جستجو در میان 1,455,602 مدخل
فارسی، انگلیسی، عربی، ترکی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، ژاپنی، ارمنی، روسی،‌فنلاندی و ...
واژه‌نامه معین (دکتر محمد معین)
فرش Farsi به Farsi
(فَ رْ) [ ع . ] (اِ.) 1 - هر چیز گستردنی . 2 - قالی .
واژه‌نامه معین (دکتر محمد معین)
فرش Farsi به Farsi
(فُ رُ) [ ع . ] (اِ.) جِ فراش .
واژه‌نامه معین (دکتر محمد معین)
فرش Farsi به Farsi
(فُ) (اِ.) شیری که از حیوان نوزاییده دوشند؛ آغوز، فله، فرشه نیز گویند.
فرهنگ آریانپور (عباس و منوچهر آریان‌پور کاشانی)
فرش‌ English به Farsi
● carpet, atting, ug, arpeting
فرهنگ فارسی به عربی
فرش Farsi به Arabic
السجادت , التغطیت بالسجاد
فرهنگ فارسی به عربی
فرش Farsi به Arabic
السجادت , التغطيت بالسجاد
فرهنگ فارسی به آلمانی (احسان اژدری)
فرش Farsi به German
Fußdecke (f)
فرهنگ فومستان (وحید بلوچی)
فرش Farsi به Farsi
عمومی : carpet , garpet , rug , Carpet , carpets

مهندسی برق و الکترونیک : carpet

مهندسی عمران : flooring

مهندسی نساجی : pavement , pug , tapis

زمین شناسی : pavement

مهندسی معدن : pavement

فرهنگ فارسی به انگلیسی (رضا مشکسار)
فرش Farsi به English

carpet ==> [.v. & n]: فرش، قالى، زیلو carpet

carpeting ==> [.v. & n]: فرش، قالى، زیلو carpet

footpace ==> طرز راه رفتن، گام، قدم، فرش، پاگرد پله ها

tapis ==> فرش، پارچه منقوش پرده اى یا رومیزى یا فرش

matting ==> [.n]: بوریا، حصیر، بوریا بافى، پوشش حصیرى

rug ==> [.n]: قالیچه، فرش کردن rug


لغت‌نامه دهخدا (علی‌اکبر دهخدا)
فرش Farsi به Farsi
[ف ُ]
{ا}
آغوز و فله را گویند و آن شیری باشد که از حیوان نوزاییده دوشند و چون بر آتش نهند مانند پنیر بسته شود. (برهان ). فرشه . (حاشیه برهان چ معین ).* رمل . ماسه . شن . بیشتر به ماسه تک و کنار دریا گویند. (یادداشت به خط مولف ).
لغت‌نامه دهخدا (علی‌اکبر دهخدا)
فرش Farsi به Farsi
[ف َ]
{اخ}
رودباری است میان غمیس الحمائم و صخیرات الثمام که آن حضرت (ص ) در آن فرودآمد. (منتهی الارب ). وادیی است بین غمیس الحمائم و مَلَل و فرش و صخیرات الثمام منزل هاست که رسول (ص ) هنگامی که به بدر میرفت بدانها نزول فرمود. (معجم البلدان ).
لغت‌نامه دهخدا (علی‌اکبر دهخدا)
فرش Farsi به Farsi
[ف َ]
{ع ا}
بساط افکنده . (منتهی الارب ). گستردنی . زیرانداز. قالی . (یادداشت به خط مولف ). مفروش از اسباب خانه . (اقرب الموارد):
از تو خالی نگارخانه جم
فرش دیبا کشیده بر بجکم .

رودکی .


از وی بساطها و فرش ها و گلیمهای باقیمت خیزد. (حدود العالم ). از او [بخارا] بساط و فرش و مصلی نماز خیزد، نیکوی پشمین . (حدود العالم ). و از سیستان جامه های فرش افتد بر کردار طبری و زیلوها بر کردار جهرمی . (حدود العالم ).
بگسترد فرشی ز دیبای چین
که گفتی مگر آسمان شد زمین .

فردوسی .


ز تخت و ز خرگاه و پرده سرای
ز فرش وز آلات و از چارپای .

فردوسی .


درم دارد و گنج و دینار نیز
همان فرش دیبا و هرگونه چیز.

فردوسی .


پار از ره اندرآمد چون مفلسی غریب
بی فرش و بی تجمل و بی رنگ و بی نگار.

فرخی .


من دین ندهم ز بهر دنیا
فرشم نه به کار و نه اوانی .

ناصرخسرو.


چو یزدان بگسترد فرش جلالت
تو اندر جهان فرش نیکی بگستر.

ناصرخسرو.


تنگ بر تنگجامه دارم و فرش
بدره بر بدره سیم دارم و زر.

مسعودسعد.


کرد گردون ز توزی و دیبا
کسوت و فرش من به شال و پلاس .

مسعودسعد.


کسوت و فرش را بسنده بود
روم و بغداد و بصره و ششتر.

مسعودسعد.


فرشی فکنده دشت پر از نقش آفرین
تاجی نهاده باغ پر از در افتخار.

عمعق.


هین که فرش فنا بگستردند
درنورد این بساط خرم را.

خاقانی .


بر ره چو اسب سایه کند گویدم غلام
کاین سایه فرش تست فرودآی و سر بنه .

خاقانی .


بر سر آن بتان حورسرشت
فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت .

نظامی .


بازهل این فرش کهن پوده را
طرح کن این دامن آلوده را.

نظامی .


همی گسترانید فرش تراب
چو سجاده نیکمردان بر آب .

سعدی .


فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگستراند. (گلستان ).
آن صانع لطیف که بر فرش کائنات
چندین هزار صورت الوان نگار کرد.

سعدی .


مطرب گردون شها پرده سرای تو باد
خشت زر آفتاب فرش سرای تو باد.

سلمان .


-فرش افکندن ; گستردن فرش . (یادداشت به خط مولف ).
-فرش انداختن ; فرش افکندن . فرش گستردن:
فرش انداختند و تخت زدند
راه صبرم زدند و سخت زدند.

نظامی .


-فرش باف ; قالی باف . کسی که کارش بافتن فرش باشد.
-فرش بافی ; شغل و پیشه فرش باف .
-فرش بر فرش ; طبقه طبقه:
چو بنوشت آسمان را فرش بر فرش
به استقبالش آمد تارک عرش .

نظامی .


-* تخته تخته و قواره قواره که بر هم افتاده باشد:
فرش بر فرش چند جامه نغز
کز فروغش گشاده شد دل و مغز.

نظامی .


-فرش پهن کردن ; فرش انداختن . فرش گستردن . (یادداشت به خط مولف ).
-فرش فروش ; آنکه قالی ، گلیم و جز آن از گستردنی فروشد.
-فرش فروشی ; شغل و پیشه فرش فروش .
-فرش کردن ; گسترانیدن فرش در جایی . (یادداشت به خط مولف ).
-فرش گستردن ; پهن کردن فرش و انداختن فرش: فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد. (گلستان ).
* دشت فراخ . (منتهی الارب ). فضای وسیع. (از اقرب الموارد).* کشت برگگسترده . (منتهی الارب ). کشت که برگهایش به اندازه سه برگ باشد. (اقرب الموارد).* جای گیاه ناک . (منتهی الارب ). جایی که در آن گیاه بسیار بود. (اقرب الموارد).* خرد و باریک ازدرخت و هیزم . (منتهی الارب ). باریک و خرد از درخت و چوب . (اقرب الموارد).* گاو و گوسپند و ستور کشتنی و خوردنی . (منتهی الارب ). البقر و الغنم و آنچه نیرزد جز کشتن را. (از اقرب الموارد).* شتران ریزه . (منتهی الارب ). اشتران خرد. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ) (اقرب الموارد). و از آن معنی است «: و من الانعام حمولة و فرشاً» (قرآن 6/142). (از اقرب الموارد).* حال .* اندوه سخت .* اندک گشادگی در پای شتر.* دروغ . (منتهی الارب ). کذب . (اقرب الموارد).* همواری قدم . (منتهی الارب ).* زمین . دنیا. مقابل عرش . (یادداشت به خط مولف ):
فرش ، نوبار فرع او گشته
عرش مغلوب شرع او گشته .

سنایی .


امی و امهات را مایه
فرش را نور و عرش را سایه .

نظامی .


پی غولان در این بیغوله بگذار
فرشته شو قدم زین فرش بردار.

نظامی .


* (مص ) گستردن فرش را و فرش گستردن برای کسی . (منتهی الارب ). گستردن . (از اقرب الموارد).* فراخ ساختن کار را جهت کسی .* دروغ گفتن با کسی . (منتهی الارب ). کذب . (از اقرب الموارد).* فراخ شدن سپل شتر به اندازه .* پراکندن . (منتهی الارب ).
لغت‌نامه دهخدا (علی‌اکبر دهخدا)
فرش Farsi به Farsi
[ف ُ رُ]
{ع ا}
ج فراش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فراش شود.