اعظم
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(اَ ظَ) [ ع . ] (ص تف .) 1 - بزرگتر، بزرگوارتر. 2 - درشت تر.
رییسی
رييسي
فارسی فارسی
فرهنگ پارسیمان
[ عظم ] الف) نَهمارتر، بزرگ‌تر، آسیم (= عظیم الشأن، برهان قاطع)// ب)(تک: عَظم)، استخوان‌ها
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● arch-, rand
بزرگتر

major ==> [.v]: مهاد، بزرگ، عمده، متخصص شدن، اکبر، بزرگتر، بیشتر، اعظم، کبیر، طویل، ارشد، سرگرد، بالغ major

arch ==> [.vt. & n]: کمان، طاق، قوس، به شکل قوس یاطاق درآوردن [.adj]: ناقلا، شیطان، موذى، رئیس، اصلى [.pref]: پیشوندى است به معنى " رئیس " و " کبیر " و " بزرگ " arch

grand ==> هزار دلار، بسیار عالى با شکوه، مجلل، والا، بزرگ، مهم، مشهور، معروف، با وقار، جدى grand


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ظَ]
{ع ن تف}
بزرگ یا بزرگتر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بزرگوارتر. سترگتر. عظیم تر. کلانتر. (یادداشت بخط مولف ).* بزرگ. (ناظم الاطباء). از القاب سلاطین و پادشاهان که بعد از کلمه «سلطان » یا «شاهنشاه » بر سکه ها نقش میکردند. مولف النقود العربیة آرد: سلطان ، هواسم اعظم الرتب و ینقش وحده او ینقش ... السلطان الشهید، او الاعظم . (النقود العربیه ص 134). همو گوید: شاهنشاه و هو لقب بنی بویه من العجم و السلجوقیة و قد یضم الیه «الاعظم ». (النقود العربیه ص 135):
اکبر و اعظم خدای عالم و آدم
صورت خوب آفرید و سیرت زیبا.

سعدی .


-اتابک اعظم ; از القاب امراء و پادشاهان: اتابک اعظم ، شهنشاه معظم . (گلستان ).
-اسم اعظم ;نام مهین خداوند. نام بزرگ الهی که از خلق نهان است . (یادداشت بخط مولف ):
چون صبح آدم همدمش ملک خلافت ز آدمش
هم بود اسم اعظمش هم علم اسما داشته .

خاقانی .


تا تو نیز از خلق پنهانی همی
لیلةالقدری و اسم اعظمی .

مولوی .


دلهای خسته رابکرم مرهمی فرست
ای اسم اعظمت در گنجینه شفا.

سعدی .


بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم .

سعدی .


-اعظم سلاطین ; بزرگترین پادشاهان . (ناظم الاطباء).
-چرخ اعظم ; فلک اعظم . فلک الافلاک . بزرگترین آسمان:
برآرم پر و برپرم کآشیانه
به از قبه چرخ اعظم ندارم .

خاقانی .


-خواجه اعظم ; خواجه بزرگ. وزیر بزرگ:
ور خواجه اعظم قدحی کهتر خواهد
حقا که میش مه دهی و هم قدحش مه .

منوچهری .


-دریای اعظم ; دریای بزرگ. اقیانوس کبیر:
چنین خواندم که در دریای اعظم
بگردابی درافتادند با هم .

سعدی .


-سلطان اعظم ; پادشاه بزرگ. (ناظم الاطباء):سوگند خورد که سلطان اعظم از این حال هیچ خبری ندارد. (تاریخ بیهقی ص 597). گفتند دیر است در آرزوی آنندکه رعیت سلطان اعظم ... باشند. (تاریخ بیهقی ص 348).
سلطان اعظم آنکه به تیغ بنفشه فام
اندر دل مخالف دین شد بنفشه کار.

خاقانی .


-شهراللّه الاعظم ; ماه رمضان . (یادداشت بخط مولف ).
-صدراعظم ; لقب شخص اول دولت که بزرگتر و مهین تر از همه دستوران بود و بر همه آنان فرمانروا باشد. (ناظم الاطباء).
-صنم اعظم ; بت بزرگ: اهل ضد آنرا مخزنه صنم اعظم ساخته . (ترجمه تاریخ یمینی ص 274).
-فلک اعظم ;چرخ اعظم . فلک الافلاک . فلک اطلس . بزرگترین آسمان . (ازیادداشتهای مولف ).
-قدوه اعظم ; پیشوای بزرگ:
چون بدو نامه کنم بر سرش از خط ملک
قدوه اعظم عنوان بخراسان یابم .

خاقانی .


-ماه اعظم ; ماه رمضان . شهراللّه اعظم . (از یادداشتهای مولف ):
شعر سلکی است ورا واسطه مدح تو بزرگ
سال سلکی است ورا واسطه ماه اعظم .

سوزنی .


-وزیر اعظم ; وزیری که از همه وزراء برتر و در نزد پادشاه مقرب تر باشد. (ناظم الاطباء).
* (اخ ) نام کوهی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ظُ]
{ع ا}
ج عَظم ، بمعنی استخوان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ج عَظم ، بمعنی استخوان جانداران که گوشت بر آن باشد. (از اقرب الموارد). عظام . عظامَه که هاء کلمه اخیر برای تانیث جمع است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد):
ز نعت چربدستیهات اَعْظُم
چو روغن گشت و بر پیراهن افتاد.

قوامی رازی (دیوان ص 21).


-سبعة اعظم ; ای اعضاء. (منتهی الارب ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ظَ]
{اخ}
امام ... ابوحنیفه نعمان بن ثابت . متوفی بسال 150 ه' . ق. امام مذهب حنفی . رجوع به ابوحنیفه نعمان بن ثابت شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ظَ]
{اخ}
(دریای ...) دریای عمان و دریای حبشه و دریای قلزم از دریای اعظم است . (حدود العالم ). و جنوب کرمان دریای اعظم است . (حدود العالم ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ظَ]
{اخ}
علیخان . از شعرای دوره صفویه و منسوب به شاه طهماسب بوده است . این بیت از اوست :
نظر به روی تو خورشید ناگهان انداخت
کلاه خویش ز شادی بر آسمان انداخت .

(از قاموس الاعلام ترکی ).

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ظَ]
{اخ}
علی قلیخان . از شعرای عصر صفوی و از بزرگان امرای شاه عباس بوده و دیوان مرتبی داشته است . این بیت از اوست :
گر فلک را بمن سر جنگ است
عرصه پیدا کند جهان تنگ است .

(از قاموس الاعلام ترکی ).