درز
(دَ رْ زْ) (اِ.) 1 - شکاف باریک . 2 - واحد مساحت تقریباً معادل 21 متر.
الشق , العیب , الفجوت , الدرز
الشق , العيب , الفجوت , الدرز
الف)پارسی تازی گشته، دَرز؛ // ب)1-ناز 2-خوشی
● chink, leavage, left, rack, ranny, revice, scape, issure, ole, nterstice, oint, eak, eakage, eparation, plit, uture
Zunähen
نجاریfemale ==> [.adj. & n]: جنس ماده، مونث، زنانه، جانور ماده، زن، نسوان female خیاطیinseam ==> درز شلوار، درز تویى (دستکش و غیره)chine ==> مهره استخوان پشت جانوران، گوشت مازه، (زبان عامیانه، انگلیس) دره تنگ و باریک، شکاف، درز، شیار آبى که در اثر حرکت کشتى ایجاد مى شود، پشت کسى را شکستن، دندانه دار کردن chine seam ==> [.vt. & n]: درز، بخیه، شکاف، درز لباس، خط اتصال، درز گرفتن، درز دادن، به وسیله درزگیرى به هم متصل کردن، به هم پیوستن، رگه نازک معدنcommissure ==> سطح اتصال، مفصل، درز، پیوندگاه، محل تلاقى، بندcrevice ==> [.n]: درز، شکافfisure ==> شکاف، چاک، ترک، درز، شکافدار کردنflaw ==> [.v]: درز، رخنه، عیب، خدشه، عیب دار کردن، ترک برداشتن، تند باد، آشوب ناگهانى، کاستى flaw gap ==> [.n]: شکاف، رخنه، درز، دهنه، جاى باز، وقفه، اختلاف زیاد، شکافدار کردن gap interstice ==> [.n]: درز، شکاف، چاک، ترک، فاصله، سوراخ ریزpeephole ==> روزنه، دیدگاه، درزslit ==> (past: slit ; past participle: slit) ـ [.v. & n]: چاک، شکاف، درز، چاک دادن، شکافتن، دریدن slit suture ==> [.n]: درز، بخیه، شکاف، چاک، دوختنchink ==> [.v]: شکاف، رخنه، شکافتن، درزپیدا کردن، درز گرفتن، صداى به هم خوردن فلز، جرنگ جرنگcleavage ==> [.n]: رخ، عمل شکافتن، ورقه ورقه شدگى، شکافتگى، تقسیم
[دَ]
{ع مص}
دوختن جامه بصورتی که بی نهایت بهم نزدیک و چسبیده باشد. (از اقرب الموارد).
{ع مص}
دوختن جامه بصورتی که بی نهایت بهم نزدیک و چسبیده باشد. (از اقرب الموارد).
[دَ]
{ع ا}
ناز و نعمت دنیا و لذت آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* درزالثوب ; شکاف جامه که دوخته باشند، معرب . (منتهی الارب ). ارتفاع و برآمدگی که در جامه پدید آید آنگاه که دو سوی آنرا برای دوختن جمع کنند، و آن معرب از فارسی است . (از اقرب الموارد). ج ، دُروز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فممااخذوه [ ای العرب ] من الفارسیة دروزالثوب . (سیوطی در المزهر). و رجوع به درز در معنی فارسی آن شود.
{ع ا}
ناز و نعمت دنیا و لذت آن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).* درزالثوب ; شکاف جامه که دوخته باشند، معرب . (منتهی الارب ). ارتفاع و برآمدگی که در جامه پدید آید آنگاه که دو سوی آنرا برای دوختن جمع کنند، و آن معرب از فارسی است . (از اقرب الموارد). ج ، دُروز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فممااخذوه [ ای العرب ] من الفارسیة دروزالثوب . (سیوطی در المزهر). و رجوع به درز در معنی فارسی آن شود.
[دَ]
{ا}
شکاف جامه را گویند که دوخته باشند. (برهان ). شکاف جامه و سنگ. (از آنندراج ). کناره های جامه که بهم دوزند. (کشاف اصطلاحات الفنون از المنتخب ). آن جای جامه که دو قطعه را بدوختن به یکدیگر پیوسته باشند. جای اتصال دو جانب جامه با دوختن . اتصال گاه دو لخت جامه بر هم دوخته . ملتقای دو جامه که بهم دوخته باشند. (یادداشت مرحوم دهخدا). سرب . سربة. (از منتهی الارب ):
به حلقه زره اندر سنان تیز سرش
چنان رود که به درز حریر بر سوزن .
زو به مقراض برشّی دو سه برداری
کیسه ای دوزی و درزش نه پدید آری .
گردون قبازره زده بر انتقام مرگ
مرگش ز راه درز قبای اندر آمده .
پرندی مکلل به یاقوت و در
همه درزش از گرد کافور پر.
اسافة; باز کردن درز دوخته را. تخرم ; بازگردیدن درز. تخریم ; باز کردن درز را. تغور; برجستن آب از درز مشک . خرز کتیم ; درز که گشاده نگردد وآب نزهد از وی . خرزة; درز موزه و مشک و جز آن . خصفة; درز موزه و کفش و جز آن . کاتم ; درزدوز. کتبة; درز موزه و مشک و جز آن فراهم آورده . مسرد. مسرود; درز دوخته . (منتهی الارب ).
-جامه دودرز ; کَف . آنرا امروز پاکدوزی گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
-جامه یکدرز ; مل . (یادداشت مرحوم دهخدا).
-درز و دوز ; در تداول عامه (یادداشت مرحوم دهخدا)، شکافتن و دوختن : خاله را میخواهند برای درز و دوز; برای کارهای گوناگون یا دوخت و دوز.
* هر شکاف و چاکی . (ناظم الاطباء). شکافی تنگ بدرازا. شکاف میان دو چوب و جز آن . کاف . تراک . ترک . (یادداشت مرحوم دهخدا):
همه درز تابوت ما را به قیر
بگیرید و کافور و مشک و عبیر.
به میخ و به مس درزها دوخته
سوار و تن باره افروخته .
همه درزهایش گرفته به قیر
برآلوده بر قیر مشک و عبیر.
گشاده بخار از تن کوه و درز
زمین را فتاده بر اندام لرز.
چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی
که در درزش نمی گنجید موئی .
کاروانی که در زیر عقبه ای میرود... بیم است که پاره ای بگسلد و بر سر کاروان فروآید، همچنان تو در زیر جرّ مجره آسمان میروی ناگاه باشد که درزی کند و بر سر تو فرود آید. (کتاب المعارف ).
مهندس ز پیوند آگه نبود
که در درز او موی را ره نبود.
جلفوط; آنکه درزهای کشتی نو را به خیوط و خرقه های نفط آلود بند کند. (منتهی الارب ): شقّ; درز در. (یادداشت مرحوم دهخدا).
-امثال :
موی در درزش (لای درزش ) نمی رود (نمی گنجد); هیچ نقصی ندارد. (امثال و حکم ).
* پیوندگاه . (ناظم الاطباء). محل پیوند دو چیز به یکدیگر چون درز جامه و در و جز آن . محل اتصال دو تخته بر هم وصل شده . (یادداشت مرحوم دهخدا).شان . شعب . (از منتهی الارب ).* پیوندگاه استخوانهای سر. (ناظم الاطباء).
-درز اکلیلی ; در نزد اطباء، درزیست در پیش سر در موضعی که تاج بر وی نهند، یعنی کناره تاج که بر سر نهند ملاقی موضع این درز باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون از بحرالجواهر). یک درز را که بر پیش سر است بر آن موضع که کناره کلاه بر وی نشیند آنرا درز اکلیلی گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ). درزی است در پیش سردر موضعی که تاج بر وی نشیند.(یادداشت مرحوم دهخدا).
-درز سفودی ; درزی است [سر را ] که از میان درز اکلیلی بر میان سر میرود و تا به زاویه درز لامی ، آنرا سهمی گویند و سفودی نیز گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ). درزیست در اکلیل سر، میان سر می رود تا به زاویه درز لامی ، و وی را سهمی نیزگویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر).
-درز سهمی ; درز سفودی . رجوع به درز سفودی در همین ترکیبات شود.
-درز قشری ; درزیست در بالای گوش گذرد در برابر درز سهمی ، و آنرا درز کاذب نیز گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر). بر روی سر پنج درز پیداست ، سه از آن جمله درزهای راستینی است و دو ماننده به درزی که آنرا درز قشری گویند. و ابوعلی سینا می گوید که این درز قشری از بهر آن قشری گویند که این درز به استخوان فرو رفته نیست ولکن بدان ماند که اثری کرده ست بر ظاهر استخوان . (ذخیره خوارزمشاهی ).
-درز لامی ; در نزد اطبا، درزیست در پس سر مانند لام یونانیان ، و از این جهت به درز لامی مسمی گشته . (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر). درزی دیگر بر سر اندر نبشتن تازیان به حرف دال ماند و اندر حرف یونانیان بشکل لام بر این شکل > و طبیبان آنرا درز لامی گ_وین_د. (ذخ_ی_ره خوارزمشاهی ).
* دختران کوچک سال . (برهان ).* در گیلان ، واحد مساحت است تقریباً معادل 21 متر مربع یا 7/23 یارد مربع.
{ا}
به حلقه زره اندر سنان تیز سرش
چنان رود که به درز حریر بر سوزن .
عنصری .
زو به مقراض برشّی دو سه برداری
کیسه ای دوزی و درزش نه پدید آری .
منوچهری .
گردون قبازره زده بر انتقام مرگ
مرگش ز راه درز قبای اندر آمده .
خاقانی .
پرندی مکلل به یاقوت و در
همه درزش از گرد کافور پر.
نظامی .
اسافة; باز کردن درز دوخته را. تخرم ; بازگردیدن درز. تخریم ; باز کردن درز را. تغور; برجستن آب از درز مشک . خرز کتیم ; درز که گشاده نگردد وآب نزهد از وی . خرزة; درز موزه و مشک و جز آن . خصفة; درز موزه و کفش و جز آن . کاتم ; درزدوز. کتبة; درز موزه و مشک و جز آن فراهم آورده . مسرد. مسرود; درز دوخته . (منتهی الارب ).
-جامه دودرز ; کَف . آنرا امروز پاکدوزی گویند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
-جامه یکدرز ; مل . (یادداشت مرحوم دهخدا).
-درز و دوز ; در تداول عامه (یادداشت مرحوم دهخدا)، شکافتن و دوختن : خاله را میخواهند برای درز و دوز; برای کارهای گوناگون یا دوخت و دوز.
* هر شکاف و چاکی . (ناظم الاطباء). شکافی تنگ بدرازا. شکاف میان دو چوب و جز آن . کاف . تراک . ترک . (یادداشت مرحوم دهخدا):
همه درز تابوت ما را به قیر
بگیرید و کافور و مشک و عبیر.
فردوسی .
به میخ و به مس درزها دوخته
سوار و تن باره افروخته .
فردوسی .
همه درزهایش گرفته به قیر
برآلوده بر قیر مشک و عبیر.
فردوسی .
گشاده بخار از تن کوه و درز
زمین را فتاده بر اندام لرز.
نظامی .
چنان ترتیب کرد از سنگ جوئی
که در درزش نمی گنجید موئی .
نظامی .
کاروانی که در زیر عقبه ای میرود... بیم است که پاره ای بگسلد و بر سر کاروان فروآید، همچنان تو در زیر جرّ مجره آسمان میروی ناگاه باشد که درزی کند و بر سر تو فرود آید. (کتاب المعارف ).
مهندس ز پیوند آگه نبود
که در درز او موی را ره نبود.
امیرخسرو دهلوی .
جلفوط; آنکه درزهای کشتی نو را به خیوط و خرقه های نفط آلود بند کند. (منتهی الارب ): شقّ; درز در. (یادداشت مرحوم دهخدا).
-امثال :
موی در درزش (لای درزش ) نمی رود (نمی گنجد); هیچ نقصی ندارد. (امثال و حکم ).
* پیوندگاه . (ناظم الاطباء). محل پیوند دو چیز به یکدیگر چون درز جامه و در و جز آن . محل اتصال دو تخته بر هم وصل شده . (یادداشت مرحوم دهخدا).شان . شعب . (از منتهی الارب ).* پیوندگاه استخوانهای سر. (ناظم الاطباء).
-درز اکلیلی ; در نزد اطباء، درزیست در پیش سر در موضعی که تاج بر وی نهند، یعنی کناره تاج که بر سر نهند ملاقی موضع این درز باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون از بحرالجواهر). یک درز را که بر پیش سر است بر آن موضع که کناره کلاه بر وی نشیند آنرا درز اکلیلی گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ). درزی است در پیش سردر موضعی که تاج بر وی نشیند.(یادداشت مرحوم دهخدا).
-درز سفودی ; درزی است [سر را ] که از میان درز اکلیلی بر میان سر میرود و تا به زاویه درز لامی ، آنرا سهمی گویند و سفودی نیز گویند. (ذخیره خوارزمشاهی ). درزیست در اکلیل سر، میان سر می رود تا به زاویه درز لامی ، و وی را سهمی نیزگویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر).
-درز سهمی ; درز سفودی . رجوع به درز سفودی در همین ترکیبات شود.
-درز قشری ; درزیست در بالای گوش گذرد در برابر درز سهمی ، و آنرا درز کاذب نیز گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر). بر روی سر پنج درز پیداست ، سه از آن جمله درزهای راستینی است و دو ماننده به درزی که آنرا درز قشری گویند. و ابوعلی سینا می گوید که این درز قشری از بهر آن قشری گویند که این درز به استخوان فرو رفته نیست ولکن بدان ماند که اثری کرده ست بر ظاهر استخوان . (ذخیره خوارزمشاهی ).
-درز لامی ; در نزد اطبا، درزیست در پس سر مانند لام یونانیان ، و از این جهت به درز لامی مسمی گشته . (از کشاف اصطلاحات الفنون از بحر الجواهر). درزی دیگر بر سر اندر نبشتن تازیان به حرف دال ماند و اندر حرف یونانیان بشکل لام بر این شکل > و طبیبان آنرا درز لامی گ_وین_د. (ذخ_ی_ره خوارزمشاهی ).
* دختران کوچک سال . (برهان ).* در گیلان ، واحد مساحت است تقریباً معادل 21 متر مربع یا 7/23 یارد مربع.
[دَ رَ]
{ع مص}
دست یافتن بر متاع دنیا و لذت آن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
{ع مص}
دست یافتن بر متاع دنیا و لذت آن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
[دَ رَ]
{ا}
بروت . سبلت . (ناظم الاطباء).
{ا}
بروت . سبلت . (ناظم الاطباء).
[دُ]
{اخ}
ده مرکز دهستان درز و سایه بان بخش مرکزی شهرستان لار واقع در 126 هزارگزی شمال خاوری لار و دردامنه شمالی کوه پیر خروس . آب آن از چاه و باران وراه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
{اخ}
ده مرکز دهستان درز و سایه بان بخش مرکزی شهرستان لار واقع در 126 هزارگزی شمال خاوری لار و دردامنه شمالی کوه پیر خروس . آب آن از چاه و باران وراه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).


