ابونصر
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
طبیبی به زمان شاه عباس اول صفوی . رجوع به ابونصر اصفهانی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
تابعی است . او از ابن عباس و از او خلیفةبن حصین روایت کند.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
صاحب یا خواهرزادة اصمعی و نام او احمدبن حاتم است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
(سرهنگ...) از امرای زمان مسعود. رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 464 و 466 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
شاعری است باستانی و این یک بیت از اودر لغت نامه اسدی برای کلمه پنجره شاهد آمده است :
سوی باغ گل باید اکنون شدن
چه بینیم از بام و از پنجره .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
نوازنده ای به دربار محمود غزنوی :
بونصر تو در پرده عشاق رهی زن
بوعمرو تو اندر صفت گل غزفی گوی .

فرخی .


و رجوع به ابونصر پلنگ شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
از علمای دربار علی بن مامون خوارزمشاه که محمود غزنوی آنان را بغزنین خواست . رجوع به حبط 1 ص 356 و رجوع به ابونصر عراق شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
(شیخ ...) جامی در نفحات الانس آرد که شیخ الاسلام گفت او سفرهای نیکو کرده بود و مشایخ بسیار دیده . شیخ ابوعمر و اسکاف را دیده بود وخدمت کرده بارودن (؟ ) و ابوعمر و سنجیده را دیده بود. شیخ ابونصر ابوعبداللّه مانک را نیز دیده بود به ارّغان فارس ، شاگرد شبلی بود. حکایت کرده مر از ایشان .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
صحابی است و در غزوه خیبر ذکر او آمده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
(قصر...) موضعی است به یک فرسنگی جنوب شیراز. بر فراز تلی و بدانجا آثاری از پادشاهان قدیم و نقوشی باقی است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
آوی . نام یکی از نقله و مترجمین .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابراهیم بن محمد مقدسی .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن ابی جعفر محمدبن ابی اسحاق احمد کرمانی هروی . مولف حبیب السیر (چ طهران ج 1 ص 310) آرد: در سنه خمسمائه (500 ه' . ق.). ابونصربن ابی جعفربن ابی اسحاق الهروی از منازل دنیوی بمنزهات اخروی انتقال نمود و او از علم ظاهری و باطنی محظوظ و بهره ور بود و در نفحات مسطور است که ابونصر بخدمت سیدپیر رسید و بحرم مکه و مدینه و بیت المقدس رفته مدتی به عبادت و ریاضت گذرانید و چون از آن سفر بهرات مراجعت کرد در صد و بیست و چهار سالگی روی بعالم آخرت آورد و مرقد منورش در خانچه باد نزدیک بقبر امیر عبدالواحدبن مسلم است - انتهی . نویسندگان نامه دانشوران نوشته اند که در پانصد هجریه قدم بطریق عرفان نهاد اصلش از کرمان و از آنجا بهرات نقل کرد و در آن ملک مرجعیتی بی نهایت پیدا کرد. در بدایت حال در زمره فقهاء معدود بود. رجوع به نامه دانشوران ج 4 ص 81 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن ابی الحرث . احمدبن محمد.از آل فریغون . داماد ناصرالدین سبکتکین . در ترجمه تاریخ یمینی (چ طهران ص 306) آمده است : و ابوالحرث احمدبن محمد غرّه دولت و انسان مقلت و جمال خلّت و طراز حلّت ایشان (آل فریغون ) بود با همتی عالی و نعمتی متعالی و کنفی رحیب و مرتعی خصیب و امیر سبکتکین کریمه ای از کرایم او از بهر پسر خود سلطان یمین الدوله خواسته بود و او درّی یتیم از بحر جلال ناصرالدین از بهر پسر خویش ابونصر حاصل کرده و اسباب مواشجت و ممازجت میان جانبین مستحکم گشته و اواصر لحمت و وثائق قربت مستمر و مشتبک شده و چون ابوالحرث وفات یافت سلطان آن ولایت بر پسر او ابونصر مقرر داشت و او را بعنایت و رعایت مخصوص میداشت تا در سنه احدی و اربعمائه (401 ه' . ق.). از دار دنیا به دار عقبی تحویل کرد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن ابی زید. خوندمیر در دستورالوزراء آرد: ابونصربن ابی زید مدتی مدید ایام سلطنت سامانیه صاحب دیوان انشاء و رسالت بود و چون امیر ناصرالدین سبکتکین عبداللّه عزیز را محبوس گردانید وزارت امیر نوح را به ابونصر تفویض نمود. او بصفات حمیده و سمات پسندیده اتصاف داشت و در ایام اعتبار تخم جود و سخا و بذل و عطا در زمین دل فضلا و اخیار کاشت و در تدبیر مصالح مملکت و استمالت سپاهی و رعیت به اقصی الغایة کوشید و در آخر عمر بزخم کارد بعضی از غلامان سامانی شهد شهادت چشید - انتهی . و مدت وزارت او پنج ماه بود و پس از شهادت ، امیرنوح بر جنازه او نماز گذاشت و کشندگان او را دستگیر کرده بکشت . رجوع به ترجمه تاریخ یمینی چ طهران ص 147 و 169 و 171 و 176 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن ابی القاسم علی نوکی . (خواجه ...) صاحب اشراف به روزگار ابراهیم بن ناصر دین اللّه مسعود غزنوی . رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 205، 272، 488، 501، 533 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن احمد الکاشی ملقب به معین الدین . خوندمیر در دستورالوزراء آرد (ص 194) که او بزیور انواع فضایل نفسانی و اصناف کمالات انسانی محلی و آراسته بود و از افعال ردیه و اوصاف دنیه مانند عجب و نخوت و کبر و خست محلی و پیراسته ، خال او ناصح الملوک عزیز الحضرة ابوطاهر اسماعیل که در سلک اکابر مشاهیر کاشان انتظام داشت بسبب وفور جود و سخاوت و کثرت عطا و مروت تخم مهر و محبت در اراضی دل اصحاب دولت کاشت و در ایام سلطنت سلطان ملکشاه خواجه نظام الملک نیابت امیر محتاج را که از جمله اعیان مملکت بود بدو تفویض فرمود و روز به روز کار عزیزالحضرة از درجه ای بدرجه ای ترقّی مینمود تا مهم بدانجا انجامید که ولایات کاشان را تمام سیورغال او کردند و او چهار ساله خراج برعیت بخشیده اصحاب بیوتات قدیم را بصلات گرانمایه و تفقدات کریمانه بنواخت و قرض وام داران را ادا کرده در کاشان و ابهر و زنجان و گنجه چند دارالشفاء و مدرسه ساخت و چون سلطان ملکشاه رخت هستی بباد داد و سلطان برکیارق تاج سلطنت برسر نهاد امیر ایاز که از جمیع ارکان دولت بمزید تقرب امتیاز داشت بطمع مال کاشان عزیزالحضرة را بجوار حضرت عزت فرستاد و با وجود آنکه والد معین الدین ابونصر اکثر اوقات عزیز به اصناف طاعات و عبادات صرف مینمود و همواره اولاد را از تکفل امور دیوانی و ملازمت درگاه سلطانی منع میفرمود معین الدین بمقتضای کلمه ((الولد الحلال یشبه بالخال )) بملازمت سلطانان مشغولی کرده در زمان سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه منشی و مستوفی ممالک شد و روزبروز تقرب او سمت ازدیاد یافته در آن اوقات که سلطان سنجر از مملکت عراق بجانب خراسان بازگشت حکومت بلده ری تعلق به معین الدین گرفت و چون او از شیوه کفایت و استخراج اموال دیوانی از رعیت وقوفی تمام داشت متعاقب و متواتر نقود نامعدود و اجناس بی قیاس بخزانه سلطان میفرستاد و به ارسال تحف و هدایا جذب خاطر خوانین و امراء میکرد و چون سلطان رقم عزل بر صحیفه حال محمدبن سلیمان کشید فخرالدین طغان بیک را به استحضار معین الدین مامور گردانید و فخرالدین بمملکت ری رفته معین الدین را به وفور مراحم سلطانی و صنوف عواطف خاقانی مستظهر و امیدوار ساخت و معین الدین حسب الحکم متوجه خراسان گشته به هر ولایت که رسید اهالی آنرا معمور بحر عاطفت و احسان گردانید وبعد از وصول به مرو شاهجان سلطان با او خلوت کرده در باب بعضی از مهمات و مصالح مملکت طریق مشورت مسلوک داشت و معین الدین بکمال کیاست همه را بر نهج صواب جواب گفته این معنی موجب مزید عقیده سلطان شد. بیت :
جانا چو زدی خنده و لب بگشودی
مهر دگرم بر سر مهر افزودی .
و در روز سوم حکم همایون صادر گشت که معین الدین در منصب وزارت مدخل نماید. معین الدین از تکفل آن امر خطیر استغفار نمود، سلطان نظام الدین محمود برانقوش و مقرب الدین جوهر خادم را نزد او فرستاد و پیغام داد که ظاهراً تو از منصب وزارت بدان سبب استغفار می نمائی که من بعضی از امراء و وزرای سابق را مغضوب گردانیده ام صورت حال آن است که من در اوایل ایام سلطنت این منصب را به فخرالملک بن نظام الملک دادم و زمام امور ملک و مال را در کف کفایت او نهادم فخرالملک بحسب تقدیر ایزدی بر دست فدائیان بی ایمان شهید شده بجهان جاودان شتافت و من بر فوت او تاسفها خورده پسرش صدرالدین محمد را قایم مقام کردم و مدت یازده سال ازروی استقلال آن مهم را به وی گذاشتم و چون از او خیانتها خصوصاً در خزاین آل سبکتگین بحیز ظهور آمد دست قضا او را بعالم عقبی فرستاد آنگاه هم از قرابتان خواجه نظام الملک شهاب الاسلام عبدالرزاق طوسی را صاحب عهده آن امر ساختم و او با وجود تحلی به اصناف علم و فضیلت در ایام وزارت بر کاری چند اقدام نمود که هرگز هیچکس از اجلاف عوام بر امثال آن مهام قیام ننمایند معذلک طریق عفو و اغماض شعار خود ساختم تا عبدالرزاق وفات یافت پس شرف الدین ابوطاهر که بصفت امانت و دیانت مشهور بود این مهم را تعهد نمود او هم در عنفوان اوان وزارت درگذشت و تغاربیک محمدبن سلیمان وزیر گشت چون عدم قابلیت او بر عالمیان وضوح تمام یافت عزلش برذمت همت پادشاهانه واجب نمود. اکنون بحمداللّه سبحانه و تعالی که ترا اهلیت این کار بسیارست و مرا بر وفورامانت و دیانت و صنوف کفایت و درایت تو اعتماد بیشمار باید که بعنایت و مرحمت بی نهایت ما مستظهر و امیدوار باشی و هیچ نوع دغدغه بحواشی خاطر راه ندهی . بیت :
نیک اختری که بوسه برین آستان دهد
زودش سپهر پیر بدولت نشان دهد.
معین الدین چون سخنان سلطان عدالت آئین رااستماع نمود انگشت قبول بر دیده نهاده روز دیگر خلعت وزارت در بر افکند و سلطان او را به انعام دوات زرین و طبل و علم مفتخر و مباهی ساخت و معین الدین بتنظیم امور ملک و مال بر سبیل استقلال پرداخته به ارتفاع اعلام عدل و انصاف و انخفاض رایات ظلم و اعتساف مهماامکن ، قیام نمود در اطراف و اقطار جهان مدارس و خوانق و اربطه و بقاع نفاع بسیار بنا فرمود و قرای معمور و مستغلات موفور از خالص اموال خویش خریده وقف گردانید و در اواخر ایام حیات فرمود تا در اکناف ممالک وامصار منادی کردند که هرکس که به معین الدین وزیر برسبیل رشوت و خدمت و هر جهة نقدی یا جنسی داده باشد به وکلای او رجوع نموده عوض ستاند و قضات و اکابر ولایات را طلبید، ازیشان التماس فرمود که درین باب مساعی مشکوره بتقدیم رسانند و چون آن وزیر صاحب تدبیر بر مذهب اهل سنت و جماعت ثابت قدم و راسخ دم بود پیوسته سلطان را بر قلع و قمع مومنان [ شاید فدائیان یا اسماعیلیان ] ترغیب و تحریض می نمود و اسمعیلیه از صولت سلطان و تدبیر وزیر متوهم گشته دو فدائی را بطویله معین الدین فرستادند تا بخدمت ستوران آن دستور اعظم قیام نمایند و بوقت فرصت او را بعز شهادت رسانند و آن دو ملعون چند گاه در اصطبل جناب وزارت پناه بسر می بردند. تا ملازم آن آستان را بر ایشان اعتماد پیدا شد ودر روز نوروزی که وزیر جهت پیشکش سلطان تحف و تبرکات ترتیب می نمود و اختاچیان را فرمود که اسبان خاصه را بنظر آوردند تا هر کدام مناسب داند بطویله سلطان فرستد آن دو ملعون دو اسب ایغرتند پیش آوردند و آن اسبان با یک دیگر آغاز جنگ کرده چون خدام وزیر بجدا کردن اسبان مشغول شدند فدائیان بیک ضرب کارد آن خواجه نصفت نهاد را بدرجه بلند شهادت رسانیدند.
مثنوی :
فلک کو دیرمهر و زودکین است
در این حرمان سرا کار وی این است
بهر اختر کزو روشن چراغی ست
نهاده بر دل آزاده داغی ست
هزاران داغ هست و مرهمی نی
وزین بی مرهمی هیچش غمی نی
ز سوزش کس دمی بی غم نیفتاد
کز آن در عمرها ماتم نیفتاد.
و رجوع به حبط 1 ص 380 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن بختیار. از امرای دیالمه که طاهر عامل دیه دمان (دو فرسخی شیراز) صمصام الدوله را مقید کرد و نزد او برد و ابونصر به سال 388 ه' . ق. صمصام الدوله را بقتل رسانید و چون بهاءالدوله بسلطنت رسید ابوعلی بن استاد از امرای صمصام الدوله از او امان خواست و ملتمس او مقبول شد ابوعلی با اتباع خود در سلک هواخواهان بهاءالدوله منتظم گشت و مملکت اهواز در حوزه تصرف بهاءالدوله درآمد و ابوعلی را بجانب فارس فرستاد تا شر اولاد عزالدوله را دفع نماید و ابوعلی بدان جانب شتافت و بر ایشان غالب گشته ابونصربن بختیار طریق فرار پیش گرفت و این اخبار بسمع بهاءالدوله رسید کامران و سرافراز بدارالملک شیراز خرامید و بعضی از اولاد و اتباع بختیار را که در آن ولایت مانده بودند بقصاص برادر بقتل رسانید و موفقبن اسماعیل را به استیصال ابونصر بن بختیار که بجانب جیرفت گریخته بود نامزد کرد و موفق بخدمت رسید و چنان شنید که از آنجا تامنزلی که مقر ابونصر است هشت فرسخ مسافت بیش نیست بنا بر آن با سیصد مرد جلد از عقبش روان شد و بعد از وصول بدان مرحله بوضوح پیوست که پسر بختیار نیز از آنجا فرار کرده و موفق در سیر بیشتر از پیشتر سرعت نمود و ناگاه به سروقت ابونصر رسید و هر دو فریق بتیغ و خنجر در یکدیگر افتاده باز فرار بجانب ابونصر افتاد و در آن اثنا یکی از لشکریان او که از شبگیر و ایوار و فرار و پیکار بتنگ آمده بود بیک ضربت سر ابن بختیار را بر زمین افکند و دیگری آن سر را برداشته پیش موفق برد و موفق بر وفق دلخواه بخدمت بهاءالدوله بازگشته منظور نظر اشفاق شد. رجوع به حبط 1 ص 352 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن جهیر محمدبن محمد. رجوع به ابن جهیر محمدبن محمد ملقب به فخرالدوله و رجوع به محمدبن محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن جهیر مظفربن علی . رجوع به ابن جهیر نظام الدین ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن حسنون . احمدبن محمد ترسی . رجوع به ابونصر احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن حسین بن محمد حناطی . فقیه است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن حمدان الجوینی . سیستانی الاصل . رجوع به تاریخ سیستان ص 20 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن حمید. شاعری مُقل است . (ابن الندیم ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن خاقان . فتح بن محمد. رجوع به ابن خاقان ابونصر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن الصباغ عبدالسیدبن محمدبن عبد الواحدبن احمدبن جعفر فقیه شافعی . مدرس مدرسه نظامیه بغداد. او راست : کفایة المسائل . وفات وی 477 ه' . ق. بوده است و رجوع به عبدالسید... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن طوق خیرانی . در قاموس فیروزآبادی در ماده ((خ ی ر)) آمده است که : خیرانة بالقدس منها احمدبن عبدالباقی الربعی و ابونصربن طوق و صاحب تاج العروس گوید: هکذا فی سائر اصول القاموس و الصواب انهما واحد ففی تاریخ الخطیب البغدادی ابونصر احمدبن عبدالباقی بن الحسن بن محمدبن عبداللّه بن طوق الربعی الخیرانی الموصلی قدم بغداد سنة 440 و حدث عن نصربن احمد المرجی الموصلی فالصواب ان ّالواو زائدة. (فتامل ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن عطّار. قاضی القضاة که او را در علوم دستی بود و حسن بیان داشت . رجوع به تاریخ الحکمای قفطی چ لیپزیک ص 297 و 305 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن عمرو. تابعی است . او از علی و مالک بن حارث از وی روایت کند.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن عین زربی عدنان بن نصر. رجوع به عدنان ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن ماکولا. امیر سعدالملک علی بن هبةاللّه . رجوع به ابن ماکولا ابونصر شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن محمدبن اسد مسمی به منصور. شار غرجستان مشهور به شار شاه در ترجمه تاریخ یمینی آمده : ولایت غرشستان را شار ابونصر داشت تا پسروی محمد بحد مردی رسید و بقوت شباب و مساعدت اصحاب و اتراب بر ملک مستولی شد و پدر منزوی گشت و ملک بدوبازگذاشت و بمطالعه کتب و مجالست اهل ادب پرداخت وبلذت علم از لذّات ملک و شهوات دنیا قناعت نمود و حضرت او منبع فضائل و منتجع افاضل بود و هنروران جهان و محنت زدگان زمان درگاه او را مقصد آمال و امانی و کعبه مطالب و مباغی ساخته بودند و از اقطار و اکناف عالم روی فرا او کرده و همه بنجاح مطلوب و رواج مرغوب رسیده و ابوعلی بن سیمجور چون عصیان بر ملک نوح آغاز کرد خواست تا ناحیت غرشستان خویش را گیرد و شار را بطاعت آرد. هر دو شار (پدر و پسر) دست ردّ بر روی مراد او بازنهادند و از جهت آل سامان که بر طاعت ایشان نشو و نمو یافته بودند و در حجر رعایت ایشان روزگار گذاشته بخدمت دیگری تن در ندادند و بوثوق حصانت قلاع و مناعت بقاع خویش جواب ابوعلی بازدادند و ابوعلی ابوالقاسم فقیه را با جمعی از ارکان دعوت و بنای دولت بمحاصره ایشان فرستاد و آن لشکر کوههای چند که مساوی سماء و موازی جوزاء بود در مسافت آن دیار قطع کردند و از چند مخارم که از سم ّ خیاط و مضم ّ قماط تنگتر بود بگذشتند و با ایشان در چند موقف با محاربت و مناصبت بایستادند و سرهای بسیار چون برگ درخت فروریختند و خونهای چون سیل به روی زمین روان کردند و هر دو شار را از مضیقی بمضیقی میتاختند تا ایشان بقلعه ای در اقاصی ولایت خویش التجاء ساختند که در حضیض آن اطناب سحاب کشیده شدی و عقاب را در مراقی آن عقاب بال گسسته گشتی و ابوالقاسم آن ولایت بگرفت و خزائن و ودائع و اسباب ایشان بدست آورد و جمله با قبض گرفت تا امیر ناصرالدین بخراسان آمد و ابوعلی دل مشغول شد ابوالقاسم فقیه را بازخواند و هردو شار در زمره اعوان ناصرالدین بنصرت ملک نوح برخاستند و انتقام از ابوعلی کشیدند و او را بکام خود بدیدند و با سر ولایت و مملکت خویش رسیدند و بر آن جمله در امن و سکون روزگار گذاشتند تا در عهد سلطنت سلطان یمین الدوله و امین الملة. و عتبی آورده است که چون اصحاب اطراف حکم سلطان راانقیاد نمودند و بطاعت دست بصفقه بیعت یازیدند و منابر بذکر القاب میمون او بیاراستند مرا برسالت از برای عقد بیعت پیش شار فرستادند و چون بدان جایگاه رسیدم به اکرامی تمام تلقی کردند و از رغبتی صادق و حرصی غالب در بلاد غرشستان سکه و خطبه بنام همیون سلطان در شهور سنه تسع و ثمانین و ثلث مائه مطرز گردانیدند و بوقت حضور من نوشته های جماعتی که از ظاهر مرو هزیمت شده بودند برسید و هر دو شار را بمدد خوانده ابونصر نوشتها بمن فرستاد و رقعه بمن نوشت و التماس کرد تا آن ملطفات را به حضرت فرستم تا صدق او در موالات حضرت و خلاف با اهل منادات دولت محقق و مقرر گردد و من در جواب رقعه او بنوشتم بدان حال که بر وفق حدس و فراست من آمد و بر عقب خبر رسید که ایلک خان به بخارا آمد و ملک بستد و معظم سپاه را در قید اسار کشیدو بقایای قوم متفرق و آواره شدند و بر موجب التماس او آن ملطفات را به حضرت سلطان فرستادم و حال هر دو شار در خلوص اعتقاد به اشباعی تمام رها کردم بموقع قبول افتاد و مکان ایشان معمور شد و متوقعات ایشان ازحضرت به ایجاب مقرون گشت و پسر او شاه شار بخدمت تخت سلطان آمد و از تقریب و ترحیب بهره ای تمام یافت و مدتی عزیز و مکرّم ملازم خدمت بود و از سر شطارت و لوثت طبع حرکات نامتناسب میکرد و از سر اعتزاز بعزت ملک و اغترار بنخوت پادشاهی از او سخنهای نالایق حادث میگشت که در خدمت ملوک موجب تادیب و تعریک باشد و ازجانب سلطان بر آن هفوات اغضا میرفت و زلاّت او بنظر عفو و اغماض ملاحظه می افتاد تا دستوری خواست و سلطان او را با تشریف لایق و خلعت گرانمایه گسیل کرد و به افشین که مقر عز و مثابه مجد او بود رسید و بر این جمله مدتی بگذشت تا سلطان را اراده غزوی افتاد خواست که از هر طرفی لشکری فراهم و بزیادت کثرتی و قوتی مستظهر گردد و مثالی به استدعای شاه شار روان کرد و از حسن قیام بقضای حقوق انعام و اکرام که در باره اوفرموده بود توقع کرد. دست خذلان دامن او بگرفت تا معاذیر نامقبول و علتهای معلول در میان نهاد و رای تقاعد و تکاسل پیش گرفت تا عصیان او ظاهر شد و سلطان کار او فروگذاشت و روی بمهم خویش آورد و دشمن را جواب باز داد و از آن موکب ظفر بازگردید و مکاتبه شاه شاراز سر گرفت و او را پیش تخت خواند و در اثنای مثالی که به استدعای او صادر شده بود شطری از ایناس وحشت و ازالت عارضه ریبت و نبذی از استمالت و استعطاف ایراد کرد و نخواست که صنیعه ای که در باب او فرموده بودبه یک زلت باطل کند. و غرس نعمتی که در حق او نشانده بود به یک عثرت از بیخ برآرد و شار از آن ملطفات نفور شد و تقدیر آسمانی عصابه ادبار به روی او بازبست تا مجاهرت او بعصیان پیش سلطان روشن گشت و سلطان امیر حاجب آلتونتاش و ارسلان جاذب را بمناهضت او فرستاد و ایشان روی به ولایت او آوردند و ابوالحسن منیعی که زعیم مرو بود با خویشتن بردند برای آنکه او بر معاطف آن شعاب و مخارم آن هضاب اطلاع یافته بود و ایشان با لشکری خبیر بتجارب خطوب و بصیر بعواقب حروب که چون زنگ آهن خایند و چون نهنگ بدریا فرو شوند و چون مار در مداخل و مضایق زمین روند بدان حدود رفتند و آن نواحی بستدند و پدر بحکم وقوف بر خواتیم کارها و ممارست بر شدائد ایام و ارتیاض بتجارب روزگار به امان پناهید و زنهار طلبید و در ذمّت عنایت و رعایت حاجب آلتونتاش گریخت و از عقوق و تمرّد پسر مستغاث شد و ازحرکات و سکنات او تبرّا نمود و از معرض عصیان و موقف کفران تجافی جست و بشفاعت او به حضرت سلطان توسل ساخت تا خلوص اعتقاد او در موالات دولت و نصوح سیرت و سریرت او در مطاوعت حضرت عرض داد و او را به اکرام واحترام تمام بهراة آوردند و از حضرت سلطان در قول معذرت و احماد طاعت او مثال فرستادند و او را در ضمان امان گرفتند و پسر در قلعه ای که در عهد سیمجوریان ملجاء ایشان بود و ذکر آن در سابقه کرده آمده است متحصّن شد و خزاین و ممالک و حواشی و مواشی خویش بدان جایگاه نقل کرد و حاجب آلتونتاش و ارسلان جاذب پیرامن حصار او گرفتند و او حواشی حصار بمردان کار بیاراست و جنگ درپیوست همه سر ربض قلعه مرد آهن پوش جمله فیصل در حصن گرد آهن خای و لشکر سلطان منجنیقها و عرّادات بر جوانب قلعه راست کردند و یک جانب از دیوار حصار به زمین آوردند و رجاله لشکر چون گوزن بدان دیوارهابردویدند و دست بتیغ و تیر آوردند و کرته از خون سرخ در سر غدبره قلعه کشیدند و شاه شار چون دید که کار از دست رفته است مستغاث کرد و زنهار خواست تا مگر عوادی آن هول و بوادی آن حول بتضرع و ابتهال بزوال رساند و آبی بر آتش خشم آن حشم زند و ندانست که شیر شرزه چون از حدت ضراوت چنگال بصید یازید بی مقصود باز نگردد و مار گرزه از سر شدت حقد آهنگ زخم کرد بی تشفی دندان برنکند و آن فتنه قایم بود تا او را بدست آوردند و از قلعه بیرون کشیدند و اموال و خزاین او غارت کردند وزیر او که جهینه اخبار و حقیبه اسرار بود بگرفتند و شکنجه بر کعبش نهادند تا ودایع و ذخائر و دفاین بدست بازداد و جریده بقایای اموال بر اعمال وعمال عرض کردند و بر تحصیل آن مسببان بگماشتند و ولایت غرش و معاملات آن نواحی در مجموع ابوالحسن منیعی بستند و او را به استخراج آن وجوه نصب کردند و کوتوالی معتمد بر قلعه گماشتند و از حضرت سلطان به استحضارشار مثال رسید و در باب ارفاق و مجانبت ارهاق او وصیت رفته بود و چون او را بمعتمد سلطان سپردند او را با تخت بندیکه داشت بجانب غزنه برد و حکایت کردند که غلامی که موکل او بود خواست نامه ای بخانه خویش نویسد و احوال آن سفر بشرح معلوم گرداند شار را با تخت بند پیش خویش خواند و تکلیف کرد که بتحریر این نامه قیام نماید شار از سر ضجرت و تحکم و تانف از بیمبالاتی غلام طیره شد قلم برگرفت و آن نامه آغاز نهاد و بزن اوبنوشت که ای قحبه نابسامان مگر می پنداری که من از تهتک تو در ابواب فسق و فساد و تفریق مال من در وجه آرزو و مراد غافلم یا نمی دانم که همواره بفجور و شرب خمور و تضییع مال من در مصرف هر منکر و محظور روزگار میگذاری و هر روز با حریفی و هر شب با ظریفی به معاشرت و مباشرت مشغولی و خانه من بر باد دادی و آبروی من بریختی اگر بازآیم سزای تو بدهم و جزای تو در کنارت نهم و از این شیوه اطنابی تمام بنوشت و سر نامه ببست و بدست غلام بداد و چون نامه بدست زن رسید مدهوش شد و شبهت نکرد که دشمنی تقبیح صورت کرده است و یاحاسدی مجال فسادی یافته است خانه بپرداخت و هراسان و بی آزار(؟ ) در گوشه ای گریخت و چون غلام بخانه رسید سرای خویش چون قاع صفصف خالی یافت و از کدبانو و از خدمتکاران خانه نشان ندید حیران فروماند و از همسایگان استکشاف حال بکرد از کیفیت نامه خبر کردند و سورت آن فضایح و قبایح بر او خواندند غلام فریاد برداشت وبمراعات دل زن و تسکین جانب و ازالت خوف و استشعار او مشغول شد و به ایمان بلیغ و ضمانی وثیق زن را بخانه آورد و این اضحوکه را در خدمت سلطان بازگفتند و از مکیدت و شطارت شار تبسم کرد و فرمود که هر کس شار را خدمت فرماید و بطریق مجاملت معاملت کند سزای او این باشد و چون شار را ببارگاه سلطان رسانیدند بفرمودتا او را بینداختند و بتازیانه تعریک و مالش دادند و جائی محبوس کردند و در مواساة و مراعات اوقات اقوات او وصایت فرمود بوجهی که اذن سلطان در آن ابواب ازآن پوشیده باشد تا موجب جرات و جسارت و دعارت او نگردد و التماس کرد یکی از غلامان او که منظور او بود پیش او فرستد و از اسباب او آنقدر که بدان محتاج باشد ردّ کنند و سلطان بفرمود تا ملتمس به اسعاف مقرون داشتند و پدر او را از هراة به حضرت آوردند و بنظر احترام ملاحظه فرمودند و سلطان ضیاع و املاک ایشان بنواحی غرش از ایشان بخرید و از عقد شبهت بیرون آورد و با دیگر ضیاع دیوان سلطنت مضاف شد و بر آن املاک نقد بدیشان تسیلم افتاد تا در وجوه مصالح و حوائج خویش صرف می کنند و شیخ الجلیل شمس الکفاة احمدبن حسن میمندی بمراعات جانب شار ابونصر قیام نمود و او را در کنف رعایت و حیاطت خویش میداشت تا بجوار رحمت الهی شد در شهور سنه ست و اربعمائه (406 ه' . ق.). رجوع به ترجمه تاریخ یمینی از صص 337 تا 347 و رجوع به حبیب السیرچ طهران ج 1 ص 332 و 333 شود. و مولف حبیب السیر کنیت صاحب ترجمه را ابومنصور (بجای ابونصر) آورده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن محمود حاجب . رجوع به ابونصر حاجب شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن مسیحی سعیدبن ابوالخیربن عیسی بغدادی . رجوع به ابن مسیحی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن مطران اسعدبن الیاس . رجوع به ابن مطران شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن منصوربن راش ، نایب استاد ابوبکر محمدبن اسحاقبن محمشاد. رجوع به ترجمه تاریخ یمینی چ طهران ص 437 شود. و در نسخه خطی کتابخانه اینجانب نام او ابومنصور نضربن رامش آمده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن منصوربن محمد. (خواجه عمید...) وزیر ابوطالب طغرل بک . رجوع به عمید الملک کندری شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن نباته تمیمی شاعر. عبدالعزیزبن عمربن محمدبن احمدبن نباته . رجوع به ابن نباته ابونصر... شود. و در الفهرست آمده که وفات او پس از چهارصد اتفاق افتاده و چون الفهرست در 377ه' . ق. مبیضه شده ظاهراً ترجمه فوق الحاقی باشد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن نظام الملک از وزرای دولت سلجوقی . رجوع به تجارب السلف چ طهران ص 282 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ابن هشیم . در سنه ثلاث و ثلاثین و اربعمائه (433 ه' . ق.).والی بطیحه شد و با سپاه دیلم که در حدود آن مملکت بودند محاربه کرد و قرب صد نفر بقتل رسانید و در حکومت مستقل گردید و در سنه تسع و ثلاثین و اربعمائه بین الجانبین جنگ سلطانی واقع شده ابوالغنایم را ظفر میسر گشت و ابن هشیم گریخته بسیاری از اتباع او را بتیغبیدریغ رشته حیات برید. رجوع به حبط ج 1 ص 391 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمد ابونصر. رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن ابراهیم بن محمد السجزی .یاقوت در معجم الادباء (ج 1 ص 80) آرد که او یکی از فضلاء ادباء بود و نزد ابی بکر عبدالقاهر تلمذ کرده است ومن از خط سلامةبن عیاض کفر طابی نحوی چنین خواندم : وجدت فی آخر نسخة المقتصد لعبدالقاهر الجرجانی بالری ّمکتوباً ما حکایته : قراء علی الاخ الفقیه ابونصر احمدبن ابراهیم بن محمد السجزی اَیًّده اللّه هذا الکتاب من اوّله الی آخره قرائة ضبط و تحصیل و کتبه عبدالقاهربن عبدالرحمن بخطه فی شهراللّه المبارک من شهور سنة 454.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن ابراهیم طالقانی . عوفی در لباب الالباب (ج 2 ص 69) آرد: وی از مداحان حضرت نظام الملک [ وزیر الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی ] بود و نظم او در مدح نظام از انتظام امور در سلک مراد و از رعایت شرایط وفا در مقام و داد خوب تر و مطلوب ترست و بهر دو زبان شعر او مقبول و این دو بیت بلغت عربی پرداخته :
و خوطب بالوزارة من تناهی
الیه المجد و اجتمع الفخار
لعضدالدولة الملک المعزّ
علی ماضی الملوک به افتخار.
در صفت اسپ در قصیده گوید:
زه رهبر رهبری که اندر تک
با وهم رود دو دست او همبر
گفتی که بتاختن درون دارد
بر گوش نهاده هر دو سُم بر سر.
و در وعظ گوید:
نکند با عدو مدارا سود
که بهرحال دور باید بود
گرچه داری بناز کژدم را
بگزد هرکجا بیابد زود.
و در لغت نامه اسدی در کلمه ((مسته )) بیت ذیل بنام ابونصر طالقان شاهد آمده است :
بهر صیدش چو راست خواهی کرد
باز را مسته داد باید پیش .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن ابی الحسن نامقی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن اسماعیل سامانی (295 - 301 ه' . ق.). رجوع به احمدبن اسماعیل شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن حاتم باهلی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن حامدبن محمدبن عبداللّه بن علی بن هبةاللّه بن اَلُه اصفهانی معروف بعزیزالدین مستوفی عم عماد کاتب . صاحب مناصب عالیه در دولت سلجوقی و در آخر خزانه دار سلطان محمودبن محمدبن ملکشاه بن الب ارسلان سلجوقی . مولد او به سال 472 به اصفهان و قتل او بدست سلطان محمود مذکور526 ه' . ق. بقلعه تکریت اتفاق افتاد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن حسین بن احمد از شیوخ سمعانی . رجوع به انساب سمعانی ص 3 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن عبدالباقی الربعی . رجوع به ابونصربن طوق شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن عبدالرزاق طنطرانی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن عبدالصمد شیرازی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن عبداللّه بن ثابت بخاری شافعی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن علی پدر امیر ابوالفضل که در قصیده مناظره منسوب به اسدی مدح شده است . رجوع به سخن و سخنوران تالیف بدیعالزمان فروزانفر ج 2 ص 93 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن علی قطب الدوله از سلاطین ایلک خانیه ترکستان (پس از سال 400 ه' . ق.). رجوع به احمدبن علی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن علی میکالی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمد معروف به اقطع. رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمدبن جریر. معروف به احمد جام و زنده پیل متوفی به 536 ه' . ق. رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمدبن حسنون الترسی . از شیوخ حافظبن ابی بکر خطیب است . (تاج العروس ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمد حدادی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمدبن حسین کلاباذی بخاری . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمدبن عبدالصمد. رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمدبن نصر قبادی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمد عتابی . رجوع به احمد... و رجوع به عتابی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن محمد فارسی . رجوع به ابونصر فارسی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن مروان بن دوستک . ملقب به نصرالدوله صاحب میافارقین و دیاربکر. متوفی به سال 453 ه' . ق. رجوع به ابونصر کردی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن مسرور بغدادی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن منصور مطهّری اسپیجابی حنفی . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن نظام الملک . رجوع به ابونصربن نظام الملک شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن هلال البکیل . یکی از محدثین و معزمین به طریقه محموده است . (ابن الندیم ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمدبن یوسف السلیکی منازگردی . کاتب و شاعر وزیر ابونصر مروان صاحب میافارقین و دیاربکر وفات 437 ه' . ق. رجوع به احمدبن یوسف ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمد جام . رجوع به احمدبن محمدبن جریر شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمد زنده پیل . رجوع به احمدبن محمدبن جریر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
احمد معین الدین الکاشی . رجوع به ابونصر معین الدین احمدالکاشی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اختیارالدین علی شیبانی از شعرای عهد سلجوقیان است واو در خدمت سلطان سنجر سلجوقی و مداح او بوده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ادی بن ایوب نام یکی از مترجمین و ناقلین کتب از دیگر زبانها به زبان عرب . (ابن الندیم ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ارغیانی . محمدبن عبداللّه بن احمدبن محمد. فقیه شافعی نیشابوری . شاگرد امام الحرمین ابوالمعالی جوینی و علی بن احمد واحدی (454 - 528 ه' . ق.). مدفن او نیشابور است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اسحاقبن احمدبن شیب بن نصر. رجوع به اسحاق... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اسدی . رجوع به اسدی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اسعد. عمیدالدین وزیر اتابک سعد زنگی . خوندمیر در دستورالوزراء آرد که : او به وفور علم و فضیلت و جود و سخاوت و جودت ذهن و طبیعت موصوف و معروف بود و گاهی بنظم ابیات آبدار و اشعار لطافت شعار قیام و اقدام مینمود. در روضةالصفا مسطور است که نوبتی اتابک سعد، اسعد را به رسم رسالت نزد سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد و سلطان بر لطف طبع آن وزیر صافی ضمیر وقوف یافته او را منظور نظر عاطفت گردانید و چند کرت در مجالس بزم اسعد را احضار فرمود در آن اثناء روزی سلطان در اثنای سرخوشی این بیت بر وزن رباعی گفت که :
در رزم چو آهنیم و در بزم چو موم
بر دوست مبارکیم و بر دشمن شوم
و اسعد را فرمود که بیت دیگر بگوی اسعد در بدیهه گفت که :
از حضرت ما برند انصاف به شام
وز هیبت ما بُرند زنّار به روم .
و سلطان محمد مراسم تعریف و تحسین بظهور رسانیده آن روز بر ساز این ترانه شراب ناب آشامید و بتقلد منصب وزارت خود اسعد را تکلیف نمود امااسعد بین الرّد والقبول متردد بوده و بجانب شیراز مراجعت فرمود و چون اتابک سعد عوض سریر سلطنت بر مسند خاک تیره تکیه انداخت و پسرش اتابک ابوبکر قائم مقام گشته به انتظام مهام فرق انام پرداخت عمیدالدین اسعدرا بمراسلات و مفاوضات نسبت بملازمان خوارزمشاه متهم گردانید و با پسرش تاج الدین محمد در قلعه اسکیوان بند فرمود و عمیدالدین در آن مجلس این رباعی نظم کرده نزد اتابک فرستاد:
ای وارث تاج ملکت و افسر سعد
بخشای خدای را بجان و سر سعد
بر من که چو نام خویشتن تا هستم
همچون الف ایستاده ام بر سر سعد.
لکن از این شفاعت صورت بهبود روی ننمود و اتابک آن وزیر بی نظیر را مثل مرغ در قفس محبوس میداشت تا آن زمان که مرغ روحش بجانب ریاض رضوان پرواز نمود - انتهی . و رجوع به حبط ج 1 ص 396 و 397 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اسماعیل بن حماد جوهری صاحب صحاح اللغة رجوع به اسماعیل .... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اصفهانی (حکیم ...). از مشاهیر اطباء و معارف و معالجین روزگار پادشاهی و عهد سلطنت و شهریاری شاه عباس اول است و در آن زمان عدالت اوان در نزد خواص و عوام و عالی و دانی بصفت حذاقت و رتبه مهارت در اعمال عملیه طب موصوف و مسلم بود و چنانکه از اخبار او مستفاد میشود مولد و منشاء وی اصفهان است و پدرش که بصدرالشریعة معروف بوده است از اهالی گیلان و خود مردی بود صاحب حسن صوری و معنوی و تقریرو محاورتی خوش و بیانی دلکش داشت و چنانکه مولف تاریخ عالم آرا مسطور داشته در بدایت امر که در فن علاج و استعمال ادویه مهارتی کامل و شناسائی بکمال یافت از جانب امنای دولت پادشاهی طبابت عسکر و لشکری مفوض و مرجوع به وی گشت و چون مهارتش را بخت نیز موافقت مینمود اکثر آن بود که معالجاتش با امزجه مرضی موافق میافتاد صحت و عافیت بحال مریض راه می یافت و حتی پادشاه عادل شاه عباس را مرضی از اجناس حمی بر مزاجش طاری گشته اطباء معالجت را مواظبت داشتند از آنکه وی نیز در آن ایام بصفت حذاقت موصوف بود بتوسط جماعتی ازخاصان پادشاهی رخصت یافت که با اطبای خاص در اوقات معین بحضور پادشاه رود و در معالجت مداخلت نماید و چنان اتفاق افتاد که پادشاه را مرض رو به بهبود نهاد پس از آن در عداد اطبای خاص مخصوص گشت و مواظب بار ومحرم اسرار گردید از آن روی بر رسم روزگار محسود اقران و امثال آمد و در حضرت شاهزاده نامدار حیدر میرزا قرب و منزلت تمام یافت از آنکه هرکس را وسع و طاقت دولت و منصب و نگاهداری آن نباشد و بجزئی تغییری درامور دنیای خود تغییرات بر خود راه دهد و از حد خودتجاوز کند رسم ادب بیکسو نهاد با اطبای کهن سال فاضل و مردمان محترم کامل بنای بی احترامی گذاشت و دقیقه ای از توهین و تهجین آنها فروگذاشت ننمود فضلای اطبا وجمهور مردم از لشکری و غیره پیوسته از وی در رنج بودند از آن روی که منظور نظر پادشاه بود افعال و اعمال زشت او را متحمل شده و راه چاره بجهة رفع آن کار از بر ایشان مسدود بود بالاخره این معنی باعث آن شد که بعد از وفات شاهنشاه خلدآشیان رجال دولت و اطبای حضرت آن طبیب نادان را بخیانات منسوب ساخته و بر علاجات و استعمال تجویز ادویه وی ایراد وارد آورده سوء تدبیر و خطای او را در معالجت بدلایل و براهین ثابت کردند چنانکه خود بر خطای خویش اقرار و اعتراف نمود سپس بقتل وی اشارت رفت پس در همان روز قورچیان در عمارت پادشاهی ویرا با سوء احوال بقتل آوردند و جسدش را در معبر عام انداختند. (از نامه دانشوران ج 1 ص 337).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اقطع. رجوع به احمدبن محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
اوّابی . محمدبن احمد فدوخی . از مشاهیر کتاب و ادبا. کاتب وزیربن هبیره . وفات او به سال 557 ه' . ق. رساله ادبیه چند و اشعار بسیار دارد و این قطعه از آن جمله است :
یارب ّ عفوک اننی فی معشر
لاابتغی منهم سواک ملاذا
هذا ینافق ذا و ذا یغتاب ذا
و یسب ٌّ هذا ذا و یشتم ذا ذا.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بامیانی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 271 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
برغشی (در تاریخ بیهقی چ ادیب یکجا مرغشی در مواضع دیگر بزغشی ). رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 372، 681 و 688 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بستی .دبیر. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب صص 152 - 153 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بشر. محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بشربن حارث بن عبدالرحمن بن عطابن هلال بن ماهان بن بعبور (بغپور؟ ) مروزی ما ترسامی حافی ساکن بغداد. صوفی مشهور. متوفی بروز دهم محرم در 76 سالگی به بغداد (150 - 226 ه' . ق.). و رجوع به بشر حافی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بشر حافی . رجوع به ابونصر بشربن حارث بن عبدالرحمن بن عطابن هلال مروزی ... و بشر حافی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بهاءالدوله فیروز از سلاطین آل بویه (379 - 403 ه' . ق.). رجوع به بهاءالدوله ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بیان بن نصر. محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
بیهقی . صاحب برید ری بزمان مسعود غزنوی و برادرامیرک بیهقی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 474 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
پارسا. ناصرالدین (خواجه ...). رجوع به ناصرالدین (خواجه ...) شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
پلنگ. نوازنده ای بدربار محمود سبکتکین غزنوی :
بخاصه کز هوا شبگیر آواز کلنگ آید
ز کاخ میر بانگ رود بونصر پلنگ آید

فرخی .


و ظاهراً در بیت ذیل نیز مراد از بونصر همین بونصر پلنگ است :
بونصر تو در پرده عشاق رهی زن
بوعمرو تو اندر صفت گل غزلی گوی .

فرخی .

فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
تبانی . از آل تبان . عالم معاصر سامانیان . رجوع به آل تبان شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
تکریتی . یحیی بن جریر. یکی از حُذّاق اطبا. وی در سال 472 ه' . ق. حیات داشت و در هیئت و نجوم نیز یدی طولی دارد و او راست : الاختیارات و کتابی در امر باه و کتابی در منافع ریاضت .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
تَمار. رجوع به عبدالملک بن عبدالعزیز... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
تمّار. محدث است و از حمّادبن سلمه روایت کند.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
جستان بن ابراهیم بن وهسودان . رجوع به جستان شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
جَمیل . رجوع به ابونصر غفاری شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَن َ]
{اخ}
جوهری . رجوع به اسماعیل بن حماد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حاجب بزمان مسعودغزنوی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 285، 286، 290،376، 445، 451، 489، 492، 518، 555، 639، 640 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حاجب بن محمود بسفارت از جانب ابوعلی سیمجور نزد فخرالدوله رفت . رجوع به ترجمه تاریخ یمینی چ طهران ص 136 و 140 و 229 و 269 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حسن بن اسدبن حسن فارقی . رجوع به حسن ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حسن بن علی منجم . رجوع به حسن ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حسن بیک بن امیر علی بن عثمان بن قتلغبیگبن حاجی بیک . اولین از امرای آققوینلو. رجوع به حسن بیک شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حفاظ معروف به کوهین عطّار. رجوع به ابوالمنی ابونصر حفاظ شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حمدان جوینی . رجوع به حمدان ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حمیدبن هلال . محدّث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حمیدبن هلال العدوی . رجوع به حمید... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
حَمیل یا حُمَیْل . رجوع به ابونصر غفاری شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
خباز. در مائه چهارم هجریه بوده است و از مشایخ کازرگاه هرات است . شیخ الاسلام گوید: که وی مردی بزرگ بود و با قوت نفس . نقل است که وقتی جماعتی از شاگردان وی بحج میرفتند درمکه نزد شیخ ابوالحسین حصری رسیدند از ایشان درخواست کرد که چیزی خوانید اگر توانید یکی از ایشان آواز برآورد و بیتی خواند حصری از خود برفت در آن بیخودی گفت امسال شما را بحج بار نیست بازگردید پس پرسید مگر نه شما شاگردان ابونصر خبازید گفتند آری گفت مگر نه بی دستوری از نزد وی بیرون آمده اید بازگردید و نزدیک وی شوید هر که بشنید و بازگشت بسلامت افتاد و هر که بازنگشت بسموم بسوخت و بعرفات نرسید و این خود از کرامات حصری و شیخ ابونصر خباز است و از کلمات اوست که گفته مرد را حفظ حدود خود بهتر است از آنکه در مستحبات و عبادات پردازد از آن روی که تا این را حفظ نکند آنرا نتواند بکمال رسانید. ازو پرسیدند یا شیخ چه گوئی در عارف گفت عارف آن است که پس از سیر و سلوک ابتدا خود را بشناسد پس از شناسائی خود بزرگان از اهل عرفان را آنگاه بمعرفت پروردگار پردازد مراد ازین بیان آن است که چون نفس خود را شناختی او را خواهی شناخت وقتی یکی از مریدانش بسفر حج میرفت ازو وصیتی خواست گفت چون روی بخانه او خواهی نهاد ابتدا بجای آوردن اوامر و نواهی او را همت گمار تا درک مقامات عالیه نمائی . واللّه اعلم بالصواب - انتهی . رجوع به نامه دانشوران ج 4 ص 82 و نفحات جامی چ هند ص 146 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
خسرو فیروز. رحیم از سلاطین آل بویه (440 - 447 ه' . ق.). رجوع به خسرو فیروز... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
خلیل بن احمد. رجوع به خلیل بن احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
(خواجه ...) برادر خواجه ابوالفرج عالی بن المظفر. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 242 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
خوافی . رجوع بتاریخ بیهقی چ ادیب ص 241 و 242 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
الدّبوسی . فقیهی است و او راست : کتابی در علم الشروط و السجلات .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
دقاقبن تتش بن الب ارسلان سلجوقی که در شام حکومت میراند. رجوع به دقاق.... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
دیلمی . او راست : مسندالفردوس . و این کتاب راشیخ شهاب الدین احمدبن علی بن حجر العسقلانی مختصر کرده و تسدیس القوس فی مختصر مسند فردوس نام نهاده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
دیوان بان بزمان مسعود غزنوی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 349 و 553 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
رحیم بن فناخسرو. رجوع به خسرو فیروز رحیم شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
زاوهی کاتب . منسوب بزاوه قریه ای بنشابور. در ترجمه تاریخ یمینی (چ طهران ص 330) این قطعه از او دروصف غلاء مشهور سال 401 ه' . ق. بخراسان ، آمده است :
قد اصبح الناس فی غلاء
و فی بلاء تداولوه
من یلزم البیت یود جوعاً
او یشهد الناس یاکلوه .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
زهیربن حسن بن علی سرخسی . رجوع به زهیر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سامانی . بنقل صاحب قاموس الاعلام کنیت احمدبن اسماعیل سامانی است . رجوع به احمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
زخودی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 529 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
زوزنی . رجوع به ابونصر مطوعی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سبط بشر حافی . رجوع به عبدالکریم بن محمد هارونی دیباجی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سراج . در تذکرةالاولیاء آمده است که او را طاوس الفقراء گفتندی و صفت و نعت او نه چندانست که در قلم و بیان آید و یا درعبارت و زبان گنجد. در فنون علم کامل بود و در ریاضات و معاملات شانی عظیم داشت و در حال و قال و شرح دادن بکلمات مشایخ آیتی بود و کتاب لمع او ساخته است و اگر کسی خواهد بنگرد از آنجا او را معلوم کند و من نیز کلمه ای چند بگویم . سری و سهل را و بسی مشایخ کبار را دیده بود و از طوس بود. ماه رمضان به بغداد بود و در مسجد شونیزیه خلوتخانه ای بدو دادند و امامت درویشان بدو مسلم داشتند تا عید جمع اصحاب را امامت کرد و اندر تراویح پنج بار قرآن ختم کرد. نقل است که شبی زمستان بود و جماعتی نشسته بودند و در معرفت سخن میرفت و آتش در آتشدان میسوخت شیخ را حالتی درآمد ورو بر آن آتش نهاد خدای را سجده آورد مریدان که آن حال مشاهده کردند جمله از بیم بگریختند چون روز دیگربازآمدند گفتند شیخ سوخته باشد شیخ را دیدند در محراب نشسته روی او چون ماه میتافت گفتند شیخنا این چه حالت است که ما چنان دانستیم که جمله روی تو سوخته باشد گفت آری کسی که بر این درگاه آبروی خود ریخته بود آتش روی او نتواند سوخت و گفت عشق آتش است در سینه و دل عاشقان مشتعل گردد و هر چه مادون اللّه است همه رابسوزاند و خاکستر میکند. از ابن سالم شنودم که گفت نیت بخداست و از خداست و براه خداست و آفاتی که در نماز افتد از نیّت افتد و اگر چه بسیار بود آنرا موازنه نتوان کرد با نیتی که خدا را بود [ و ] بخدای بودو سخن اوست که گفت مردمان در ادب بر سه قسم اند: یکی بر اهل دنیا که ادب بنزدیک ایشان فصاحت و بلاغت و حفظ علم و رسم و اسماء ملوک و اشعار عربست و دیگر اهل دین که ادب بنزدیک ایشان تادیب جوارح و حفظ حدود و ترک شهوات و ریاضت نفس بود و دیگر اهل خصوص [ شاید حضور ] که بنزدیک ایشان طهارت دل و مراعات سرّ و وفاءعهد و نگاه داشتن وقت است و کم نگریستن بخاطره هاء پراکنده و نیکوکرداری در محل ّ طلب و وقت حضور و مقام قرب است - انتهی . رجوع به تذکرةالاولیاء ج 2 چ طهران ص 145 و نفحات الانس ص 180 و نامه دانشوران ج 3 ص 18 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سعدبن ابوالقاسم قطّان حنفی . رجوع به سعد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سعدبن مهدی . رجوع به سعد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سعیدبن ابی الخیربن عیسی . رجوع به ابن مسیحی شود. در نامه دانشوران (ج 1 ص 219) نام پدر او بجای ابی الخیر ابی الحسن آمده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
سوهان گر. از یاران چشتی بود. صاحب فراست عظیم بود. و رجوع به نفحات الانس جامی ص 218 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
شاپوربن اردشیر شیرازی وزیر بهاالدوله ابونصربن عضدالدولةبن بویه دیلمی . وفات 416 ه' . ق. به بغداد و تولد او بشیراز به سال 330 بود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
شریح بن عبدالکریم رویانی . رجوع به شریح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
صدرالدین شیرازی (میر...). رجوع به صدرالدین شیرازی (میر...) شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
صدقه بن یوسف الفلاحی . او در سال 437 ه' . ق. بوزارت مستنصر فاطمی مصررسید و در اول سال 440 ه' . ق. گرفتار و مقتول شد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
صینی . صاحب اشراف بزمان محمود ومسعود غزنوی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 499 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
طالقان . شاعری باستانی و در لغت نامه اسدی از شعر او بشاهد آمده است . رجوع به ابونصر احمدبن ابراهیم الطالقانی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
طرماح بن حکیم . رجوع به طرماح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
طیفور. رجوع به ابومنصور طیفور شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَن َ]
{اخ}
الظاهر بامراللّه . محمدبن الناصر سی و پنجمین خلیفه عباسی . رجوع به ظاهر بامراللّه محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالرحمن بن عبدالجبار قیسی . رجوع به عبدالرحمن ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالرحیم بن ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن القشیری . ابن خلکان گوید: او امامی کبیر بود ماننده پدر خود در علوم و مجالس سپس مواظبت دروس امام الحرمین ابی المعالی کرد تا طریقت او را در مذهب و خلاف بیاموخت پس قصد زیارت خانه کرد و به بغداد رسید و در آنجا عقد مجلس وعظ کرد و قبولی عظیم یافت و شیخ ابواسحاق شیرازی بمجلس وعظ وی حاضر شد و علماء بغداد یکزبان گفتند که مانند وی ندیده اند و در مدرسه نظامیّه و رباطشیخ الشیوخ وعظ میکرد و بسبب اعتقاد او که متعصب در مذهب اشاعره بود حنابله را با وی خصومت و دشمنی پیداشد و کار بفتنه ای کشید که جماعتی از دو فریق کشته شدند تا آنکه یکی از اولاد نظام الملک برنشست و فتنه رابنشاند و خبر به نظام الملک که در این وقت به اصفهان بود رسید کس نزد او فرستاد و درخواست تا ابونصر نزدوی شود و او به اصفهان شد و نظام الملک مزید اکرام در باره وی مرعی داشت . سپس او را به اجلال و اسبابی تمام بنشابور فرستاد و چون بدانجا رسید تنها به وعظ ودرس پرداخت و سپس او را ضعفی در اعضاء پدید آمد و مدّت یکماه بکشید و در ظهر روز جمعه هیجدهم جمادی الاًّخر سال 514 ه' . ق. درگذشت و در مقبره معروف طایفه خود جسد وی بخاک سپردند و او اشعار و حکایات کثیره از بر داشت و در بعض مجامیع این ابیات را بنام او دیدم و نیز سمعانی در ذیل انساب این اشعار آورده است :
القلب نحوک نازع
والدهر فیک منازع
جرت القضیة بالنوی
ما للقضیة وازع
اللّه یعلم اننی
لفراق وجهک جازع .
رجوع به تاریخ ابن خلکان ص 325 س 25 به بعد شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالرحیم بن محمدبن یونس موصلی . رجوع به عبدالرحیم ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالسیدبن محمدبن عبدالواحدبن الصباغ بغدادی شافعی . رجوع به ابن الصباغ و رجوع به عبدالسید... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالعزیزبن احمد بارجیلغی . رجوع به عبدالعزیز... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالعزیزبن عمر سعدی . معروف به ابن نباته . رجوع به ابن نباته ابونصر شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالکریم بن محمد هارونی دیباجی . سبط بشر حافی . یکی از فقهای شیعه . رجوع به عبدالکریم ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبداللّه بن عبدالرحمن الیشکری . محدث است و از او ابن فضیل و سفیان ثوری روایت کنند.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالملک بن عبدالعزیز. ملقب به ابونصر تمّار. رجوع به عبدالملک ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالوهاب بن عطاء العجلی . رجوع به عبدالوهاب ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالوهاب بن عطاء. محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبدالوهاب بن محمدبن حسن بن ابی الوفاء. رجوع به عبدالوهاب ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عبیداللّه بن سعید سگزی . رجوع به عبیداللّه ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عتبةبن ابان . مولی بنی حنیفه . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عتبی . محمدبن عبدالجبار. صاحب تاریخ یمینی . رجوع به عتبی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عدنان بن نصربن عین زربی طبیب . رجوع به عدنان ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عراق (حکیم ...). نظامی عروضی در چهارمقاله گوید: ابوالعباس مامون خوارزمشاه وزیری داشت نام او ابوالحسین احمدبن محمد السهلی . مردی حکیم طبع وکریم نفس و فاضل و خوارزمشاه همچنین حکیم طبع و فاضل دوست بود و بسبب ایشان چندین حکیم و فاضل بر آن درگاه جمع شده بودند چون ابوعلی سینا و ابوسهل مسیحی و ابوالخیر خمّار و ابوریحان بیرونی و ابونصر عراق. اما ابونصر عراق برادرزاده خوارزمشاه بود و در علم ریاضی و انواع آن ثانی بطلیموس بود... و ابونصر عراق نقاش بود [ محمود سبکتکین ] بفرمود تا صورت ابوعلی بر کاغذ نگاشت و نقاشان را بخواند تا بر آن مثال چهل صورت نگاشتند و با مناشیر به اطراف فرستادند و از اصحاب اطراف درخواست که مردی است بدین صورت و او را ابوعلی سینا گویند طلب کنند و او را بمن فرستند - انتهی .
و علامه قزوینی در حواشی چهارمقاله می آورند: اما اینکه نظامی عروضی ابونصربن عراق را برادرزاده خوارزمشاه مامون دانسته است از ملاحظه نسب هر دو معلوم میشود که باطل است چه خوارزمشاه ابوالعباس مامون بن مامون بن محمد است و صاحب ترجمه منصوربن علی بن عراق و شاید نسبتی دیگربین ایشان بوده است . واللّه اعلم .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
علی . ابن السمانی .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
علی بن ابی حمله . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
علی بن احمد طوسی متخلص به اسدی . رجوع به اسدی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
علی بن هبةاللّه بن ماکولا. رجوع به علی ... و رجوع به ابن ماکولا ابونصر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
عمیدالملک کندری . محمدبن منصوربن محمد. رجوع به عمیدالملک کندری شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
غفاری . حُمیل . صحابی است . (قاموس ). و صاحب تاج العروس گوید: در بعض نسخ قاموس هست که حمیل لقب ابونضره (با ضاد معجمه ) است و در پاره ای نسخ دیگر قاموس آمده است که حمیل لقب ابی نصر است و هر دو صورت غلط است و صواب آن چنانکه حافظ قید کرده است ابی بصره است [ با باء موحده تحتانی و صاد مهمله ] و او حمیل بن بصرةبن وقاص بن غفار الغفاری است و بنا بر این حمیل اسم اوست نه لقب و او صحابی است و از وی ابوتمیم الجیشانی و مرثد ابوالخیر روایت کنند. کذا فی الکاشف للذهبی و الکنی للبرزالی و العباب للصاغانی و زادبن فهد و یقال حمیل بالفتح و یقال بالجیم ایضاً ففی کلام المصنف (مصنف القاموس ) نظر من وجوه . (فتامّل ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فارابی . ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء گوید: محمدبن محمدبن اوزلغبن طرخان . از شهر فاراب است و آن شهریست از بلاد ترک در زمین خراسان و پدر او قائد جیش بود و فارسی المنتسب است و مدتی در بغداد میزیست سپس بشام شد و تا گاه وفات بدانجا ببودو او فیلسوفی کامل و امامی فاضل است . و در علوم حکمیه متقن و در علوم ریاضیه بارع و زکی النفس و قوی الذکاء و متجنّب از دنیا و قانع بکفاف بود و بسیرت فلاسفه متقدمین میرفت و او را قوتی در صناعت طب و علم به امور کلیه آن علم بود لکن بعمل نمی پرداخت و بجزئیات آن نظر نداشت و سیف الدین ابوالحسن علی بن ابی علی آمدی مرا حکایت کرد که فارابی در اول امر باغبانی بود بدمشق و در همان وقت دائم اشتغال بحکمت و نظر در آن و مطالعه آراء متقدمین و شرح معانی آن آراء داشت و تنگدست و ضعیف الحال میزیست چنانکه شب برای مطالعه و تصنیف با قندیل پاسبانان استضائه میکرد و مدتی در این حال ببود و سپس کار او بالا گرفت و فضل او ظاهر شد و تصانیف او شهرت یافت و شاگردان وی بسیار شدند و یگانه زمان و علامه وقت خویش گشت و به امیر سیف الدوله ابوالحسن علی بن عبداللّه بن حمدان التغلبی پیوست و سیف الدوله او را نهایت اکرام کرد و منزلت وی نزد امیر عظیم شد و به خط بعض مشایخ دیدم که ابونصر فارابی در سال 338 ه' . ق. به مصر شد و سپس بدمشق بازگشت و در رجب سال 339 ه' . ق. در نزد سیف الدوله علی بن حمدان درخلافت راضی بدانجا درگذشت و سیف الدوله با پانزده تن از خواص خویش بدو نماز گذاشتند و باز گفته شده است که او از سیف الدوله جز روزی چهار درهم نقره نمی ستد و آنرا در ضروریات زندگی بکار میبرد و توجهی به لباس ومنزل و مکسب نداشت و گویند او جز آب دل بره مخلوط با خمر ریحانی چیزی نمی خورد و باز گفته اند که او در اول امر قاضی بود و آنگاه که بمعارف و حکم آشنا شد منصب قضا ترک گفت و تمام وقت خویش بتعلم حصر کرد و بیشک بهیچ امری از امور دنیا متوجه نبود و در علم صناعت موسیقی و عمل آن بغایت اتقان رسید که بر آن مزیدی نبود و گویند او آلت غریبه ای ساخت که از او الحانی بدیعه شنوده میشد که انفعالات نفس بدان بحرکت می آمد و گویند که سبب میل او بعلوم حکمیه آن بود که مردی عده ای از کتب ارسطو را نزد وی به امانت سپرد و او اتفاقاً بدانها نظری افکند و بمذاق او خوش افتاد و بخواندن آنها ادامه داد و ببود تا آنها را بتمام بدانست و فیلسوف تمام شد. و ابونصر فارابی در ظهور فلسفه گوید (ما هذا نصّه ): قال ان امر الفلسفة اشتهر فی ایام ملوک الیونانیین و بعد وفاة ارسطوطالیس بالاسکندریة الی آخر ایام المراءة وانه لما توفی بقی التعلیم بحاله فیها الی ان ملک ثلاثة عشر ملکاً و توالی فی مدة ملکهم من معلمی الفلسفة اثناعشر معلما احدهم المعروف باندرونیقوس و کان آخر هولاء الملوک المراءة فغلبها اوغسطس الملک من اهل رومیة و قتلها و استحوذ علی الملک فلما استقر له نظر فی خزائن الکتب و صنعها فوجدفیها نسخا لکتب ارسطوطالیس قد نسخت فی ایامه و ایام ثاوفرسطس و وجد المعلمین و الفلاسفة قد عملوا کتبا فی المعانی التی عمل فیها ارسطو فامر ان تنسخ تلک الکتب التی کانت نسخت فی ایام ارسطو و تلامیذه و ان یکون التعلیم منها و ان ینصرف عن الباقی و حکم اندرونیقوس فی تدبیر ذلک و امره ان ینسخ نسخا یحملها معه الی رومیة و نسخا یبقیها فی موضعالتعلیم بالاسکندریة و امره ان یستخلف معلما یقوم مقامه بالاسکندریة و یسیره معه الی رومیة فصار التعلیم فی موضعین و جری الامر علی ذلک الی ان جات النصرانیة فبطل التعلیم من رومیة و بقی بالاسکندریة الی ان نظر ملک النصرانیة فی ذلک واجتمعت الاساقفة و تشاوروافیما یترک من هذا التعلیم و ما یبطل فراوا ان یعلم من کتب المنطق الی آخرالاشکال الوجودیة و لایعلم ما بعده لانهم راوا ان فی ذلک ضررا علی النصرانیة و ان فیما اطلقوا تعلیمه ما یستعان به علی نصرة دینهم فبقی الظاهر من التعلیم هذاالمقدار و ما ینظر فیه من الباقی مستور الی ان کان الاسلام بعده بمدة طویلة فانتقل التعلیم من الاسکندریة الی انطاکیة و بقی بها زمنا طویلا الی ان بقی معلم واحد فتعلم منه رجلان و خرجا و معهما الکتب فکان احدهما من اهل حران والاًّخر من اهل مرو فاما الذی من اهل مرو فتعلم منه رجلان احدهما ابراهیم المروزی والاًّخر یوحنابن حیلان و تعلم من الحرانی اسرائیل الاسقف و قویری و سارا الی بغداد فتشاغل ابراهیم بالدّین و اخذ قویری فی التعلیم و اما یوحنابن حیلان فانه تشاغل ایضاً بدینه وانحدر ابراهیم المروزی الی بغداد فاقام بها و تعلم من المروزی متی بن یونان و کان الذی یتعلم فی ذلک الوقت الی آخر الاشکال الوجودیة (و قال ) ابونصر الفارابی عن نفسه انه تعلم من یوحنابن حیلان الی آخر کتاب البرهان . و عم ّ من رشیدالدین ابوالحسن علی بن خلیفه رحمه اللّه گوید که ابونصر صناعت را از یوحنابن حیلان به بغداد در ایام مقتدر فراگرفت و ابوالبشر متی بن یونان بزمان وی و از ابونصر بزادبرآمده تر بود لکن ذهن ابونصر از یوحنا احدّ و کلامش اعذب بود و ابوبشر متی از ابراهیم مروزی اخذ صناعت کرد و یوحنابن حیلان و ابراهیم مروزی از مردی از اهل مرو حکمت فراگرفتند. و قاضی صاعد اندلسی بن احمدبن صاعد در کتاب التعریف بطبقات الامم آرد که فارابی صناعت منطق را از یوحنابن حیلان (متوفی در مدینةالسلام در ایام مقتدر) فراگرفت و از همه مسلمانان برتری و بر هر کس در تحقق به این علم و شرح غوامض و کشف اسرارآن تفوق یافت و معلومات خویش را در کتب صحیحةالعبارة و لطیفةالاشاره بنوشت و بدانچه که کندی و غیر او ازصناعت تحلیل و انحاء تعالیم اغفال کرده بودند تنبیه کرد و در آن کتب مواد صناعات خمس منطق را توضیح کردو طرز افاده آن و طریق استعمال و تصرف صورت قیاس را در هر مادّه بیاموخت و از اینرو کتب او در این علوم بغایت کفایت و نهایت فضل رسید و هم او راست : کتاب شریفی در احصاء علوم و تعریف اغراض آنها که هیچکس براو سبقت نجسته است و بر طریقت او تا آنروز کس نرفته بود و طلاب علوم از اهتداء بدان و تقدیم نظر در آن ناگزیرند و نیز او را کتابی است در اغراض فلسفه افلاطون و ارسطوطالیس که آن کتاب بر براعت او در صناعت فلسفه و تحقق بفنون حکمت گواه است و این کتاب بزرگترین وسیله بر تعلّم طریق نظر و تعرّف وجه طلب است . در آنجا بر اسرار علوم و نتایج آن یک یک آگاهی داده و بطریقه تدرّج از بعض علوم ببعض دیگر جزء جزء تبیین کرده است سپس بفلسفه افلاطون آغاز کرده و اغراض آنرا تعریف و تالیفات افلاطون را نام برده است و آنگاه بفلسفه ارسطو پرداخته و مقدمه ای جلیل بر آن نوشته و ابتدا بوصف اغراض ارسطو در تالیف منطقیه و طبیعیه کتاب بکتاب پرداخته تا اول علم الهی و استدلال بعلم طبیعی بر آن . و قاضی صاعد گوید: من مفیدتر ازین کتاب بر طالب فلسفه نیافته ام چه در آنجا تعریف معانی مشترکه جمیع علوم و معانی مختصه هر علم آمده است و راهی برای فهم معانی قاطیغوریاس بچگونگی اینکه قاطیغوریاس اوائل موضوعه هر علم است جز از این کتاب بدست نمیآید. و هم او راست : کتابی در علم الهی و در علم مدنی که هیچیک از آن دو نظیر ندارد یکی موسوم به السیاسة المدنیة و دیگری مسمّی به السیرة الفاضلة و در آنجا جمل عظیمه ای از علم الهی در مبادی سته روحانیه و کیفیت اخذ جواهر جسمانیه و نظام و اتصال حکمت را از مبادی مزبوره آورده است و هم مراتب انسان و قوای نفسانیه او و فرق بین وحی و فلسفه را بیان کرده است و اصناف مُدن فاضله و غیر فاضله را و احتیاج مدینه را بسیرت ملکیّه و نوامیس نبویّه وصف کرده است - انتهی . و نیز ابن ابی اصیبعه گوید:در تاریخ است که فارابی با ابی بکربن سراج معاشرت داشت و نزد وی صناعت نحو می آموخت و ابن سراج از او صناعت منطق فرا میگرفت و فارابی شعر نیز میگفت و گویند که از وی پرسیدند تو بحکمت داناتری یا ارسطو گفت اگرمن زمان او درک کرده بودم بزرگترین شاگردان وی بودم و باز از او آرند که گفت کتاب سماع (سماع طبیعی ) ارسطو را چهل بار خواندم و چنان بینم که باز بقرائت آن محتاجم . قطعه ذیل را در ضمن دعائی بدو نسبت کنند:
یا علةالاشیاء جمعاً والذی
کانت به عن فیضه المتفجر
رب السموات الطباق و مرکز
فی وسطهن من الثری والابحر
انی دعوتک مستجیرا مذنبا
فاغفر خطیئة مذنب و مقصر
هذب بفیض منک رب الکل ّ من
کدرالطبیعة والعناصر عنصری .
و نیز او راست :
لما رایت الزمان نکسا
و لیس فی الصحبة انتفاع
کل رئیس به ملال
و کل راس به صداع
لزمت بیتی و صنت عرضا
به من العزة اقتناع
اشرب مما اقتنیت راحا
لها علی راحتی شعاع
لی من قواریرها مدامی
و من قراقیرها سماع
و اجتنی من حدیث قوم
قداقفرت منهم البقاع .
و نیز از اوست :
اخی خل حیز ذی باطل
و کن للحقائق فی حیز
فماالدار دار خلود لنا
ولا المرء فی الارض بالمعجز
و هل نحن الا خطوط وقعن
علی کرة وقع مستوفز
ینافس هذا لهذا علی
اقل من الکلم الموجز
محیط السموات اولی بنا
فکم ذا التزاحم فی المرکز.
و نیز از کتب ابونصر فارابی است : شرح کتاب مجسطی بطلمیوس . شرح کتاب برهان ارسطوطالیس . شرح کتاب الخطابه ارسطو. شرح مقاله دوم و هشتم از کتاب جدل ارسطو. شرح کتاب مغالطه ارسطو. شرح کتاب قیاس ارسطو و آن کتابی کبیر است . شرح کتاب باری ارمیناس ارسطو بطریق تعلیق. شرح کتاب مقولات ارسطو و این نیز بر طریق تعلیق است . کتاب مختصر الکبیر در منطق. کتاب مختصر الصغیر در منطق برطریقه متکلمین . کتاب المختصر الاوسط در قیاس . کتاب التوطئة فی المنطق. شرح کتاب ایساغوجی فرفوریوس . کتاب القیاس الصغیر و این کتاب یافته شد مترجم بخط خودفارابی (آیا بفارسی ؟ ). کتاب احصاء القضایا و القیاسات التی تستعمل علی العموم فی جمیع صنائع القیاسیة. کتاب شروط القیاس . کتاب البرهان . کتاب الجدل . کتاب المواضع المنتزعة من المقالة الثامنة فی الجدل . کتاب المواضع المغلطه . کتاب اکتساب المقدمات و هی المسماة بالمواضع و هی التحلیل ، کلام فی المقدمات المختلطة من وجودی و ضروری ، کلام فی الخلا. صدر لکتاب الخطابة. شرح کتاب سماع الطبیعی لارسطوطالیس علی جهة التعلیق. شرح کتاب السماء والعالم لارسطوطالیس علی جهة التعلیق. شرح کتاب الاًّثار العلویة لارسطوطالیس علی جهة التعلیق.شرح مقالة الاسکندر الافرودیسی فی النفس علی جهة التعلیق. شرح صدر کتاب اخلاق لارسطوطالیس . کتاب فی النوامیس . کتاب احصاء العلوم و ترتیبها. کتاب الفلسفتین لفلاطن و ارسطوطالیس مخروم الاًّخر. کتاب المدینة الفاضلة والمدینة الجاهلة والمدینة الفاسقة و والمدینه المبدلة والمدینة الضالة; آغاز و تالیف این کتاب در بغدادبود و در آخر سال 330 ه' . ق. آنرا با خود بشام بردو در سال 331 ه' . ق. بدانجا به انجام رسانید و تحریر کرد و سپس در آن تجدید نظر کرد و ابوابی بر آن افزود پس از وی درخواستند که کتاب را بفصولی که دلالت بر قسمت معانی آن کند منقسم سازد و او فصول را در سال 337 در مصر ترتیب کرد و آن شش فصل است ، کتاب مبادی آراء المدینة الفاضلة. کتاب الالفاظ والحروف . کتاب الموسیقی الکبیر او آنرا برای ابوجعفر محمدبن قاسم کرخی وزیر کرده است . کتاب فی احصاءالایقاع ، کلام له فی النقلة مضافاً الی الایقاع ، کلام فی الموسیقی ، مختصر فصول الفلسفیة منتزعة من کتب الفلاسفة، کتاب مبادی الانسانیة. کتاب الردّ علی جالینوس فیما تاوله من کلام ارسطوطالیس علی غیر معناه . کتاب الرّد علی بن الراوندی فی ادب الجدل . کتاب الرّد علی یحیی النحوی فیما ردّ به علی ارسطوطالیس . کتاب الرّد علی الرازی فی العلم الالهی . کتاب الواحد و الوحدة، کلام له فی الحیز و المقدار. کتاب فی العقل صغیر. کتاب فی العقل کبیر، کلام له فی معنی اسم الفلسفة. کتاب الموجودات المتغیرة الموجود بالکلام الطبیعی . کتاب شرائط البرهان . کلام له فی شرح المستغلق من مصادرة المقالة الاولی و الخامسة من اوقلیدس ، کلام فی اتفاق آراء ابقراط و افلاطن ، رسالة فی التنبیه علی اسباب السعادة، کلام فی الجزء ومالا یتجزاء، کلام فی اسم الفلسفة و سبب ظهورها و اسماء المبرزین فیهاو علی من قراء منهم ، کلام فی الجن ّ، کلام فی الجوهر. کتاب الفحص المدنی . کتاب السیاسات المدنیة و یعرف بمبادی الموجودات ، کلام فی الملة و الفقه المدنی ، کلام جمعه من اقاویل النبی صلی اللّه علیه و سلم یشیرفیه الی صناعة المنطق. کتاب فی الخطابة کبیر عشرون مجلدا، رسالة فی قود الجیوش ، کلام فی المعایش والحروب . کتاب فی التاثیرات العلویة، مقالة فی الجهة التی یصح علیها القول باحکام النجوم . کتاب فی الفصول المنتزعة للاجتماعات ،کتاب فی الحیل و النوامیس ، کلام له فی الرویا. کتاب فی صناعة الکتابة. شرح کتاب البرهان لارسطوطالیس علی طریق التعلیق املاه علی ابراهیم بن عدی تلمیذ له بحلب ، کلام له فی العلم الالهی . شرح المواضع المستغلقة من کتاب قاطیغوریاس لارسطوطالیس و یعرف بتعلیقات الحواشی ، کلام فی اعضاء الحیوان . کتاب مختصر جمیع الکتب المنطقیة، کتاب المدخل الی المنطق. کتاب التوسط بین ارسطوطالیس و جالینوس . کتاب غرض المقولات ، کلام له فی الشعر والقوافی . شرح کتاب العبارة الارسطوطالیس علی جهة التعلیق تعالیق علی کتاب القیاس . کتاب فی القوة المتناهیة و غیر المتناهیة، تعلیق له فی النجوم . کتاب فی الاشیاء التی یحتاج ان تعلم قبل الفلسفة، فصول له مما جمعه من کلام القدماء. کتاب فی اغراض ارسطوطالیس فی کل واحد من کتبه ، کتاب المقاییس مختصر. کتاب الهدی . کتاب فی اللغات . کتاب فی الاجتماعات المدنیة. کلام فی ان حرکة الفلک دائمة. کلام فیما یصلح ان یذم المودب . کلام فی المعالیق والجون و غیرذلک . کلام فی لوازم الفلسفة. مقالة فی وجوب صناعة الکیمیاء والرّد علی مبطلیها. مقالة فی اغراض ارسطوطالیس فی کل مقالة من کتابه الموسوم بالحروف و هو تحقیق غرضه فی کتاب ما بعدالطبیعه .کتاب فی الدعاوی المنسوبة الی ارسطوطالیس فی الفلسفة مجردة عن بیاناتها و حججها، تعالیق فی الحکمة. کلام املاه علی سائل ساله عن معنی ذات و معنی جوهر و معنی طبیعة، کتاب جوامع السیاسة. مختصر کتاب باری ارمیناس لارسطوطالیس . کتاب المدخل الی الهندسة الوهمیة مختصراً. کتاب عیون المسائل علی رای ارسطوطالیس و هی مائةو ستون مسئلة جوابات لمسائل سئل عنها و هی ثلات و عشرون مسئلة. کتاب اصناف الاشیاء البسیطة التی تنقسم الیها القضایا فی جمیع الصنائع القیاسیة جوامع کتاب النوامیس لفلاطن .کلام من املائه و قد سئل عماقال ارسطوطالیس فی الحارّ تعلیقات انالوطیقا الاولی لارسطو طالیس . کتاب شرائط الیقین . رسالة فی ماهیة النفس . کتاب السماع الطبیعی . رجوع به عیون الانباء ابن ابی اصیبعه ج 2 صص 134 -140 شود. و از اوست (ازقفطی ): کتاب ماینبغی ان یتقدّم الفلسفة. کتاب المستغلق من کلامه فی قاطیغوریاس . کتاب الکنایة. کتاب فی السعادة الموجوده . مختصر کتاب النذر. تعلیق کتاب الحروف (ظاهراً همان مقالة فی اغراض ارسطوطالیس مذکور است ). کتاب فی المقدمات . کتاب فی العلم الالهی . و قفطی کتاب فی اسم الفلسفة و کتاب فی الفلسفة و سبب ظهورها را برخلاف ابن ابی اصیبعه دو کتاب دانسته است ، کتاب فی ان حرکة الفلک سرمدیة. و همچنین کتاب احصاء القضایاو کتاب فی قیاسات التی تستعمل را دو کتاب محسوب داشته است ، کتاب مراتب العلوم (و شاید همان کتاب احصاء العلوم و ترتیبها) باشد. کتاب المغالطین . کتاب جوامعلکتب المنطق. رسالة نیل السعادات . فصول المنتزعة من الاخبار - انتهی . و نیز از اوست : شرح انالوطیقای ثانی ارسطو (مبحث البرهان ) و نیز تفسیر کتاب طوبیقای ارسطو و نیز اختصار آن . تفسیر ریطوریقای ارسطو . و از کتب او آنچه در طهران بطبع رسیده است : فصوص در حکمت با شرح آن ، جمع بین رای افلاطون و ارسطو و آنچه در حیدرآباد بطبع رسیده است : السیاسة المدنیة و این کتاب در فن خود بی نظیر است و در بیروت نیز کرت دیگر چاپ شده . آراء اهل مدینة الفاضلة. تحصیل السعادة در اخلاق. کتاب التنبیه علی سبیل السعادة در اخلاق. اغراض ما بعدالطبیعه لارسطوطالیس . رساله ای در اثبات المفارقات . کتاب النجوم (در رد احکام نجوم ) و این کتاب اشتباهاً بنام رسالة فی فضیلة العلوم و الصناعات در حیدرآباد به سال 1340 بطبع رسیده است . تعلیقات (حواشی و شروحی است بر کتاب دیگر). و کتاب احصاءالعلوم که قدما از آن نهایت تمجید کرده اندو بلاطینی و عبری ترجمه شده است . بعضی از مستشرقین در عقاید فلسفی فارابی نظر داشته اند و خواسته اند بدانند که چه اندازه از افکار او ابتکاری و چه مقدار آن در تبعیت قدماست و کدام یک از عقاید فلسفی یونان بیشتر در وی تاثیر داشته است لکن از روی حق باید گفت که این دسته چنانکه باید در کتب او بحث و فحص نکرده اند و به اصطلاحات فلسفی او و دیگر حکمای مشرق آشنا نیستند چنانکه گویند گفتار ابونصر درباره نفس و خلود آن متناقض است و هم گفته اند که ماده را مانند ابن سینا ازلی نمیداند و هیچیک از این دو بر اساسی نیست چه حکمای مشرق فرق بین حادث ذاتی و حادث زمانی می گذارندو همچنین بین قدیم ذاتی و قدیم زمانی و این اصطلاح نزد حکمای اسلام معروف است و از این رو گمان برده اند که ازلی بودن ماده در زمان متناقض مخلوق بودن آن است با آنکه بوعلی و دیگر فلاسفه منافاتی بین این دو معتقد نیستند و باز در ضمن شرح حال فارابی گویند چون وجود امور غیرمتناهیه را با هم در یک زمان جایز نمیدانند بنا بر این ممکن نیست نفوس بشری پس از فنای بدن باقی باشد چه بعقیده فلاسفه اسلامی نفوس بشری غیر متناهی است و اگر موجود باشند امور غیر متناهی با هم در یک زمان موجود خواهند بود این اعتراض ناشی از عدم اطلاع به اصطلاحات حکمای اسلام است چه امور غیر متناهی راحکمای اسلام در صورتی محال دانند که بین آنان ترتبی باشد بعلیت و غیر آن و نفوس را ترتبی نیست ولی البته خدمات محققین و متتبعین از مستشرقین در حیات مادی وزندگانی شخصی این قبیل بزرگان درخور تقدیر است .
ابن خلکان گوید: او بزرگترین فلاسفه مسلمین است و کسی به رتبت او در فنون وی نرسید و تخریج رئیس ابوعلی ابن سینا از کتب اوست و از کلام او در تصانیف خویش فوائد بسیار گرفته است . مولد و منشاء وی در شهر فاراب بوده است سپس از آنجا نقل و سفرهای بسیار کرد تا به بغدادرسید و عربی را در بغداد آموخت در غایت اتقان ، سپس بعلوم حکمت مشغول گشت و به بغداد در این وقت ابوبشرمتی یونس حکیم مشهور در سن شیخوخیت فن منطق میگفت ، و آوازه و شهرتی عظیم داشت و صدها طلبه هر روز بر وی گرد می آمدند و او شرح کتاب منطق ارسطو را بشاگردان املاء میکرد و این شرح هفتاد سفر برآمد و در این فن هیچکس در این زمان مانند وی نبود و در تالیفات خویش نیکوعبارت و لطیف اشارت بود تا آنجا که گفته اند ابونصر فارابی طریق تفهیم معانی جزله را به الفاظ سهل از ابوبشر فراگرفت . ابونصر مدتی در حلقه تلامیذ او بود سپس بمدینه حرّان شد و در آنجا درک صحبت یوحنابن حیلان حکیم نصرانی کرد و هم در آنجا طرفی از منطق فراگرفت و باز به بغداد شد و علوم فلسفه خواند و جمیع کتب ارسطو را مطالعه کرد و در استخراج معانی و وقوف بر اغراض آن مهارت یافت و گویند نسخه ای از کتاب النفس ارسطو دیده شد که بخط ابی نصر فارابی بر پشت آن نوشته بود: من این کتاب را صد بار خواندم . و ابونصر در بغداداشتغال به این علم و تحصیل آنرا ادامه داد تا در همه فنون حکمت مبرز و بر همه مردم زمان خویش تفوق گرفت و معظم کتب خویش نیز در بغداد نوشت سپس از آنجا بدمشق شد و در آنجا اقامت نکرد و به مصر رفت و در کتاب خود موسوم به السیاسة المدنیة گوید: ابتداء تالیف آن به بغداد کردم و به مصر به پایان بردم و هم بدمشق بازگشت و در آنجا اقامت گزید و سلطان دمشق در این وقت سیف الدولةبن حمدان بود و مقدم او گرامی داشت . و در بعض مجامیع خوانده ام : آنگاه که ابونصر بر سیف الدوله درآمد و فضلائی از جمیع معارف در مجلس وی بودند بایستاد سیف الدوله به او گفت بنشین گفت آنجا که منم یاآنجا که توئی ؟ گفت آنجا که توئی و او پا بر گردن حضار نهاد تا بمسند سیف الدوله رسید و بر مسند وی نشست بدین صورت که سیف الدوله را از مسند خویش دور کرد و در این وقت ممالیک چند در خدمت سیف الدوله بر پا بودندو او با زبانی خاص ّ که میان آنان معمول بود بدیشان گفت این مرد بی ادب است و من از وی چیزها پرسم اگر ازعهده پاسخ برنیامد او را بیرون کنید ابونصر با همان زبان که وی با ممالیک تکلم میکرد جواب گفت ای امیرشکیبا باش و پایان کار بین و سیف الدوله در عجب شد گفت این زبان دانی گفت آری و هفتاد زبان دیگر سپس شروع بتکلم با علماء حاضر مجلس کرد در هر فن و همه جا تفوق با او بود تا آنجا که بیکبارگی آنان سکوت گزیدندو در آخر قلم ها بیرون کرده و گفته های او می نوشتند وچون مجلس به پایان رسید و حضار بازگشتند سیف الدوله با او خالی کرد گفت خواهی با من طعام خوردن گفت نی ، گفت با شراب چونی گفت نه ، گفت سماع خواهی گفت آری ، سیف الدوله امر به احضار خوانندگان و نوازندگان کرد و هر ماهری در این صناعت با انواع ملاهی حاضر آمدند و هیچیک دست فرا کار نبرد جز آنکه ابونصر بر او اعتراضی کرد و گفت خطا کرده ای سیف الدوله گفت تو این صنعت نیز دانی گفت آری و از کمر خریطه ای بیرون کرد و بگشاد و چند چوب از آن برآورد و بهم بپیوست و بنواخت حضار مجلس همه بخنده آمدند پس بگشاد و از آن ترکیبی دیگر ساخت و بزد و همه حاضرین را گریه افتاد و پس ترکیب آن تغییر داد و ضربی دیگر آغاز کرد همه حاضرین تا حجاب و بواب بخواب شدند و او آنانرا خفته رها کرد و برفت . گویند آلت مسمی بقانون را او وضع کرد و او همیشه تنها میزیست و مجالست با مردم دوست نمیداشت و در مدتی که بدمشق بود بر کنار جویها یا در باغها وقت میگذرانید و هم بدان امکنه مشغول تالیف کتب خود بود و شاگردان وی نیز در همان جایگاهها نزد او میشدند و بیشتر تصانیف وی در کاغذ پاره ها بود و در کراسه ها جز قلیلی ننوشت و از اینروست که غالب تصانیف او که بدست افتاده فصول و تعالیقی است و بعضی از آنها ناقص و منثور است - انتهی . و در بعض از کتب دو رباعی ذیل بدو نسبت کرده اند:
ای آنکه شما پیر جوان دیدارید
ازرقپوشان این کهن دیوارید
طفلی ز شما در بر ما محبوس است
او را بخلاص همتی بگمارید.
اسرار وجود خام و ناپخته بماند
و آن گوهر بس شریف ناسفته بماند
هرکس بدلیل عقل چیزی گفتند
آن نکته که اصل بود ناگفته بماند.
و شمس الدین محمدبن محمود شهرزوری در تاریخ الحکماء خویش بالصراحه ایرانی بودن ابونصر را متذکر شده و گوید پدر وی سردار لشکر بود و او از حرفه پدر اعراض کرد و او را معلم ثانی لقب دادند و معلم اول ارسطوست و پس از او این لقب بدیگر حکیم داده نشد. و در وفات او دو قول است بعضی گویند که فارابی در پایان عمر با اصحاب از شام بعسقلان مسافرت میکرد جماعتی از قطاع الطریق راه بر آنان بگرفتند و کار بجدال انجامید و ابونصر و یارانش بقتل رسیدند. ازوصایای اوست : کسی که بتعلم حکمت آغاز کند و بخواهد در زمره فلاسفه محسوب گردد سزاوار است که بشروط و آداب آن قیام کند و آن از اینقرار است : اول باید جوان و صحیح المزاج و متادب به آداب نیکان باشد. دوم بنهایت عفیف و زاهد و متقی و صادقالقول و معرض از فسق و فجور و غدر و خیانت و مکر و حیله . سوم قبل از شروع بحکمت از خواندن علوم دیانت و لغت و احکام شریعت فراغت یابد. چهارم نباید هیچ رکنی از ارکان شریعت را ترک کند و ادبی از آداب دیانت را فراموش کند. پنجم علماو حکما را تعظیم و تکریم کند. ششم بمتاع دنیوی وقعی ننهد و همش را مصروف علم و علما سازد. هفتم حکمت راحرفه خود قرار ندهد. اگر کسی واجد این شرایط نباشدحکیم زور است نه فیلسوف مشکور. مولد او260 ه' . ق. در قریه وسیج قرب فاراب و وفات وی بدمشق به سال 339به هشتادسالگی بوده است . رجوع به طبقات الاطباء ابن ابی اصیبعه و تاریخ الحکمای قفطی ص 277 ببعد و حبیب السیر ج 1 ص 305 و روضات الجنات شود.
اینک شرح فاضلانه ای را که دوست ارجمند من آقای بدیعالزمان فروزانفر در ترجمه احوال و آثار ابونصر فارابی نوشته است ذیلاً درج میکنیم : ابونصر فارابی در این که اسمش محمد است هیچگونه شکی نیست و در باب اسم پدر او صاحب الفهرست و قفطی و ابن العبری گفته اند که اسم او هم محمد بوده است از کتاب ابن خلکان و ابوالفداء اینطور برمی آید که اسم پدر او طرخان است و نام جد او اوزلوغ که در الفهرست و تاریخ قفطی و ابن العبری مذکور است . در مقدمه رساله ما یصح و ما لایصح من احکام النجوم که از تالیفات فارابی است ، اسم اورا بدین طریق ضبط میکند: محمدبن محمد الفارابی الطرخانی و چنانکه میدانیم طرخانی در این روایت از کلمات نسبت و معرف فارابی است و محتمل است فارابی بجد خودمنسوب شده یا اصلاً کلمه طرخانی لقب عمومی این خاندان باشد. در موضع فاراب یا فاریاب هم اختلافی موجود است ، ابن الندیم که خود معاصر فارابی بوده است میگوید:((فاراب از شهرهای خراسان است .)) زیرا که فاراب در عهد سامانیان جزو ماوراءالنهر بوده است و چون امرای سامانی را امیر خراسان میگفته اند ممکن است ابن الندیم از این جهت فاراب را جزو خراسان شمرده باشد در صورتی که خراسان را بر بلاد ماوراءالنهر اطلاق نمیکرده اند (؟ ). ابن العبری و ابن خلکان و قفطی و یاقوت حموی گفته اند که فاراب یکی از شهرهای ترک است . ابن ابی اصیبعه و شهرزوری میگویند که ابونصر از نژاد ایرانی بوده است ((و اصله فارسی )). ((و کان من سلالة فارسیة.)) با تصریح این دو مورخ و قرائن خارجی و اینکه فاراب درقرن سوم جزو کشور سامانیان نه ترکان بوده و برای حفظ و حمایت سرحدّ عده کثیری از ایرانیان در آنجا مقیم بوده اند شکی باقی نمیماند که ابونصر از نژاد ایرانی است و بقرینه اسم و لباس که هیچیک دلیل نژاد نیست نمیشود او را بغیر نسبت داد. بنا بقول شهرزوری و ابن ابی اصیبعه ، پدر فارابی یکی از روسای قشون بوده است و ممکن است طرخان لقب پدر فارابی باشد. فارابی ظاهراً در حدود سنه 260 ه' . ق. متولد شده است زیرا میگویند که او وقتی که وفات یافته قریب 80 سال از عمر او گذشته بود و چون تاریخ وفات او بطور تحقیق 339 ه'. ق. است پس ولادت او باید در حدود 260 اتفاق افتاده باشد. چنانکه ظاهر اقوال مورخین است فارابی از ماوراءالنهر به بغداد حرکت کرده میگویند وقتی که وارد بغداد شد زبان ترکی و چند زبان دیگر میدانست ولی هنوز با عربی کاملاً آشنا نبود عربی را خوب یاد گرفت و بعدبعلوم فلسفی مشغول گردید و بحسب قول ابن خلکان فارابی منطق را نزد ابوبشر متی بن یونس تحصیل کرد. این ابوبشر که نام پدر او را یونس و یونان ضبط کرده اند یکی از فضلا و دانشمندان و مترجمین قرن سوم و چهارم است که کتب را از سریانی بعربی ترجمه میکرد و در عصر خودنظیر نداشت و مرجع و رئیس عموم منطقیین بود چنانکه هر روز صدها از طالبان علم منطق بدرس او حاضر میشدنداو کتب ارسطاطالیس را میخواند و شرح آنرا املا میکرد. این شرح که کتاب ارسطو را تقریر کرده به 70 جلد میرسیده است تالیفات ابوبشر بحسن بیان مشهور بوده است و بعضی تصور میکنند که ابونصر فارابی طریقه تالیف خود را از او گرفته است . قریب ده تالیف از ابوبشر در کتاب الفهرست ذکر شده است . وفات ابوبشر به روایت ابن خلکان در ایام خلافت راضی یعنی ما بین 322 و 329 و بنقل ابن ابی اصیبعه در سال 328 ه' . ق. اتفاق افتاده است . قفطی ابوبشر را با فارابی معاصر و فارابی را بحسب علم برتر شمرده است و میگوید: و کان ابونصر الفارابی معاصراً لابی بشر متی بن یونس ، الا انه کان دونه فی السن وفوقه فی العلم .
در باب توجه فارابی بفلسفه ، اقوال مختلف است بعضی میگویند ابتدا قاضی بود و بعلوم حقیقی رغبت و ترک قضاوت کرد بعضی دیگر میگویند که یکی کتب ارسطو را پیش او بودیعه نهاد ابونصر چون کتب او را دید بفلسفه متوجه گردید قول دیگر است که ابونصر در دمشق رزبان بوده است (ناطور رزبان ) و لیکن همه این اقوال بنظر نادرست است چه مورخین برای تعظیم قدر علمای بزرگ غالباً گفته اند که آنان در آخر عمر بتحصیل متوجه شده اند قول صحیح همان است که ابن خلکان و دیگران گفته اند. ابونصر پس از آنکه مدتی در بغداد اقامت کرده به حران که هنوز هم اهمیت علمی خود را از دست نداده و مرکز قسمتی از فلاسفه بود عزیمت نمود و قسمتی از منطق را در نزد یوحنابن حیلان خواند بعد به بغداد برگشت و علوم فلسفی را تحصیل کرد و بتحقیق کتب ارسطو مشغول شد. تا اینکه در آنها مهارت یافت . بقول ابوالفداء علم موسیقی را هم در این موقع تکمیل کرد و کتب مهم خود را در این سفر تصنیف نمود. آنچه مسلم است فارابی در تحصیل دقت بسیار داشته و رنج بسیار می برده و با وجود عدم بضاعت میگویند شبها برای اینکه چراغ نداشت از چراغ پاسبانان شهر استفاده میکرد و بنور آن کتاب میخواند اغلب لیالی را برای مطالعه بیدار بوده و چنانکه خود میگوید کتاب ارسطو را درفن نفس صد دفعه خواند و کتاب سماع طبیعی را چهل بارخوانده است پس از این ابونصر به مصر مسافرت کرده ، بعضی از این مسافرت اسم نبرده اند ولی خود ابونصر در کتاب سیاست مدنی گفته است من به تالیف این کتاب در بغداد شروع کردم و در مصر انجام دادم . سبب حرکت او بجانب مصر میگویند یکی از فتنه های بغداد بوده است ظاهراً ابونصر از بیم تکفیر حنابله و متعصبان دیگر که مرکز آنها بغداد بود به مصر فرار کرده است . بعقیده قفطی پس از مسافرت به مصر فارابی به بغداد برنگشته و نزد سیف الدوله حمدانی بحلب رفته و بعد با سیف الدوله موقعی که دمشق را فتح میکرده در دمشق حاضر بوده است و از اینرو باید مسافرت او بدمشق در 334 باشد زیرا در تاریخ مزبور سیف الدوله پس از فتح حلب و حمص بدمشق حمله برد و آن را فتح کرد در باب اتصال فارابی به سیف الدوله حکایتی در ابن خلکان نقل شده که خلاصه آن این است :
فارابی بمجلس سیف الدوله وارد شد و اجازه جلوس داد گفت کجا بنشینم جائی که میخواهم یا جائی که تو میگوئی ؟ فارابی روی دست و شانه مردم پا گذاشت و بر مسند سیف الدوله نشست سیف الدوله به زبان مخصوص که با غلمان خود داشت به آنها گفت مرد بی ادبی بنظر می آید فارابی بهمان زبان گفت اندکی تامل باید کرد سیف الدوله تعجب کرد و پرسید مگر این زبان را میدانی گفت قریب هفتاد زبان میدانم پس از آن مباحثه علمی شروع شد فارابی بر همه علما غلبه کرد تا اینکه دفترها از جیبها درآوردند و کلمات فارابی را بر آن تعلیق کردند پس از آن مجلس سماع پیش آمد فارابی در آن اظهارنظر کرد سیف الدوله گفت مگر از این هم مطلعی فیلسوف اسبابی از جیب خود درآورد و چنان نواخت که همه خندیدند وضع آنرا بهم زد و لحنی چنان سازکرد که همه گریستند دوباره وضع آنرا تغییر داد و براه دیگر چنان نواخت که همه خفتند. شهرزوری همین حکایت را با اندک اختلافی بمجلس صاحب راجع دانسته است ولی قول او بیشک غلط است زیرا صاحب در این موقع چندان اهمیت نداشته و جوانی کم سال بوده است هر چند کلمه صاحب در کتاب شهرزوری اغلب بر ابن العمید اطلاق میشود واگر مقصود بصاحب اطلاق عمومی آن نباشد که بصاحب عبادراجع میشود و مقصود عرف خود نویسنده باشد تا اندازه ای از استبعاد حکایت می کاهد ولی خود قضیه فی حد ذاته از چند جهت مورد اشکال است ; یکی اینکه این هفتاد زبان چه زبانها بوده است و ابونصر چرا بتحصیل آن پرداخته با اینکه میدانیم علمای سابق زبانها را بواسطه مذهب یا علم تحصیل میکردند، دوم آنکه علی التحقیق فارابی جز پارسی و عربی و ترکی به احتمال قویتر سریانی ویونانی زبان دیگر نمیدانسته است ظاهراً کلمه سبعین در کثرت استعمال میشود و مقصود از آن زبانهای بسیار است و عدد تحقیقی مقصود نیست ، دیگر وجود چنین اسبابی تا اندازه ای از مورد قبول عقل بیرون است ولی در اینکه فارابی موسیقی خوب میدانسته است و خوب عمل میکرده هیچ شک نیست چنانکه میگویند خود او اسبابی شبیه بقانون ساخته و بعضی میگویند همین قانون معمولی از اختراعات اوست . چند کتاب هم فارابی در فن موسیقی تالیف کرده است و در آن بر اقوال قدما اعتراضاتی وارد آورده و متاخرین مانند قطب الدین علامه شیرازی در کتاب درةالتاج اقوال او را نقل کرده است بعقیده ابن خلکان و عده ای دیگر از مورخین فارابی در دمشق وفات یافت و سیف الدوله لباس صوفیانه پوشید و با چهار غلام بر او نماز خواند این مسئله با تواریخ درست درنمی آید زیرا به اتفاق عموم علماء فارابی در 339 ه' . ق. وفات کرده و چنانکه در کتب تواریخ مضبوط است سیف الدوله در 334بر دمشق مستولی شده و سلطنت او بیش از دو سال امتداد نداشته در 336 اهل دمشق او را بیرون کرده و سلطنت بکافور و اناجور و بعد به بدرنامی منتقل شده است همچنین قضیه نماز خواندن سیف الدوله با چهار غلام اگر چه بواسطه دشمنی مردم با فلاسفه امکان دارد ولی باز هم چندان مورد قبول نیست زیرا اینقدر در دمشق فضلا و علما بوده اند که از مثل فارابی احترام کنند. قاضی نوراللّه شوشتری معروف به شیعه تراش در مجالس المومنین هیچ دلیلی بر تشیع ابونصر فارابی جز همین نماز خواندن سیف الدوله نیافته و گفته است اگر فارابی شیعه نمی بود بسیف الدوله پناه نمیبرد و او در مثل دمشق شهری با چهارغلام بر او نماز نمی خواند پس فارابی شیعه بوده است علت فرار فارابی بدمشق ظاهراً همان تعصب مردم بغداد ودوری دمشق از مرکز خلافت و نزدیکی آن بفلاسفه مسیحیان بوده است . شهرزوری در تاریخ الحکما وفات فارابی رابصورت دیگر نقل کرده گوید: فارابی از نزد سیف الدوله برمیگشت دزدان در بین راه با او مصادف شدند ابونصر مال خود را بدانها بخشید و بجان زنهار خواست و دزدان نپذیرفتند. ابونصر و کاروانیان پیاده شدند و جنگ کردند ابونصر کشته شد سیف الدوله و مردم دمشق خاصه علماو فضلا از این حادثه بسیار غمگین شدند و سیف الدوله کشندگان او را بدست آورد و بر سر گور او بدار زد. این قضیه را جز شهرزوری کسی نقل نکرده و همه متفقند که ابونصر به اجل طبیعی مرده و از بعضی جهات این حکایت با قضیه ابوالطیب متنبی و کشته شدن او بدست دزدان شبیه است (چنانکه میدانیم متنبی هم از درباریان سیف الدوله بوده بعد از سیف الدوله رنجیده نزد کافور اخشیدی به مصر و از آنجا نزد عضدالدوله بشیراز رفته و در برگشتن از شیراز با دزدان مصادف شد خواست بگریزد غلام او گفت تو بودی که همیشه میگفتی :
الخیل و اللیل و البیداء تعرفنی
والرمح والسیف والقرطاس والقلم .
اینک خیل و بیابان ! متنبی بیچاره برگشت و به جنگ مشغول شد و کشته گردید). دور نیست که حکایت فارابی از روی این حکایت ساخته شده باشد فارابی از بزرگان فلاسفه و دانشمندان اسلام محسوب است غزالی هم که بعدها خواسته فلاسفه را رد کند در ابتدای کتاب تهافت میگوید: که من در میان فلاسفه اسلام چنانکه همه عقیده دارند از ابونصر فارابی و ابوعلی کسی برتر نمیشناسم از این رو در مباحث علمی فقط بر این دو اعتراض میکنم زیرا اگر خطای این دو ثابت شد خطای دیگران بطریقاولی ثابت است .
ابوعلی سینا که اندکی بعد از ابونصر ظهور کرده بفضائل ابونصر اعتراف نموده و شاگرد کتب او بوده چنانکه خود او میگوید او از فلسفه ارسطو راجع به ماوراءالطبیعه استفاده نمیکرد تا رساله ابونصر را بدست آورد و اغراض مابعدالطبیعه را فهمید. قاضی صاعد اندلسی در کتاب طبقات الحکما میگوید: فارابی بر همه حکما غلبه کرد و فلسفه ارسطو را چنان تلخیص و تهذیب نمود که همه علما بفضیلت او معترف شدند و اغلاط کندی و مترجمین دیگر واضح شد. چون ابونصر کتب ارسطو را تلخیص کرد و حدود علوم را از یکدیگر امتیاز داد بدین جهت او را معلم ثانی لقب دادند. (معلم اول ارسطو بود)و پس از او هیچکس را معلم نگفته اند ابونصر از جنبه اخلاقی هم از اغلب فلاسفه برتر بوده و بقناعت روزگار میگذاشته و بخلوت و تنهائی انس بسیار داشته اغلب در کنار رودخانه ها بسر میبرده و بمقدار کمی قانع بوده چنانکه میگویند هر روز از سیف الدوله چهار درهم بیشتر نمیگرفت مابقی آنچه بدست می آورد به فقرا انفاق میکردابونصر بظواهر اعتنا نمیکرد و سعادت و عظمت فیلسوف را در ترک دنیا میدانسته در مسائل اخلاقی با اینکه به ارسطو معتقد است عملاً تابع افلاطون بوده و سعادت نفس را در تجرد و ترک علائق و گوشه نشینی میدانسته است چنانکه در یکی از تقریرات خود که شرایط متعلمان فلسفه را ذکر میکند گفته است : کسی که بحکمت شروع میکند سزاوار است که جوانی صحیح المزاج باشد، آداب اخیار را ازدست ندهد علوم شرع و قرآن و لغت را بیشتر بیآموزد وعفیف و راستگو باشد غدار و خائن نبوده بگرم کردن بازار و اعمال حیله و مکر نپردازد مصالح زندگانی را فراهم کرده وظائف شرعی را انجام دهد هیچیک از آداب و ارکان شریعت را ترک نگوید و علم و علما را بزرگ دارد و جز علم و علما را محترم نشمارد و فلسفه را حرفه نکند هر که بخلاف این صفات باشد حکیم دروغی است . از دیگر کلمات ابونصر هم برمی آید که وی نتیجه علم و مقدمه سعادت را اخلاق میدانسته و برای عالمی که اخلاق نداشته باشد هیچگونه کمال و بزرگی قائل نبوده است . در یکی از کتب خود میگوید: ((تمامی سعادت بمکارم اخلاق است چنانکه میوه متمم درخت است )). باز گفته است : ((هر که علم او وسیله تهذیب اخلاق نشده خوشبخت نیست )). ظاهراً ابونصر تا اواخر عمر معتقد بوده است که انسان میتواند به ریاضات نفسانی بعقل فعال متصل گردد سعادت در نزد ابونصر اتصال انسانی بعقل فعال است . مقدمه وصول بدین کمال تهذیب اخلاق و روح است ولی هنگامی که وفات می یافت و بعقیده خود تمام مقدمات سعادت را فراهم کرده ولی بعقل فعال متصل نشده بود گفت افسوس که مدتی رنج بردم و به آرزوی خود نرسیدم . (گویا اتصال بعقل فعال از احادیث خرافی است ) این قضیه را ابن رشد و ابن ماجه اندلسی دلیل گرفته اند که ابونصر هم بخلود نفس اعتقادی نداشته و نقل میکنند که وی در کتاب شرح اخلاق ارسطو گفته است : اعتقاد بخلود نفس و بقای آن و اینکه سعادتی جز کمال عقلی بشر در همین دنیا موجود است سخن سست بنیان و از قبیل عقاید پیرزنان است و در باب عقیده او ببقای نفس عماقریب ذکری خواهیم کرد. از کتب ابونصر چنان مستفاد میشود که وی به تصوف رغبت بسیار داشته و تعلیمات خود را از روی تعلیمات متصوفه گرفته و در زندگانی مانند صوفیان میزیسته ، حکایت نمازخواندن سیف الدوله با لباس صوفیانه این مطلب را تایید میکند. روی هم رفته چنانکه از کتب ابونصر معلوم است او بشهرت علاقه بسیار نداشته و حقیقت پرستی را بر همه چیز مقدم میداشته است بخلاف بعضی از فلاسفه متاخر که به امور دنیوی راغب شده اند و اگر ابونصر را بیکی از فلاسفه یونان تشبیه کنیم باید او را به افلاطون تشبیه کرد.
مولفات ابونصر: چنانکه معلوم است و مورخین هم نوشته اند ابونصر بتالیفات مبسوط عقیده نداشته بیشتر رسائل مختصر تالیف میکرده که خواندن آنها آسان و استنساخ آن برای هرکس میسّر باشد با وجود اینکه اغلب کتب ابونصر بواسطه بی علاقگی او بتالیفاتش که شاید ناشی از عظمت روح او است که هر فکری را دون مقام انسان میدانسته از میان رفته است ، باز هم عده بسیاری از کتب و رسائل او در طبقات الاطباء و تاریخ الحکمای قفطی ذکر شده و گویا هنوز در آن زمان موجود بوده است . رسائل و آثار ابونصر عبارتند از: 1- رساله الجمع بین رای الحکیمین یا الجمع بین الرائیین است موضوع این کتاب وفق دادن بین آراء افلاطون و ارسطو است . ابونصر اختلافات این دو حکیم را ظاهری پنداشته میخواهد افکار مختلف آنها را بیک حقیقت راجع کند بدین جهت مقدمه ای درباب تصور مردم که ارسطو و افلاطون با یکدیگر مخالفند مینویسد و بعد یازده مساله فلسفی که بعقیده افلاطون و ارسطو مختلف تعبیر شده و آراء آنان که در باب آنها متناقض است طرح میکند و بخیال خود آنها را بر یکدیگر تطبیق مینماید ظاهراً مقصود ابونصر از این کتاب نه تنها رفع این قصور که به ابطال فلسفه میکشد بوده بلکه میخواسته است بعضی مسائل فلسفی را که با ظواهر شرع مخالف است بر اصول دینی و شرعی تطبیق کند تا فلاسفه از تکفیر عوام رهائی یابند. در قسمت اول (تطبیق آراء افلاطون و ارسطو بر یکدیگر) ابونصر بعضی آراء را با هم وفق داده و بعضی را نتوانسته است وفق دهد در اینجا فقط بطرح مسئله و بیان اشکالات پیروان ارسطو و افلاطون اکتفا کرده است . (چنانکه در مسئله ابصار پس از نقل قول افلاطون و رای ارسطو و ذکر رد و ایراد پیروان این دو بر یکدیگر نتیجه این میشود که برطرفین اشکال وارد است ). علت تالیف کتاب مزبور و تطبیق آراء این دو حکیم بر یکدیگر این است که بالنتیجه ثابت شود که فلسفه از علوم حقیقی است زیرا اگر این دو حکیم با هم مخالف باشند لازم می آید که رای یکی از این دو باطل باشد زیرا اجتماع نقیضین محال است بدینجهت در مسائل تردید حاصل وفلسفه جزو علوم ظنی محسوب میگردد. ابونصر بدین نظر ناچار است هرطور باشد اختلاف آراء ارسطو و افلاطون را به اختلاف لفظی راجع نموده عقیده آنها را یکسان شمارد قصد ابونصر شریف است ولی نتیجه این جمع و تطبیق وقوف و انحطاط فلسفه است زیرا مردم فکر میکنند که فلسفه علم حقیقی است و ارسطو و افلاطون تا جائی که طاقت بشری مقتضی است حقائق آنها را یافته اند و فکر ما در این مسائل بیجهة است . در قسمت دوم (تطبیق فلسفه با مذهب ) از این موضوع در کتاب صریحاً اسمی برده نشده و در نظر اول تصور میشود منظور ابونصر نیست ولی در مسئله حدوث و قدم عالم و همچنین مجازات بدان و مکافات نیکان فارابی بجد و جهد بسیار اقوال ارسطو و افلاطون را بشرع نزدیک کرده و برای اقوال شرعی تفسیراتی قائل شده است . ابونصر معتقد است که عقاید فلسفی در موضوع ابتدای آفرینش از اخبار مذهبی دقیقتر و به توحید نزدیکتر است زیرا عقاید ارباب ملل مستلزم قدم ماده است (از متدینین یهود و مجوس را صریحاً نام برده و از مسیحیان و مسلمین بسائر ملل تعبیر کرده است گویا منظورابونصر این بوده که از دست حنابله و متعصبان دیگر خلاص شود و او را تکفیر نکنند ولی مقصود او بعمل نیامده زیرا ارسطو و افلاطون را در تحقیق مبداء و معاد از ارباب ملل برتر شمرده و البته این عقیده باعث تهییج همه متعصبان میگردد و بهمین جهت غزالی و ظاهرپرستان دیگر ابونصر و همراهان او را ملحد و کافر خوانده اند.) ابونصر برای رواج فلسفه ناچار بوده است که اصول آنرا با آراء مذهبی موافق شمارد و گرنه معلوم است که ابونصر میدانسته است که فلسفه دیگر و مذهب دیگر است چنانکه در همین کتاب ادله فلسفی را برهانی و منتج یقین و استدلالات دینی را ظنی و اقناعی خوانده است بهمین نظر (یعنی رواج فلسفه ) در اواسط قرن چهارم مقارن وفات ابونصر یا کمی بعد از آن جمعیت اخوان الصفا تشکیل شد و نظر ابونصر در تطبیق مذهب بر فلسفه موضوع رسائل اخوان الصفا گردید اگر چه بعدها بواسطه افراط متعصبین فلسفه بر مذهب تطبیق شد و وقفه و انحطاط کلی بفلسفه و مذهب راه یافت . ابونصر در مقدمه کتاب میگوید:((چون من دیدم که اکثر مردم این عصر در حدوث و قدم عالم بحث میکنند و تصور می کنند که بین افلاطون و ارسطو در اثبات مبداء اول و وجود اسباب و نفس و عقل و مجازات افعال و مسائل دیگر اختلافاتی موجود است ناچار شدم که رساله ای تالیف کنم تا سخن آنها روشن شود و نزاع از میان برخیزد زیرا این مقصود مهم و این منظور نافع است چه در تعریف فلسفه میگوئیم ((فلسفه دانستن موجودات است چنانکه موجودند)) و این دو حکیم موجد فلسفه بوده اند و اصول و مبادی فلسفه را تقریر کرده و طرف اعتماد اکثر مردم بوده و هستند و آنچه ایشان میگویند اصل و قانون این فن است چنانکه عقلا بر این سخن گواهی داده اند و چون سخن وقتی صادق است که با محکی عنه خود مطابق باشد و بین سخن این دو حکیم در اکثر مباحث فلسفی اختلافاتی واقع است ناچار باید یکی از این سه چیز را قبول کرد: یکی این است که تعریف فلسفه درست نباشد. دوم این است که افلاطون و ارسطو فیلسوف نباشند.سوم این است که گمان مردم بمخالفت این دو با یکدیگردرست نباشد. ولیکن حد فلسفه مطابق واقع و درست است چنانکه از استقراء جزئیات این فن واضح و روشن است و اینکه رای مردم در باب فضیلت ارسطو و افلاطون درست نباشد این هم غلط است زیرا از تتبع اقوال و استحکام براهین ایشان بخوبی واضح میگردد که پایه و مایه آنهادر فلسفه تا چه حد استوار بوده است ناچار باید قسمت سوم را قبول کرد که مردم بی سبب تصور میکنند که این دو با یکدیگر مخالفند)). بعد ابونصر در یازده مسئله ای که مورد شک و تردید بوده است بحث میکند و آراء ارسطو و افلاطون را بهر قیمت که باشد بر یکدیگر تطبیق مینماید.
2 - فی ماینبغی ان یقدم قبل تعلم الفلسفة. در مقدمه این رساله میگوید: ((آنچه دانستن آن قبل از ورود بفلسفه ارسطو لازم است نه چیز است : 1 - اسم فرقه هائی که در فلسفه بوده است .2 - دانستن غرض ارسطو در هر یک از کتب خود. 3 - دانستن علومی که مقدمه فلسفه است . 4 - شناختن فائده فلسفه . 5 - طریق تعلم فلسفه . 6 - معرفت روش سخن ارسطودر هر یک از کتب خود. 7 - معرفت علت لغزگوئی ارسطو.8 - شناختن احوال کسانی که میخواهند فیلسوف باشند. 9 - دانستن چیزهائی که در تعلم کتب ارسطو لازم است . این رساله بسیار مختصر و ابونصر این شرایط را تقسیم وشرح میکند و مقصود را با عبارات واضح چنان تعبیر و تفسیر میکند که مقاصد او بی تامل در خاطر خواننده نقش می بندد و از اینجا میتوان دانست که ابونصر مانند فیلسوفان متاخر به کتم فلسفه و لغزگوئی در کتب فلسفه برای اینکه مردم نفهمند عقیده نداشته و فلسفه را هم مثل همه علوم حق همه مردم می دانسته .
3- رساله تحقیق غرض ارسطاطالیس فی کتب مابعدالطبیعة که آنرا الابانة عن غرض ارسطاطالیس فی کتاب مابعدالطبیعة هم میگویند رساله کوچکی است که مقدار آن بیش از پنج صفحه نیست و موضوع آن تحقیق غرض ارسطو است در کتاب مابعدالطبیعة موسوم بکتاب حروف . معاصرین ابونصر گمان میکرده اند که موضوع کتاب مابعدالطبیعة توحید و عقل و نفس است و پنداشته اند که علم مابعدالطبیعة با علم توحید (الهی اعم یا الهی اخص ) یکی است بدین جهت اکثر فضلا بمقاصد کتاب پی نبرده در تفسیرآن متحیر بوده اند زیرا ارسطو جز در مقاله یازدهم به این مباحث اشاره ننموده و در سائر مقالات اصلاً از توحید سخن نرانده است متقدمین هم این کتاب را بتمامی شرح نکرده اند فقط بعضی از حکمای یونان (مقصود اسکندرو سامستیوس است ) بشرح مقاله یازدهم پرداخته اند. ابونصر در این کتاب غرض ارسطو را در کتاب مابعدالطبیعه بیان میکند مقدمه علوم را بجزئی و کلی قسمت مینماید علم جزئی به عقیده ابونصر آن است که موضوعات آن بعضی از موجودات یا موهومات باشد و ناچار در آن علم از اعراض خاصه همان موضوع بحث خواهد شد علم کلی در چیزی که شامل جمیع موجود است مانند وجود و وحدت و انواع و لواحق آن و اشیائی که بر موضوع مخصوصی عارض نمیشود و مبداء جمیع موجودات است بحث میکند و از این روعلم الهی (الهی بمعنی اخص ) داخل علم کلی است و موضوع آن موجود مطلق است . بعد غرض ارسطو را در هر یک از مقالات دوازده گانه توضیح کرده مقاله را به انجام میرساند. این مقاله برای توضیح کتاب مابعدالطبیعه بسیار نافع و مرجع فلاسفه اسلامی شده چنانکه در بیان و احاطه بر اغراض ارسطو جز مطالعه آن مقاله طریق دیگر نداشتند ابوعلی سینا بکمک همین مقاله توانسته است بحل کتاب مابعدالطبیعة موفق شود (ابن سینا در شرح حال خود میگوید کتاب مابعدالطبیعه ارسطو را چهل بار خواندم و حفظ کردم و نفهمیدم با خود گفتم راهی بفهمیدن این کتاب نیست تا اینکه روزی در بازار صحافان میگذشتم دلالی مرا بخریدن کتابی دعوت کرد گرفتم چون موضوع آن مابعدالطبیعه بود و از فهمیدن آن نومید بودم کتاب راباملالت بسیار رد کردم و به اصرار فروشنده کتابرا خریدم پس از دقت بسیار دیدم که مقاله ای است از ابونصر فارابی در تحقیق کتاب مابعدالطبیه پس از خواندن رساله بغرض ارسطو پی بردم و کتاب برای من حل شد و بشکرانه صدقه فراوان به فقرا دادم ).
4 - آراء اهل المدینة الفاضلة: حکما اجتماع کامل بشری را که افراد آن بکمال علمی و عملی رسیده و از هوی و هوس رسته باشند مدینه فاضله مینامند. مدینه فاضله با اوصافی که حکما میگویند جزو آرزوهای بشر است که باید روزی کمال بشری مقتضی آن اجتماع گردد هر چه از اوصاف آن هم میگویند آرزوی حکما است و مقصودشان از مدینه فاضله اجتماعات کنونی بشر نیست این سخن از شرایط مدینه فاضله که در هیچ اجتماعی موجود نبوده و نیست بخوبی روشن میگردد کتاب ابونصرهم که بمدینه فاضله موسوم است در کیفیت همین اجتماع بحث میکند و چون اثبات فضیلت چنین اجتماعی بر وجودو بقای نفس ناطقه و سعادت عقلانی مبتنی است و این هردو به اثبات حقتعالی و عقول کاملاً مربوط میباشند بدین جهت ابونصر کتاب را به مقدماتی در توحید شروع کرده و مجموع کتاب را میتوان بچند قسمت تقسیم کرد: قسمت اول راجع بتوحید است و خلاصه آن اثبات وجود و وحدانیت و معانی صفات خداست و در این بحث ثابت میکند که خدا مثل و شبه و شریک ندارد و کیفیت اطلاق اسماء را برخداوند بیان مینماید و بحث میکند که خدا چگونه علت اشیاء است و اشیاء بچه طریق از او بوجود می آیند و وجه ارتباط آنها با خدا چیست . قسمت دوم راجع بعقول و نفوس است در اینجا از ماهیت عقول و چگونگی حدوث هر یک و مراتب آنها و آنچه از هریک بحصول می پیوندد و کیفیت این ارتباط و علیت وجود آنها نسبت به افلاک و تعلق تدبیر آنها به افلاک بحث میکند. قسمت سوم راجع است به افلاک و اجرام ابداعی و کیفیت ارتباط آنها بعقول و اثبات فعل هرعقل در فلک مخصوص خود. قسمت چهارم راجع است به اجرام عنصری یا هیولائی و چگونگی وجود و مقومات جوهری و عده هر یک و فرق آن با اجرام فلکی . قسمت پنجم از ماده و صورت که اصل و جوهر اشیاست و رتبت هر یک نسبت بدیگری و اجسامی که بماده قوام و صورت میگیرد و نحوه تاثیر هر یک از ماده و صورت در قوام اشیاء بحث میکند. قسمت ششم راجع است بکیفیت حدوث اجسام وترتیب آنها در حدوث . و اینکه انسان واپسین این حوادث است . قسمت هفتم در کیفیت تدبیر خدا در بقاء انواع و اشخاص هر نوع و طریق عادلانه در تدبیر آنها بحث میکند و ثابت مینماید که ترتیب تدبیر بنهایت عدل انجام یافته و هیچ ظلم واختلالی در نظام عالم نیست و طبایع موجودات جز بدین طریق نتواند بود. قسمت هشتم بحث مفصلی است در قوای انسان و ترتیب رئیس و مرئوس قوی و حدوث اعضاء نسبت بیکدیگر و عضو رئیس و نسبت زن و مرد ومابه الاختلاف و دخالت مخصوص هر یک در تولید و اقسام معقولات در نفس و جهت ورود آنها و اصناف معقولات و ماهیت عقل بالقوه و عقل بالفعل و عقل هیولائی و عقل منفعل و عقل فعال و مرتبت و افعال وی و کیفیت ارتسام معقولات در عقل بالقوه یا هیولائی و معنی اراده و اختیار ومحل آنها در نفس و آخرین سعادت و فضیلت نفس و نیکی و بدی و زیبائی و زشتی و قوه متخیله و اقسام افعال آن و کیفیت حدوث و اقسام خواب و سبب راستی بعضی خوابها و چگونگی وحی و موحی الیه که قوه وحی را بدان میگیرد و سبب صدق اخبار بعضی از نفوس شریره . در این مبحث اکثر مباحث علم النفس از روی تحقیق و دقت کامل با کمال اختصار و وضوح مندرج است . قسمت نهم در این بحث بیان میکند که انسان به اجتماع محتاج است اصناف اجتماعات چند و اجتماعات فاضله چیست ، از چه مرکب و اجزاء آن چگونه مرتب میشود ریاسات فاضله در مدن فاضله چگونه است صفات رئیس فاضل چیست برای اینکه طفل رئیس فاضل شود چه شرایط طبیعی لازم دارد بعد چگونه باید او را برای ریاست مدینه فاضله پرورش داد بعد اضداد مدینه فاضله را برشمرده معنی مدینه جاهله و ضاله و فاسقه و اصناف مدن و ریاستهای آنها را شرح میدهد سعادت اهل مدینه فاضله در زندگانی دینی و عقلی و بدبختیها در اضداد مدینه فاضله و رسوم مدینه فاضله و اسباب حدوث مدن ضاله و جاهله و فاسقه را بیان میکند ابونصر کتاب دیگر در این فن به اسم سیره فاضله تالیف کرده و بعضی پنداشته اند که سیره فاضله با مدینه فاضله یکی است ولی مطابق منقولات ابن رشد از کتاب سیره فاضله معلوم میشود کتاب علیحده است زیرا مطابق نقل ابن رشد ابونصر بقاء نفس را در سیره فاضله انکار کرده لیکن در مدینه فاضله ببقاء نفس اما بطریق مخصوص قائل شده است .
5 - کتاب عیون المسائل : کتابی است مشتمل بر مقدمه منطقی و مقداری از مباحث طبیعی و اکثر مباحث علم الهی که با کمال اختصار و متانت لفظ و معنی تالیف شده و به ایجاز و حسن بیان ممتاز است ظاهراً ابونصر این کتاب را بطریق یادداشت برای استحضار مباحث علم اعلی نوشته تا دانشمندان بجهت قلت حجم همیشه آن را با خود داشته و اگر در اصول قوانین شکی دست داد بدان مراجعه کنند والا قطع نظر از این غرض کتاب عیون المسائل برای اندماج و اینکه خلاصه تحقیقات ابونصر است مورد استفاده مبتدی نیست و منتهیان هم از آن بی نیازند.
6- المسائل الفلسفیة والاجوبة عنها: کتابی است مشتمل بر 42 مسئله که از ابونصر پرسیده اند و او همه آنها را به اختصار جواب گفته است ظاهراً کتاب مزبور گرد آورده خود ابونصر نیست و شاید یکی ازشاگردان بجمع آن پرداخته است بعضی جوابها با ظاهر سوءالات مطابقه نمیکند مثل اینکه از عبارت چیزی ساقط شده و بعضی سوءالها در متن موجود نیست روی هم رفته این کتاب برای ایضاح عقاید فلسفی ابونصر مرجع خوبی است زیرا که کتب مفصله ابونصر که بر همه مباحث مشتمل بود اکنون در دست نیست به این جهت عقاید او در جزئیات فلسفه بر ما مجهول است و بوسیله کتاب مذکور به آراء او میتوان پی برد.
7- مقالة فی معانی العقل : که ابونصر در آن بشرح و تحدید عقل پرداخته و با عبارات مستوفی عقل را تعریف و توضیح کرده است ابوعلی سینا همین رساله را گرفته و برای عقل چند معنی اضافه کرده است . بعقیده ابونصر عقل شش معنی دارد: یکی استعمال عمومی که مردم در حق کسی میگویند که عاقل است . دوم عقل در استعمال متکلمین .سوم عقل مطابق استعمال ارسطو در کتاب برهان . چهارم عقل مطابق استعمال ارسطو در کتاب اخلاق. پنجم عقل به اصطلاح ارسطو در کتاب نفس . ششم عقل به اصطلاح ارسطو درکتاب ماوراءالطبیعه . در این رساله ابونصر به اتحاد عقل و عاقل و معقول قائل شده و آن را بطریق خوبی بیان کرده است که به از آن در این باب هیچیک از فلاسفه سخن نرانده اند.
8 - کتاب فصوص الحکم : یکی از کتب مهم فلسفه و تالیفات ابونصر فارابی است . غالب مباحث این کتاب راجع بعلم توحید است و ابونصر در این کتاب لحن خود را بعرفا و صوفیه نزدیک کرده و این کتاب را بطریق آنها نوشته است روح ابونصر در این کتاب وارسته و مجرد جلوه میکند سوز عشق حقیقی و وجد و حال در این کتاب بسیار است با وجود اینکه بیشتر اقاویل صوفیه برهانی نیست لیکن ابونصر همان مباحث را به ادله منطقی ثابت کرده است . کتاب فصوص موردنظر فلاسفه متاخرین شده و بر آن شرحها نوشته اند. محی الدین عربی اسم کتاب را تقلید کرده و بعضی مکاشفات خود را فراهم کرده و به فصوص الحکم موسوم ساخته است .
9 - کتاب ما یصح و ما لایصح من احکام النجوم رساله ای است که آن را بخواهش ابراهیم بن عبداللّه بغدادی که از فضلای قرن چهارم و ریاضیین بوده است و با ابونصر در باب صحت احکام نجوم بحثها داشته تالیف کرده است و رساله را همین ابراهیم بن عبداللّه روایت کرده است . در این رساله ابونصر سی اصل وضع کرده و به آخر بطلان احکام نجوم را نتیجه گرفته است و این اصل بحسب ظاهر با یکدیگر پیوسته و مربوط نیست لیکن پس ازدقت معلوم میشود که ارتباط منطقی آنها از نظر ابونصر محو نشده و قضایا را با اختصار بیکدیگر مربوط کرده است مثل اینکه از اولین مسئله که ظاهراً با اصل سوال هیچ رابطه نداشته ابونصر قوانین مرتب را تا نتیجه دیده بدین جهت اصل اول را وضع کرده است . نتیجه این اصول این است که قضیة الحکم النجومی صحیح به دو معنی کاذب و صادق است زیرا مقصود از نجوم اگر هیئت باشداحکام آن مبنای علمی دارد و اگر احکام نجوم باشد قضیه وهمی است زیرا مبنای علم احکام نجوم اوهام مردم است و در این اصول ثابت میکند که کواکب اصلاً در افعال انسان تاثیرات غیر طبیعی ندارد و به زبان خوش کلیه منجمین را مسخره کرده است . کتب ابونصر از شروح و رسائل و کتب مستقل 102 کتاب است که از آن جمله رسائل و مقالات مذکور در مصر چاپ شده است . شهرزوری دو قطعه شعر به ابونصر نسبت داده ولی ابن خلکان صحت یکی از آن دو را مورد تردید میداند - انتهی .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فارابی . اسماعیل بن حماد الجوهری صاحب صحاح اللغة. رجوع به اسماعیل ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فارسی . رسول از جانب امیر نوح سامانی نزد امیر ناصرالدین سبکتکین در وقعه عصیان ابوعلی سیمجور و فایق. رجوع به حبط 1 ص 328 و ترجمه تاریخ یمینی چ طهران ص 126 شود. در حاشیه صفحه مذکور آمده : این ابونصر احمدبن محمد الفارسی است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فارسی . هبةاللّه ملقب به نظام الدین قوام الملک . رجوع به قوام الملک ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَن َ]
{اخ}
فتح بن سعید موصلی . رجوع به فتح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فتح بن شحرف بن داود الکشی . رجوع به فتح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فتح بن عیسی بن خاقان قیسی اشبیلی وزیر. رجوع به فتح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فتح بن محمدبن عبیداللّه بن خاقان بن عبداللّه القیسی الاشبیلی . صاحب کتاب قلائدالعقیان و مطمح الانفس .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فتح بن موسی الخضراوی القصری . رجوع به فتح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فخرالدوله . رجوع به محمدبن محمدبن جهیر... و رجوع به ابن جهیر فخرالدوله ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فراهی بدرالدین محمود یا مسعودبن ابی بکربن الحسین بن جعفر الفراهی . صاحب نصاب الصبیان . و گویند او کوری مادرزاد بود و در لغت عرب و حدیث مهارت تمام داشت . علامه قزوینی در حواشی لباب الالباب ج 1 می آورند که نباید او را با امام شرف الدین محمدبن محمد فراهی که هر دو معاصر یکدیگر بوده اند و از اهل یک شهر، اشتباه کرد چنانکه قاضی احمد غفاری در تاریخ جهان آرا اشتباه کرده و قطعه منسوب به امام شرف الدین فراهی را به صاحب نصاب نسبت کرده است چه با ملاحظه لقب و اسم و نسب هر دو جای اشتباه نمی ماند - انتهی . و امام شریف الدین و هم صاحب نصاب ابونصر فراهی معاصر یمین الدین بهرامشاه بن تاج الدین حرب امیر سیستان (اوائل قرن هفتم ) بوده اند. رجوع به تعلیقات لباب ج 1 ص 353 شود. ابونصر فراهی کتاب جامعالصغیر تالیف محمدبن حسن شیبانی (135 - 189) را نیز در سال 617 ه' . ق. نظم کرده است . رجوع به حبط 1 ص 420 شود. در یکی از شروح نصاب صبیان که مولف آن معلوم نیست دیده ام که بدرالدین محمد (کذا) منسوب به فره شهری میان هرات و سیستان است و گور وی در قریه ای (رَج ) است از نواحی فره و الف در فراهی زائد و برای ضرورت شعر است . و رجوع به ابونصر محمود یا مسعود شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فرقدبن الحجاج . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فریغونی . از آن فریغون . رجوع به ترجمه تاریخ یمینی چ طهران ص 298 و 397 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
فیروز. رجوع به بهاءالدوله ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قاسم بن محمدبن مباشر. رجوع به قاسم ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قاسم بن محمد واسطی . رجوع به قاسم ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قاضی . رسول از جانب مسعودبن محمود غزنوی نزد اعیان ترکمانان سلجوقی . رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 499 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قبّانی . از شیوخ تصوف در مائه چهارم . صاحب نفحات گوید که او سفرهای نیکو کرد و مشایخ بسیار دید از جمله شیخ ابوعمر اَکّاف و بارون و ابوعمرو نجید و شیخ ابونصر سراج و ابوعبداللّه بن مانک . و از کلمات اوست : چون با کسی نشینی که در رتبه فرود تست تمنای عزت از او مدار و هر لحظه منتظر خواری باش . و نیز گفت : مرد را سه خصلت پسندیده است و چون در او نبود گو در جامه زنان باش ، اول تقوی که بدان حفظ کند ناموس خویش را دوم بردباری که نگاهدارد آبروی خود را سیم گذشتن از مال که بدان نگاهدارد عزت را. و باز گفته است که عزت در قناعت است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قباوی . احمدبن محمدبن نصر مترجم تاریخ بخارا. اصل کتاب تاریخ بخارا بعربی بوده که ظاهراً از میان رفته است و مولف آن ابوبکر محمدبن جعفر نرشخی است که در اوایل دوره سامانیان میزیسته و تا پس از مرگ ابومحمد نوح بن نصر حیات داشته است و کتاب خود را بنام او کرده است . سمعانی در کتاب الانساب در کلمه نرشخی گوید: ابوبکر محمدبن جعفربن زکریابن خطاب بن شریک بن یزیع نرشخی از اهل بخارا که روایت از ابی بکربن حریث و عبداللّه بن جعفر و غیر آن دو کرده است مولد او به سال 286 ه' . ق. و وفات در صفر سال 348 است . و تقریباً پس از دو قرن از تالیف آن یعنی در اوایل قرن ششم ابونصر احمدبن محمدبن نصر القباوی که او نیز از اهل بخارا و از دیه قباست بخواهش بعض دوستان آنرا بفارسی ترجمه کرده است و بعض از مطالب کتاب را که بی اصل می پنداشته از ترجمه حذف کرده است و پاره ای اطلاعات دیگر از کتبی مانند کتاب خزائن العلوم ابوالحسن عبدالرحمن بن محمد النیشابوری و تاریخ بخارا تالیف ابوعبداللّه محمدبن احمد البخاری الغنجاری بدان افزوده است و ترجمه 522 به پایان آمده است . در تاریخ 572 محمدبن زفربن عمر ترجمه قباوی را تلخیص کرده و بنام صدرالصدور صدر جهان برهان الدین عبدالعزیزبن مازه حاکم بخارا موشح ساخته است و این تلخیص در طهران به سال 1317ه' . ش . به اهتمام آقای مدرس رضوی بطبع رسیده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قشیری شافعی . او راست : کتاب موضح فی الفروع .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قطب الدوله احمد اول بن علی .رجوع به آل افراسیاب و رجوع به احمدبن علی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قمی . منجم . او راست : المدخل الی علم النجوم . و این کتاب را357 ه' . ق. تالیف کرده است و مشتمل است بر پنج مقاله و شصت وچهار فصل و اول آن این است : الحمد للّه الذی فطر العباد. (کشف الظنون ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قوام الملک هبةاللّه فارسی . رجوع به قوام الملک ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
قینون . نام طبیبی مشهور که در خدمت امیر عزالدوله بختیار بویهی میزیست و او سفیر میان بختیار و خلیفه بود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
کردی . احمدبن مروان بن دوستک ملقب به نصرالدوله . او از ملوک میافارقین و دیار بکر است . پس از قتل برادرش ابوسعید در 403 ه' . ق. به سلطنت رسید و مدت پنجاه سال در کمال رفاه حکم راند و در 453 درگذشت .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
الکشّی . فتح بن شرحف بن داود. رجوع به فتح ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
کلبی . محمدبن سائب . رجوع به محمدبن سائب بن بشر شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
کندری . رجوع به محمدبن منصور عمیدالملک کندری ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
کندی . رجوع به کندی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
لیث بن عبداللّه الشاشی . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مالک بن الهیثم الخزاعی .قاتل عبداللّه بن معاویة به امر ابومسلم خراسانی است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مُحب ّ. یکی از مشایخ عرفان و از زهاد و ارباب مروّت معاصر با ابی العباس بن مسروق.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن ابی جعفربن ابی اسحاق الهروی الکرمانی الخانچه . و بعضی نام او را محمدبن احمدبن ابی جعفر گفته اند. یکی از شیوخ اهل تصوّف . وفات او500 ه' . ق. و قبر او بخانچه مزار است . رجوع به نفحات الانس جامی چ هند ص 226 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن احمدبن ابی جعفر. رجوع به ابونصر محمدبن ابی جعفر شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن احمدبن علی گرگانچی . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن احمد فدوخی . رجوع به ابونصر اوّابی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن اسماعیل بن عبدالوارث دمجی (ومجی ؟ ). رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن جهیر موصلی .رجوع به محمد.. و رجوع به ابن جهیر فخرالدوله شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن خلف العسقلانی . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن سائب کلبی . رجوع به محمد... و رجوع به کلبی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن عبدالجبار عتبی الشاعر. مولف تاریخ یمینی . رجوع به عتبی و رجوع به ابومنصور عتبی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن عبدالرحمن . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن عبداللّه شافعی . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن عبداللّه اکلوذانی . رجوع به کلوذانی ابونصر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن علی بن ودعان موصلی . متوفی به سال 494 ه' . ق. او راست :کتاب اربعین . و صاحب کشف الظنون در موضع دیگر ابونصرمحمدبن علی بن عبیداللّه بن ودعان حاکم موصل متوفی 594 آورده است . رجوع به محمد... و رجوع به ودعانی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن قیس . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن محمدبن احمدبن همماة الرّامشی النیسابوری . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن محمدبن جهیر ملقب به فخرالدوله معروف به ابن جهیر. رجوع به محمد... و رجوع به ابن جهیر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن محمدبن طرخان فارابی . رجوع به ابونصر فارابی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن محمد طوسی . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن مسعودبن مملان . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن منصور عمیدالملک کندری . رجوع به عمیدالملک کندری شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن الناصر ملقب به الظاهر خلیفه عباسی . رجوع به ظاهر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن وهسودان معروف به مملان . در سنه 450 ه' . ق. از جانب طغرل بیک حکمران آذربایجان شد و او ممدوح قطران است :
یکی دهقان بدم شاها شدم شاعر ز نادانی
مرا از شاعری کردن تو گرداندی بدهقانی
دلم چون بوستان کردی ز بس شادی خداوندا
مرا جفت ضیاع و ملک و باغ و بوستان کردی
شدی زی خانه میران و از حشمت سر ایشان
فراز آسمان بردی و جفت اختران کردی .
ورجوع به ابونصر مملان ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمدبن هبةاللّه بندنیجی شافعی . رجوع به محمد... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمد ترخان ملقب به معلم ثانی . رجوع به ابونصر فارابی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمد سُسّویه محمدبن احمدبن عمربن ممشاد اصطخری . محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمد ظاهر. سی و پنجمین از خلفای عباسی (622 - 623 ه' . ق.). رجوع به ظاهر... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمد موصلی وزیر القائم و مقتدی . رجوع به ابن جهیر فخرالدوله ... و رجوع به حبیب السیر ج 1 ص 307 و 308 و دستورالوزراء ص 89 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمود یامسعودبن ابی بکربن الحسین بن جعفر الفراهی . از مردم فره صاحب نصاب الصبیان معاصر امام شرف الدین محمدبن محمد الفراهی . و او در سال 617 ه' . ق. جامع صغیر شیبانی را بنظم کرده است . (کشف الظنون چ لیپزیک ج 2 ص 559). و رجوع به مسعود... و رجوع به ابونصر فراهی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
محمود حاجب بزمان محمود غزنوی جدّ خواجه ابونصر نوکی رئیس غزنین به روزگار مسعودبن محمود. رجوع به تاریخ بیهقی چ ادیب ص 202 و ترجمه تاریخ یمینی چ طهران ص 173 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مرغزی . بیت ذیل از این شاعردر لغت نامه اسدی برای کلمه فرهست شاهد آمده است :
نیست را هست کند تنبل اوی
هست را نیست کند فرهستش .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مروزی . او راست : کتاب اخبارالعلماء یا اخبار علماء خراسان .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مسعودبن ابی بکر حسین بن جعفر ادیب فراهی . رجوع به مسعود... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مسکتی . صاحب قاموس الاعلام گوید: وی از علمای شهر مسکت واقع در ساحل عمان است و او راست : مقامات . تاریخ وفاتش بدست نیامد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
المسیحی . سعیدبن ابی الخیربن عیسی بن المسیحی . رجوع به ابن مسیحی ... و رجوع به سعید... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مشکان . صاحب دیوان رسالت بزمان محمود غزنوی . او پس از محمود در زمره ارکان دولت محمودی از قبیل امیرعلی قریب حاجب بزرگ و عضدالدوله امیر ابویعقوب یوسف بن ناصرالدین سبکتکین برادر سلطان وامیرحسن وزیر مشهور به حسنک و ابوالقاسم کثیر صاحب دیوان عرض و بکتغدی سالار غلامان سرائی و ابوالنجم ایاز و علی دایه خویش سلطان با سایر فحول و سترگان بصوابدید یکدیگر دریافت وقت را پسر کهتر سلطان ، امیر ابواحمد محمد را از گوزگانان که به دار الملک (غزنه ) نزدیک بود آورده بجای پدر بر تخت سلطنت نشانیدند. پس از خلع امیر محمد و وصول نامه مسعود بغزنین و حرکت امراء به استقبال مسعود صاحب دیوان رسالت خواجه بونصر مشکان همچنین تفت رفت و چون حرکت خواست کرد نزدیک حاجب بزرگ علی رفت و تا چاشتگاه بماند و باز آمد و برفت به ابوالحسن عقیلی و مظفر حاکم و بوالحسن کرخی و دانشمند نبیه با ندیمان و بسیار مردم از هر دستی و سخت اندیشمند بود ابوالفضل بیهقی گوید: از وی شنودم گفت چون حاجب را گفتم بخواهم رفت شغلی هست بهرات که بمن راست شود تا آنگاه که حاجب بسعادت دررسد با من خالی کرد و گفت پدرود باش ای دوست نیک که به روزگار دراز بیکجا بوده ایم و از یکدیگر آزار نداریم گفتم حاجب در دل چه دارد که چنین نومید است و سخن بر این جمله میگوید گفت همه راستی و خوبی دارم در دل و هرگز از من خیانتی و کژی نیامده است و اینک گفتم پد رود باش نه آن خواستم که بر اثر شما نخواهم آمد ولیکن پدرود باش و بحقیقت بدان که چندانست که سلطان مسعود چشم بر من افکند بیش شما مرا نبینید... گفتم زندگانی امیر حاجب بزرگ دراز باد جز خیر و خوبی نباشد چون بهرات رسم اگر حدیثی رود مرا چه باید کرد گفت از این معانی روی ندارد گفتن که خود داند که من بدگمان شده ام و با تو در این ابواب سخن گفته ام که ترا زیان دارد و مرا سود ندارد... ترا بباید دانست که کارها همه دیگر شد چون بهرات رسی خود بینی و تو در کار خود متحیر گردی که قومی نوآئین کار فرو گرفته اند چنانکه محمودیان درمیان ایشان بمنزلت خاینان و بیگانگان باشند خاصه بوسهل زوزنی در کار شده است و قاعده ها بنهاده ... چون ابونصر بهرات نزد مسعود رسید (به سال 421 ه' . ق.) امیر ابونصر را سخت تمام بنواخت ولیکن بدان مانست که گفتی محمودیان گناهی بزرگ کرده اند و بیگانگانند در میان مسعودیان و هر روز بونصر بخدمت میرفت و سوی دیوان رسالت نمی نگریست و طاهر دبیر می نشست بدیوان رسالت با بادی و عظمتی سخت تمام ... چون یک هفته بگذشت سلطان مسعود رحمه اللّه ویرا بخواند و بنشاند و بسیار بنواخت و گفت چرا بدیوان رسالت نمی نشینی گفت زندگانی خداونددراز باد طاهر آنجاست و مردی است سخت کافی و بکار آمده و احوال و عادات خداوند نیک دانسته و بنده پیر شده است و از کار بمانده است و اگر رای عالی بیند تابنده بدرگاه می آید و خدمتی میکند و بدعا مشغول می باشد. گفت این چه حدیث است من ترا شناسم و طاهر را نشناسم بدیوان باید رفت که مهمات ملک بسیار است و می باید که چون تو ده تنستی و نیست و جز ترا نداریم کی راست آید که بدیوان ننشینی و اعتماد ما بر تو ده چندان است که پدر ما را بوده است . بکار مشغول باید بود و همان نصحیتها که پدرم را کرده ای میباید کرد که همه شنوده آید که ما را روزگاری دراز است تا شفقت و نصیحت تو مقرر است وی رسم خدمت بجای آورد و با اعزاز تمام ویرا بدیوان رسالت فرستاد و سخت عزیز شد و بخلوتها وتدبیرها خواندن گرفت و بوسهل زوزنی کمان قصد و عصبیت به زه کرد و هیچ بجایگاه نیفتاد تا بدان جایگاه که گفت از بونصر سیصدهزار دینار بتوان استد. سلطان گفت بونصر را این زر بسیار نیست و از کجا استد و اگر هستی کفایت او ما را به از این مال ، حدیث وی کوتاه باید کرد که همداستان نیستم که نیز حدیث او کنید و به ابوالعلاء طبیب بگفت و از بوسهل شکایت کرد که در باب بونصر چنین گفت و ما چنین جواب دادیم و او به ابونصربگفت ... از آن پس دیوان رسالت مسعود به ابونصر محول بود و لیکن باز در آغاز تا چندی طاهر و عراقی و دبیران دیگر که از ری آمده بودند بدیوان رسالت به ابونصر مشکان می نشستند و طاهر و عراقی بادی در سر داشتند بزرگ و بیشتر خلوتها به ابوسهل زوزنی بود... و سخن علی [ حاجب بزرگ ] پس از آن [ پس از حبس وی ] همه امیر با عبدوس گفتی و نامه ها که از کوتوال کرک [ محبس حاجب علی ] آمدی همه عبدوس عرضه کردی آنگاه نزد ابونصر مشکان فرستادی و جواب آن ابوالفضل بیهقی بر مثال استاد خویش ابونصر مشکان نبشتی ... و بونصر بهرات چون دلشکسته ای همی بود. و امیر او را بچند دفعت دل گرم میکرد تا قوی دلتر باشد و چون امیر مسعود به بلخ رسید وی نواختی قوی یافت و مردم حضرت چون در دیوان رسالت آمدندی سخن با بونصر گفتندی هرچند طاهر حشمتی گرفته بود و مردمان طاهر را دیده بودند پیش بونصر ایستاده در وکالت در این پادشاه و طارم سرای بیرون دیوان رسالت بود بونصر هم بر آنجا به روزگار گذشته نشستی بر چپ طارم که روشن تر بوده است بنشست ... و هرکس که در دیوان رسالت آمدی از محتشم و نامحتشم چون بونصر را دیدی ناچار سخن با وی گفتی و اگر نامه ای بایستی از وی خواستندی و ندیمان که از امیر پیغامی دادندی در مهمی از مهمات ملک که بنامه پیوستی هم با بونصر گفتندی ...
چون روزی دو سه بر این جمله ببود امیر یک چاشتگهی بونصر را بخواند و شنوده بودکه در دیوان چگونه می نشیند گفت نام دبیران بباید نبشت آنکه با تو بودند و آنکه با ما از ری آمده اند تا آنچه فرمودنی است فرموده آید بونصر بدیوان آمد و نامه های هر دو فوج نبشته آمد، نسخت پیش برد امیر گفت عبیداللّه نبسه بوالعباس اسفراینی و بوالفتح حاتمی نبایدکه ایشان را شغلی دیگر خواهیم فرمود. بونصر گفت زندگانی خداوند دراز باد عبیداللّه را امیر محمد فرمود تا بدیوان آوردم حرمت جدش را و او برنائی خویشتن دار و نیکوخط است و از وی دبیری نیک آید و بوالفتح حاتمی راخداوند مثال داد بدیوان آوردن به روزگار امیر محمودچه چاکرزاده خداوند است گفت همچنین است که همی گوئی اما این دو تن در روزگار گذشته مشرفان بودند از جهت مرا در دیوان تو امروز دیوان را نشایند بونصر گفت بزرگا غبنا که این حال امروز دانستم امیر گفت اگر پیشتر مقرر گشتی چه کردی گفت هردو را دور کردمی که دبیر خائن بکار نیاید امیر بخندید و گفت این حدیث بر ایشان پدید نباید کرد که غمناک شوند... و طاهر دبیر چون متردّدی بود از ناروائی کارش و خجلت سوی او راه یافته و چنان شد که بدیوان کم آمدی و اگر آمدی زود بازگشتی . و از آن پس مسعود همواره به آراء وی وقع و محلی نیکو می نهاد و در مهمات امور با او مشورت میکرد چنانکه در حرکت بسوی گرگان و فتح آن سامان و قضیه ترکمانان در سال 431 ه' . ق. که هم ّ مسعود مصروف مهم ترکمانان سلجوقی بود، روزی بوالحسن عبدالجلیل خلوتی کرد با امیر رضی اللّه عنه و گفت : ما تازیکان اسب و اشتر زیادتی داریم بسیار و امیر جهت لشکر آمده بزیادت حاجتمند است و همه از نعمت و دولت وی ساخته ایم ، نسختی باید کرد و بر نام هرکس چیزی نبشت . و غرض در این نه خدمت بلکه خواست بر بونصر چیزی نویسد و از بدخوئی و زعارت او دانست که نپذیرد و سخن گوید و امیر بر وی دل گران تر کند. امیر را این سخن ناموافق نیامد و بوالحسن بخط خویش نسختی نبشت و همه اعیان تازیک را در آن آورد و آن عرضه کردند و هرکسی گفت فرمان بردارم و از دلهای ایشان ایزد عزوجل دانست و بونصر بر آسمان آب برانداخت که ((تا یک سر اسب و اشتر بکار است !)) و اضطرابها کرد و گفت : چون کار بونصر بدان منزلت رسید که بگفتار چون ابوالحسن ایدونی بر وی دستوری نویسند زندان و خواری و درویشی و مرگ بر وی خوش تر و پیغام داد به زبان بوالعلاء طبیب که بنده پیر گشته و این اندک مایه تجملی که دارد خدمت راست و چون بدین حاجت آید فرمان خداوند را باشد کدام قلعت فرماید تا بنده آنجا رود و بنشیند و چون بوالعلاء از ابلاغ پیام عذر خواست بونصر رقعتی نبشت سخت درشت و هرچه او را بود صامت و ناطق در آن تفصیل داد و این پیغام که بوالعلاء را میداد در رقعت مشبعتر افتاد و بوثاق اغاجی آمد و هرگز این سبکی نکرده بود در عمر خویش و آغازید بسیار بندگی و خدمت نمودن و رقعت بدو داد و [ او ] ضمان کرد که وقتی سره جوید و برساند و ابونصر بدیوان بازآمد و برآغاجی پیغام را شتاب میکرد تا بضرورت برسانید وقتی که امیر در خشم بود از اخبار درد کننده که برسیده بود بعد از آن آغاجی از پیش سلطان بیرون آمد و ابوالفضل بیهقی را بخواند و گفت خواجه عمید را بگوی که رسانیدم و گفت ((عفو کردم )) و بخوشی گفت تا دل مشغول ندارد و رقعه بمن بازداد و پوشیده گفت استادت را مگوی که غمناک شود، امیر رقعه بینداخت و سخت در خشم شد گفت ((گناه نه بونصر راست ما راست که سیصدهزار دینار که وقیعت کرده اند بگذاشته ایم .)) ابوالفضل گوید بدیوان آمدم و رقعت پیش او نهادم و پیغام نخستین بدادم خدمت کرد و لختی سکون گرفت و بازگشت و مرا بخواند چون نان بخوردیم خالی کرد و گفت من دانم که این نه سخن امیر بود، حق صحبت و ممالحت دیرینه نگاه دار و اگر آغاجی سخن دیگر گفته است و حجت گرفته تا با من نگویی بگوی تا ره کار بنگرم . آنچه گفته بود آغاجی بگفتم . گفت : دانستم و همچنین چشم داشتم ، خاک بر سر آن خاکسار که خدمت پادشاهان کند که باایشان وفا و حرمت و رحمت نیست ، من دل بر همه بلاها خوش کردم و بگفتار چون بوالحسنی چیزی ندهم . بازگشتم و وی پس از آن غمناک و اندیشمند میبود و امیر رضی اللّه عنه حرمت وی نگاه میداشت . یک روزش شراب داد و بسیار بنواخت و او شادکام و قوی دل بخانه بازآمد و بومنصور طیفور طبیب را بخواند و من حاضر بودم و دیگران بیامدند و مطربان و بوسعید بغلانی نیز بیامد و نایب استادم بود در شغل بریدی هرات . در میانه بوسعید گفت این باغچه بنده در نیم فرسنگی شهر خوش ایستاده است ، خداوند نشاط کند که فردا آنجا آید، گفت نیک آمد. بوسعید بازگشت تا کار سازد و ما نیز بازگشتیم و مرا دیگرروز نوبت بود بدیوان آمدم استادم بباغ رفت و بوالحسن دلشاد را فرمود تا آنجا آمد و بونصر طیفور و تنی چند دیگر. و نماز شام را باز آمد که شب آدینه بود و دیگر روز بدرگاه آمد و پس از بار بدیوان شد و روزی سخت سردبود و در آن صفه باغ عدنانی در بیغوله ای بنشست بادی به نیرو میرفت پس پیش امیر رفت و پنج و شش نامه عرض کرد و بصفه بازآمد و جوابها بفرمود و فروشد و یک ساعت لقوه و فالج و سکته افتاد وی را و روز آدینه بودامیر را آگاه کردند گفت نباید که بونصر حال می آورد تا با من بسفر نیاید، بوالقاسم کثیر و بوسهل زوزنی گفتند بونصر نه از آن مردان باشد که چنین کند، امیر بوالعلاء را گفت تا آنجا رود و خبری بیارد بوالعلاء آمد و مرد افتاده بود، چیزهاکه نگاه بایست کرد نگاه کرد و نومید برفت و امیر راگفت زندگانی خداوند دراز باد بونصر برفت و بونصر دیگر طلب باید کرد. امیر آوازی داد با درد و گفت چه میگوئی گفت این است که بنده گفت در یک روز و یک ساعت سه علت صعب افتاد که از یکی از آن بنتوان جست و جان در خزانه ایزد است تعالی اگر جان بماند نیم تن از کاربشود. امیر گفت دریغ بونصر! و برخاست و خواجگان ببالین او آمدند و بسیار بگریستند و غم خوردند و او را در محمل پیل نهادند و پنج و شش حمال برداشتند و بخانه بازبردند، آن روز ماند و آن شب ، دیگرروز سپری شد رحمةاللّه علیه و گفتند که شراب کدو بسیار دادندش با نبیذ آن روز که بدان باغ بود مهمان نایب و از آن نایب پنج هزار دینار بستد امیر. و از هر گونه روایتها کردند مرگ او را و مرا با آن کار نیست ایزد عزّ ذکره تواند دانست که همه رفتند و پیش من باری آن است که ملک روی زمین نخواهم با تبعت آزاری بزرگ تا بخون چه رسد که پیداست که چون مرد بمرد و اگر چه بسیار مال و جاه دارد با وی چه همراه خواهد بود و چه بود که این مهتر نیافت از دولت و نعمت و جاه و منزلت و خرد و روشن رایی و علم و سی سال تمام محنت بکشید که یک روز دل خوش ندید و آثار و اخبار و احوالش آن است که در مقامات و در این تاریخ بیامد. و امّا بحقیقت بیاید دانست که ختمت الکفایة و البلاغة و العقل به و او اولی تر است بدانچه جهت ابوالقاسم اسکافی دبیر رحمةاللّه علیه گفته اند. شعر:
الم تر دیوان الرسائل عطلت
بفقدانه اقلامه و دفاتره .
و چون مرا عزیز داشت و نوزده سال در پیش او بودم عزیزتر از فرزندان وی و نواختها دیدم و نام و مال و جاه و عز یافتم واجب داشتم بعضی را از محاسن و معالی وی که مرا مقرر گشت بازنمودن و آنرا تقریر کردن و از دو یکی توانستم نمود تا یک حق را از حقها که در گردن من است بگزارم و چون من از خطبه فارغ شدم (کذا) روزگار این مهتر به پایان آمد... و پس از مرگ وی هرگزنبود که من از آن سخنان بزرگ بامعنی وی اندیشه کردم که گفتی بدان مانستی که من این ابیات یاد کردم که بوالمظفر قاینی دبیر گفته است در مرثیت متنبی رحمةاللّه علیه و آن این است . شعر:
لارعی اللّه سرب هذا الزمان
اذ دهانا فی مثل ذاک اللسان
مارای الناس ثانی المتنبی
ای ثان یری لبکرالزمان
کان فی نفسه العلیة فی عز
و فی کبریاء ذی سلطان
کان فی لفظه نبیّا و لکن
ظهرت معجزاته فی المعانی ...
و امیر رضی اللّه عنه بوالقاسم کثیر و بوسهل زوزنی را بفرستاد تا بنشینند و حق تعزیت را بگزارند و ایشان بیامدند و همه روز بنشستند تا شغل او راست کردند، تابوتش بصحرا بردند و بسیار مردم بر وی نماز گزاردند. و آن روز سپاه سالار و حاجب بزرگ آمده بودند با بسیار محتشمان . و از عجایب نوادر رباطی بود نزدیک آن دوگور که بونصر آنرا گفته بود که کاشکی سوم ایشان شدی ، ویرا در آن رباط گور کردند و روزی بیست بماند پس بغزنین آوردند و در رباطی که بلشکری ساخته بود در باغش دفن کردند. و غلامان خوب بکار آمده که بندگان بودندبسرای سلطان بردند و اسبان و اشتران و استران را داغ سلطانی نهادند و چند سر از آنکه بخواسته بودند و اضطراب میکرد آنگاه بدان آسانی فرو گذاشت و برفت . و بوسعید مشرف بفرمان بیامد تا خزانه را نسخت کرد آنچه داشت مرد راست آن رقعت که نبشته بود به امیر برد و خبر یافت و فهرست آن آمد که رشته تاری از آنکه نبشته بود زیادت نیافتند امیر بتعجب بماند از حال راستی این مرد فی الحیوة و الممات و وی را بسیار بستود و هرگاه که حدیث وی رفتی توجع وترحم نمود و بوالحسن عبدالجلیل را دشنام دادی و کافرنعمت خواندی - انتهی . رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض (فهرست آخر کتاب ص 724) شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
المصاب . یکی از عقلاءمجانین بمدینة. صاحب صفةالصفوة آرد که محمدبن اسماعیل بن ابی فدیک گوید: نزد ما شوریده ای بود به نام ابونصر از قبیله جهینه و او تا با وی سخن نگفتندی در سخن نیامدی و با اهل صفه در آخر مسجد رسول صلی اللّه علیه و سلم نشستی و چون از وی چیزی پرسیدندی پاسخهای نیکو و شگفت آوردی . روزی بمسجد درآمدم و او با اهل صفه در پایان مسجد نشسته و سر فرو افکنده و پیشانی بر دو زانو نهاده بود نزد وی نشستم و بجنبانیدمش ، چون هراسانی بجست و من چیزی که با خود داشتم به وی دادم و او بستد و گفت سخت بجایگاه افتاد گفتم ای ابانصر شرف چه باشد گفت بردن بار عشیره ، دور و نزدیک ، آنگاه که از حمل آن درمانده و پشت خم کرده باشند و قبول احسان محسن و تجاوز و گذشت ازبدی مسی . گفتم مروت چیست گفت اطعام طعام و افشاء سلام و پرهیز از ناپاکیها و پلیدی . گفتم سخا و جوانمردی کدام است . گفت جهد مقل ّ. گفتم زفتی و بخل چه بود. گفت اف ! و روی از من بگردانید گفتم مرا پاسخ نکنی گفت کردم . و باز ابن ابی فدیک گوید، آنگاه که هارون بمدینه آمد مسجد را خالی کردند و او بر روضه رسول و بر منبر آن حضرت و نیز موقف جبرئیل توقف کرد و اسطوانه توبه را در بر گرفت و سپس گفت مرا نزد اصحاب صفة برید و چون بدیشان رسید ابونصر را بجنبانیدند و گفتندامیرالمومنین است او سر برداشت و گفت : ای مرد میان بندگان خدا و امت پیامبر او و رعیت تو و میان خدای جز تو کس میانجی نباشد و خدای را در امر ایشان از توپرسش خواهد بود پاسخ را آماده شو، عمر میگفت اگر برکنار فرات بره ای نوزاد تباه شود ترسم که مواخذه مراباشد و هارون بگریست و سپس گفت ای ابانصر رعیت من وروزگار من جز رعیت عمر و زمانه اوست بونصر گفت سوگند با خدای که این پاسخی بسنده و پذیرفته نیست نیکو میندیش بخدا تو و عمر را از تیمارداشت اینان بازپرس است . هارون کیسه سیصد دیناری بخواست و گفت ابونصر را دهند بونصر گفت من جز تنی از اهل صفة نیستم این مال بفلان دهید تا او میان مردم صُفه بخشد و مرا هم یکی بشمار آرد و چنین کردند. ابونصر هر جمعه بنماز صبح ببازار میشد و بر هر رهگذر می ایستاد و میگفت : ایها الناس ، اتقوا یوماً لاتجزی نفس عن نفس شیئاً و لایقبل منها عدل و لاتنفعها شفاعة. (قرآن 2/123); آنگاه که بنده ای از بندگان بمیرد کسان و مال و عمل وی او را مصاحبت کنند تا ویرا بقبر سپارند و در آنوقت اهل و مال او بازگردند و تنها عمل وی با وی بماند. حالا برای تنهائی قبر خویش مونسی اختیار کنید و سپس بنماز جمعه میشد و بدانجا میبود تا نماز عشاء آخره نیز میگذارد.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مطوعی زوزنی (حاکم ...).رجوع به تاریخ بیهقی چ فیاض ص 583 و 585 و 587 شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مظفرشاه . ملقب به شمس الدین از سلاطین بنگاله . از خاندان الیاس (896 - 899ه' . ق.). رجوع به شمس الدین ابوالنصر مظفرشاه شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
معین الدین . رجوع به ابونصربن احمد الکاشی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
مملان بن ابومنصور وهسودان بن مملان ازپادشاهان شدادی آذربایجان در قرن پنجم هجری و ممدوح قطران شاعر تبریزی . اصل این سلسله از نژاد عرب و ازنسل روادبن مثنی ازدی بودند و رواد در زمان خلافت منصور عباسی والی تبریز بود. و قطران در نسب او گوید:
سر شاهان ابونصربن وهسودبن مملان آن
که چون جستی رضای او دل از سختی جهان کردی .
ز بهر آنکه نسب زی عجم کشد سوی ام
ز بهر آنکه گهر زی عرب کشد سوی اَب
ستوده اند بفرزانگی ملوک عجم
گزیده اند بمردانگی ملوک عرب .
ابونصر مملان در زمان پدر خود ابومنصور وهسودان پیشکار مملکت و راتق و فاتق امور بودو در سال 450 ه' . ق. طغرل بیک استقلال او را در مملکت بجای پدر بشناخت . شرح زندگانی و تاریخ سلطنت و فوت او در دست نیست . و لیکن از اشعار قطران معلوم میشود ویرا با مسیحیان جنگهائی بوده است :
ندانی چه آید ابر کافرستان
ز تیغ و سنان شهنشاه غازی
سر پادشاهان ابونصر مملان
که صد بیشه شیر است در ترکتازی .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
مملان بن وهسودان . رجوع به ابونصر محمدبن وهسودان و رجوع به مملان ... و هم ابونصر مملان بن ابومنصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منازی . احمدبن یوسف سلیکی . وزیر ابونصر کردی نصرالدوله احمدبن مروان او از مشاهیر شعرا و کتاب است و اشعار نیکو دارد و وی را با ابوالعلاء معرّی صحبت و ماجراهاست . وی کتب بسیار گرد کرد سپس آنها را بکتابخانه جامع میافارقین بخشید. وفات او در سال 437 ه' . ق. بوده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصور. شار غرجستان . رجوع به ابونصربن محمدبن اسد.... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصوربن احمد عراقی . رجوع به منصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصوربن سعیدبن احمدبن حسن . رجوع به منصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصوربن عراق. رجوع به منصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصوربن علی بن عراق. رجوع به منصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصوربن مسلم بن علی بن ابی الخرجین . ابن ابی الدمیک . رجوع به منصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
منصوربن مسلم حلبی . رجوع به منصور... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
ناصرالدین پارسا. رجوع به ناصرالدین (خواجه ...) شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
نامقی . رجوع به ابونصر احمدبن ابی الحسن نامقی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
نصرالدوله احمدبن مروان بن دوستک کردی . از امرای دیار بکر (402 - 453 ه' . ق.). رجوع به نصرالدوله ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
نوکی . رجوع به ابونصربن ابی القاسم علی نوکی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
وراق. نام این شخص در بعض نسخ شاهنامه ازجمله چاپ پاریس ضمن تاریخ انجام شاهنامه آمده است :
ابونصر وراق بسیار نیز
بدین نامه از مهتران یافت چیز.
بموجب حکایتی که در چهارمقاله نظامی عروضی آمده است اسماعیل ورّاق پدر ارزقی شاعر آنگاه که فردوسی از غزنین بهرات میشد او را در خانه خود پناه داد، محتمل است که ابونصر وراق کنیت و شهرت اسماعیل باشد و اسماعیل چون راوی و ناسخی شاهنامه را روایت و استنساخ میکرده است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
هبةاللّه فارسی . رجوع به قوام الملک ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
یحیی بن ابی کثیر. محدث است .
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
یحیی بن ابی کثیر. مولی لطیئی . رجوع به یحیی ... شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
یحیی بن جریر طبیب تکریتی . رجوع به ابونصر تکریتی شود.
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[اَ ن َ]
{اخ}
یمان بن نصر الکعبی . محدث است .