطیع آن : مستفعلن فاعلن مفاعلتن فع. (یادداشت مولف ).
-سلسله پادشاهی ; خاندان سلطنتی که گروهی از آن یکی پس از دیگری پادشاهی کند: سلسله هخامنشی . سلسله صفوی . (فرهنگ فارسی معین ).
-سلسله روزگار ; در جریان روزگار: در تمامی ایام ها اگرچه در سلسله روزگار موثر است ... (سندبادنامه ص 14).
-سلسله زلف ; زلف تابداده . (ناظم الاطباء). معشوق مزلف که موهای پیچدار حلقه حلقه داشته باشد. (آنندراج ):
ای سلسله زلف تو یکسر جنبان
دیوانه شدم سلسله کمتر جنبان .
خاقانی .
منم ز شوق تو دیوانه تا تو سلسله زلفی
شدم ببوی تو آشفته تا تو غالیه مویی .
جمال الدین سلمانی .
- سلسله عذار
گرد آورم سپاهی دیبای سبزپوش
زنجیرزلف و سروقد و سلسله عذار.
منوچهری .
-سلسله مو و سلسله موی ; کسی که گیسوهای وی مانند زنجیر حلقه حلقه باشد. (ناظم الاطباء): پیوسته بسته گل رخساره ماهرویی و خسته خار هجر سلسله مویی بودی ... لطیف اندامی ، ماهرویی ، سلسله مویی ، عنبرجعدی . (سندبادنامه ص 259).
مردم خراب زهره جبینان دیلم اند
طالب اسیر سلسله مویان تابش است .
طالب آملی (از آنندراج ).
-شال سلسله ; شالی که بر آن از ابریشم گل و حاشیه دوزند.
*طرح مخصوصی است در قالی بافی . (فرهنگ فارسی معین ).* کرمکی است سرخ بر زمین چسبیده . (آنندراج ) (منتهی الارب ).* بمجاز به معنی نسل و اولاد و قرابت . (آنندراج ) (غیاث ). تبار. خانواده ها.* ترتیب و اسامی پیران طریقت تا به اسم یکی از ناموران اهل ارشاد رسد. (آنندراج ) (غیاث ).* فرقه ای از تصوف که موسس آن یکی از مشایخ است و پس از او جانشینانش یکی پس از دیگری پیشوایی فرقه را بعهده دارند. سلسله ذهبیه ، سلسله نعمة اللهیة.(فرهنگ فارسی معین ): بعد بیان سلسله مشایخ خود کردند و بحضرت شیخ یوسف همدانی رسانیدند. (انیس الطالبین ص 114).
[س س ل َ]
{اخ}
نام یکی از بخشهای شهرستان خرم آباد، این بخش در شمال و شمال خاوری شهرستان واقع است و قسمتی از اراضی بخش جلگه و قسمتی دامنه و کوهستانی است . هوای آن کوهستانی سردسیر و جلگه معتدل میباشد. مرکز بخش آبادی الشتر است که در 54 هزار متری شهر خرم آباد واقع شده . این بخش از چهار دهستان و 158 آبادی بشرح زیر تشکیل شده .
1- دهستان حسنوند 57 آبادی جمعیت 8900 تن
2- " کولیوند 43 آبادی " 8500 تن
3- " یوسفوند 35 آبادی " 7800 تن
4- " هنام وبسطام 23 آبادی " 4900 تن
(از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6). و رجوع به فرهنگ فارسی معین شود.
{اخ}
نام یکی از بخشهای شهرستان خرم آباد، این بخش در شمال و شمال خاوری شهرستان واقع است و قسمتی از اراضی بخش جلگه و قسمتی دامنه و کوهستانی است . هوای آن کوهستانی سردسیر و جلگه معتدل میباشد. مرکز بخش آبادی الشتر است که در 54 هزار متری شهر خرم آباد واقع شده . این بخش از چهار دهستان و 158 آبادی بشرح زیر تشکیل شده .
1- دهستان حسنوند 57 آبادی جمعیت 8900 تن
2- " کولیوند 43 آبادی " 8500 تن
3- " یوسفوند 35 آبادی " 7800 تن
4- " هنام وبسطام 23 آبادی " 4900 تن
(از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6). و رجوع به فرهنگ فارسی معین شود.
[س س ل َ]
{اخ}
دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروه شهرستان سنندج ، دارای 285 تن سکنه و آب آن از چشمه و رودخانه است . محصول آن غلات ، لبنیات ، قلمستان و عسل است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).
{اخ}
دهی است از دهستان اسفندآباد بخش قروه شهرستان سنندج ، دارای 285 تن سکنه و آب آن از چشمه و رودخانه است . محصول آن غلات ، لبنیات ، قلمستان و عسل است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 5).


