قوی
I قوی
انگلیسی
able-bodied, forceful, heady, iron, steady, muscular, nervous, overpowering, powerful, prevailing, robust, rugged, sound, stable, steel, stiff, stout, sturdy, tough, virile
II قوی
انگلیسی
بو strong, rich
III قوی
انگلیسی
خوراک پزی strong, rich
IV قوی
انگلیسی
شخص - عامیانه powerhouse
V قوی
انگلیسی
شراب generous
VI قوی
انگلیسی
قهوه potent
VII قوی
انگلیسی
مشروب potent, hard
VIII قوی
انگلیسی
able-bodied, forceful, heady, iron, steady, muscular, nervous, overpowering, powerful, prevailing, robust, rugged, sound, stable, steel, stiff, stout, sturdy, tough, virile
IX قوی
انگلیسی
بو strong, rich
X قوی
انگلیسی
خوراک پزی strong, rich
XI قوی
انگلیسی
شخص - عامیانه powerhouse
XII قوی
انگلیسی
شراب generous
XII قوی
انگلیسی
قهوه potent
14 قوی
انگلیسی
مشروب potent, hard
15 قوی [ ɢævɒː ]
1 صفت گرسنهمنتهی الارب، آنندراج . یقال بات القویاز المنجد .
2 صفت دشت و بیابان خالی و خشکمنتهی الارب، از اقرب الموارد .
ریشه‌شناسی عربی
16 قوی [ ɢævɒː ]
1 سخت گرسنه شدنمنتهی الارب، از اقرب الموارد : قوی فلان قوی؛ جاع شدیداًمنتهی الارب .
2 بازایستادن بارانمنتهی الارب، اقرب الموارد : قوی المطر؛ احتبساقرب الموارد .
ریشه‌شناسی عربی
17 قوی [ ɢæviː ]
1 صفت زورمند. توانامنتهی الارب . ذوالقوة. ج، اقویاءاقرب الموارد .
2 صفت محکم. استوارفرهنگ فارسی معین . توانا و زورآور و با لفظ دیگر مرکب شده و صفت مرکب میسازد، مثل قوی بازو، قوی بال، قوی حال، قوی پنجه، قوی دست، قوی جثه، قوی شوکت، قوی هیکل و غیرهفرهنگ نظام .
3 صفت قویاصطلاح رجالی در اصطلاح رجال و درایه بنابه نوشته بعضی گاه حدیث موثق را گویند و بگفته ممقانی قوی در اصطلاح غیر از صحیح و موثق و حسن بوده، بلکه عبارت از حدیثی است که همه روات آن یا بعضی از آنان امامی مذهب باشند ولی مدح و قدح آنان ثابت نباشد یا حدیثی است که همه روات آن یا بعضی از ایشان غیر امامی بوده و توثیق نشده باشند.
ریشه‌شناسی عربی
18 قوی [ ɢoæje ]
اسم چوزه مرغمنتهی الارب . جوجهاز اقرب الموارد .
ریشه‌شناسی عربی
19 قوی
اسم بضم اول گوسفندفرهنگ نظام، آنندراج .
ریشه‌شناسی ترکی
20 قوی [ ɢoɒː ]
اسم ج قوةمنتهی الارب، اقرب الموارد . در فارسی گاه قوا نویسند بقیاس «اعلا» و «مولا»فرهنگ فارسی معین . رجوع به قوة شود.
ریشه‌شناسی عربی
21 قوی [ ɢoɒː ]
1 اسم خرد و دانشمنتهی الارب . عقلاقرب الموارد .
2 اسم اندام. شدیدالقوی؛ بمعنی استوارخلقتمنتهی الارب . بمعنی شدید اسرالخلقاقرب الموارد .
ریشه‌شناسی عربی
22 قوی [ ɢevɒː ]
اسم ج قوةمنتهی الارب، اقرب الموارد . رجوع به ماده قبل شود.
ریشه‌شناسی عربی
23 قوی [ ɢæviː ]
صفت حبل قَوٍ؛ رسن مختلف تاههامنتهی الارب، اقرب الموارد .
ریشه‌شناسی عربی
24 قوی [ ɢoæje ]
اسم خاص رودباری است نزدیک قاویهاز معجم البلدان، منتهی الارب .
25 قوی [ ɢæviː ]
1 صفت نیرومند.
2 صفت سخت، محکم.
ریشه‌شناسی عربی
irPowerWeb میزبان مطمئن وب سایت شما
تبلیغات