شفیع
(شَ) [ ع . ] (ص .) شفاعت کننده، پایمرد.
میانجی
1-هُدِهدار، کسی که دارای هُدهی هَمسایگی یا هُدهی هنبازی است و در خرید داراکِ همسایه یا هَمباز بر دیگر خریداران برتَری دارد 2-وَرَّفان (لغت فرس)، وَرَفان، رَفان (برهان)، دادم بده وگرنه کنم جان خویشتن - مَدح امیر و نزد تو آرم به وَرَّفان (مسعود غزنوی)، خواهِشگَر (برهان) 3-پایمَرد (معین) 4-میانجی (فرهنگ کوچک)
● intermediary
خواهشگر که برای دیگری شفاعت خواهداز لقب های حضرت محمد(ص)
paraclete ==> فارقلیط، روح القدس، شفیع، یار و کمک، میانجىpropitious ==> [.adj]: خوش یمن، میمون، شفیع، خیر خواه، مساعدintermediary ==> [.adj. & n]: میانجى، وساطت کننده، مداخله کننده، وساطت، مداخله
[ش َ]
{ع ص ، ا}
خواهشگر که برای دیگری شفاعت خواهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
-شفیعالامم ; از القاب حضرت محمد (ص ) است . (از ناظم الاطباء).
-شفیعالعصاة فی العرصاة ; از القاب حضرت محمد (ص ) است . (ناظم الاطباء).
-شفیعالوری ; از القاب حضرت رسول اکرم (ص ) است . (ناظم الاطباء):
شفیعالوری خواجه بعث و نشر.
-شفیع امت ; حضرت رسول (ص ) است . (یادداشت مولف ).
-شفیع روز قیامت ; حضرت رسول (ص ) است . (یادداشت مولف ).
و رجوع به شفاعت شود.
* درخواست کننده . (از ناظم الاطباء). خواهش کننده . (دهار) (مهذب الاسماء). خواهشگر. (صراح اللغة). استدعای عفو و بخشش کننده . (ناظم الاطباء).* درخواهنده عفو گناه مردم . پوزشگر. خواستار. درخواستگر. خواهشگر. پایمرد. پامرد. شافع. شفاعت خواه . ذارع . میانجی . (یادداشت مولف ).* توسطکننده و پادرمیانی کننده و پامرد. (ناظم الاطباء). ورفان . (صحاح الفرس ). ذریع. (منتهی الارب ) (یادداشت مولف ):
شفیع باش بر شه مرا بدین زلت
چو مصطفی بر دادار بر روشنان را.
شفیع از گناهش محمد بود
تنش چون گلاب مصعد بود.
تا در این مدت آتش خشم من سرد شود و شفیعان را سخن به جایگاه افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 101).
انجام تو ایزد به قُران کرد وصیت
بنگر که شفیع تو کدام است به محشر.
پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش .
ای شفیع صدهزار عسرت چو خاقانی به حشر
بنده مرتد بود و بر دست تو ایمان تازه کرد.
خصم و شفیعم تویی ز تو به که نالم
کز چو تو ناحقگزار نیست گریزم .
در دین شفای علت عالم برای خلق
زی حق شفیع زلت آدم پی جنان .
اشک لایقتر شفیع تو از آنک
هر غباری را نمی می بایدت .
شفیع مطاع نبی کریم
قسیم جسیم بسیم وسیم .
نوشته بر در جنت به حکم لم یزلی
شفیع روز قیامت محمد است و علی .
و رجوع به شفاعت شود.
-شفیع آوردن ; به شفاعت برگزیدن . شفیع قرار دادن:
پیشت آرم ذات یزدان را شفیع
کش عطابخش و توانا دیده ام
پیشت آرم کعبه حق را شفیع
کآسمانش خاک بطحا دیده ام .
شد آب پیش شاه شفیع آورید خضر
خضر آمد الغیاث کنان از زبان آب .
ور آبت نماند شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش .
به قهر ار براند خدا از درم
روان بزرگان شفیع آورم .
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدای و پیغمبر شفیع آوردند، فایده نکرد. (گلستان ).
خدایا گر تو سعدی را برانی
شفیع آرد روان مصطفی را.
-شفیع انگیختن ، شفیع برانگیختن ; شفیع قرار دادن . واسطه آوردن: ابوالحسن شفیعان برانگیخت که جز وی کس ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). و آخر شفیعان انگیخت تا از آن بجست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 255). وزیر را یار گرفت و شفیعان انگیخت و هرچند بیش گفتند امیر ستیزه کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 663).
شفیع انگیخت پیران کهن را
که نزد شه برند آن سروبن را.
و رجوع به ترکیب شفیع آوردن و شفیع بردن و شفیع کردن شود.
-شفیع بردن ; شفیع آوردن . میانجی کردن:
سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی
نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری .
به لبت شفیع بردم که مرا قبول خود کن
به ستیزه گفت خون خور که نه درخور منستی .
و رجوع به ترکیب شفیع آوردن شود.
-شفیع شدن ; واسطه شدن . میانجی گردیدن . درخواست عفو کسی کردن: یمین الدوله محمود را استعظام کرد و شفیع شد تا از سر انتقام برخیزد. (ترجمه تاریخ یمینی ص 25).
-شفیع کردن ; شفیع انگیختن . شفیع آوردن . واسطه قرار دادن:
به تقصیری که از حد بیش کردم
خجالت را شفیع خویش کردم .
و رجوع به شفیع آوردن و شفیع انگیختن و شفیع بردن شود.* دستگیر و حامی . (ناظم الاطباء).* وکیل . (ناظم الاطباء).* صاحب شفعة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ علوم سجادی ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). شریکی که حق اخذ به شفعه را داراست . شفیعی که میخواهد از حق شفعه استفاده کند بایدقادر به تادیه ثمن باشد و بعلاوه شفیع نمی تواند حقمزبور را به قسمتی از ملک اعمال نماید بلکه باید یامجموع را تملک کند و یا اصولاً صرف نظر نماید. (از یادداشت مولف ). و رجوع به شفعة شود.
-شفیع جار ; صاحب اراضی که در جوار ملک دیگری باشد. (ناظم الاطباء).
-شفیع خلیط ; صاحب ملکی که ملکش متصل به ملک دیگر بود و یا داخل در آن باشد. (ناظم الاطباء).
{ع ص ، ا}
خواهشگر که برای دیگری شفاعت خواهد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
-شفیعالامم ; از القاب حضرت محمد (ص ) است . (از ناظم الاطباء).
-شفیعالعصاة فی العرصاة ; از القاب حضرت محمد (ص ) است . (ناظم الاطباء).
-شفیعالوری ; از القاب حضرت رسول اکرم (ص ) است . (ناظم الاطباء):
شفیعالوری خواجه بعث و نشر.
(بوستان ).
-شفیع امت ; حضرت رسول (ص ) است . (یادداشت مولف ).
-شفیع روز قیامت ; حضرت رسول (ص ) است . (یادداشت مولف ).
و رجوع به شفاعت شود.
* درخواست کننده . (از ناظم الاطباء). خواهش کننده . (دهار) (مهذب الاسماء). خواهشگر. (صراح اللغة). استدعای عفو و بخشش کننده . (ناظم الاطباء).* درخواهنده عفو گناه مردم . پوزشگر. خواستار. درخواستگر. خواهشگر. پایمرد. پامرد. شافع. شفاعت خواه . ذارع . میانجی . (یادداشت مولف ).* توسطکننده و پادرمیانی کننده و پامرد. (ناظم الاطباء). ورفان . (صحاح الفرس ). ذریع. (منتهی الارب ) (یادداشت مولف ):
شفیع باش بر شه مرا بدین زلت
چو مصطفی بر دادار بر روشنان را.
دقیقی .
شفیع از گناهش محمد بود
تنش چون گلاب مصعد بود.
فردوسی .
تا در این مدت آتش خشم من سرد شود و شفیعان را سخن به جایگاه افتد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 101).
انجام تو ایزد به قُران کرد وصیت
بنگر که شفیع تو کدام است به محشر.
ناصرخسرو.
پیش خدای نیست شفیعم مگر رسول
دارم شفیع پیش رسول آل و عترتش .
ناصرخسرو.
ای شفیع صدهزار عسرت چو خاقانی به حشر
بنده مرتد بود و بر دست تو ایمان تازه کرد.
خاقانی .
خصم و شفیعم تویی ز تو به که نالم
کز چو تو ناحقگزار نیست گریزم .
خاقانی .
در دین شفای علت عالم برای خلق
زی حق شفیع زلت آدم پی جنان .
خاقانی .
اشک لایقتر شفیع تو از آنک
هر غباری را نمی می بایدت .
عطار.
شفیع مطاع نبی کریم
قسیم جسیم بسیم وسیم .
(گلستان ).
نوشته بر در جنت به حکم لم یزلی
شفیع روز قیامت محمد است و علی .
؟
و رجوع به شفاعت شود.
-شفیع آوردن ; به شفاعت برگزیدن . شفیع قرار دادن:
پیشت آرم ذات یزدان را شفیع
کش عطابخش و توانا دیده ام
پیشت آرم کعبه حق را شفیع
کآسمانش خاک بطحا دیده ام .
خاقانی .
شد آب پیش شاه شفیع آورید خضر
خضر آمد الغیاث کنان از زبان آب .
خاقانی .
ور آبت نماند شفیع آر پیش
کسی را که هست آبروی از تو بیش .
(بوستان ).
به قهر ار براند خدا از درم
روان بزرگان شفیع آورم .
(بوستان ).
بازرگانان گریه و زاری کردند و خدای و پیغمبر شفیع آوردند، فایده نکرد. (گلستان ).
خدایا گر تو سعدی را برانی
شفیع آرد روان مصطفی را.
سعدی .
-شفیع انگیختن ، شفیع برانگیختن ; شفیع قرار دادن . واسطه آوردن: ابوالحسن شفیعان برانگیخت که جز وی کس ندارد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 374). و آخر شفیعان انگیخت تا از آن بجست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 255). وزیر را یار گرفت و شفیعان انگیخت و هرچند بیش گفتند امیر ستیزه کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 663).
شفیع انگیخت پیران کهن را
که نزد شه برند آن سروبن را.
نظامی .
و رجوع به ترکیب شفیع آوردن و شفیع بردن و شفیع کردن شود.
-شفیع بردن ; شفیع آوردن . میانجی کردن:
سوی تو شفیع خواهم که برم برای وصلی
نبرم شفیع ترسم که مگر دریغ داری .
خاقانی .
به لبت شفیع بردم که مرا قبول خود کن
به ستیزه گفت خون خور که نه درخور منستی .
خاقانی .
و رجوع به ترکیب شفیع آوردن شود.
-شفیع شدن ; واسطه شدن . میانجی گردیدن . درخواست عفو کسی کردن: یمین الدوله محمود را استعظام کرد و شفیع شد تا از سر انتقام برخیزد. (ترجمه تاریخ یمینی ص 25).
-شفیع کردن ; شفیع انگیختن . شفیع آوردن . واسطه قرار دادن:
به تقصیری که از حد بیش کردم
خجالت را شفیع خویش کردم .
نظامی .
و رجوع به شفیع آوردن و شفیع انگیختن و شفیع بردن شود.* دستگیر و حامی . (ناظم الاطباء).* وکیل . (ناظم الاطباء).* صاحب شفعة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ علوم سجادی ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (از اقرب الموارد). شریکی که حق اخذ به شفعه را داراست . شفیعی که میخواهد از حق شفعه استفاده کند بایدقادر به تادیه ثمن باشد و بعلاوه شفیع نمی تواند حقمزبور را به قسمتی از ملک اعمال نماید بلکه باید یامجموع را تملک کند و یا اصولاً صرف نظر نماید. (از یادداشت مولف ). و رجوع به شفعة شود.
-شفیع جار ; صاحب اراضی که در جوار ملک دیگری باشد. (ناظم الاطباء).
-شفیع خلیط ; صاحب ملکی که ملکش متصل به ملک دیگر بود و یا داخل در آن باشد. (ناظم الاطباء).
[ش َ]
{اخ}
دهی است از دهستان دوغائی بخش حومه شهرستان قوچان . سکنه آن 300 تن . آب از قنات است . محصول عمده غلات . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
{اخ}
دهی است از دهستان دوغائی بخش حومه شهرستان قوچان . سکنه آن 300 تن . آب از قنات است . محصول عمده غلات . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
[ش َ]
{اخ}
جد عبدالعزیزبن الملک مقری . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
{اخ}
جد عبدالعزیزبن الملک مقری . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
[ش ُ ف َ]
{اخ}
ابوصالح بن اسحاق محدث محتسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
{اخ}
ابوصالح بن اسحاق محدث محتسب . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
[ش َ]
{اخ}
عباس بن رضا عباسی . از نقاشان نامی ایران است که در هندوستان بوده و آثار و تابلوهای فراوانی از وی در آن سرزمین باقی است . (یادداشت مولف ). وی پسر رضا عباسی نقاش و مینیاتوریست نامی دوره صفویه بود که در نیمه دوم قرن یازدهم هجری می زیست و با شاه عباس دوم معاصر و شاگرد پدرش بود. (از فرهنگ فارسی معین ).
{اخ}
عباس بن رضا عباسی . از نقاشان نامی ایران است که در هندوستان بوده و آثار و تابلوهای فراوانی از وی در آن سرزمین باقی است . (یادداشت مولف ). وی پسر رضا عباسی نقاش و مینیاتوریست نامی دوره صفویه بود که در نیمه دوم قرن یازدهم هجری می زیست و با شاه عباس دوم معاصر و شاگرد پدرش بود. (از فرهنگ فارسی معین ).
[ش َ]
{اخ}
مازندرانی . از رجال ایران در نیمه اول قرن 13 هجری بود. فتحعلی شاه صدارت خود را پس از حاجی ابراهیم بدو محول کرد. (فرهنگ فارسی معین ).
{اخ}
مازندرانی . از رجال ایران در نیمه اول قرن 13 هجری بود. فتحعلی شاه صدارت خود را پس از حاجی ابراهیم بدو محول کرد. (فرهنگ فارسی معین ).


