مجرب
ورزیده, با تجربه.
فارسی فارسی
واژه‌نامه معین
(مُ جَ رَّ) [ ع . ] (اِمف .) کارآزموده، باتجربه .
کارآزموده، کاردیده، ورزیده، کارکشته، آزموده، آبدیده
انگلیسی فارسی
فرهنگ آریانپور
● experienced, ld, racticed, rofessional, killed, killful, eteran

experienced ==> ورزیده، با تجربه

old ==> [.adj. & n]: پیر، سالخورده، کهن سال، مسن، فرسوده، دیرینه، قدیمى، کهنه کار، پیرانه، کهنه، گذشته، سابقى، باستانى old

practiced ==> (practise =) ـ [.vt. & n]: مشق، ورزش، تمرین، تکرار، ممارست، تمرین کردن، ممارست کردن، (به کارى) پرداختن، برازش، برزیدن practice

professional ==> [.adj. & n]: پیشه اى، حرفه اى، پیشه ور، پیشه دار، رسمى، کسى که رشته اى را پیشه قراردهد

skilled ==> [.vi. & n]: چیره دستى، ورزیدگى، تردستى، مهارت، استادى، زبر دستى، هنرمندى، کاردانى، مهارت عملى داشتن، کاردان بودن، فهمیدن skill

skillful ==> ماهر، استادکار

veteran ==> [.adj. & n]: کهنه کار، کهنه سرباز، سرباز سابق، کار آزموده


فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ ج َرْ رَ]
{ع ص}
مرد آزموده . (منتهی الارب ). آزموده و مرد آزموده . (آنندراج ). مرد کارآزموده . مردی که کار وی را آزموده و استوار کرده باشد. (ناظم الاطباء). کارکشته . کرده کار. کار افتاده . کاردیده . کار آزموده . ورزیده با آزمون . تجربه کار. پر تجربه .با تجربه . استوار خرد و به تجربه . پخته . جهاندیده . سرد و گرم چشیده . مدرب . حنیک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا):
ولیکن اوستادان مجرب
چنین گفتند در کتب اوایل .

منوچهری .


تجربت کردم و دانا شدم از کار تو من
تا مجرب نشود مردم دانا نشود.

منوچهری .


اکنون نگاه باید کرد در کفایت این عبدالغفار دبیر بخرد مجرب در نگاهداشت مصالح این امیرزاده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 133).
ما را به فتح مژده همی داد
آن راستگو خروس مجرب .

مسعودسعد.


تا چون راهی دراز ببریدم در بلاد اهواز رسیدم . مسکنی دیدم مرتب و ساکنانی یافتم مهذب و مجرب . (مقامات حمیدی ).
که دانند اهل تجارب که بهتر
مجرب به هر حال از نامجرب .

کمال الدین اسماعیل .


-نامجرب ; نا آزموده . بی تجربه:
که دانند اهل تجارب که بهتر
مجرب به هر حال از نامجرب .

کمال الدین اسماعیل .


-امثال :
من جرب المجرب حلت به الندامة .
نظیر آزموده را آزمودن خطاست . (امثال و حکم ص 1740):
گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی
من جرب المجرب حلت به الندامه .

سنائی (از امثال و حکم ).


هر چند آزمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه .

حافظ (از امثال و حکم ).


* زیرک و قابل .* آزموده و تجربه شده . هر چیز آزموده شده . (ناظم الاطباء). آزموده شده ; این دوا مجرب است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).* (ا) شیر بیشه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). شیر درنده . (آنندراج ).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ ج َرْ ر]
{ع ص}
دانای کارها. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ازاقرب الموارد). مرد آزماینده امور و دانای آنها.* آزماینده و تجربه کننده . (ناظم الاطباء).آزمایشگر. آزماینده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
فارسی فارسی
لغت‌نامه دهخدا
[م ُ ر]
{ع ص}
صاحب شتران گرگین . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).